نتهای فا ر
سی
مریم جعفری
پدر ميگفت:
«مريم
شعر يعني زن
زني كه مرد
بايد شاعرش
باشد
تو شاعر نيستي
دختر»
يكي حافظ من
نميشد
تا رسيدم به
«كنار آب و پاي
بيد و طبع شعر و ياري خوش معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش»
معشوق، شيرين
بود
من تلخ بودم
مراقبه ميكردم
دنبال
«كو مياني در
اين ميان كه منم»
من نبودم
مولا نايي داشت
ني ميزد
نميشنيدم
شكايت ميكردم
ميزد و
ميكردم
حواسم پرت شد
به ني شا بور
پي عطار
ميگشتم
نسخهاي بپيچد
تذكرهاي داد
خَرَقآني از
خودش درآورد
نشست
پاي دار
حلاجي كند
رفتم
به زيارت مادرش
كه بستام بود
چهارم
نامي نداشت
رابعه شد
همه عطار بودند
عطاري نبود
رها كردم
پرندههاش را
دانه بريزد
روزبهآن
كه سپيدنامه
باشد
بزغالهاي
يكساله را
ميراند
و زجر ميكرد
هي
آن حرف عجيب را
از آخر شطح
برميداشت
و روان ميشد
نميرسيدم
به آن «حريف
دلنواز»
ميدويدم او
ميدويد
ميرسيدم او
رسيده بود
مرد بود
پايش بلندتر
بود
كفشم را عوض
كردم
كشفم را هم
نرسيده بودم
رسيده نبودم
نرسيده افتادم
عين قضات
همهداني بود
«با من ابلهي
ميكرد كه گفته شود خوي اوست»
من خردمند
نبودم
زن بودم
از سهر ورد ي
به انديشه
ميرفتم
اشراق، دور بود
«آنجا كه انگشت
اشاره به آن راه نَبَرَد»
و شيخها
صفهاي داشتند
شيخ نبودند
وحشي را رام
كردم
تا «شرح
پريشاني»ام را
گوش كند
گوش نميكرد
وحشي نبودم
پريشان نبودم
شرحي نداشتم
جز اينكه
زن بودم
بلند كردم
سرم را
تا شمس را
ببينم
«بر لوح الفي
ثبت شد»
لاغر شده بودم
نزاري ميكردم
غير از صدا
چيزي نميخوردم
ني شدم
نهزاريام از
جدايي نبود
ثبت كرده بودند
چارهاي جز ني
نداشتم
حرف نميزدم
صدا ميزدم
نحسي نداشت
سعدي بود
نفس نفس ميزد
به هر دمي
بازدمي ديگر
شكر ميكرد كه
«عشاق بس نكرده
هنوز از كنار و بوس»
كناري نبود
بوسهاي نبود
بوسيده بودم
و كنار گذاشته
بودم
بلند ديدم
تا سرمهام
بكشد
آن «سرمهكش
بلندبينان دربازكن دروننشينان»
نظامي
روي سكو
ايستاده بود
شاعران رژه
ميرفتند
جز يكي
كه از خيمهاش
بيرون نميآمد
خيام بود
وارد شدم
در كاسهام
ميريخت
هي مينوشيده
ميشدم
اميد مستي
داشتم
كه جرعهي آخر
مستم كند
تمام نميشد
كنار خيمهاش
رودكي
روان بود
با «ياد يار
مهربان»
نوشيدم
«با صد هزار
مردم تنهايي بي صد هزار مردم تنهايي»
من تنها نبودم
تن بودم
زن بودم
جا انداختم
جاي خيليها
خالي بود
روي زمين
خوابيده بودند
خودم را جا
نينداخته بودم
بس كه جايي
نبود
بنشينم
بداهه ميگفتم
پشت تريبون
كف ميزدند
پايين ميآمدم
كف ميزدند
پايينتر
ميآمدم
مينوشتم
ورم ميكردم
با ورم نميشد
چه ميشد گفت؟
جز از آنچه
پيش از من بود
و البته
كه بزرگ بود
فراوان بودند
كم نياوردم
غزل كم نبود
يك بود
نه
هزار
نه
بيش
فراوان بودند
جا انداختم
نميخوابيدند
كم نياوردم
آوردم
هرچه بود، كم
نبود
تخته را پر
كرده بودند
سياه بود
گچي نبود
سپيد بنويسم
چه وزنهايي
سنگيني ميكرد
باز ميبردم
