بهارخانهی ساده
هرمز
علیپور
رنگ بهار هنوز نیامده
است اینجا
تا بخواهی دیوانگی
ولی به کوچههاست
و من نمیدانم چه
بنویسم
از بس که تنهایم
و من
پراکنده نیستم
نیستم اصلا"
ا
که پراکنده یا به
سامان باشم
و فقط میدانم در
گریههایم دستهایی
است
و بدجوری عادت به تو
دارم
مثل زبان مادری
و تا بیایم از دستِ
یادهایت بیاسایم
میمیرم
و حالا بگو این تصویر
چندم یک خانهی ساده
است
چند کتاب آشفته
چند شعر ناتمام
و عکسهایی که مردهی
آلبوماند
و سرنوشتی که من دعوت
نکردهام از او
باز مثل زبان مادری
یا تولدم
یا عشق
یا.
ا