نظم نمادین
ژاک لاکان)ی)
کاظم امیری
...
این صدا/ صدایی که در
سرودیشان با آنها سخن
می گفت/ صدای کسی
نبود/ شاید صدای
موجها و جنگلها״(1).
این صدا، صدایی که
والری آرزوی می کرد
در لحظات سرایش
بشنود، مثل مولودی
آرامی در ﭘشت صحنه
نوشتارها و
درسگفتارهای ژاک
لاکان را همراهی
می کند؛ کسی که در
شفاهی و کتبی ״ سوم
شخص״ (شده ) بود،
روانکاویی که با
بهره گیری از غالب
حوزه های فکری،
بوِیژه فلسفه و شعر،
در درگیری دایمی اش
با دیالکتیک معنا و
کلیشه های برنمایی،
قطب ها، دویی ها،
״خدایگان و بردگان״،
״ارباب و نوکر״،
״حاکم و جادوگر״،
״شهریار و دلقک״،
״استاد و شاگرد״،
״ﭘدر و یا مادر و
فرزند״، ״مرید و
مراد״، ״تحلیل گر و
تحلیل شونده״، ״زن و
مرد״ ... توانست هنر
سخن وری را به چنان
شکوفایی برساند که
همیشه بگوید هرچه
می گویم حقیقت دارد.
مثل در تلویزیون: ״من
همیشه حقیقت را
می گویم. من نمی گویم
که تمام حقیقت را
می گویم، زیرا آن را
به تمامی گفتن کسی
نتواند״(2).
مثل هر اندیشگر
بزرگی، لاکان هم
دهه ها لازم داشت تا
اهمیت و تأثیر
اندیشه اش از
محدوده های
ملی - محلی فراتر
رود، و بُعد جهانی اش
را آشکار سازد، امروز
اما کمتر حوزه ی فکری
وجود دارد که به
تأثیر اندیشه و
کاروند او معترف
نباشد. تقریباً کم کم
در سخن فلسفی بصورت
اصل عام ﭘذیرفته
می شود که ﭘس از
فروید، بازخوانی او
از طرف لاکان محرک
״دومین انقلاب در
اندیشه״ بوده است.
لاکان خود بارها، ضمن
اشاره به ﭘارادخش
روانشناسی مدرن، از
انقلاب فرویدی بعنوان
״انقلاب دوم״ ﭘس از
ﮐُﭘرنیک سخن گفته
است. انقلاب ﮐُﭘرنیکی
رابطه ی انسان با
جهان، با چیزها را
تغییر می دهد، انقلاب
فرویدی رابطه ی انسان
با خودش و با جهان
خودش را دگرگون
می سازد: ״این انقلاب
از یک سو به انسان
امکان می دهد که به
عنوان خالق دوباره
وارد زندگی شود. از
سوی دیگر او را با
این خطر مواجه
می سازد که خودش را
از آفرینش کاملاً
جداشده دیده و آفرینش
را از خود سلب شده
تصور کند، سلب شده
توسط نشگون کوچلو،
همان نشگونی که در
نظریه ی کلاسیک همیشه
از آن ﭘرهیز شده بود،
نشگونی که می فهماند:
خدا دروغگو نیست״(3).
در مورد زندگی
شخصی لاکان اطلاعات
زیادی به جا نمانده
است، در مورد کار و
فعالیت های فکریش
تقریباً تمام جزییات
ضبط و جمع آوری، تعمق
و برنامه ریزی شده
است. ﭘس از جیمز جویس
شاید کمتر
״نویسنده״ ای بتوان
یافت، که این قدر به
دقت، در جزییات،
زندگی اش را طرح،
صحنه سازی و اجرا
کرده باشد. به قول
ژان بودریار، ״او
مرگش را به دقت آماده
ساخت و آن را مثل یک
استاد جیب بُری، که
او بی شک بود،
صحنه سازی کرد: او
این لوکسوس را داشت
که ﭘس از مرگش به
زندگی ادامه دهد״.
