ماران که جمع می‌شوند تا آتش را تحقیر کنند
پرویز اسلامپور     

 

 

 


فضای پشت استخوان کشیده تر است
از رانی افتاده در دل
می‌دود بر حا شیه‌ی حس که رسیده
مکث می‌کند
می‌نگرد
و پس می‌افتد


،

می چرخد در بند ستودن
که چندان جدا شود تا بترکد
و یا بسو زاند این مارِ سبز ِ تر سیده را
که دندانهاش هر گز چنین آسان قفل نمی‌شود
در نگاه
می‌چ
رخد

در غضروف و استخوان ِ سرد باز هم


،



چه چاره‌ش شد
چر خش ِ گرد ِ گوشتی از هوا و پیه بد بو


باز ِ عطشی برای جویدن
ویا خرده خرد کردن ِ این دندا نهای آبی
که فرو شان می کند در عمق نم


و از وزش ِ آب
می‌لرزد و می‌پیچاند خود را
در دریچه‌یی تنگ



،



تا استخوان ِ بهانه‌ش را می‌ترکانَد در
شبح

 

،


می‌لرزد این خون در مرگ
تیره می شود و
می‌چکد


،

چگون، بر دریچه می‌افتی صدا نمی‌کنی و باز می‌شوی
آنجا زرد معنا یی جز مرض دارد


،

نوک می‌زند از بشره‌ی سیاه
در بندِ ناف و زیر زانو

یک آلت برای کُشت
 

 

،


هنگام دیگرِ سکته
رگ می افتد در کفِ دست


،

می‌چرخد
به دور حدقه‌ی استخوان ِ ماهی
شیر

،



دوایر خُرد ِ آهنگدار
و قتی می‌چرخد
می شتا بد کام می‌گیرد

آنگاه دایره ی خُردتر
آرام می نشیند
وایمانش را می‌گسترد
 

دایره ی شتا بنده آهنگش را از بر دارد



،



حلقه ای دراز
بوده یی و یا بوده در ین تنگ
در حس خا طره‌ش
هم و
منتظر می‌ماند َ
کمسال بی رویه‌ی نجیب



،


قر ینه‌ی سخت ِ در مرز
شبح می‌اندازد خود را در تا ریکی‌ی حس



،

بر پوستی خشکیده‌ست
و یا بر پاهای کشیده‌ی دراز



می‌افتد
همیشه همیشه



،

کدام صفحه ی سوزنی می‌گذرد
این دایره را که خط می‌شکند و باز می‌سازد




،
 

در ذره ی آخر سطری‌ست
سطر ِ استخوان دراز نقره



آنجا چشمهای خسته تر از رگها دونده‌ست
رگهای دونده‌ی فعال
که اسب را می ایستاند از فرط دویدن
و نفس می‌زند
بخار را انداخته در یال
می‌پیچد و بر هر دو پاش می نشیند


،

مار ِ خزیده ست
بر هو ش ِ دست


و کجا
در چا له های آژیر
بله



آری آری
این انگشتها را بُبر
هم


،


پاره‌ی پنجم کمر
از پا می‌افتد در کرانه‌ی لیزاب


می گسترد ..
لکه‌ی دو باره در بند ناف می‌ایستد


و پس دوباره می‌لغزد
در لحظه‌ی بسته
و با جهشی در عمق حس خاموش می‌شود
 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.