شعری
از سمیرا کرمی
چيزی به چيزی گير
کرده
کلمهای
به کلمهای نمیخورد
هر چه هر چه را به
جمله میکشم
از میافتد
از گرمي لمست نمیتوانم
از لرزش تمامم
نميتوانم
صداهاي چند ضلعي
فحش بوسه كشيدن
ناخن بغل
صدايي جمعم ميكند
توي
بازوهات
ميخزم
اگر باد از اتاق تو
به بالكن نميوزيد
مرا باد به ان تخت
البته ربطي ندارد باز
ميانداخت
اش
توي هر باغچهاي جا
ميشد
كرهي زمين زير دامنش
ميچرخيد
ميبوسيدمش فشارش
از
حتي مرگ حتي فراموشي
حتي بغل
به دايره اش ريختند
دست كردم توي لباسش
ما توي دايره نبوديم
مرا به جرم دامنش
از دورم دورم
از همين جا به ان
پوست كشيده شكم
سلام
از همينجا به خودم
خم ميشوم روي خودم
ميخزم
توي خاطرمان
بازوها
بالكن