دوست

هرمز علی‌پور

 

 

 

 

باز باید بگویم من؟

همین که نگران روزهای شما هستم

چگونه مطمئن باشم

و خاطر جمع

که پیش هم خواهیم بود

اکنون که باران دیدگان ما به وصف نمی‌آید. ا

 

 

باز باید بگویم این را

همین که چراغ چشم‌های دوست

دور می‌شود از من

سردردهای غریب من آغاز می‌شود

 

 

آخر تمام این روزها یکی نبود

و من انگار که شعری نگفته باشم

 

 

و اینکه از نسیم زخم می‌پذیرد دلم بی تو

این هم اغراق نیست

دیگــــــــر. ا

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.