چراغ مهتابی سقف

فرهنگ کسرائی

 

 

 

پرستار که به طرفِ در رفت، چشمهایم را با خودش برد به خطِ شورتش، که از زیر روپوشش پیدا بود.

درکه بسته شد، خیس عرق شدم.

- دست تونو تکون ندین.

پیش از اینکه از جایش بلند شود، گفته بودم:" لیوان ِ آبو بم میدین! "

از روی شکمم خم شده بود تا از روی میز کوچکی که در طرفِ دیگر تخت بود، لیوان آب را بردارد.

گـُر گرفته بودم.

- اگه گـَرمِتونه میخواین پتورو از رو پاتون بزنم کنار؟

با شتاب گفته بودم:" نه، نه، نه، نه همینجور خوبه. "

تمام عضلاتِ بدنم را منقبض کرده بودم تا تکان نخورم مبادا که سوزن از رگم بیرون بیاید. اما با این حال شیشه­ی سِرُمی که بالای سرم آویزان شده بود، میلرزید. یعنی من لرزیدنش را میدیدم، نه، حس میکردم.

او رفت و پتویم شکل دماوند شد.

 

گفته بود: هنوزم سرگیجه دارین؟

- آره کمی.

در چشمش نگاه نکرده بودم. میترسیدم. بعد حلقه­ی چسب را که از روی شکمم برمیداشت، ساعدش... نه، ساعدش به هیچ جای بدنم نخورده بود. هیچ اتفاقی نیافتاده بود و اتاق همچنان داغ بود، مگسی روی پنجره زوزه میکشید یا میخندید یا چه میدانم چکار میکرد و همین.

ولی وقتی رفت، پتویم شکل دماوند شد.

 

حیف که نمیتوانستم تکان بخورم و گرنه متکایم را پرت میکردم به طرف مگسی، که روی شیشه­ی پنجره نشسته بود.

ناگهان در اتاقم خودش را کاملن باز کرد و محکم بست.

نفهمیدم چرا. شاید میخواست خنده­ی راهرو را به رخم بکشد.

ولی این کارش سینه­ام را سوزاند. من هم خودم را باز و بسته میکنم. دستهایم را میگذارم روی پستانهایم و پوست سینه­ام را از دو طرف چنان میکشم، که از میان جربخورد. نه، چنان میکشم تا فقسه­ی سینه­ام باز شود. خیلی دوست دارم صدای قلبم را بشنوم. کاش میتوانستم به جز صدای قلبم، صداهای دیگر خودم را هم بشنوم. ولی خودم را میبندم. مثل ِ در. نمیخواهم لبخند پرمعنی قلبم را ببینم.

 

 

این چراغ مهتابی روی سقف آزارم میدهد. رنگ صورتم را کبود میکند. از نور مهتابی بدم میآید. مرا شکل مُرده میکند.

تا مُرده گفتم، دماوندم محو شد.

باز سرم گیج رفت. تا خواستم چشمهایم را ببندم تا دیوراها بچرخش نیافتند، متوجه شدم یک چیزی شبیه به ، نمیدانم  چی یا کی! نقشش افتاده روی دیوار و مرتب به من چشمک میزند، یا فکر میکنم چشمک میزند؟

جاخوردم.

حس کردم انگار پیش از این دیده بودمَش. فکرکنم، داخل درگاهی در اتاق ِ 143 ایستاده بود.

تا چشمش به من افتاد، رب دو شامبر حوله­ئی را که به تن داشت یک بار تند باز و بسته کرد. هیچی تنش نبود.  از میان مجرای ادرارش یک لوله­ی پلاستیکی کلفت  بیرون آمده و رفته بود در کیسه­ی پلاستیکی­ئی که دور کمرش بسته بود. تا نصفه از شاش و خون پربود. روی سیه­اش هم ده پانزده تا بخیه خورده بود، که بنظر میآمد تازه باشند. شکم و رانهایش هنوز از دواهای ضدعفونی­کننده ، زرد بودند. روی بخیه­ها لخته های خون برق میزدند و رگهای پستانها و شقیقه­هایش بیرون زده و از نور چراخ مهتابی سقف کبود ِ کبود شده بودند.

