حالا ولی زود بود که روی دستهای روز بمانم
من اما چه میدانستم
من که نمیتوانستم دست ستارگان را بخوانم
یک چیز ولی مسلم بود
این که هرچه خورشیدهای تازهتر
بر آدمی بتابد، آنچه به او مربوط است
حتا حرفهای کهنه را در جایی نهان میسازند
حالا زود بود اما
که این چنین بمانم من
به روی دستهای خودم و این دنیا
آن هم من که هیچگاه
از صیقل نگاه خویش غفلت نکردهام
که زود بود برای رخنههای بوی مرگ
در آنجع احاطه کرده است مرا.