به دیدنم بیا اما نه یک شنبه­ها!

صمصام کشفی

 

 

 

چه سرمایی: می سوزاند تا بن استخوان­ها را و

خوش را ناخوش می­کند

به من بچسبان خود را!

دست هایت از یقه، کنار دلم

چه لرزشی دارند  در گودی­ی دستانم این کبوترها.

دل­دل می­زند دَرّه

دَرّه بی پلنگ می­دود در حاشیه­ی ما و

غزال هم پیدا نمی­شود در متن.

آه . . . کبوترها!

راستی کجایند غزال­ها حالا؟ دست­کم عکس­شان را می­آوردی

تا در هواشان این همه چشم ندوانی

                                   این­جا و آن­جا.

 

 

دَرّه خوابیده­ست زیر آفتاب

زنگِ صدا می­پیچد: «زین پس، یکشنبه­ها نیا

کال­ است خورشید یک­شنبه­ها.  . .»

 

دَرّه هنوز می­دود

بی یاد پلنگ نیست یک گل جا

خرناسه می­کشند پلنگ­ها و رم می­کنند غزال­ها

رم می­کنند زیر دستانم کبوترها.

و یک­باره،

راننده بی­هوا ترمز می­زند،

سُر می­خورد دستت

پر می­کشند کبوترها.

 

از سطح خیابان،

جمع می­کند دوچرخه سواری  خود را و می­دود آن­سو.

خوب شد که دیدی اش!

می­خندانمت با دشنام.
یخ کرده­ اند دستانت . . . ؟ نه . . .؟

 

دوباره زنگ  صدا:

«نقش نگاهِ تورا کی انداخته روی این دره­ها و  ژرف­شان کرده؟

پس کجایند غزال­ها

یک­شنبه­ها پسین غریبی دارند

تنگ­چشم می شود خورشید یک­شنبه­ها»

راستی کجایند غزال­ها حالا؟

دل شاعر چه نازک است، بی­چاره!

جان شاعر پر می­شود از رقص عزال

پر می­کشد غزل

تنگ نمی­شود قافیه این­بار!

 

هی می­گیرد دلم. دل که دره نیست!

پلک نمی­زند در نگاه پلنگ

بر­می­کشد از پشت گوش، تیرِ ِ کمان ِ من

سُم می­زند غزال.

نعره­می­زند پلنگ.

بر سر دستم خالی­ست جای کبوترها.

 

می­خاراند دل گرفته­ام را نوازش انگشتانت

 یخ کرده­ اند دستانت . . . ؟ نه . . .؟

 

رسیدیم، زود بجنب تا دوباره راه نیافناده

برو پایین!

همین­جاست، ها؟

 

سرما گوش می­برد

شال و کلاه کن، یخ می­زنی!  

و می­دویم تا فضای گرم قهوه­خانه

با آن مهمان­دار ترگل ورگلی که راه نمی­رود بدمصب، می­رقصد

حرف که می­زند می­شکند انگار

پا می­کشد غزال.

فنجانِ شکلات ِداغ هوسِ لب های تو را دارد.

می­بوسمش

«این بار یک­شنبه­ها نیا

کال است خور. . .

. . . شید نمی­شود پیدا»

کی بود دوباره  گفت از یک­شنبه­ها؟

روزهای دیگر

رخشان­تر است خورشید، اما نه  یک شنبه ها. . .

سوختی؟

لب؟

دل­دل می­کند دستم!

دل هوای تو دارد و دست هایت کو

بی­­دل­ترم یک­شنبه­ها

تنها که هستی، با دل بیا، اما نه یک­ . . .

هرگاه، یک­شنبه نیست و پرده­ی آبی سر می­کشد از پنجره­ی دوم،

در نزن، چشم هم نزن

بدو که دیر می­شود

فرقی نمی کند اما نه یک­شنبه­ها . . .

در بسته نیست، نزن.

 

این همه چشمِ دویده  و این دَرّه ­ی نگاه؟

کجایند غزال­ها

"نگه      جز        پیش     پا          را . . ." وای  چه سرمایی:

می سوزاند تا بن استخوان­ها را

"کسی  سر      بر          نیارد      کرد . . . " وای چه سرمایی!

هوا همیشه این روزها این همه سرد است یا در سر ِ دل،

هوای چِفت تو نشستن افتاده؟

 

نه، نیا، یک­شنبه­ها

فرقی نمی­کند روزش

در دل بخوان

و بیا

نگاه نکن،

بیا

تندتر بیا با کبوترها!

 

8  فوریه 2006 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.