تراژدی ابزار

آرش قربانی

 

 

 

ـ مرگ چيست ؟ علم مدرن با طرديد علمي خود و اسطوره با طرديد اسطوره اي خود ، به پرسش مرگ چيست پاسخ داده اند . پاسخ فلسفه به اين پرسش ، در ابتدا ترديد افكني در روايتي است كه مرگ را همچون مرگ توجيه كرده است . اما تنها كافي نيست كه روايت هاي مرگ بي اعتبار شوند ، بلكه بايد به اين پرسش پاسخ داد كه در كدام نحوه ، كدام رابطه است كه انسان و مرگ به عنوان دو پديدار وابسته به هم پديدار شده اند . آيا مرگ نحوه اي از انسان بودن ماست...

 

- به يك بنا بينديشيد: يك بنا كه آرامش ، قرار و استقرار را در خود گرد آورده است . او دير زماني است كه زمان را در خود متوقف كرده و آرامش خود را بدين نحو ،‌گسترش داده است . و البته ما به سادگي در تمام مسائل روزمره  در برابر اين بنا قرار داريم  ؛ اما گاه  ممكن است اين بنا فراتر از يك بنا خودنمايي كند. مثلا  معبدي كهن خواهد بود ، اشارتي به خداياني فراموش شده ، يا  بنايي يادبود ، براي سربازان  كشته شده در جنگ و يا حتي نمادي از قدرت نظامي، چيزي مثل ساختمان وزارت دفاع امريكا، پنتاگون .

در اين جا من مي خواهم به روايت  انسان همچون يك ميرنده درحاشيه ي بناها و فرهنگ ها توجه كنم . اما،  قصد ندارم هيدگر را در اوديسه ي بي خانماني انسان معاصر همراهي كنم. با اين همه مجبورم از روايت  هيدگري بنا كردن Bauen، سكني گزيدنBeuren و استقرار يافتن das Buan  طفره بروم . مسئله اي كه شايد در آغاز گمراه كننده به نظر آيد : هيدگر سكني گزيدن را در معناي استقرار يافتن و مراقبت كردن    den Acker bauenبه كار مي برد . مراقبت در اين جا به معناي مراقبت همچون پوئتيكا و فراوري شاعرانه است تا يك چيز آن طور كه هست امكان برآمدن داشته باشد، هيدگر در اينجا سكنا گزيدن را همچون باشيدن دازاين در امر فراوری امكان هاي وجودي خود ، كه به نحوی شاعرانه است مي خواند، باشيدن آنگونه كه حقيقت زنده ی مرگ  را در جهت نامستوري خود به صدا در مي آورد . اما پديداري كه در سكني گزيدن  به  مراقبت در مي آيد يا به عبارت دقيقتر در جهت هستي خود قرار مي گيرد ، مفهومي است كه در رابطه ي سكني گزيدن پديدار مي شود . بنا كردن  ، همزمان سكني گزيدن و فنومناي زمين را به يكديگر پيوند مي دهد . اما سكني گزيدن از زمين همچون سكني دهنده و انسان همچون ميرنده مراقبت خواهد كرد، يعني انسان در سكني گزيدن ميرندگي خود را به حضور مي آورد . به بيان هيدگر ، سكني گزيدن ، از چهار گانه ي عالم / زمين ، خدايان / ميرندگان  محافظت خواهد كرد . مسئله هيدگر در طرح ماهيت تكنولوژي جديد ، گشتل Ge-stell، با طرح بي خانماني انسان معاصربه تقابل تكنولوژي مدرن با تكنولوژي  باستان ، tecne كه همچون فراوری شاعرانه پوئتيكا- است  مي انجامد ، يعني نتيجه اي غير از آن نمي تواند داشته باشد . به زعم هيدگر ، درتكنولوژي جديد ،  بنا كردن ديگر سكونت كردن به معناي  به مراقبت درآوردن و محافظت از امر چهارگانه نيست ، بلكه ساختن ، در جهت سلطه يافتن، مهار كردن و ابزاروارگي است ؛ در اين شبكه ي فراگير ابزاروارگي، مصرف و تصاوير ،انسان تجربه ي رويارويي با مرگ همچون تجربه ي مرگ را وانهاده است ،چرا كه اين تكنولوژی قادر نيست انسان را همچون ميرنده ای در برابر آسمان ، خدايان و زمين به پای كشد . به اين معنا انسان امروز امكان مردن در پناه امر چهارگانه را فرو داده است ، چه انسان ، تنها ميرنده اي است كه با بنا كردن خود را همچون ميرنده اي به پاي مي دارد. اما در اين جا مسئله من ، به هستي شناسي مرگ در  ابزارها ، معطوف است .به اين معنا كه مرگ بخشي از رابطه ي من با شي سومي به نام ابزار است . من معتقدم  فرهنگ برآمده از مرگ باوري و نظام بازنمايي و انتشار مرگ است . اين مسئله من است :مسئله ي مرگ / ابزار  . ناخوانده اي كه به سادگي در برابر من قرار دارد ، روايت مي شود و با اين همه ناديده گرفته مي شود .

