این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

بدن ، گوشت و روح:

حيوان شدن

ژيل دلوز

 

ترجمه : امين قضايي

 

 

 

 

 

 

 ‌بدن ، پيكر است يا  حتي ماده ي پيكر .پيش از هر چيز ، ماده ي پيكر را نبايد با ساختار مادي در فضايي كه از آن  مجزاست ، اشتباه گرفت . بدن  يك پيكر است نه  ساختار.  در مقابل ، موجوديت ِ پيكر  يك بدن ، چهره نيست و حتي چهره اي  نيز ندارد . كله دارد چرا كه كله  بخش كاملي از بدن است . حتي ( بدن ) مي تواند به كله اش فرو كاسته شود. فرانسيس بيكن به عنوان يك پيكرنگار  نقاش كله هاست ونه چهره ها .  ميان آندو تفاوت بزرگي در كار است .  چهره ، يك اندامه ي(organization) فضايي  ساخت يافته است  كه كله را مي پوشاند .   در حاليكه كله يك امر الحاقي به بدن است  حتي با وجود اينكه  در بالاي بدن  قرار گرفته است .   اين بدان معني نيست كه (كله) فاقد روح است بل روحي است كه  جاني  بدني ، حياتي و جسماني دارد   روحي حيواني  . كله ، روح حيواني انسان است :  يك خوك- روح ، يك بوفالو- روح ،  سگ – روح ،  يك خفاش – روح ....  يعني بيكن به عنوان يك پيكرتراش  پروژه ي بسيار به خصوصي  را دنبال مي كند: پرده برداي از چهره ‌، بازافشا و  بيرون كشيدن كله ي زير چهره . 

دگرديسي هايي كه بدنها دستخوش آن مي گردند   سيماهاي حيواني  كله نيز هستند. به هيچ روي ، تشابه اي ميان اشكال  حيواني و  اشكال چهره  وجود ندارد .  در واقع چهره شكلش را در جريان عمليات زدودن و پاك كنندگي از دست  داده ،  مختل گشته  و كله به جاي آن سر بر مي اورد .  نشان ها و سيماهاي  حيوانيت  بيش از انكه اشكال حيواني باشند ، ارواحي هستند كه در اجزاي زدوده شده ، كله را به سخن در اورده  و آن را بي هيچ  چهره  اي، منفرد و متعين مي كنند.( 1)  اين رويه كه توسط بيكن به كار رفته ( يعني ) زدودن و سيماها معناي خاصي دارد .  انچه رخ مي دهد جاي گزيني كله انسان با كله حيوان است ؛ اما نه حيوان به مثابه شكل كه حيوان  به مثابه  طرح پيراموني (outline  براي مثال طرح پيراموني مرتعش  پرنده اي  كه در فضايي زدوده شده  پيچ و تاب مي خورد ، حال انكه وانموده  پرتره هاي چهره كنار آن  تنها به عنوان يك «شاهد»به كار مي ايند .( در قاب  سه گانه 1976)  آنچه رخ مي دهد اين است كه يك حيوان ، مثلا يك سگ واقعي ،  به عنوان سايه صاحبش ، طرح مي شود يا برعكس سايه انسان موجوديت حيواني نامعين  و مستقل مي يابد .  سايه از بدن مي گريزد مانند حيواني كه ما بدان پناه داده ايم .  به جاي مشابهت هاي صوري ، نقاشي هاي بيكن  مكاني  تمييز ناپذير و  نامشخص  ميان انسان و حيوان را ايجاد مي كنند.  انسان ، حيوان مي شود اما  حيوان نمي شود بي انكه در همان حال روح نيز نگردد ، روح انسان ، روح فيزيكي انساني كه در آينه به مانند  تقدير حاضر شد .  هرگز سخن از تركيب اشكال نيست بل واقعيتي عادي است : واقعيت عادي انسان و حيوان.  به خاطر همين موضوع ، اغلب پيكرهاي مجزاي بيكن با  پيكر ي  به هم پيوسته ( و جفت شده )  آغاز مي شوند، انساني كه  با حيوانيتش تحت  عملي مانند گاوبازي  پيوند خورده است  .

