با این گربه‌ی عزیز

  عنایت سمیعی

 

  

نقدی بر کتاب شعر« این گربه‌ی عزیز» سروده‌ی علی عبدالرضایی

 

 

«این گربه‌ی عزیز» سومین دفتر شعر علی عبدالرضایی است. سه دفتر درطول چهار سال. پس، شاعری جدی است. او در شعر خود ازبیگانه نمایی در زبان فراوان استفاده می کند. درکنارهنجارگریزی زبانی، جانشین سازی استعاری و اعمال کنایه، شگردهای معمول در شعر اویند. او از این هر سه شگرد در جهت نهان داشت و تاخیرافکنی معنا استفاده می کند و شعر وی با مشارکت خواننده به معنای قطعی می رسد. سه شعر نخست دفتر حاضر از حیث رابطه ی موضوعی به هم پیوسته اند و در عین حال مستقل. شعر اول، « گوش های بسته مارا گوش می دهد» را تحلیل می کنیم:

 

از پوزه ی خرس قطبی

این گربه را کش رفته اند

و تا دم ِ خلیج کیش داده اند

لب های بسته او را حرف می زند

 

درآمد شعر، بیان وضعیت جغرافیایی در قالب تاریخی به تصور شاعر یا جغرافیایی تاریخی است. این بیان، مضمون گرایانه است. یعنی شاعر تصور خود را به واقعیت تحمیل کرده است. چه کسانی ایران را از دهان روس ها ربودند و تا دم ِ خلیج راندند؟ ایرانی ها؟ در این صورت فعل ربودن خلاف واقعیت تاریخی است. روس ها شکل گربه را به جغرافیای ایران تحمیل کردند، نه این که ایرانی ها آن را ربودند. اگر ربایش را به بیگانگان نسبت دهیم، باز هم تصور شاعر مضمون گرایانه باقی می ماند. حال ببینیم گربه با لب های بسته چه می گوید. درآمد شعرمارا تا دم خلیج همراهی کرد، پس به آب ها بنگریم:

 

روی موج هایی که روی خودش افتاده ست ایستاده ایم

 

در این سطر با حالتی بی ثبات، نامتعادل و لرزان مواجه می شویم و از جایگاه امن و امان روی امواج می ایستیم.

بافت جمله به لحاظ استفاده از بیان محاوره ای قرص و قایم نمی نماید. تداوم آن در دفتر حاضر، معرف سبک شاعراست. او از طرفی در ساخت های نحوی دست می برد و از طرف دیگر به زبان محاوره می گراید. گذشتن از لفظ به سود معنا، یادآور سبک هندی و قابل تامل واحتمالا تجدید نظر است.

بعد از بیان وضعیت نامتعادل:

 

و به این رادیو گوش داده ایم

مانده ایم چگونه این دریا    موج های خودش را نمی گیرد

گوش های بسته مارا گوش می دهد

 

این که رادیو چه می گوید، شعر مستقیما به آن برنمی گردد. این دریا، کنایه ازخلیج فارس است و خلیج فارس بر حسب علاقه ی جزء به کل جانشین ایران شده است. موج ها در این بخش کارکرد دوگانه دارند: به دریا- ایران- برمی گردد که دست موج ها-آدمهای خود را نمی گیرد و غیر مستقیم به رادیو برمی گردد که سخن امواج انسانی خود را نمی شنود و درنتیجه بازگو نمی کند. ونهایتا بیانگر وضعیتی است که نشان می دهد دریا به حال ساکنان خود بی اعتناست. پس در این حالت بدیهی ست که بگوید گوشهای کر به ما را گوش می دهند. این بیان ناشی از ناشنوایی دریاست که صدای امواج خود را نمی شنود. بعد از آن شاعر به امواج، هیات انسانی می بخشد:

 

پدرم مثل یک دیوار برزمین افتاد

برادرانم رفتند

و خواهرانم برنگشتند

 

بدین ترتیب در کنار خلیج فارس ایستاده ایم و به مهاجرت ها نگاه می کنیم. ولی پیش از آن می بینیم که پدر براثر تیرباران مثل دیوار به زمین می افتد. دراین میان ناگهان صدای رادیو که صدای امواج خود را نمی شنود، به گوش می رسد:

 

مسافران گرامی برگردید

جیب های شما را نمی گردیم

 

در چنین اوضاع آشفته و فاجعه آمیزی است که می خوانیم:

 

مادرم می گوید بخواب پسرم

که بیداری به زحمتی که دارد اصلن نمی ارزد

هرکس صلیبِ کسی را بر دوش می برد

ونمی داند که این دریا

موجهای کسی را نمی خواند

 

مادر نگران است، پسر را دوست دارد و اندرز می دهد که کنار بکشد. چشم ببندد خود را به خواب بزند.