ولی چرا به من چشمک میزد؟ چیزی میخواست بگوید؟ یا فقط میخواست خودش را باز و بسته کند؟

نه، کـَس دیگری باز و بسته اش کرده بود. یکی میخواست با زور خنده را به قلبش فروکند؟

ولی چقدر چشمهایش شبیه من بود؟ نبود؟

 

تا برگشتم دکمه­ی زنگ بالای تختم را بزنم، سوزن از رگم بیرون آمد، نه بیرون پرید، به بیرون کشیده شد و دستم آتش گرفت. انگار یک نفر تیغ کشیده باشد روی بازویم. روی سینه ام، روی پتو و ملحفه­ها و میز و صندلی و دیوار و روی چراغ مهتابی سقف اتاق و حتا روی سایه ی خودش یا...

سایه­ی من نبود؟

لرز که به تنم افتاد، خون از شیار تیغی که روی سایه بود، بیرون زد.

 

چشمم را که باز کردم، سِرُم وصل شده بود به دست دیگرم. روی جای سوزن قبلی را باند پیچی کرده بودند. ولی لکه­ی صورتی رنگ قشنگی از زیر پارچه پیدا بود. مثل نقش گل لاله، یا میمون یا کوکب؟ دستم هم باد کرده بود.

 

متوجه شدم یک نفر در اتاق است. چارقدش را سفت زیر چانه­اش گره زده بود. یک روپوش آبی به تنش بود که پستانهای بزرگش را به زور در آن چپانده بود. دامن چیندارش هم از زیر روپوشش بیرون زده بود. زمین را میشست.

تمام حواسش به کارش بود و زمین را طوری میشست که انگار میخواست پوستِ آن را غلفتی بکند. مرتب زیر لب میگفت:" دُرُس میشه، والا ه دُرُس میشه... "

 

یعنی من فکر میکردم که این جمله ها را میگوید. نمیتوانستم تشخیص بدهم به چه زبانی حرف میزند. آلمانی، ارمنی، عربی، ترکی، ایتالیائی یا روسی! ولی همینها را میگفت.

- درس میشه. بلخره درس میشه... بیخودی انگاشتاشو برام فرستادن، خودش می­اومد... عجله کردن، درس میشه...

ناگهان دیدم خون از لوله­ی سِرُم بالا زد.

- درس میشه...

شیشه­ی سرم آرام آرام داشت قرمز میشد.

- گفته بود که خودش می یاد...

با دست چپم نمیتوانستم زنگ بزنم.

- عجله کردن...

باز در اتاقم خودش را باز کرد و محکم بست.

- درس میشه؟...

ترسیده بودم.

پرده­های جلوی پنجره تکان میخوردند و لیوانی که دم دستشوئی بود، میلرزید. مثل ِ تن ِ من.

 

- تب داره؟

- نه.

- پس چرا ناله میکنه؟

- خوابه.

- خوابه؟

ساعدش را گذاشته بود روی شکمم و شانه­هایم را تکان میداد.

- بیدارشین.

با حوله­ای که دستش بود، عرق روی پیشانی و گونه­هایم را گرفت و بعد با دستمالی لطیف و با ظرافتِ خاصی عرق روی لبها و چانه­ام را هم ورچید و گفت:­" خیلی تقلا میکردین. "

برای اینکه پتویم دماوند نشود، گفتم: خون داشت میرفت تو شیشه­ی سِرُم.

- بله؟

- نیگا کنین!

با همدیگر نگاه کردیم. هیچ نشانه­ای از خون نبود.

- حسابی خون زده بود بالا.

نگاهی به لوله انداخت و بعد با لبخند ملیحی سرتکان داد.

-از اون خانومی که داشت زمین را میشست بپرسین!

 

- از کی؟

- از اون.

