www.poetrymag.info
وارونگی تاریخ
ژان
بودريار
برگردان
: آرش قربانی

جايي در دهه ي هشتاد قرن
بيستم , تاريخ در مسير ديگري چرخش كرد. در آغاز نقطه ي اوجش راپشت سر گذارد , در
آغاز ستيغ منحني حركتي اش را فرا چنگ آورد , نقطه ي چرخش تاريخي اش را , و بازگشتي
معكوس از حوادث , گشايشي قهقرايي از غايتي معكوس را در پيش گرفت . درست همان طور كه
در تقدير فضاي كيهاني , زمان _ فضاي تاريخي انحنايي خواهد داشت . بر اثر همين بازگشت
پذيري , چيز ها سريعتر و سريعتر مي شوند , آنچنانكه به سرعت پايانشان را در بر مي گيرند
, درست همچون جريان آبي كه پيش از رسيدن به آبشار , به گونه اي اسرار آميز تند مي
شود . در فضاي اقليدسي تاريخ , كوتاهترين مسير از نقطه اي به نقطه اي ديگر , خطي
راست است , خطي از پيشرفت و دموكراسي . اين مسئله به هر حال تنها به فضاي خطي جريان
روشنگري باز مي گردد . در فضاي نا اقليدسي پايان قرن ما , يك انحناي نحس به شكل غير
قابل بازگشتي , تمام خط سيرها را وارونه كرد . پديده اي كه بي ترديد با كرويتِ زمان
( زمان مرئي شده در افق پايانيِ قرن ما , آن سان كه زمين در افق پايان روز نمايان
مي شود), يا با انحرافِ ماهرانه اي از ميدان جاذبه پيوند خورده است . سگالن مي گويد
كه يك زمين همواره , آسماني خواهد شد , هر حركتي ما را از يك نقطه دور مي كند , آنچنانكه
ما را به همان نقطه باز گرداند. اين مسئله به همان خوبي , براي زمان نيز قابل
انتظار است . هر حركت محسوس تاريخ , به گونه اي نا محسوس ما را به نقطه ي متناظر
آن باز مي گرداند , در حقيقت به نقطه ي آغازين حركتش . اين پايان تاريخ است . بدين
سان آينده ديگر وجود ندارد. و اگر آينده اي وجود ندارد به اين معنا نيست كه پيش از
اينها پايان يافته است . و با اين وجود, اين
آن چيزي نيست كه با پايانِ
تاريخ اعاده مي شود . آنچه ما ناگزير با آن درگير شده ايم , فرايند پارادكسيكالي از
بازگشت به گذشته است . يك معنْي واژگوني ِغير منتظره براي مدرنيته اي كه مي خواست
فراز انديشه اش را و نهايت گسترش معنوي اش را دست يازي كند , به واسطه ي يك فرايند
شوم بازگشت پذيري و آشوب , در اجزاي بنيادينش در هم فرو مي پاشد.
توسط معناهايي از اين وارونگي
قهقرايي تاريخ به ابديت , به واسطه ي اين انحناي شبه هذلولي , قرن ما پايانش را
انكار مي كند , با تفسيري از اين مفهومِ به عقب باز گرديِ رويدادها , ما پيش از مرگ
تاريخي مان مي گريزيم . بدين سان حتي به ياري شكل استعاري سخن نيز , ما به مرگ
نمادين چيزها دست نخواهيم يافت , به اوج نمادين سال 2000 .
آيا ما مي توانيم از اين انحنا به
عقب
ِيك تاريخ , كه در ردپاهايش رد گم مي
كند و آثارش را مي سترد , طفره رويم ,آيا مي توانيم اين خط سيرِ شوم را كه در
مسيرش مدرنيته را بدان سان كه نواري به عقب باز مي گردد , به گذشته باز مي گرداند
متوقف كنيم . ما آنقدر به تماشاي دوباره و دوباره ي فيلم ها معتاد مي شويم كه
قهرمانهاي ساختگي آنها را به همان خوبي با زندگي مان مرتبط مي كنيم. آنقدر توسط يك
تكنيك بازگشت به گذشته آلوده شده ايم كه به موازاتِ سرگيجه ي معاصر كاملا پذيرفته
ايم كه تاريخ را, آنگونه كه كسي نوار فيلمي را به اشتباه حلقه مي كند , وارونه
حلقه كنيم .
