رضا معلول علليست كه مي آيد
معلول عمر بانوان ترنج
معلول كودكي آويزان از پنكه از
سقف
معلول اندامي از هزاريهاي حلقه
به حلقه در هوا
اتاقي ابريشمي از برگ كاكتوس
رباطي كهربايي
پلكاني كه در مسير فرشتگان زيتون
فرو مي ريزد
معلول مريض خانه اي كه پر از
نوابغ است
رشيد وطواط ، صادق چوب ، ادوارد
سعيد
(با سلولهاي سرطاني يك جوان عرب)
معلول آسانسورهايي كه هر شب از
آنها بالا مي رود
براي كشف كودكي در كلاسهاي دانشگاه
كلاسهايي كه استادانش فروشگاه
هاي بلند و كم عرض را در خانه هاشان موميايي مي كنند
كلاسهايي كه شاگردان را با يك
خود نويس بي دست و پا قلم مي گيرند
با تخته هاي نيلوفري
معلول شاخ گوزن و هندسه دلهره
آورش
معلول چندشي كه در شهر چكمه مي
زند
معلول باران و مغزي كه تر نمي
شود
معلول گلنسايي كه عليلش مي كند
از گلنسا اما چيزي به ياد ندارد
از گلنسا چيزي از ديوارش آويزان
نمي كند
به گلنسا بگو «رضا» لول مي شود
بگو«رضا» درد مي كند
از «رضا» كودكي معلول به آسمان
نفرين مي فرستد
جمعيتي شكل مي گيرد
پر از نظام زرد و بنفش و قرمز
معلول يك تكه كهربا و آتش صاف و
دلپذير
نظام گلهاي قالي كه در هم مي
پيچند
تا روي ورق بپاشند
با گونه هاي درشت و مورب
در تيمارستانهاي درشت و كنگره ها
در اينكه براي آموزش ديوانگان
رفاه مردگان كنگره مي گيرند
-وظيفه واجب پي بردن به علل و
چگونگي واقعه است
طبق آخرين مغازله واصله ، از
نوار ساحلي رود كارون ، وقت از دوءل كبك و خروس گذشته بود ، كه «رضا» ،
براي هميشه در خانه ماند و تنديس فشنگي ، به وقوع پيوست
تنديسي از يك دوست جيوه اي
تنديسي از جنس لطيف و كاغذي به
رنگ رويا
تنديسي از مريض خانه ها و سرباز
خانه ها
شير خانه ها و شيره خانه ها
بيمارستان ها و مراكز علمي
مراكز فتح تپه هاي بلور
(به دست بلند پروازان خامه اي )
مراكز بهزيستي
مراكز كتاب و فروش CD هاي مجاز
چراغ گردانهايي كه در مه معلول
مي شوند
معلول نيامدن از خدمت سربازي
معلول ساختمانهاي كار اجباري
(ساختمانهايي كه در مه مسلول مي
شوند)
مسلول و تل انبار ورقهاي چروك
ميوه هاي چروك و سيخ هاي چروك و
تل انبار «شهر بانو»
(يك مادر كاملا مسوول)
يك مادر كربلا رفته
يك مادر زيتوني
معلول مسلول تل انبار چروك
مثل گلهاي دار قالي
كه هر شب يك نفر از آن بالا مي
رود.
2
همواره چيزي ميانمان كم است
براي جشنمان
يك ديو چوبي خوشحال
يك طبل كوكي چپ زن
و يك سرود زمستاني
براي وقت ديگرمان
در فاصله دو نامه رسان
محرابي كنگره كنگره
اجتماعي تنگ
در فاصله دو نامه رسان
جا مي مانم از شهر
وقتي فرزندان خلفش
سلانه
سلانه
ميان مجلس خواهران و برادران دود مي گيرند
كتابحانه ها دود ميگيرند
مراكز عمومي دود ميگيرند
نمايشگاههاي دايمي ، سفير خانه ها ، روستاييان از شهر جا
مي مانند
عطاريها هميشه در خود چيزي كم دارند
هميشه در من چيزي به دلبوسه هاي تو فكر مي كند
(وقتي از تو چه مي خواهم نمي دانم
از تو فرار نتوانم
پيكي به سوي تو ندوانم
تماسم با تو يك سيم است
(يك هفته هست ، دو هفته نيست)
عقده اي شده ام
و هر چه جوانب امر را بررسي مي كنم
عروسيمان به تعويق مي افتد)
جا مي مانم از شهر
يعني
حالم بد است ، حالم بد است
يعني
مجسمه جا مي ماند
مجسمه از شخصيتي كه به دوش مي كشد چه مي داند
جا مي مانم از شهر
يعني
همواره كسي ميان شهر مجسمه مي شود
3
قيافه عجيبي دارد «عليرضا»
وقتي براي الهه گان آپارتمان مي سازد
قيافه عجيبي دارد عصرها
كه براي فرشتگان عرق مي ريزد
(قيافه عجيبي دارند اين آدمها
وقتي همديگر را خاك مي كنند
تا از هر دانه پنجاه ترانه به آسمان برود
وقتي نهاد ها و علف ها
سازمان ها و گلدان ها
از ته ليوان چاي روزنامه مي خوانند
روي شانه هاي هم پله مي سازند
تا «يهوه» را بالا بكشند
موهايش را بجورند
و براي اقتصاد بميرند
براي اينترنت
در قهوه خانه هاي جن زده
براي تلويريون
روي پشت بامها و مراكز ايدز
مراكز جنون
و دفع بقاياي انساني
در ميدانهاي شهر كه شكل عجيبي دارد)
ول مي شوم
و اندامم را رها مي كنم
روي ريلهاي شهر
مناظر طبيعي
ساختمانهاي پيچاپيچ
ريلها
موجودات دراز مدني
ريلها
چادر هاي سياه عشايري
ريلها
چگونه مثل تو مرا تنها گذاشتند
ول مي شوم
تا براي تو اندامهاي جديدي پيدا كنم
لاي مدارس غير انتفاعي
اتاق كار «عليرضا»
وقتي در اتاقش
كودكي ، ناگهان ، شكل مي گيرد.
12/10/82