آخرین قطار

 محمود فلکی

 

 

 

روزی که از یادت رفتم

تابستان رفته بود توی دریا

شن‌ها را کنار زدم

آب را کنار زدم

خودم را کنار زدم

رفته بودی

رفته بود چیزی از مسیر عادت بگذرد

 

 

رفتم در قهوه خودم را تماشا کنم

دخترکی دستِ مادرش را می‌کشید

تا بیاید نگذارد خودم را تماشا کنم.

اصلن چرا باید خودم را تماشا می‌کردم؟

نه تماشایی بودم

نه تماشای من از خودم

لذتِ دیدار را در حوالی ِ میز تضمین می‌کرد.

 

باز رفتم

تا شن‌ها را کنار بزنم

آب را کنار بزنم

خودم را ...

رفتم ولی نزدم

کنار ِ باد و قوطی ِ خالی ِ کنسرو نشستم

و دود سیگار را

با هوا و دُرنا تقسیم کردم.

 

نمی‌دانم سنگینی‌ام

چگونه از مسیر ِ گذشته نفس می‌گرفت

که وزن هوا سیاه می‌شد

آنقدر سیاه

که دریا چهره‌اش را گم می‌کرد

و من آنقدر شجاع نبودم

که چهره‌ام را به دریا بدهم

باید به آخرین قطار می‌رسیدم.

 

                                           هامبورگ- نوامبر 2006

 

www.mahmood-falaki.com :محمود فلکی در اینترنت 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.