از در دیگر

مهرداد فلاح

 

 

همه كارهاي جهان را درِ ديگر است

                                                                           مگر مرگ  كان  از  در ديگر  است

                                                                                                               فردوسي

 

 

گرگ و ميش است

مي نشينيم روي باران تاب مي خوريم

( اي دل غافل ! )

 

 


 

سيم ها كلاغ ... چي  ؟

پدر هم مگر تمام مي شود ؟ الو ؟

( جاده نبود خودرو

رفت تا ته دره

افتادم به روز بعدي      پرت ! )

 

بايد زنگ بزنم ببينم بليت هست

شما را هم رزو كرده ايم

نگران ؟   اصلا !

همه مي روند     دير يا زود   ( كجا ؟ )

 

او نيست توي آينه من ايستاده ام     يعني چه ؟

آرام باش پسرم ... سياه ؟

توي بغچه هامان هميشه پيدا ... برويم  ؟

 

برف دارد براي خودش مي بارد

دارم براي خودم

 

اوهوي !

با توام پهلوان خُل !

اين توپ كهنه را كول گرفته

از اين قرن به قرن ديگر مي كشي كه چي ؟

سوتش كن  توي دهان اين سياه چاله ها وُ خلاص !

 

ديدم كه توي شيب افتاده ام    يكهو !

مهمان دارد ترش رو

شكلات پخش مي كند

اتوبوس مي غرّد

 

سر هر پيچ يك نفر از من جدا مي شود   مي كنَد

مي زند به كوه وُ كمر     به سرم

درد مي كشم ( دارم )

داد مي زنم !

 

كي مي رسيم پس ؟

گيرم كه تونل

آخر اين همه دراز   اين قدر تاريك !؟

 

در باز ست

دهاني كه حرفش اين

                      اين

                      اين

                      اين خانه از زخم هم عميق تر

                                   ( پيش مي رويم  )

 

در زهدان مادرم دارم خون مي خورم

پسرم كه از من بزرگ تر

براي پدربزرگش اشك ...

 

چاي   خرما     صداي عبدالباسط

صبر    صبرتان بدهد !

 

در كاسه اي به اين كوچكي

درياي به اين بزرگي !؟

شهرزاد ِ سپيد گيسو ( مادر )

هزار وُ يك شب ِ ديگر ... دارد ؟

 

يك پَر ليمو به دهان بُرد وُ همين كه نيم پا رفتم وُ برگشتم

ديدم ... اي دل غافل !

 

قصه به اين خوبي هم شاه زمان را باز نمي دارد

ادامه اگر مي دهيم      در ؟        بسته نمي شود

مي روند وُ مي آيند باز

ميان اين همه گاهي

آن كه حواسش بيشتر

بي هوا مي لغزد درون حفره اي مخفي

و ضجه اي كه بلند    مي شود همه گير

 

گير كرده بيخ گلويم

حتم دارم كه حرف نيست

 

صدايش زدم هر چه بر صورتم چنگ

لبش وانشد لااقل بگويد : نكن !

اين چه كاري ست ؟

 

توي آشپزخانه زن ها كار

مي كنند آتشي به پا وُ آب مي ريزند

 

همه سير مي شوند اِلا همين يكي

( زمين را مي گويم )

 

منتظريم آن كه از دور   خيلي بيايد

 

فرود كه آمد

بيست ساله در ني ني چشمانش اسب ها را رام

دست مرا بگير   برادر !

همه اين جا به گل نشسته ايم  خواهر  !

 

براي اين آمبولانس كه از سردخانه   راه را باز كنيد

 

به خانه خوش آمدي پدر

اين ماسك چيست كه بر چهره ات كشيده اي ؟

مهمان توييم   بفرما  چرا نمي زني ؟

بلند شو !

بخند !

 

در حياط خانه موج مي زند دريا

ديدم كه دستي درآمد از آستينم   كوبيد بر سرم

داشتم به خلسه مي رفتم

بيدارشدم   به نگاهي كه دخترم  !

 

از اين جا كوچ

برويم روي صحنه اي كه بايد             همه مي روند !

 

چيز عجيبي ست آب !

اين كودك بي قرار دارد اين جا سرسره بازي مي كند

روي اين پوستي كه ديگر

هيچ سرانگشتي را به جا نمي آورد   نمي تواند

 

بوي كافور مي گيرد كفن   خداحافظي

 

چه قنداق پيچ ِ قشنگي !

 

( جاده نبود چاه

مي آمد با اداي رَحِم

شكلكي كه پدر را برد )

 

اين رسم قديم است

بايد براي قرباني سنگ تمام بگذاريم

حالاست كه اين شكم باره از عزا دلي درآورد

بيا ! بگير ! بخور !

اين لقمه هم گوارايت !

 

شما كه در اين مراسم حضور نداريد

انگشت روي همين سطر بگذاريد ... الفاتحه

 

اين شاخه را بهار دوباره آيا صدا مي زند ؟   ( كي ؟ )

 

كنار شمايم

زاري    نكنيد  !