ميرسيد
نميرسيدم
رسيدم
به بيـــآبان
كف هر يك
كاسهاي
سراب بود
نوشيدم
بيآبتر شدم
صبر كردم
ليوان بياورند
نبود
كف دستم
ديوان گذاشتند
نوشيدم
نميشد
مستيام درد
ميكرد
مستي
دست از گلويم
برنميداشت
تريبون
احمق بود
خفهام ميكرد
جا مانده بودم
همه رفته بودند
نميفهميد
هي فوت ميكردم
جادو شده بود
جاي من نبود
مثل اينكه برق
رفته بود
نميآمد
منتظر ماندم
شعرم نميآمد
در سرم
گيج ميخورد
به ديوارهاي
جمجمهام
ميكوبيد
تاريك بود
افتادم
همه ميخنديدند
فكر نميكردند
واقعي نميديدم
حقيقي بود
تاريكي
حقيقت بود
تلخ بود
شعر
تلخ بود
همه چيز
شعر بود
شعر
هيچ
نبود
شاعر
اسم مذكر بود
اسم فاعل بود
من شاعر نبودم
مفعول بودم
در حال زدن
ريشه داشتم
زن بودم:
گفتم بزنم:
فا
ر
سي
فقط سه نت
بلد بودم
چه ميكردم؟
شاعر، عربي بود
عربي،شاعر بود
ابوالقاسم
عربي بود
من چه بودم؟
سه نت را
هي ميزدم
سرخ شده بود
به خونخواهيام
آمد
تنهايم كرد
بدون خونريزي
سوار شدم
راننده،بلد بود
من نبودم
راننده،
شاعربود
من نبودم
راننده نبود،
نمي رسيدم
اگر را دوست
نداشتم
يا را دوست
نداشتم
شك نداشتم به
فارسي
هي ميزدم
ميشمردم
نميشد
هيچ
به او نميرسيد
مردم حرف
ميزدند
نميشنيدم
ميديدم
گاهي ميرقصيدم
كنارم بود
ميخوابيدم،
نميخوابيد
راه ميرفت
راه ميرفتم،
ميدويد
ميخوابيدم
بهتر بود
فارسي يك نقطه
بيش نبود
از
سهنقطهگياش
بدم ميآمد
بد ميآمد
پارسي
سگ ميشد
پارس ميكرد
عربي ميديدم
عربي نبودم
شاعر نبودم
فراوان بودند
نميشناختم
گاهي آشنا
ميشدم
شكر ميكردم
كه زبان ما،دري
بود
بلند
قدم نميرسيد
قد هيچ كس
نميرسيد
مولا نا نداشت
فقط ميپريد و
گاهي ميرسيد
خدا حافظي
ميكرد و
نميرسيد
«طرهي دستار
او آشفته نميشد»
دستي به زبان
ما، دري باز كرده بود
گوش نميكرد
هي ميپريد
گاهي ميشد
رسيد و باز
او قد كشيده
بود
خودش را
آويخت
به
فارسي
زبان نبود
تنها شخصي بود
كه هميشه كنارم
بود
گوش ميكرد
بلندتر بود
صدايم كوتاه
بود
ميشنيد
مرد بود
به جاي من
مينوشت
كوتاهي از اين
خطها بود
كه نميرسيدم
كلمات را
نميبردند
خط ميكشيدم
كلمه نميشد
سخت بود
وقت نبود
افتادم
فارسي بلندم
كرد
گردنم را كشيد
باز بلندتر بود
نشستم
سر را بالا
گرفتم
نگاهم كرد
همه چيزم شد
خودكار بود
خودش كار
ميكرد
من فقط نگاه
ميكردم
ميكرد و
ميكردم
نميگفتم
او ميگفت
فكر ميكردم
او نميكرد
مينوشت
پر از گوش بود
من نداشتم:
خودكار
جوهر نوشتن
داشت
تغزل نميكرد
چارهاي نبود
كاغذ، مستطيل
بود
كاغذ، غزل بود
تغزل نميكردم
غزل ميشد
مستطيل بود
كوتاهي از من
نبود
كه غزل بود
و تغزل نبود
زندگي به رديف
«سگيست»ام كشيد
به تيغم كشيد
درازم كرد
تغزل
نميتوانستم
غزل ميتوانست
از كدام؟
نبود
كه تغزل
نميكردم
آبرو داشتم
به روي خودم
نميآوردم
خودكار شدم
كاغذ هم
خودم
روي خودم
از خودم نوشتم
خالي نميشدم
پر ميشدم
خودكار شدم
جوهر نوشتن
داشتم
پدر سكوت كرده
لال نيست
زبان ما، دري
جيغ ميكشد