چرا که

 آرین داینکر

  پچواکِ امیرحسین افراسیابی

 

 

 

 

 

به کوه می روم چرا که عاشق ِ کوهم

نمی روم تا به راز ِ کوه پی ببرم

یا از بز ِ کوهی شرح و توضیح بخواهم.

گذشته ی کوه در کوه است.

عاشق ِ این ام که کوه ها را در اطراف ِ خود ببینم

عاشق ِ افسون ِ صدایی هستم

که در تاریکی ِ کوره راه ِ مزرعه ای

ترانه های ِ روشن می خواند.

گاهی به خود می گویم کاش چهل و هفت حس داشتم

 

به شهر می روم چرا که شهر می خواهد مرا ببیند.

نمی روم تا مشکلات ِ شهر را بگشایم

یا برای ِ خود توضیحی پیدا کنم.

آینده ی شهر در شهر است.

می خواهم بروم و بایستم، بروم و بایستم،

و ببینم شهر کاری به کار ِ من ندارد.

درها و پنجره ها و چهره ها را شاید این چنین می بینم،

صدای ِ آمد و رفت ِ خیابان ها را شاید این چنین جذب می کنم،

گاهی به خود می گویم کاش یک حس داشتم.

 

به دریا می روم چرا که عاشق ِ دریایم.

نمی روم تا دریا را تسلیم ِ تنها درسی کنم

که واژه ها می کوشند به من بیاموزند.

اکنون ِ دریا در دریاست.

می روم تا حرکت ِ موج ها را ببینم،

می روم تا حرکت ِ آب را ببینم.

دریا از من می خواهد تا نمکش را بچشم.

نمک را می چشم و می بینم دریا

در تار و پود ِ فاصله در فکر است.

همیشه به خود می گویم کاش هشت حس داشتم.

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.