شعرهایی از گونتر گراس

ترجمه: فرهاد سلمانيان

 

 

 

 

     مادربزرگ خوش عكس

 

 

به جنگل رفتم

از سنجاب‌ها عكس گرفتم

و پس از آن كه عكس‌ها ظاهر شد

متوجه شدم كه سي و دو بار

از مادربزرگم عكس گرفته‌ام!

 

 

 

      دروغ

 

 

خياطم گفت:"شانه‌ي راست‌تان كج است؟!"

گفتم:"چون هميشه كيف مدرسه‌ام روي شانه‌ي راست مي‌انداختم."

و سرخ شدم.

 

 

 

 

ديرباور

 

بعضي مي‌گويند مي‌شود خط‌هاي اشتباه را باقي گذاشت

اما پاك كن من

خود مسير درست را دنبال مي‌كند

اخيراً مي‌خواست شرارت را در خانه ملاقات كند

به همين خاطر مغز مدادم را دزديد

حالا مداد همين طور آنجا افتاده: خالي‌ست و ديگر نمي‌توانم آن را بتراشم!

 

 

 

شب تاريك

 

بزودي آسمان روي بام‌ها و دودكش‌ها 

ديگر آنقدرها روشن نخواهد بود

پاك‌كن من و ماه

هر دو دارند كوچك مي‌شوند.

 

 

 

 

      مسابقه‌ي بزرگ فرانسه

 

 

وقتي پروانه‌ي زرد رنگي

نفرات برتر مسابقه‌ي دوچرخه سواري را

 پشت سر گذاشت

بسياري از دوچرخه سواران

ديگر ادامه ندادند.

 

 

 

     خوشبختي

 

 

اتوبوسي خالي

در ميان شبي پرستاره مي‌تازد

شايد راننده‌اش آواز مي‌خواند

و شاد ا‌ست.

 

 

 

 

     سه هفته بعد

 

 

هنگامي كه از سفر بازگشتم

و در خانه‌ام را باز كردم

همان زیرسيگاري كه خالي كردنش را پشت گوش انداخته بودم

روي ميز بود

ديگر چنين كاري را تكرار نخواهم كرد.

 

 

 

         اتصالي

 

در همان اتاق، و در آشپزخانه نیز چراغ‌ها را روشن كردم.

چراغاني كردم.

همسايه‌ها گفتند: چه خانه‌ي شادي!

اما با وجود چراغاني من تنهای تنها بودم،               

تا اين كه بوي فيوز سوخته‌ي برق بلند شد.

 

 

 

        کارگروهی

 

امروز پاک کن جدیدی خریدم

آن را روی کاغذ کهنه ای گذاشتم

و نگاهش کردم

من و پاکنم بسیار می کوشیم و

دست در دست هم کار می کنیم.

 

 

 

 

عصر هنگام

 

وقتی پاک کنم می خوابد

با هر دو دستم پاک می کنم

باید از وقت استفاده کرد

پاک کنم هنوز تنها خوابیده است.

 

 

 

 گمشده

 

دیروز پاک کنم را گم کردم

بدون او درمانده ام

زنم می پرسد: چه شده؟

می گویم: چه می خواستی بشود؟

پاک کنم را گم کرده ام!

 

 

 

 پیدا شد!

 

پاک کنم را پیدا کردند

در خرابه های راه آهن لرتر به کارگران تخریبچی

کمک می کرده است.

او کوچک شده

و دیگر قابل استفاده نیست.

 

 

 

 

در باغ وحش

 

عروسکی به باغ وحش رفت

و به چشمان جغدی خیره شد

از آن پس مدام پیش چشمان خود موش می بیند

و آرزو می کند که به دوران ما قبل وجود جغدها بازگردد.

 

 

 

 

ضربه های بموقع

 

یک طبقه پایین تر

زن جوانی هر نیم ساعت یک بار

فرزندش را می زند

به همین خاطر

ساعتم را فروختم

و با تمام وجود به دست سنگین طبقه ی پایین

و سیگارهای کنار دستم

اعتماد کرده ام

حالا زمان برایم منظم پیش می رود!

 

 

 

                           

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.