سریال- متن ِ دویّود

   تذکَرَتُ الکیری

 

 
دلواپسی نداشت گر ناکسی به هر کسی نسبت نمی‌دادند،
از بی کسی ست این ناکسی چون با کسی کرده‌ام
هر شرّ گر از من به کس رسد یعنی که او کسی‌ست!

اهورا اهریمن
 

 

 

 

 

  

 خیرِ مرا شرّ ِمن تعریف می خواهد کرد. پس به تازیانه‌ی حالی من این بی خیالی درآینده‌ی سالیانِ ماضی نویسم نه حالی که حالی داشتم واینجا گم شد.

درسالیانی که برمن گذشت نشسته‌ام !

 نگاه می کنم به این سالیانی که یک مرد، در هر نسل، دلی حاضر کرد!

 مردی که مقصد هرچه از قصد داشت، فسخ شد!

 وقتی که ایران به  دور ِدنیا پیچ می‌خورد، نسل های پیش از او، حمل ِ ما هیچ ما درویش کرد و پاهای بَندی تا بخواهد قدّی علم کند جنگی قلم شد!

 مردی که می خواست همان واکس را که سر ِ مارکس به عنوان یک ایدئولوژی مالیدند به گرمابه‌ی فین ببرد تا دیگر به کیرِ لنین ظنین نباشند، نشد!

 می خواست سکس را از پشت ِ پرده بجنباند دوباره در سینما رکس روی پرده بنشاند، نشد!

 به عنوان ِ یک دست نیافتنی ِ بزرگ می خواست دنبال یک زندگی ِ آزاد ِ کیری در ایران بگردد، نشد!  نگذاشتند  شما نگذاشتید!

چنان ما بین ِ ماضی وآینده  حال انداختید که نه بر ماضی تاختید نه آینده ساختید، شغلی در این حالا شما راست که مرا هم شاغل به این حال می خواهد، حالی‌م شد!

منی را اگر در شمایی و آن اویی می گذاشتم کسانی در کسانی، برخی درون ِبرخی و بعضی با بعضی از چه حالی داشتند بال برمی داشتند که نگذاشتم.

مرا باکس وناکس ومارکس که برنامه ازبرای زَبرسازی ِ کویین ِ لندن کتابت کردواندرجهان ِسوم کیرسازشد، کاری نیست! هرگزنخواستم کسی را جز کسی بدانم! این هردوچشم هم اگر بخواهد دیدم بزند، چون نخواهم نمی بیند! تا سدِّ رمق کنم پیش ِهرکس وناکس نان خورشت نکرده ‌ام که درحالِ آغا مستری کنم !

اصلن من کی ام در این میانه که هی شرط می کنید!؟ اما مدهید!  تا نکنم !

هر که خواهد گویم:

 
 می رو! که دم با من است و من با دم نه!
 فرجام ، چون موت کنم  می بیندم!
 شما فوت می کنید و نمی بینید.
 

از ابتدای حالم با چگونه‌های گذشته حال می کرده‌ام، حال و احوالی  با آینده‌ی حالا همیشه داشته‌ام، دستی در ارتکاب ِ اصلی نداشته ام! ندارم!

نسلی هم که بعدِ من می آید، به من نمی آید! پس تا پاسبان ِ خودم هستم، شاغلم! دور و  بَر ِدیده‌بانی ِ دل، دلم! هنوز هم ول ول، ولم!

هنوز کیرم بلندترین مناره‌ی اذان ِ هردو کلیسایی‌ست که مانی باب کرد! من به عنوان ِ مراجع ِ دنیا مهاراجه پخش کرده‌ام در سراسر که مهاجر برای هاجر ابراهیمی کند حاجی شود با یک من ریش... پس پیش به سوی کهنه کعبه ای که پیش ِ جمشید باشد!

جاده تعریف می شود که پای عابر شاغل بماند و اِلا ّ پا را که جز در جازدن قصدی نیست

 بعدی کیست ؟

در عنفوان ِ من عنوان چه کسی دارد که حالی به حالی می‌شود در حال ِ می‌میرم؟  سهم ِ جاکش در این حوالی چیست که پیرم را درآورده‌ست کیرم؟ من مادر ِ هر چه ادبیاتِ سیاست زدهی بیات را گاییدم که ازسیاست اندازه‌ی گاو هم نمی‌فهمد! دوباره سعی رأی می‌گیرد تا چند سپاهی به سیاهی کمک کند! امام!؟ که از اول تمام شد، حرفهایش دوباره دست به دست شود به دستِ چندم برسد تا لباسی تازه تن ِ مُلاّ که از اسر دولاّ شد کرده باشد. دوباره آزادی بادبادی شده عمّامه‌ی کوسه چون کُس ِِ مایکل جکسون روی تی شرت‌ها می‌نشیند که نمّامه‌ی دیگری توی سرهای تازه جوان جا بگیرد.