دارم دست   مي كشم بر سرتان   نمي بينيد ؟

 

نه مي بينند نه مي شنوند  ... عجبا !

همين بود پس ... ها !

 

حالا براي هر پنج شنبه اي كه از راه مي رسد

دسته گلي بايد

 

من تخم گياهي هستم كه توي همين باغچه (  اين كاغذ  )

سبز نه سياه خواهم شد ... شده ام

 

چه فايده ؟

مرغي كه پريد    پريد

 

آب ! آب بياوريد  !

 

شب دستي داشت  مرا مي بُرد

ديدم كه ستاره خيلي

آن بالا از ابري كه نبود

باراني چيزي ضرب گرفته بود بر بام حلبي

سبك شده بودم   خالي

 

برگشتم

به صدايي كه همسرم

 

رفته بود روي ديوارها  تيرها

ديدم كه روزنامه هم شريك

(دوستان دَم شان گرم )

 

همه جمعند

كفش ها رديف

( اِنّا اليه راجعون  )

پشت پرده زن ها حرف

( شما را به سوي خودم مي خوانم )

 

حالا كه راه ِ ديگر   ديگري نيست

مي روم به خوابشان

 

( از پلي كه دريا ... مي گذرند )

 

فرياد !

همه بر مي گردند

 

مي بيني ؟

واژه واژه دارم شكل مي گيرم

( دارد شكل ... )

 

نان برايش چه فرق مي كند كدام دهان

خيابان برايش كدام پا ؟

كوچه داستان خودش را دنبال

 

سايه ولم نمي كند !

 

شهر شهر ِ شلوغي ست

خواننده خيلي دارد

هر روز هم كه يكي گمُ

كم نمي شود

 

توي خودم پيچ

رسيده بودم جايي كه پدر داشت سوار اسبم

اسب رم مي كرد ... هُش !

-         كجاي كاري يابو !؟

 

گاز مي دهد از اگزوز ِ ماشينش دود

 

اوهوي !

با توام پرچم !

رفته اي بالا كه باد را سياه  ؟

 

او كه رفته ديگر توي آينه بر نمي گردد   ( مي گويم ! )

 

داريم برعكس روزي دراز مي كشيم كه ديروز

از اين كاغذ هم جز اين كه تا بخورد بر نمي آيد

از من ؟

جز اين كه در اين باران ... خيس !

 

نجيبم اگر

هر دهاني كه باز   ما را

اين – ها را ( خودتان كه مي دانيد ! )

 

ديدم كه به هم نزديك تر شده ايم

 

گرد پدر ( دور كتابي ) بوديم   بسته

عكسي پريده از مؤلف بر جلدش

 

همه مي دانند كه مؤلف مرده ست   مي ميرد

 

قاري داشت از روي كتابي كه توي سرش مي خواند :

قربان ِ رود بروم كه ميل ماندن ندارد

 

همه دم مي گيريم !

 

اين 7    هزار حرف توي دلش دارد

آسمان ها بر دوش    كوه ها   درياها

 

گرد خوان هفتم مي چرخد سهراب

زخمي كه پدر  كاري ست !

( راست ؟   ديگر نمي توانم  )

 

سفره اي كه سال ِ تازه    سُماق وُ ديگر هيچ  !

پشت دستگاهي كه خودم   قوز كرده ام

دگمه هر چه فشار  فشار

فاش نمي شود  مونيتور

 

من از اين مهندسي كه نشاني اش گمُ   گِله دارم

پيغام را آخر چه كسي مي گيرد ؟

 

ديدم كه دراز كشيده در اتاق ( مي دانستم نيست ) انگار خواب

من وُ مادر داشتيم ...

ناگهان بلند  آمد خنده كنان سر ِسفره   لقمه اي برد به دهان

گفت چيزي نگفتني كه از آن سو

از گوشي كه نداشتيم   نشنيديم افسوس !

 

گفتم كه به خواب تان مي آيم !

حواس تان كو ؟

پرده ها به نسيمي كنار

از هواي آزاد بهتر هديه ندارم

 

پنجره تا بيشتر باز

پرنده مثل برگي كه از شاخه    از آسمان كنده شد   چرخي زد 

نشست روي اين كاغذ

 

مي خوانَد    مي شنويد ؟

 

به چلچلي رسيده ام

دارم ازچند سر مي شكنم

آينه اين ها را رو نمي كند

چين به چهره نمي آرد

 

( زود است !

اين دست ها هنوز

جا براي كودكي دارند   مي توانند )

 

حالاست كه از چلچله بيرون بزنم !

بزنم دل به هر چه   روي اين آب راه بروم ( برويم ؟ )

 

بروم زنگ بزنم ببينم بليت ... نيست !؟

مادر !؟

( اي دل غافل ! )

 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.