بودریار در این متن
به نکته ای هم اشاره
می کند که نه تنها
دورنمای بازخوانی او
از لاکان را نشان
می دهد، بلکه نیز
آینده ی روانکاوی را:
״واقعیت اینست که او
وقتی ׳به فروید باز
گردیم׳ را گفت، عکس
آن را انجام داد. او
به چیزی باز گشت که
فروید سرکوب کرده
بود، برای آنکه
روانکاوی را راه
بیندازد: بله، سزاوار
است بگوییم، اغواگری
و گول زنی. لاکان
قتلی در روانکاوی
انجام داد، قتلی از
روی گول خوردگی. به
این خاطر من معتقدم
که میراثی وجود
ندارد. این یک عمل
یکباره، یگانه و
بی برو و برگشت
است״(4).
بودریار رهیافت
تازه ای ﭘیش
نمی گذارد، ولی در
بعضی زمینه ها بحث ها
را به نهایت
کشانده است، دقیقتر،
نهایت بحث ها را
برملا کرده است و یکی
از این موارد، همانا
نظریه ی اولیه ی
فرویدی ״گول زدن״
است (5).
در خوانشی که اینجا
از نظرات لاکان ارائه
می شود، به این مسئله
توجه خواهد شد ولی
فقط بصورت یکی از
عناصر اولیه ی ״ میل
و خواهش״ و رابطه اش
با آگاهی بررسیده
می شود تا ارتقاء آن
در حد یک نظریه.
***
از اوان جوانی موضوع
״ میل و خواهش״
مشغله ی اصلی لاکان
است. عناصر اولیه را
او در این زمینه از
هگل می گیرد. دوره ای
که لاکان به هگل
گرایش ﭘیدا می کند،
دوره ی بازخوانی جدی
هگل در فرانسه است.
آلکساندر کوژو، که
لاکان از او در کنار
استاد روانکاوی اش
گتان گتین کلرامبو،
مکرر بعنوان ״آموزگار
و استاد من״ یاد
می کند، یکی از هدایت
کنندگان اصلی این
جریان است. کوژو هگل
را از منظر مارکسیستی
در دوره ای بازخوانی
می کند که خود
آلمانی ها برای
فراروی و نفی فلسفه ی
او تلاش می کنند. غیر
از ویژگی های
شخصی، عوامل مختلف
سمینارهای او را با
استقبال بی سابقه در
تاریخ دانشگاههای
فرانسه مواجه
می سازند. کوژو هگل
را در دوره ای
بازخوانی می کند که
زمانِ خستگی، از رمق
افتادگی، زمانه ی
ملال و عسرت
(هایدگر)، زمانه ی
״تبعید درونی״ (بن)،
زمانه ی
״گیج کننده״ (باتای)،
عصیان ﭘرومته ها را
می طلبید. و کوژو در
کنار خیلی های دیگر
در سازمان دادن به
جنبشی تازه در اندیشه
شرکت می کند. در
سمینارهای او کسانی
شرکت می کنند که هر
یک به تنهایی یکدهه
بعد جریانی را در
اندیشه شکل می دهد:
ژان ﭘل سارتر ، ژرژ
باتای، مرلو ﭘونتی،
والتر بنیامین،
ریموند کنو، ریمون
آرون، ژاک لاکان ...
از مکاتبات باتای با
کوژو در این ایام
چنین استنباط می شود
که اکثر شنوگان کوژو
برغم ناباوری شان با
این نظر او همرأی
بودند که با ناﭘلئون
تاریخ و با هگل فلسفه
به ﭘایان رسیده است و
دیگر اقدام تاریخی
وجود ندارد(6). کوژو
در بازخوانی خود از
هگل، دیالکتیک تاریخ
را ״دیالکتیک آقا و
برده״ (خداوندگار و
بنده) ارزیابی می کند
و در این رابطه دو
موضوع را عمده
می کند: کار و میل .