 

تاريخ همچون تاريخ استقرار يافتن

ـ  به يك بنا بينديشيد ، يك بنا كه آرامش ، قرار و استقرار را در خود پذيرفته است . اين بنا ، تاريخي سپري شده را با تاريخي فرارو ، تاريخي كه فكر مي كنيم فرا خواهد رسيد ، گره مي زند . اما چگونه مي توان به تاريخي كه فرا مي رسد ، باور داشت . چگونه مي توان گذشته اي را كه رخ داده است بديهي دانست . من به اين بنا فكر مي كنم . به همه ي آن چيز هايي كه او در برابرم گسترده و ترديد ناپذير ساخته است . مثلا اين بنا قادر است من را در يك رابطه با مرگ قرار دهد. ترديد من در اين جا در برابر پديداري است كه بنا به راحتي در پيش انگاره هاي من قرار داده است : مرگ . چرا كه اين بنا ، پديدار خود را در « رابطه ي مرگ ديگري » ، با رابطه با مرگ ديگري استقرار بخشيده است . استقرار بنا جز در اين رابطه ، يعني در رابطه با مرگ ديگري پديدار نخواهد شد.

به بيان دقيقتر ، بنا براي اين كه بنا باشد ، مرگ يا مرگ ديگري را همچون فراوری انسان آشكاره مي كند. اما اين آشكاره گي به معناي phinesthia ، فاينستاي فنومن ، و ظهور پديدار مرگ نيست . بلكه اين آشكاره گي در خدمت آشكاره گي يك رابطه ، يعني رابطه ی مرگ  ، در رابطه اي است كه اين رابطه قادر است خود را به عنوان يك رابطه بروز دهد ، يا به گونه اي دقيقتر ، رابطه بودن خود را افشاء كند . اگر چه مسئله بدين ترتيب ، پيچيده مي نمايد ، اما اين تنها راه براي خلاص شدن از هر نوع ماهيت و متعال است ، كه به نظر من ، رابطه ای است كه « در رابطه بودن » خود را فراموش كرده است . ما فراموش كرده ايم كه انسان در چه رابطه ای ميرنده است . اين خيالبافي ساده لوحانه ای است كه  مرگ را در خارج از بازی هايي كه مرگ را پديدار ميكند در نظر بگيريم .هيدگر به درستي اين مسئله را روشن مي كند ، اما بيهوده مي خواهد انسان را همچون ميرنده ای بر روی زمين نشان دهد . اين اصرار به پي گيری پروژه ای كه انسان باستاني در پناه آن قادر است مرگ را تجربه كند و در عين حال انسان مدرن قادر به تجربه ی آن نيست ، تنها پيگيری پروژه وجود است كه البته مسئله ای بنيادين  برای فلسفه ی هيدگری محسوب مي شود .    

ـ در برابر اين بنا به چيزهايي پاسخ مي دهم و از چيزهايي طفره مي روم . اما بيش از هر چيز ، بنا من را همچون موجودي كرانمند و متناهي نمايش خواهد داد . با اين همه بنا در برابر من بي تفاوت نيست و همزمان بخشي از افق من را تسخير مي كند .اما بنا افق را دچار مرگ مي كند ، چرا كه افق هم به افقي كه مي توان در آن سكني گزيد بدل مي شود . بنا افق را هم به شكل بنای ديگری نمايش خواهد داد ، جايي كه مي توان در آن بنا كرد. راه ها هم در مسير پر سنگ لاخ خود معطوف به استقرار گزيدن در بنا  هستند و چيزی جز ابزار سكني گزيدن نخواهند بود . ديگر راه قادر نيست ما را در برابر تجربه های  تازه  قرار دهد .چيزی كه در اين جا رخ داده است ، كاهش تمام وكمال زمين در معنای سكني دهنده ها است : بنا ، راه.

 

ـ  رهگذران در برابر اين بنا خواهند پرسيد: انسانهايي كه زماني در برابر اين بنا زيسته اند ، چگونه متولد شده اند ، چگونه مرده اند. در حقيقت اين بنا ، بخشي از يك يادآوري است . او در ناخودآگاه يك فرهنگ به مرگ اشاره مي كند و تمام هستي شناسي مرگ باور فرهنگ خود را در ستون ها ، ديوارها و خشت هاي خود بر دوش كشيده است .اين بنا يك نشانه / دال است ، در برابر سوژه قرار دارد و سوژه را متوجه وضعيت استقرار خود در برابر بنا و سپس زمين مي سازد . اين بنا در پديدار خود با زمين همبسته است .   استواري بنا ، كنايه ها و اشارت دهندگان استواري زمين اند . اما چگونه زمين در پديدار استواري خويش پديدار مي شود. چگونه انسان زمين را همچون يك استقرار دهنده يافته است .و البته پرسش ما به گونه اي بيراهه است ، چرا كه استواري و استقرار يافتن هر دو نحوي از مرگ باوري اند . پس به يك پرسش بنيادين باز مي گرديم . چرا انسان سكني مي گزيند . سكني گزيدن چيست . اين پرسش در يك بداهت به سر مي برد: انسان در تقدير سكني گزيدن ، انسان مي شود .

