این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 تنها ساکن این خانه قرقی ِ غمگینی ست

رزا جمالی

 

 

-بست نشسته ام وگلبولهای خون ام فرار می کنند

شرطی شده است خاطرات ام

پوچ شده ام

و به حراج ام گذاشته اید

 

-مردی که روی پلک هایم سنگینی می کرد

 

-تمام نمی شوی، دیگر تمام نمی شوی

همه ی آینه ها یک جور نشان ام می دهند

روی من دری را بسته اند

و شاقولی در آب می افتد

دست تنها و پابرهنه

روز مسطح است

 

-بدخواب شده ام

بخشی از حافظه ام را دزدیده اند

زخمی ام

و کسی نمی داند

بر تشتی بزرگ نمک می ریزند

روز مریض است

نبض ام را گرفته ای

ومن

خاطره ای شده ام که به رگ های تو پیوسته ام

 

-خسته ام

دیگر اگر بر طبل هم بکوبید در من صدایی ندارد

 

-تنها ساکن ِ این خانه قرقی ِ غمگینی ست