 

زمین برای خودش می چرخد

این موج که مرا از روی دریا برداشت

روی خودش افتاده ست

اخرچگونه بنویسم که زمین می خواهد

قدم های مرا از روی خودش بردارد

درهای بسته ما را فاش می کند

 

شاعردرآغاز این بخش اندکی خیز برمی دارد ونابسامانی گردش زمین را برجسته می کند که بی شباهت به احوال سرزمین نیست. ولی بلافاصله از موج نجات دهنده ای می گوید که او را از آشوب دریا نجات داد ولی اکنون در خود فرو رفته است. این بیان نه تنها به انفعال موج نجات بخش اشاره دارد، بلکه نشان می دهد که من شاعر همچون امواج دیگر است و به نجات دهنده ی خود بی اعتناست و فقط گزارش حال می دهد. بنابراین از منظر شاعر همه ی امواج انسانی  در بی عملی وانفعال افتاده اند.

در ادامه ، شاعر دوباره به زمین برمی گردد و فکر می کند که زمین می خواهد نقش او را از صفحه ی هستی پاک کند. این را به حساب شهید نمایی بگذارید که عادت ثانوی ماست. باری، در ادامه درمی یابیم که احوال ما را، درهای بسته- زندانها- فاش می کنند.

 

این رادیو مارا چگونه می خواهد

همسرم آنجا

من اینجا

که با بی بی از شرّ ِ این پیاده های لعنتی در کیش مانده ایم

جوانیم برباد می رود می دانم

آخر چگونه می توانم از این گربه ی عزیز دل بکنَم

                                     عزیزم!؟

 

جمله ی اول بیان و ضعیت حاکم بر راه و رسم دریاست که تکلیف امواج انسانی خود را روشن نمی کند. رادیو نیز همان رادیوست که موجهای خود را نمی گیرد وچون نمی گیرد، نمی دانیم که از ما چه می خواهد یا مارا چگونه می پسندد.

شعر درپایان بیان حال می کند. دراین بیان من خرَدی شاعرشریک احوال مهاجران می شود. او خود را دروجود مسافری فاش می کند که همسرش رفته و خودبا مادرش از دست پیاده هایی که به او کیش(هشدار) می دهند، در کیش جامانده است. شاعر برمن جمعی خود دل می سوزاند: جوانیم برباد می رود- و دست آخر ادعا می کند که نمی توانداز ایران دل بکند. این ادعا ناقص عمل مسافری است که تا کیش رفته و از بیم پیاده ها موفق به فرار نشده است. همین تناقص، موقعیت نامتعادلی را که بر سراسر شعر حاکم است، بیش از پیش موکد می کند.

دو شعر بعدی« پیامگیر» و « دست بزنید» ادامه ی همین شعر است. در پیامگیر همسر سفر کرده از ته ِ دنیا تلفن می کند و شعر از مکالمه ی کنایی آن دو شکل می گیرد ولی صدای طرفین گفتگو چندان متفاوت نیست و لاجرم تنها یک صدا به گوش می رسد.

در شعر« دست بزنید» شاعر، احوال اکنونی خود و وضعیت حاکم را بیان و در پایان به دستی اشاره می کند که:

 

برای دسته گلی که آورده ست

وباید به آب بدهد این دست     دست      د س بزنید!

 

شعرهای دفتر حاضر بابیان کنایی و طنزآمیز نوسانات شدید عاطفی شاعر و گوشه هایی از وضعیت کنونی را به دست می دهند.

عبدالرضایی با واقعیت، پرشور درگیر می شود،هم ازاین رو شعرش شدیدا حسیّ است. او درکنارعواطفی که ناشی ازبرقراری روابط تازه بین اشیاء و امور است، روابط غزلی را هم می آورد که تاریخ منقضی است:

 

شب سیاهش را درآورده ست

ویک جفت دست

  ستاره ها را در زباله دان ِ پشتِ ابرها ریخته ست

یا

این پرنده بی هوای تو می میرد

برای تو از سنگ هم بال می گیرد

 

موضوع شعرهای عبدالرضایی عمدتا عاشقانه یا اجتماعی است. تلفیقی از این دو نیز در شعرهای« گوشهای بسته...»،« پیامگیر»، «کات» و ... مشهود است.

در بین عناصر صور خیال، بسامد کنایه و استعاره در شعراو بیش از انواع دیگر است. شعرهای این مجموعه را از حیث ساختاری می توان به دو گروه تقسیم کرد.

