بهاریه

ساقی قهرمان

 

 

 

 

۱

 

از سوراخ زمين
تن کشيده رو ب هوا
از قدقامت هوا پاشيده روی زمين


این همين بهار است ک آمده ک قناری های سفيد چادرشب سياه ب تن کشيده‌اند و پر کشيده‌اند
گنجشک بالا می‌پرد   حالا    ور نمی‌جهد   چون ک بهار آمد ب صحرا و در و دشت
علف زیر پای هيچ له نمی‌شود   تا پا بر می داریم از روش سر راست می‌کند با معرفت سری تکان می‌دهد
شير، توی شيشه از همين بهار دلکش است که سرشير می‌شود
خون، انيس غم های کارد خورده، بند آمد   امروز ک روز اول فروردین است
حتی خوندماغ هر روزه و خونریزی ماهانۀ من امروز پيش تحویل سال بند آمد زیرا
بهار جای این خلاف‌کاری ها نيست
ما شاد شاد پریدیم از جا و نشستيم سر جامان و خوش ب حال مان که بهاران رسد ز راه و همين الان شاخ
ارغوان و گلابی پر شکوفه اند و کرم ها لای شکوفه ها جا می گيرند تا بعد لای ميوه ها جا بگيرند
گاوهای سينه فراخ امروز ساعتی قبل از سال تحویل ب بعد عاقل شدند، پستان های خالی را پر کردند، دم ب
ساعت ماغ می‌کشند و زمزمه می‌کنند

 


٢

 

من خنگم ک قدر بهار را نمی‌دانم، خودم می‌دانم،
خنگم ک نمی‌دانم این بهار
از دو بمب اتمبی بهتر
ترتيب عقرب های آهویی نژاد را می‌دهد و کلاه و گيس و چادر و عمامه را می کشد ب نسيمی بالا روی
شاخه های درخت های سر ب هوا
نه اینکه دارشان بزند، نه،

همین که کله شان را لخت می کند و شلپ می وزد ته سرشان، کاری است بهارین

 


٣

 

من عاشق هرچه بهارم و خودم را می گذارم توی جیب هر ک دوباره بهار را به خانه ما بش بزند

 

 

۴


من خنگم ک روز نوروز را می اندازم دست و عقلم
نمی رسد ک این همين بهار است ک قيژقيژ ناخن های مرا می کشد ب سوهان
اگر نه با کدام ناخن خونریز
چشم آن ها را ک چشم دیدن بهار را
ندارند و نداشتند
و از اول از روز و روشن و
گندم و شادی و زنده داری و
نيک
یا گفتار
یا کردارش
می ترسيدند،
در آورم؟

 


۵


بهار حق هيچکسی نيست،
حق اهل ایران است،
هيچ کس هيچ جا مثل ما خبردار به انتظار بهار نمی ایستد زیر برف های زمستان و زمهریر را نفس نفس نمی‌شمارد تا سر تحویل سال
قسم می خورم شوخی نمی‌کنم، اما
تاریخ گفته ک اهل ایران بر سه قسم اند:

 


۶


من چ کنم ک بهار مثل خار فرو می رود گاهی

 

 


٧

 

از آن سه قسم دو تا لای گوش و توی گلوی هم گير می‌کنند


بهار را چگونه از آن ها در آورم؟ نميدانم
به این ها چگونه فرو کنم؟ نميدانم
بعضی از اکناف ایران را چگونه از بعضی از آحاد ایران در آورم؟ نمي‌دانم


 

۸


چيزهایی هست که می دانم، نميدانم برگی اگر بکنم خواهم مرد؟
سر ب در نمی کنم چکنم


 

۹


با این حال حواسم هست می دانم بهار، بهار است
خوشگل است اما هار است

 


۱۱
  ۱٢

     ۱٣


غمی نيست، بهار هار هم که باشد و دال و درخت را بدرد که بيرون بزند، به یک ماه نمی رسد، امروز روز سيزده
فروردین است و صحرا زخم و زیل است


 


اول فروردین
۸۵
 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.