هرمافرودیتِ
٦
یا
شهلا
در مادرید وشبِ
واویلایی که لیلا رید!
شهريار كاتبان
shahriar.kateban@gmail.com
تو خوب میرقصی
قبول!
خوش استیلی
درست!
اما آخه گاو کردار!
این که دیسکوی هیجده
سالههاست
سر ِ پیری و
Teenagery?
دست
بردار!
من که شاعر به شرطِ
چاقو نیستم
الان چپ میگم
فردا راس میرم
اینه زندگیم
من اگه نخورم
من اگه نکنم
پس چه کنم
که بعدش نگی
علی نکردی
علی نگفتیها!
صِفرِ یک
بالاخره برداشتم
الوالو میکرد
بی پاسخش نمیگذارم
اگر بمیرد!
دست بردار که نیست!
مثل ِ این لیسندههای
نخوان وفارسی نابَلد
که در گوشه و کنار
ِدنیا ضر میزنند
«هرما...خرابکاریست
، دارد ادبیات را
گمراه میکند!» از بس
ایراد داد به این کوسنویسی،
ذهنم شلم شوربا شد!
من نمیدانم اینها چرا
مینویسند حالی که انگار
میکنند با نویسشی
چنین هرمایی،
تیمارخانهی ادبیشان
بوتیمار میشود!؟
اصلن کی گفته اینجا کُسی
مینویسد!؟
ما داریم می کنیم،
همین!
پیدا کردهایم یکی را
که در همهی ما
حبسی بوده
قرنهاست از سر ِناچاری
با خودمان حمل میکنیمش!
بگذارید رهایشی در کار
ِ این بندی حاصل شود!
همهی ما بیآنکه
بدانیم کسی داریم که
همزمان لیلی خواه و
لیلی کُش است!
هرمافرودیت میخواهد
او را شناسایی کند،
بنماید و بشناسیدش
این غول ِ زنکُشی را
که اتفاقن در زنهای
زبانم لال، فمنیست!
دُن کیشوتی را اجیر
کردهست!
چی؟
کُس میگویم!؟
پس چرا محیطِ رفتاری
ِخودت را از مرد کِش
رفتی؟ صدات بم شده
رخت ولباست زن نیست!
حواست هست!؟ مثل ِاین
نویسنده ببخشید
لیسنده های تازه به
دوران رسیدهی بیسوات
که ناقادرند زنشان را
بیرونی کرده تنها
اطوار ِمرد را ادا
میکنند به کبکی که
سر در برف فرو کرده
میمانید. نمی گویم
که بدانید.
بخوانید! «هرما...»
رُمان نیست! مقاله و
داستان هم نیست!
نویسش ِظلمیست که بی
رحمانه به لیلی روا
داشته اید! همان زنی
که شما از بدو ِورود،
چون بلد ِخایه مالی
نبود، شیطانش نام
دادید! باری، اگرنمیخواهید
نخوانید! مگر خواهشی
داشتهایم یا زور
کرده ایم که الا ّ و
بالله مجبورید!؟
بعدِ اینهمه کلاس
ِاخلاقکُشی که
اخلاقیترین آموزگارش
بودهام درتمام ِدنیا
وسرش زندگیم به پای
باقی شتافت،
تازه دارند یادم میدهند
خلاّق نباشم! بهتر
است همین جا یادآوری
کنم!
گرچه
آنکه هرمافرودیت را
نوشت من نبودهام،
اما هرمافرودیت را
کسی نوشت که من
بودهام.
بااینهمه جنبِ این
مننویسی طوری که من
بودهام، زن نبودم!
یعنی زن بودم اما من
نبودم.
عجیب نیست!؟
من آسمان پرست نیستم،
زندگی دوستم! زن را
دوست دارم چون
اختلافی فجیع با
مختلف دارد، تمامی
ندارد این زیستن! فقط
نمیدانم چرا به کتِ
خیلیها نمیرود؟
اصلن این تخم ِ لق را
خواهر زادهی آب زیر
ِکاهِ هدایت که
مرحومش کردهاند،
دربارهام سر ِ
زبانها ریخت. و الاّ
ربطی بین ِ من و این
حرفها ندارد. زن که
زشت و زیباش چه اهمیت
دارد!؟ درهمه نوعش که
غلت بزنی معماری!
