اجساد من هنوز اضطراری نیست 

                                         آرش قربانی

 

وقتی شروع به شیطان خودت می کنی

بزرگترین ایل جهان   با چادر تو     کوچ می شود

نمی دانی که چقدر معاصری     مرگ !

بادهای این جهان از هر طرف بوزد به من بر می خورد

اجساد من هنوز اضطراری نیست

 

خانم

دختری که دارد اتفاق می افتد چند سال

چند سال برای اولین مرگی که در عکس های ما به ما نگاه می کند زمان دارد

 

همیشه آدمی که می ایستد ایستگاهی با خودش آورده      همیشگی نیست

 

حالا چطور از عمق ماه در صورتهایی که جا خورده اند  حیرانی!

شاعری هوایی دراین عکس های هوایی    واقعی دارد        نمی بینی ؟

دوباره دارد طول مغزم زیاد

و قبله ام با عقربه ای می چرخد

نمی شود به جاذبه ای دل ببندم

که وقتی عمل نکرد

پا در هوای ِ تو    در هوا  بمانم

 

دور هر چه بگردم

لب های تو با کافور

منتظر

دور من  که همه چیز در من عمق می کند  اضطراری

اجساد من  که هنوز اضطراری تر  نیست

جاسوسی ِ چشم هایی که عمل نمی کند   با کافور 

و با ایستگاه خودم ایستاده ام

نیامده بود

در قراری که همه   بدون ِ قرار ِ قبلی حاضرند   چه می دانی که قبلا قرار بوده ام

 

چهارشنبه ی اسفند 83، بجنورد

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.