آيا ما با آرزويي پوچ به جلو رانده
مي شويم تا به شكلي تصادفي از پايداري مان در ويرانگري كنوني مان سر باز زنيم ,
همانطور كه كانتي مي گويد , آيا ما براي باز زيستني دوباره , خود را به يك
ماليخولياي بازگشت به گذشته تسليم كرده ايم و از اين رو روايت ساختگي هر چيز را بر
مي سازيم : باز زيستن براي توجيه كردن ( گويي سايه اي از روانكاوي , بر فراز تاريخ
ما شكل مي گيرد , گويي همان وقايع , همان رويداد ها , تقريبا در همان شرايط باز_
فرآوري مي شوند : گويي همان جنگ ها بين همان مردم دوباره سر مي گيرد , و همه از
آنجايي كه ربوده شده بودند مي خواستند خروشان شوند , آنچنانكه گويي با هوسي سركش به
خروش آمده باشند , تا دستاورد حياتي شان همچون شكلي از ناخودآگاه درك شود , به
مثابه فرايندي آغازين در هنر) . آيا ما تمامي رخداد هاي گذشته را به انگيزه ي
مقايسه فرا مي خوانيم , براي بازآموزي فرايند شكل گيري هر چيز ؟ يك هذيان گويي با
فرايند و در همان حال يك چرندگويي با التزام , اخيرا به تمامي ما را در بر گرفته
است , چرا كه التزام به شكل فزاينده اي در حال گريزان شدن است . بازسازي شايسته
تاريخ , ماستمالي كردن همه ي هيولا ها : بر اساس تكثير رسوايي ها , احساس مبهمي
وجود دارد كه تاريخ خود نيز يك رسوايي است . يك بازگشت _ فرايند كه ما را به يك
هذيان گويي با / از فرايند مي كشاند , به اين جنبه ي تاريخ , به ضيافتي ترتيب داده
شده با غرايز ( حيوان بودگي ) , به وضعيتي بدوي كه پيش از اين , موضع ِ موجودات در
لاس زدنِ بوم شناسانه با يك خواستگاه ناممكن است .
تنها راه براي اجتناب از اين وضعيت ,
براي گسستن ريسمان اتصال ما به اين پس روي و اين وسوسه دائمي , قرار گيري بي
درنگمان روي مدار موقت ديگري است , تا از شبح مان , اين شبح قرن, خلاصي يابيم , تا
از يك ميان بر مخفي به آنسوي پايان نقب زنيم و آنگاه وقوع آنرا متوقف كنيم . اين لا
اقل كمك خواهد كرد تا از باقيمانده ي تاريخ در برابر سوژه كردن آن براي يك بازنگري
دلخراش , و همينطور توزيع آن به آناني كه جسدش را كالبد شكافي مي كنند , درست به
همان شكلي كه انساني در آناليزي بي پايان جسد كودكي اش را كالبد شكافي مي كند ,
محافظت كنيم . اين لا اقل , امكان زنده نگاه داشتن خاطره و شادماني را براي ما ميسر
مي كند و به يمن شگونِ بازنگري و نوشدن , ما مي توانيم متوقف كردن همه ي مصيبت هاي
پيشتر وارد آمده را آغاز كنيم , وادار ساختن آنها به ندامت .
اگر ما مي توانستيم فرادستانه بر اين
موراتوري پايان قرن پيش دستي كنيم , بر اين اوج ناپخته ي چيزهايي كه چه بسا به يك
سوگواري ماننده است , سوگواري گمراه و نا به جايي كه چه بسا در اشتياقي پارانويايي
مي خواهد هر چيزي را باز نگري كند , باز نويسي كند , به اول باز گرداند ,شبيه سازي
كند ,آنهم به انگيزه ي فرآوري يك تاريخ نگاري كامل از پايان قرن , يك نسخه ي فراگير
, دموكراسي سراسري , ريشه كني كامل همه ي تعارضات و در صورت امكان ستردن تمامي
حافظه ي ما از رويدادهاي ناگوار, _ اگر ما توان پيش بردن يا دست كشيدن از اين سفيد
كاري , اين صيقل كاري بين المللي را يافته ايم , تنها به اين سبب است كه همه ي
كشورهاي امروزي براي هم پيمان شدن از يكديگر پيشي مي گيرند , اگر ما خودمان نيز مي
توانستيم از اين غايت دموكراتيك كه نظم نوين جهاني از آن سخن مي گويد , چشم پوشي
كنيم , لا اقل از رويدادهايي كه جلوتر از ما , با شكوه , فرازوارگي , ارزش و يكتايي
شان قرار گرفته اند , دست مي كشيديم . سر انجام ما آنقدر براي پنهان كردن بدترين
اندوخته هايمان دستپاچه هستيم كه چيزي از تاريخ در پايان هزاره باقي نمي ماند, چيزي
از بارقه اش , از خشونت حقيقي اش. اگر هيچ نشانه واضحي براي واقعه اي كه در حقيقت
دربردارنده ي رويدادگي و از اينرو ارزش تاريخي و نا گزيري اش است,وجود ندارد از
آنروست كه چيزي در آن است كه اكثرا از معنا و تفسيري كه دقيقا بر خلاف آن چيزي است
كه ما امروز مي بينيم طفره مي رود.همه ي چيزهايي كه در اين قرن برحسب پيشرفت ,
آزادي , انقلاب , خشونت رخ داده است , اخيرا دچار يك پروسه ي تجديد نظر كلي قرار
گرفته اند .
پرسش اين است : آيا حركت مدرنيته,
حركتي بازگشت پذير است و آيا اين خودِ بازگشت پذيري است كه در چرخش, بازگشت ناپذير
است .تا كجا اين قهقراء , اين روياي پايان هزاره مي تواند فراتر رود .آيا مشابه صوت
و سرعت , يك ديوار تاريخي وجود ندارد , جايي كه پيمان شكني آن ديگر نمي تواند تبرئه
شود ...