اين مكان ابژكتيو تمييز ناپذير ، با بدني كامل آغاز مي شود  اما بدن به معناي جسمانيت و گوشت اش . بدون هيچ شكي بدن استخوانهايي هم دارد اما استخوانها تنها ساختاري فضايي دارند . تمايزات اغلب ميان جسم و استخوان ويا حتي ميان روابط جسم و استخوان ايجاد گشته اند . بدن تنها وقتي اشكار مي شود كه ديگر به استخوانها اتكا نمي كند، وقتي جسم  از پوشاندن استخوان دست كشد ، وقتي در يك رابطه متقابل  اما مستقل از هم قرار مي گيرند ، استخوانها همچون  ساختار مادي بدن  و جسم ماده جسماني پيكر مي گردد . بيكن ( نقاشي ) زن جوان بعد از استحمام  ِ ادگار دگا (1885-86) را تحسين مي كند  كه ستون فقرات شكسته شده اش گويي از جسم پديد امده اند  حال انكه جسم  انعطاف پذيرتر ،  نرم تر و اكروباتيك تر است  . در  يك تركيب بندي كاملا متفاوت ،‌بيكن ستون فقرات پيكري را كه كاملا از بالا به پايين درهم پيچيده شده است نقاشي مي كند. اين امتداد تصويري ميان جسم و استخوان ها  چيزي است كه بايد رعايت شود. اكنون  به طور اخص اين گوشت است كه  اين امتداد را در نقاشي  موجب مي شود بي انكه ذره اي از جلوه رنگ ها بهره برده باشد. گوشت Meat(در اينجا گوشت به معناي حيواني و مصرفي اش مد نظر است مثلا  ان گوشتي  را به تصور در اوريد كه در مغازه هاي قصابي يافت مي شود - مترجم) ان حالتي از بدن است كه در ان جسم  و استخوان به صورت موضعي با يكديگر روبرو مي شوند ونه در تركيب بندي ساختاري .  به همچنين ، دهان و دندان كه استخوانهاي كوچكي محسوب مي شوند.  در گوشت Meat ، گوشت از استخوان ها پايين افتاده و استخوانها از بالاي گوشت بيرون زده اند  . اين  همانچيزي است كه درست برخلاف رامبراند و  سوتين ، خاص بيكن است  . اگر نوع خاصي از « تفسير»  بدن در  بيكن به چشم مي خورد   به خاطر علاقه اش در نقاشي از پيكرهايي است كه بازوها   يا ران ها جاي استخوان را گرفته اند در چنين حالتي به نظر مي آيد گوشت فرونشانده شده و از آن آويزان شده است . بنابراين در نقاشي مركزي   نقاشي هاي سه گانه (triptych)    دو زوج خوابيده   شاهدي بر ارواح حيواني  اند، و نيز مجموعه  مرد خوابيده با بازوهاي برآمده اش ،‌ يا زن خوابيده با پاي عمودي اش ،  زن خوابيده يا تخدير شده با  ران هاي برجسته اش .  وراي هر ساديسم آشكاري ، استخوانها  مانند ادواتي ژيمناستيكي اند (يك اسكلت چارچوب مانند) كه گوشت بر روي آن در حالت  انجام عمليات آكروباتيك است .  ورزشكاري بدن طبعا در اين اكروباتيك گوشت بسط مي يابد  . ما بايد به اهميت سقوط در آثار بيكن پي ببريم .   در تصويرگري هاي از  مصلوب شدن ، انچه او بدان توجه نشان مي دهد ، پژمردگي   و كله فرو رفته اي است كه گوشت را آشكار مي كند.  و در سالهاي 1962 تا 1965 در صندلي- چليپا  يا ردي از استخوانها ،  مي توانيم  گوشت آويزان شده از استخوانها را ببينيم.  نزد بيكن مانند فرانتس كافكا ، ستون فقرات چيزي نيست جز شمشيري كه يك شكنجه گر داخل بدن خفته اي بي گناه نموده است. گاهي نيز استخوان تنها يك پخش تصادفي  رنگ بعد از اتمام كار است . (...)