تفاوتش این است که
وقتِ کرد و کار با
انواع ِ نازیبا،
نیازِ مبرمی به یک
پاکت داری که مثل ِ
کلاه سرشان بگذاری!
تخیِلی راهی کنی و
دِبرو!
گیرم که رفته باشی و
مثل ِمن دِسپرِت
نباشی اما لاشی! جز
استمناءِ خیال، مگر
معنای دیگری هم دارد
سکس!؟
تو اگر وقتِ داد، من
اگر گاهِ کرد،
چشمهامان را نبندیم
می شویم!؟
خیال کن که بی اتاقی،
خانه خالی نه! نداری،
دستِ کُسی را بگیر و
باهم به سینما بروید،
دستهاش را رها نکن!
همین جا خوب است!
همین ردیفِ اول،
بنشینید! فیلم که
آغازید، چشمهات را در
حال ِبآرامی ببند!
گوشهات را، هر دو با
هم، کر کن! حالا با
دستهایی که در دست
داری، بازی کن! لای
انگشتهاش که دارد گرم
و هی گرمتر می شود
چاکِ کُسیست. و
انگشتِ سبّابهات
کیرت که زور میزنی
کلهّاش یعنی نُکِ
انگشتت را درَش فرو
کنی، رفت!؟ حالا
بچرخان توش، بساب!
بکش بیرون! برو تو!
برو بیا برو بیا آرام
تند آرااااااااااااام
تند آاارااااا....
دیدی! دیدی که راست
شد! نگفتم؟
حالا فرض کن دختری
هستی ندار! از دار
ِدنیا کسی نداری جز
کسی که دارد بهِت فکر
میکند در منی که
جنبِ ینگهی دنیا
بود. کار وباری
نداشت. تازه از خستگی
آمده بود وگرفته در
گوشهای نشسته بودم.
گرچه پاکتی نداشتم
اما یک کاره در
ناگهان رفتم واتفاقن
با اتحادِ کیروخیال،
بهترین باران ِ دنیا
جور شد. روی زمین
ِخدا یعنی دور ِ نافی
ریخت که اسمش یادم
نیست. اما عجب کُسی،
چه باسنی! عین ِ
تپههای برآمده وسطِ
صحرای کربلا، یک
کاره شق کردم و بعد،
آبم رودخانه شد، رفت
و ریز کرد پای خیمه
تا دیگر دوطفلان ِ
مسلم از تشنگی هلاک
نشوند!
پس اینجا یعنی پشتِ
شبی که در کار نبود،
مسلمانی نکنید که
سلمان ِ یک لاقبایی
راست کردهست در
فارسی .......عرب
نمیخواهد، نمیکند!
نبود!
چه روزِ درندشتی
بود،دوستان جمعشان
جمع ومن که خیلی به
طرزِ نازداری پوشیده
بودم، قرار بود راهی
شوم به کجایی که جاش
چندان مهم نبود. در
ِورودی که بازشد،
شهلی فوری زد
زیرِگریه، هادی هم یک
کاره اشکش تخمی تخمی
درآمد. طوری که صورتش
را آب برده بود پیش
ِکیش. بعد، برای
اینکه رد گم کرده
باشد جوری خندید که
جماعت مانده بود با
این صدای عوضی چه
کند. همه را بوسیدم و
از لیلای قبلی طوری
لب گرفتم که عذرخواهی
کرده باشم برای
لبهایی که بعدها باید
از لیلاهای بعدی
میگرفتم.
چه کنم! برخلافِ
شهری که بلد بود توی
هر پریودی عشق را با
کسی بازی کند، شهلی
بلد نبود،عاشقی زده
بود به سرش!
تقصیرِخودش نبود، حال
وهوای
آمریکا ضعیفه را
هوایی کرده بود وشهری
که هر زنی به طرزی
زندگیش را گاییده
بود، بی آنکه بخواهد
گوشتِ زیرِ ساطورشد.
