www.poetrymag.info
استخوان هاي بي صدا
رضا چايچی
گل هايي كه به مويت زدم پروانه ها را به سمت تو مي كشاند
صفحه ، ارام مي چرخيد
دست هاي مرا به كمال مي رساند دست هايت گردش
عطر ميخك
صداي به هم خوردن جام ها
و آهنگي مواج د رفضا
درونم در آينه مي شكفت آفتاب
تو ميان حلقه ي دستهايم
آن سوي تر قدمت استخوان ها را حساب مي كردند
و نمي خواستند بدانند ميان دنده ها قلبي مي طپيده
متر مي كردند
كنار خانه
تاريكي ماند آفتاب زير آوار
دست هاي خلاق
كتاب و پيچك و گيتار
زير آجر و سيمان
واژه ها را از طناب مي آويختند
تا رسيدن به دهان هاي بي فرياد
مي خواهم پرنده شوم كسي گفت
اما اندام انسانيم نمي گذارد
و ديگري مي گفت
مي خواهم نسيم بسازم
تا بر آ ن بيارامم
اما توفان
درختان را از ريشه برون مي آورد
آيا با خودم حرف مي زدم؟
خواب مي ديدم؟
استخوان هاي پوك را لمس كردم و با خود گفتم
در جهاني كه علف را سوخته مي روياند
ديگر چه مي توان گفت
جايي كه كلمات قطعه هاي اسقاط ماشيني كهنه اند
مي رقصيديم
سرت بر شانه ام بود
كه ناگاه در را شكست
با مشت كوبيد بر صفحه ي گرام
و بال پروانه را در دستش مچاله كرد
در رويا و بيداري
بارها اسم تو را صدا زدم
به ياد آوردم
با گيسو و لب هايت بارها به كرانه هاي دور سفر كردم
از گرداب صورتك ها گريختم
و در كنار آبي چشم هايت
درهاي بسياري به سرزمين هاي بكر گشودم
گور بي نشان از آن كه بود؟
با فرچه آهسته خاك را از اطراف اسكلت كنار مي زدند
سايه هاي ترك خورده
خود را از روي جدول روزنامه عصر جمع مي كردند
پرده ها را مي كشيدند
و صداي ترانه هاي كوچه بازاري را بلند
قله هاي تنت تنگ شده بود دلم براي هواي تازه
براي واژه هاي جواني كه از ذهنت مي روييد
صداي نوار را بلند كرده بودند
و مي رقصيدند، بر تباهي پهناور
چشم به راه نوري از ملكوت آوار درون جغرافياي چشم هايم
پيچ و تاب مي خورد
گرفتار تبي سخت شده بودم
به خوشبختي گياهان حسرت مي خوردم
و رنج مي بردم زيرا نمي توانستم
واژه هاي سنگي را به پروانه اي مبدل كنم
صداي كندن گور مي آمد
باور نمي كردم
بي تو، تنها با روياهايم زنده مانده ام
در را شكست نت ها پاشيد بر ديوار
و صداي كشيدن اندام تو برخاك...
تنها رد سرخ لب هايت ماند
برليوان آب و پروانه هاي مرده بر گلبرگ هاي له شده
آينه ام تنها بود
با بيداري چراغي تا سپيده دمان
آمدند سايه هاي ترك خو رده به سراغم
گفتند :
خاموش مي خواهيم تو را
شكل استخوان هاي بي صدا
و با تيغ جراحي پوست روياهايم را شكافتند.
|