اما آيا ممكن است همين و دقيقا همين را در مورد گوشت  وكله بازگوييم يعني آيا آن  مكان  ابژكتيو  متزلزل  حيوانات است ؟  آيا به طور ابژكتيو مي توانيم بگوييم  كله همان گوشت است ؟( همانقدر كه گوشت  روح است) از  تمامي اجزاي بدن آيا كله  نيست كه با استخوانها محصور شده است ؟ مانند انچه در ال گركو و بيشتر در كار  خاييم سوتين ديده مي شود ؟  اكنون كاملا مشخص است بيكن كله را اينگونه تجربه نمي كند.  استخوان به چهره تعلق دارد نه به  كله .  نزد بيكن هيچ كله مرده اي وجود ندارد . كله استخوان زدايي شده است تا استخواني . حتي اصلا نرم نيست بلكه سفت است . كله گوشت است  و نقاب خود مرده وار نيست ،  بلوك سفتي از گوشت است كه خود را از استخوانها جدا مي كند، اينها ،  موارد مطالعه پرتره ويليام بليك است. كله خود بيكن  گوشتي است  كه با خيرگي زيباي بدون حدقه اي  آميخته شده است  . به همين خاطر است كه او به رامبراند احترام مي گذارد چرا كه توانسته در  آخرين پرتره از خودش كله اش را مانند يك بلوك بدون حدقه نقاشي كند.

 

سراسر آثار بيكن ، رابطه كله – گوشت (Meat) ‌ به واسطه جابه جايي هاي شديد اندازه ها ،  هرچه بيشتر و بيشتر رسا تر مي گردند .   در ابتدا گوشت (جسم در يك طرف و استخوان در طرف ديگر)  در لبه شيار يا نرده اي قرار گرفته است كه روي آن  پيكر- كله ايستاده است .(تصوير مقابل) اما همچنين باراني ضخيم و گوشتي كله را احاطه نموده  و او چهره اش  را در زير چتر پوشانده است . جيغ كه از دهان پاپ خارج مي شود ، تاثري كه از چشمانش  ناشي مي شود، گوشت (Meat)  را ابژه خودشان قرار داده اند .  پس گوشت  كله اي دارد كه به موجب آن  از صليب سقوط كرده و  سرازير مي شود كه در ديگر آثار  بيكن در مورد مصلوب سازي  ديده مي شود.  بر بقيه آثار بيكن ، كله ها هويت خود را با گوشت بيان مي نمايند  و مناسبترين شان انهايي اند كه با رنگ هاي گوشت يعني قرمز و آبي نقاشي شده اند  . نهايتا ، گوشت خود يك كله است و كله  نيروي تمركز زدايي شده گوشت است ، به عنوان نمونه در تكه اي از مصلوب سازي(1950)  تمامي گوشت ها در حال جيغ زدن اند و روح سگي از بالا به پايين صليب چشم دوخته است .  همچنانكه ما مي دانيم بيكن دوست نداشته  اين نقاشي به سادگي رويه يك  مانيفست  به خود گيرد و مجبور شده دهاني را در  وسط گوشت حفر كند.  وابستگي دهان و درون دهان  با گوشت كاملا واضح است  و اين نكته را مي رساند كه ( دهان ) بخشي از يك شاهرگ بريده شده است  يا آستين ژاكتي كه در موضع   يك شاهرگ قرار گرفته است . همچنان كه در  بسته هاي خون آلود در سه گانه Sweeney Agonistes مي بينيم.  پس دهان نيروي تمركز زدايي را به دست اورده و وتمامي گوشت را به كله اي بدون چهره مبدل مي كند . ديگر  دهان همچون  يك اندام خاص وجود ندارد جز حفره اي كه بواسطه آن كل بدن و جسم  رها مي گردد . (چيزي كه براي  اين  رويه  نشان هاي بي اختيار بي پايه  ضرورت دارد ) . انچه بيكن جيغ مي خواند ، تاثري  سنجش ناپذير است كه به گوشت بسط مي يابد .

 

 

1-     فليكس گتاري اين پديدار به هم ريختگي صوري را «سيماهاي چهره وارگي»  ناميده است  كه معادل با  سيماهاي حيوانيت كله اند .

 

 

چاپ با ذکر ماخذ و نام مولف بلامانع است .