طفلی که کم وکسری
نداشت. خایه و خانه
وشغل ِ برازندهای
داشت که دوست ودشمنان
ِقسم خوردهاش را توی
حسرتِ باغ ِ مُلاّ
صدرا پرت میکرد!
گرچه گاهی سرِچیزهایی
که روی شکم ِ برخی
مینوشت گیرمیافتاد،
اما دلیلی نداشت برای
دوسه تا مشت وچند
دَهن فحش ِ
چارواداری، دل به
دریا بزند.
امیّد که نزدیک ترین
دوستِ سالیانش بود،
درحالی که بستهی
کتابهای علی ببخشید!
شهری را حمل میکرد
ومن نمی دانم با چه
ترفندی خودش را به
بازرسی رسانده بود،
بعدِ آنکه دارو ندارش
را سرِسکّوی تونل ِ
وارسی جا گذاشت، توی
گوشم گفت:
دخترای سیاه، بُتون
آرمَن، قبول! اما به
جای من هم که شد
درِکون ِ یه روسی
بذارکه پارسال وقت
نشد توی امارات توش
کنم!
دم ِ بازرسی، اجتماع
ِچشمهای سیاه و رنگی،
زیر جُلی این ور و آن
ور دودو میزد. در
گوشه ریشوی خس خسی ِ
چاق و چلهای، با
آرنجی که روی پشتی
ِصندلی پیچ میخورد،
و پاهایی که تا ته وا
شده بود، گل و گشاد
نشسته بود.
جماعت دستهاشان روی
زانو،دولا شده پیچ و
تاب میخوردند، وطوری
که به سرفهای شدید
افتاده باشند، گاهی
خنده میآوردند.
نمی دانم چه شد که
مردَکِ ریغماسی ناگهان
اخمو شد، ابروهاش که
تا حالا دیده نمیشد،
جمع شد و مثل سیاههی
مردم درتظاهرات،
بالای چشمهاش اجتماع
کرد. کمی پایینتر از
این اجتماع، درست
وسطِ چشمهاش، من دیده
میشدم که داشت با نگاهِ
یکبری، ترسخورده
دنبالش میکرد. عقده
ای، جلدِ رنگ و رو
رفتهی کتابی را که
تا وسط جر خورده بود
و دو نیمهاش با
رشتهی نخی گِل ِهم
بود، دستش گرفت و بی
دلیلی از پرواز اخراج
کرد. بعدش، بلیطم که
اوکِی
شد، بوئینگ پا گرفت و
در پرواز، برای اینکه
آیی شود صورتم را به
آسمان چسباندم. وقتی
فرود آمد، تأخیر ِ
اندکش باعث شده بود
به پروازِ بعدی که
قصدِ پاریس داشت،
نرسد. پس قرارشد شبی
را به عنوان میهمان ِ
«امارات ایر» درجنده
خانههای دُبی طی
کند.
ویزای اقامتِ تک شبی
که صادر شد، برای
ورود به این ملکِ
تهرانساز، پشتِ صفی
ایستاد که انواع ِ
کُس وکیر را به هم چسبانده
بود. فکر کردم ...
همیشه وقتی جایی با
گزارهی « من فکرمی
کنم » برخورد میکنم،
یاد ِ « پس هستم»
میافتم و دلم به حال
ِفرهنگی که همهی
گذشته وتفکر اصیل ِ
خود را درزبانش مخفی
کرده می سوزد!
درزبان ِ فارسی، من
یعنی اندیشیدن، پس
اگر درجایی مثل
ِکلاس درس یا صفِ
سربازی، در پاسخ به
یک حضوروغیاب گفته
باشی من! تا اثبات
کرده باشی هستی و
ندانی که داری فکر
میکنی، ایرانی نیستی
و فارسی را
نمیشناسی، پس که
هستی؟ چرایی؟ چه می
کنی عربی!؟
تو که بیگانه نیستی
افغانستان!
در فارسی ِ من راه
میروی وگاهی جلو
میزنی از منی که
دارم آن را گم میکنم
وترجیح داری به
ایرانیتری که مادرش
را فراموش کرده سنگِ
دیگری را میزند به
سینهای که زبانش را
احمقانه در گذشته
جاگذاشت!