گوشه­ی اتاق را نشان داده بودم. هیچکس نبود. بعد بسرعت نگاهی به روی زمین انداختم. خشک ِ خشک بود. آرام دستش را زیر گردنم برد و سَرَم را بالا آورد و لیوانی را که مایع قرمز رنگی در آن بود، به لبهایم چسباند. تا خواستم چیزی بگویم، لبه­ی سرد لیوان را چپ و راست روی لبهایم چرخاند و آهسته آن مایع قرمزرنگ را که بوی ماتیک میداد، در دهانم ریخت. بعد به چشمهایم خیره شد و آرام مرا به پهلو خواباند، پشت به خودش و روپوش آبی را، که به تن داشتم،  به آهستگی و نرمش بالا زد و دست برد...

 

نفس را در سینه ام حبس کرده و زل زده بودم به مگسی که روی شیشه نشسته بود و فکر میکردم به مرگ به مُرده به چراغ مهتابی روی سقف به تیغ و دیوار و لوله ی پلاستیکی و جای بخیه و خون و ...

سوزن که در گوشتِ باسنم فرو رفت، تنم داغ شد.

ـ اگه گرمِتونه میخواین پتو رو از رو پاتون کنار بزنم؟

با شتاب گفتم:" نه، نه، نه، نه همینجور خوبه. "

 

در را که بست، هنوز خط شورتش از روی مردمک چشمم پاک نشده بود که آن زن نظافتچی غرلندکنان پس پَسَکی از زیر تختم بیرون آمد، زمین شویش را هم از زیر تخت بیرون کشید و با سرعت از اتاق خارج شد و لیوان کنار دستشوئی­ام غل خورد و زمین افتاد ولی نشکست. اما پنجره­ی اتاقم ترک برداشت. شیشه­ی عینک و شقیقه­هایم هم همینطور.

کرخ شدم. یعنی وارفتم. مثل یک تکه لرزونک درجا میلرزیدم. مثل شکم مادربزرگم وقتی آقای شمسی برایش بادکِش گذاشته بود.

- بروبیرون اینجا چه کار میکنی

پیش از اینکه بروم به خواهرم اشاره کردم تا او هم با من بیاید که نیامد.

- چرا نیاومدی؟

- مچ این دستمو با النگوآ گرفته بود، ببین چه سرخ شده!

- کی؟

- مامان جان.

- چرا؟

- نمیدونم. بیست تا استکان انداخته بودن به شکمش، اونقد میلرزید بعد...

- بعد چی؟

- هیچی.

 

- بگو دیگه !

- گفتم که هیچی.

- بعدش چی شد؟

- ولم کن.

- چی شد بگو دیگه !

- به کسی نمیگی یا؟

- نه.

- به هیچکس­آ ؟

- گفتم که نه.

- بگو به خدا!

- بخدا.

- شاشید.

 

شکمم مثل یک لرزونک خیلی بزرگ میلرزید. یک لرزونک صورتی با طعم زرشک و یک کپه خامه.

حالا حتمن آن مگس ِ روی پنجره می­آید و می نشیند روی شکمم. خدا کند آب نشوم. نمیخواهم ملحفه و دشکم خیس شود. بعد مگس روی پنجره پر زد و نشست روی دیوار روبرویم. خیس عرق شدم. چند دقیقه­ای به من خیره شد و دوباره پر زد و اینبار نشست روی دیوار بالای سرم. نمیتوانستم ببینمش. رفت روی پیجره، وَ باز روی دیوار، دور اتاق میچرخید و هر بار تندتر و تندتر، وَ میچرخید، میچرخید، میچرخید...

- بابا ابر تندترش کن، تندتر و تندترش کن.. بابا ابر...

پسر دائی­ام هم ایستاده بود گوشه­ی اتاق و میخواند

- بابا ابر تندترش کن، تندتر و تندترش کن... بابا ابر...

او هم روی شکمش بادکش داشت

- بابا ابر تندترش کن، تندتر و تندترش کن... بابا ابر..

و مگس همچنان میچرخید و وزوز میکرد و میچرخید

- بابا ابر تندترش کن، تندتر و تندترش کن... بابا ابر..

 

- خوابه؟

- نه تب داره، هذیون میگه.

-ببرینش اتاق CCU                                                                                                       

 

 

از مجموعه­ی داستانهای کوتاه " بیم ـ آرستان "

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.