گروه نخست، شعرهای موضوعی و دو دیگرتقطیعی ست که موضوعات آن در طول شعر شکسته و پخش می شود.

او در شعر موضوعی، از واقعیت به مثابه ی پس زمینه ی بیان معنا استفاده می کند، در این صورت عناصر و اشیاء نه قایم به ذات بلکه حامل پیامند.

در شعر« هشدار» همه ی عناصر شعر قابل تلخیص در این پیام است:

 

فوت می کنم که زمین سردتر شود

زلزله دارد هشدار می دهد به این دهکده

زمین که شانسی ندارد

ما دوباره آدم نمی شویم

 

اما در شعرهای تقطیعی خط روایت براثر بیان حالات با شرح صحنه می شکند و جمع کردن آن به عهده ی خواننده است. به عنوان مثال در شعر« اتوبوس»، نخست تیترهای روزنامه برجسته می شوند:

 

- جاشو محمد دریای ده ساله را به مردی عرب فروخت

- در جزیره یک دختر که جانمازش را باد برد...

 

آن گاه با بیان حالت خط روایت قطع می شود:

 

چشم هایش آبی ِ مایل به دریا بود

وقادر نبود که فردا ببیند

 

ساختار روایی عمده ی شعرهای این دفتر معطوف به همین قطع و وصل هاست.

 

شعرهای عبدالرضایی از حیث درونمایه، کنایی و معترض است و البته هیچ نسبتی با شعر متعهد اجتماعی پیش از انقلاب ندارد. او نه آینده ای را نوید می دهد و نه به نگرشی باور دارد و نه می خواهدچیزی را تغییر دهد. اعتراض او در جهت نفی قواعدی است که مانع گذران عادی زندگی فردی و جمعی اند:

 

چگونه مردی که حالم را به هم می زند     برادر بخوانم؟

 

شاید بتوان هنجارگریزی او را به همین دلیل به عصیان و اعتراض او نسبت داد.

اگرچه در این هنجارگریزی ها سطرهایی مثل« چرا زمین را دیر کرده ای این قدر» به زحمت قابل درک است. درسطر« لب های ما را دیوارهای دیگری نیمه کاره کرد» چه تناسبی بین لب و دیوار وجود دارد؟ اگر می خواهد بگوید دیوارها مانع ادامه ی گفتگوی ما شدند، نیمه کاره کردن بلیغ نیست.

 

رها کنید آن شیرها را آقایان

این مرد را که دربندِ فکرهایش کفش می کند به آب نمی دهدآن آب

 

« دربند فکرهایش کفش می کند» کنایه از اسیر اوهام خدا بودن است و بین بند و کفش نیز رابطه ای وضعی وجود دارد ولی « به آب نمی دهد آن آب» جمله ی سستی است. می خواهد بگوید  شیرهایتان را ببندید که این مرد با این آب ها نمی رود، بیدی نیست که...

سطر « مرا زن های از مادرم بیشتر  چاق می کردند» به کلی بی معنی است و در جمله ی « شکم درآورده ام ببین!»  فعل شکم درآوردن گیلکی است درفارسی « بادکردن» می گوییم. ادامه نمی دهم و برمی گردم به آغاز مطلب ، درشعری که تحلیل آن آمد، شاعر سخنگوی خیر است و راوی شر، تداوم این ذهنیت احتمالا ناشی از دو مقوله ی به هم پیوسته است. یکی این که « من» شاعرنه جزئی از عین یا موضوع شناسایی، بلکه عنصری بیرونی است که منفک از عین یا واقعیت به جهان می نگرد و به ناچار تفکیک دکارتی در ذهن او با ثنویت خیر و شری در هم می آمیزد. دیگر اینکه انتزاع گری در شعر او امور و اشیاء را بی فاصله به انتزاع می سپرد.

در همان شعر نخست، موضوعات مطروحه، ذهن مخاطب را بلافاصله به امور واقعی برمی گردانند و شعر رابه قطعیت معنایی می رسانند.

علی عبدالرضایی شاعری است مستعد و خلاق که تا همین جا خوش درخشیده است. تحلیل درونمایه های شعرهای او، ما را به درک نسل جدید از جهان نزدیک می کند، نسلی که به جهان پست مدرن تعلق دارد و بی آنکه بخواهد تصاویر این جهان را باز می آورد.

                                             

             مرداد77

 

 

برگرفته ازضمیمه‌ی ادبی نشریه عصر شیراز که25 آبان 78 انتشاریافت

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.