تو از اینان ایرانی
تری چون دارند به نام
ِاستقلال زیرآبِ
اتحّادی را میزنند
که از اسَر
بین
ِ اقوام ایرانی بلندی
میکرد وپرشیا را در
جهان سربلند کرده
بود. اقوامی که
یکپارچه ملتی محسوب
میشوند وبی دلیل
نیست که ملت های
اوروپایی سالهاست
دارند زور میزنند به
این یکپارچگی ِ میهنی
رسیده کشوری واحد
انگار شوند! آری، تو
ایرانیتری چون
فارسیتر از امثال ِ
منی راه میروی که
نامشان پارسی نیست!
همیشه بالای سر ِ
نوشتههام، برخلافِ
همین حالا، وقتی چشمم
به نامی که نمیدانم
چند ساله است
میافتد، حالم از
خودم به هم میخورد.
نامی که با توجه به
معنای احمقانهاش نه
ربطی به من دارد، نه
زبانی که بدان می
نویسم، قضیه چیست؟
حال اگر بپردازیم به
افکار و ذهنیتِ کسی
که این تناقض و تضاد
از نامش آغاز می شود
، به کجا می رسیم؟
این نام چند ساله ست؟
ریشه درکدام دارد؟
ازچه مایه میگیرد؟
ایران ؟ از ایرانیم؟
یا پرشیا که باید
دوباره خودش را پهن
کند در جهان؟
ایران که بودم از
یونان بدم میآمد،
اما طیّ ِ برخوردهایی
که با جماعتِ یونانی
دراوروپا داشتهام
دستگیرم شد که نزدیکی
ِ فرهنگی ِاینان به
ایران و ایرانیان
بسیارتر از
اوروپاییهاست!
کُس
می گویم!؟
اگر عراق و عراقیان
را که خود ِ ایران
وایرانیانند، از
دودمان ِعرب جدا
کنیم...
اصلن چرا راهِ دوری
بروم، به شهری نگاه
کنید!
چرا آرزو می کرد از
هتل اخراجش کنند برای
چی!؟
هتل کاری اطرافی دارد
که او کم کم داشت در
این هر طرف آزموده
میشد. مسئول ِ
رستوران بود اما حالا
دیگر میتوانست
اتاقها را تمیز کرده
گاهی به بازرسی ِ
تمیزکاری ِ دیگران
بپردازد. به هر زبانی
چند جمله از بر کرده
بود و طوری با
مسافران تا میکرد که
بعضیهاش، وقتی که او
زبان میچرخاند، این
پا و آن پا میکردند.
گرچه مردهاش به زن پا
نمیدادند اما از
چینیها چندان دل
ِخوشی نداشت، وقتی که
میخواستند با هم خوش
و بِشِ عاشقانه
کنند، طوری سر ِهم
داد میکشیدند که
خیال می کردی همین
الان است به سروکلهی
هم بزنند. خدا
درخلقتِ آنها سنگِ
تمام گذاشته بود. جای
حنجره پشتِ دهان ِ
هرکدام بلندگویی کار
گذاشت که بی وقفه کار
میکند. برعکس ِ
آلمانها که خاموشی
پیشه کرده مثل ِگاو
میخورند و چون موش
ِکور بقایای بوفه را
هم میروبند.
یک روز رستوران را
چنان به گُه کشیدند
که طفلی از فرطِ
خستگی بعداز اینکه
چند میز را پولیش
کرد، چند پولیش را
روی میز کرد!
راستی! این پولیش ها،
عجب مردمان ِ با
فرهنگی هستند! اغلب
ضمن ِکار کردن کُس هم
میدهند. برای
دادکردن، حتا دنبال ِ
جایی که برای چُس
دادن انتخاب میکنند،
نمیگردند!
یک شب یکی از این
کالیگهای پولیش، با
عربِ ریش و پشمداری
جفت و جور شد و درچشم
به هم زدنی رابطه
پاداد و با هم رفتند
بالا، چیزی نگذشته
بود که دختره پایین
آمد!!!
چقدر زود!؟
پنج دقیقه هم تحمّل
نداشت دارلینگ! بابتش
هزارتا هم گذاشت کفِ
دستم!