اما سكني گزيدن خود نحوه اي مرگ باورانه دارد . چرا كه انسان با سكني گزيدن / استقرار گزيدن بر يك روايت از خود تاكيد كرده است ؛ روايت فاني بودن .

ـ  سكني گزيدن ، مجوعه ي گسترده اي از دال ها و ابزار ها را در رابطه ي خود قرار مي دهد . اما انسان در تمام دال ها و ابزارها ي خود ، نه اراده ي خود ، بلكه روايت انسان را جريان داده است . ابزارها ، چيزي جز متافيزيك حضور انسان نيستند . روايت ابزار ، با انكار حضور شي‌ء ابزار شده شكل مي گيرد . هستي او دگرگون نشده ، بلكه هستي او تنها در يك رابطه / نسبت تعريف مي شود .  ابزارها با انكار ، مرگ و  تاريكي خود ، اسطوره ي انسان را پديدار ميكنند .اين ابزارها ما را سكني داده اند ، ما را باور پذير كرده اند و شايد بيشتر ازهر چيزي تا كنون ايدئولوژی انسان را منتشر كرده اند. 

ـ اما تا اين جا  اتفاق تازه اي رخ نداده است . هنوز مرگ ، همچون خنياگري  ازلي به نظر مي آيد كه پيشاپيش و قبل از ما حضور دارد . مثلا ما به نابودي دايناسورها اشاره مي كنيم ومجموعه بي پاياني از مرگ را در متن جهان تاويل مي كنيم . واقعيت اين است كه در تمام تاويل ها ما پيش داورانه به سراغ تاويل جهان  رفته ايم و خنياگران بسياري را فراموش كرده ايم ؛ در يك بازي چيزي جز قواعد بازي تكرار نخواهد شد و اين متافيزيك تمام عيار بازي  است . ما در آكسيوم هايي كه قراردادهاي اصلي فرهنگ هايند قادر نيستيم  از قرارداد ها پرسش كنيم .  و بدين ترتيب  در متن فرهنگ ، قادر نيستيم روايت مرگ را دچار مخاطره كنيم . مخاطره ي مرگ ، بازي فرهنگ را به پايان مي رساند .

ـ من سكني مي گزينم در يك بنا ، يك چاه ، يك مزرعه ، يك ليوان ، يك داس ، يك قاشق چوبي و مهمتر از همه من در يك من ـ انسان سكني گزيده ام . مجموعه ي بي پاياني از ابزارها در برابر من و در رابطه هاي سكني گزيدن من قرار دارند .  اما ابزار ها دسيسه هايي مرگ باورانه دارند ؛ آنها توان استقرار يابنده را در استقرار يافتن افزايش مي دهند . به عبارت ديگر ابزارها ، توان ميرندگي من را تشديد كرده اند . چرا كه يك استقرار يابنده نمي تواند استقرار يابنده باشد ، مگر همچون يك فاني استقرار يابد. فاني بودن نحوه اي است كه در رابطه ها ي سكني گزيدن من در ابزارها آشكار مي شود .

ـ به پل ها ، جاده ها ، دكل هاي انتقال برق ، ماشين ها ، پوسترهاي بزرگ تبليغاتي، بزرگراهها ، كارخانه ها و درختهاي حاشيه ي خيابان فكر كنيد . در مورد آنها چه مي توان گفت. آيا آنها حاملان تكنولوژي هاي جديد اند ، يا نه ، آنها به سادگي ما را در رابطه هاي ساده لوحانه با مرگ ، غافلگير كرده اند. مسئله در اين جا به ماهيت تكنولوژي جديد ، گشتل ‌، و تمايز آن از تكنولوژي باستان معطوف نيست . من نمي توانم تفاوتي بين گشتل و پوئتيكا قائل شوم . چيزي در اين مورد تغيير نكرده است . تنها توان استقرار يابنده براي استقرار يافتن و مرگ افزايش يافته است . آنچه بايد به آن اعتراف كرد اين است كه تكنولوژي مدرن متافيزيك زندگي/ مرگ را سرعت بخشيده است و مرگ را از يك مسئله به يك واقعيت بدل كرده  است .

ـ به يك بنا بيانديشيد : زندگي در برابراين بنا ، انباشته از مرگ است...

 

 

 

پانوشت :

طرديد : من از آن به عنوان ترديدي كه نهايت به طرد ناحقيقت منجر مي شود استفاده مي كنم . به آن معنا كه علم و اسطوره چنين مي كنند .  

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.