شهری که حسابی کفش
بریده بود، فرداش که
این آقای عرب با همسر
ِچادریش جهتِ کوفتِ
صبحانه خودش را
انداخته بود پایین!
رفت توی نخ ِچادر و
تخیّلش را با تمام
ِقوا راهی کرد.
دیدم چه سینهای! کُس
و کونی! عجب پنیر و
کرهی دست سازی! چقدر
کردن معطّله پای این
خاله شهلا!
بالاخره تا راست کردم
با وقارِ یک خروس،
آرام رفتم پشتِ شوهر
و روبروی خانوم، سه
پا ایستادم.
چیز ِدیگه ای احتیاج
ندارین!؟
با ته لهجهی عربیش
طوری تشکّر کرد که
شهری با خودش گفت،
این صدای خودِ هندِ
جگرخواره پدرسگ، الکی
نیست که از تخته سنگی
مثل ِ سینهی حمزه
دل ِ دُرشتی کنده!
بااینهمه جوری لوندی
کرده بود که شهری ترس
را کنار زد و وقتی به
خودش آمد که زیپش
داشت پاره میشد.
جنگِ جهانی هم از
وقتی که کلهّی کچلش
یک کاره زد بیرون،
آغاز شد. آمده بود
تظاهرات تخمه سگ!
هفتهای نگذشته بود
که خرپول ِعرب، بهانه
پیدا کرد وبرای انجام
ِمأمورّیت، هند را با
اتاقش تنها گذاشت وبا
شهلی که اینجا
لهستانیست، چند روزی
رفتند به شهر ِنزدیکی
هواخوری!
شهری دیگر دل توی
دلش نبود. دم به ساعت
بهانه سر هم میکرد و
به اتاق ِجگرخواری سر
میکشید که حدس میزد
هر آن ممکن است فیلش
هوای هندوستان کند!
ببخشید
آقا! این طرفا
ماساژور سراغ
ندارین؟
به قلابّی که پیشتر
در این اتاق انداخته
بود، ماهی ِدُرشتی
شروع کرده بود به نُک
زدن
من ساعتی هشتاد تا
میگیرم، ولی همکارم
پیتر که ایرلندیست
با ده دلارراضی
میشود، صداش کنم؟
مهم
نیس! من تو رو به اون
انتر که هرگز ندیدَمش
ترجیح میدم،همین
حالا شروع میکنی!؟
شما لطف دارید! اما
اگر مایلید بهتر است
اتاقی در هتل ِپهلویی
برایتان رزرو کنم
وساعتِ پنج که کارم
اینجا تمام میشود،
بهتان سر بزنم؟
Ok!
از
خوشحالی در پوستش
نمیگنجید! فوری سری
به آنّا زد تا موهاش
تندرست شده شمشیرِ
عریانی آماده کند
جهتِ جنگی تن به تن
با قاتل ِ دل ِ حمزه!
سرتان را درد نیاورم،
ظرفِ آن چند شب چنان
خوب خوابیده بود که
در خوابهاش یک جفت
کیر وکوس ِ سخنگو
برصفحهی تلویزیون با
هم مناطره میکردند.
چهرهی کوس که گاهی
در نمای کلوزآپ خودش
را پخش میکرد، به
چهرهی بادکردهی زن
ِچاقی میمانست که
بینی وچشم وابروش را
پسربچهای درنقاشیش
پاک کرده تنها دهانی
جاگذاشته باشد که اول
زبان درازی کند لیس
بزند مزّه بریزد تا
بعد که خوراک کافی شد
یک کاره تا بیخ قورتش
بدهد. گرچه کوس با
ورّاجیش اجازه
نمیداد مستر کیرجُم
بخورد اما همان
دوباری که دوربین او
را درخوابهای شهری
نمایش داد، همچی
بفهمی نفهمی قّدش به
بلندی میزد وبه مردِ
لاغراندامی رفته بود
که دستهاش را بریده
فوری بدنش را در کفن
پیچیده باشند. توی
گور که می بردندَش،
جمعّیتِ فتحه وضمّه
از قرآن پریده بود
بیرون، اَ... اُ...
اَ... اُ...رژه
میرفتند، صدای قاری
کافی نبود وخدا- کُس
پسَش میفرستاد
وتدفین دوباره از سر
گرفته میشد. تا جایی
که از بس این کردار
تکرار شد، کردن تغییر
ِهویتّ داد وجنازه
بالا آورد و هندعاشق
شد و شوهرش را در
نامهای که من
حوصلهم سر رفته قصدِ
سفردارم و با موبایلم
تماس بگیر! سر ِکار
گذاشت و شهری را
برداشت و با هم
رفتیم توی دل
ِمادرید!
گفتن ندارد، بین ِ
ما حوادثی افتاد
اتّفاق، که فارسی
نمیتواند یعنی
میتواند ولی چشم ِ
شیطان کو، بعضی ها
مثل ِشهلی بدشان
میآید اینجا بنویسم!
بالاخره آنقدر شنا
کردیم تا جیبهام پر
ِپول شد وبه این
بهانه که مجبورم
برگردم، ولش کردم.
تا سرباز ِخستهام را
ساق کرده باشم، چند
شبی توی هتلهای
مختلف خواب دیدم و
روزها در
جندهخانهها سان!
ناگهان یکی از همین
روزهایی که داشتم ول
میگشتم سررسید
وحالم بههم خورد از
این اطوارو فوری به
خودم برگشتم.
در اتاقی نشسته بود.
دَمش کرده بود که
خستگی در کند. تا
اختراعی کرده باشد
دیدن، فشارَکی هم به
شاسی داد، سربازی
کهTV آورده بود به
تماشا، ریختِ لبخندی
که روی تفنگ ریخته
بود، چند ساله چشمی
داشت که ضربن زورا هم
به سی نمیرسید!
شلیّک، عربده را صدا
نمیکرد، صفیرِ دردی
بود که داشت میکشید!
کسی در گوشهایم،
گلوله را میشنود.
و چای در
استکان سرد
میشود!
از شناکردن در طول و
عرض ِ دریا خستگی
میریخت، کشتیم داشت
غرق میشد!
شغل
ِتازهام بی تاب بود
که برگردم، با
اسکناسهای غریبه
باید چه میکردم!؟
توی کوچهها داشتم
تاب میخوردم که
زیبایی ِتَکی ناگهان
سرنگونم کرد، در
مادرید ِ کوچکی که
چشمهایش داشت، اتاقی
کرایه کردم. و ماشینی
که پیش ِپایش ترمز
کند، به پابوسش برود.
و پاپوشی برایش در
لهاسا بدوزد!
ما دو نفر بودیم
و تخت در اتاقی که
مشترک شده بودیم تک
نفری!
ارکیدهای که آن
گوشه گلدان گرفته
بود، در فکرهای
کوتاهش موعظه میکرد
و روی تلویزیون
بالای بلر که در
بارهی سیبهای به
لبنان فرستادهاش در
بار رفته بود
مُشتِ هیتلر در قابِ
عکسی باز مانده بود
پاهام را دراز کرده
بودم و داشتم توی
حرفِ دیواری میپریدم
که موش سوراخش کرده
بود...
جانمی! شانس
آوردم! چه خوب شد که
بوش انگلیسی نبود
وگرنه هرگز نمیگذاشت
، و بوش در میآمد
سگِ سیاهی که چشمهاش
هار کرده بود، گرگی
را که آن حوالی پرسه
میزد باید میگرفت
گرفت!
سبز شد!
تا خوشگلی کامل کند،
و رنگِ چشمهاش عوض
شود، کمی نگاهم کرد،
لخت شد!
شدم!
به 69 رفتیم
و افعی ِ چالاکی بین
ِ هم ردّ و بدل کردیم
که میمون ِ پایین
پریده را تا دید قورت
داد!
به سرزمین ِ نرفتهی
وی چنان تجاوز شد که
آن دو نارگیل ِ رسیده
افتاد
و صورتش سرخ شد
نمیدانستم
چه میدانستم که
پرتقالش خونیست!
چه لیلایی
عجب شبِ واویلایی
بود!
مادرید
طاپستان
ِ6969 میترایی