 ازدوباره مردم که مُردم از بس حال و احوالم به هم زده اند، پای سیّد وصندوق می روند که جای دروغ و دوغ قاطی شود .

در این هر کی به هر کی آغایان هم یکی شدند و باسنی سر ِ زا برده امضا جمع کرده روشنفکررا که واژه ی تندرستی بود به گُه کشیدند وهمگرایی گراف شد!

یک مشت مُلای به دو افتاده ی خرداد چَر، سه پهلو سر ِ وافورپرداز ِ از هفت دولت آزادی که زیر ِ فمن یعمل ِ شاملو آباد شد، چنان ازدر ِ جلو ریدند که شبان و حرامسرایش را که به ارواح ِ یوش! خیلی هوش دارد، با قیمتی به مراتب لو خریدند!

بعد ِ ماساژ ِ اینهمه تریاک رو که بوی الرحمن گرفته با گُه ِ زیادی دَمخورند، کوفت و روفت از تن ِ حاجی معقدی به در آمد و با پیش ِ کیفور و کون ِ گُهی از حجره خارج شد و دادار دادار از نگو و نپرس گذشت و گُل گفتی بر لب و دهان ِ مردم راه افتاد و گُروپ گَُروپ گََروگوری از بس گشادگشاد تیزیدند و پای چنار و کُنار ریدند، گندِ گردن کلفتی درآمد ودیگرازاین گوشم ضمانت که راست می‌گویم خالی تلقّی شد!

حالا که هرچه آبرو نداشتند ریختند! حُجت الاسلام خجالت را هم تف می‌کنم درِکون ِعلمی که راحت رَوی کند کیرم  دم ِ حوزه ی وفات ولواط ِ فعلی!

 

بودور که واردور نُنُر که  نونوارشد، از ننه باشی که در نمی گذرد که هیچ، به دنگ وفنگ ِ نُنُس هم رحم نمی کند، چه رسد به پیزی گشاد جماعت که از اُلارسال خریّت را پیش خرید کرده بودند.

 یک کاره از پای تخت های  کوسه پا شدن و زیر ِ کونی ِ نامرغوبی مثل ِ گرّوبی خواب دیدن، خوابیدنی به مراتب غضنفری ست که زیرِکارش دلاّک های گرمابه ی سر ِ گذر هم می زایند! لابد دوفردای دیگر به صحنه درمی‌آیند که از برای نجاتِ هنگِ فرهنگ خایه های پشت ِ خاکریز رفته‌ی خامله‌ای را خواب داده‌اند...

دریغا یکی مثل ِ نادر پورکه لاعَقل نادر بود، این وسط چیک پر بزند، جان بکنَد، ولی گوز را گنده کنند هر ساله در وفاتِِ پیشاپیش ِ در مرگ دویده ای کون بخارانند و شاعری به این ایرانی جنبِ پنهانی سراغ ِ درد بگیرد بمیرد تا دلی درد نگیرد! من این اندازه را کجا مقیاس کنم تا داس ِ دوباره از ماه ِ نو برخیزد؟  نباید برای باید فرصتی از دوباره طرز کرد. به طرز ِ گرفتاری در اندازه های خیلی دریا زده ام به خواب می گویم برو که خواب می‌مانم در درجاتِ هوای دیگری که لب‌های معشوقه سیگارم کشید حلاج نبودم و من من به دارم کشید!

آغایان!

گاوی که کونش گُهی باشد به آب اندر نمی شود چون می زند بالا لاجرم بر کرانه ماآ ... ماغ می‌کشد که علف سرخود مهیّاشود حیا کنید!

صدایی که تریاک می کشد فریاد نمی‌کشد خفه شید!

چنان می‌شوانید مرا هرخواب که گوش بی‌آنکه در پی باشدش وردی می‌شنوانید! بااینهمه درحوزه‌ی حیله ی کسی معنی نشدم که یعنی چه یعنی چه معنا کنم.

مانی نبوده‌ام تا مانیفستی همگرا کرده پشت‌های عیسا و موسا هرکسی کنم در کانون و موساد هم کارخانه‌یِ پُرتولید ِ سیّداتی ازجنس ِ موسوی‌های انقلابی شود درایران که ازبرای ظهور ِناکس به جمکران نایبی پیشا مارکس ظاهرمی‌کنند.

 اصلن کسی درکسی نیست و چون کسی نیستم تا با کسی ناکسی کرده باشم!

لابد ازجهنم اگرنمی‌گذشتم مقصد نمی‌کردم اندربهشتم! من از ناگزیری گریزکردم! کم واژه از شعری که مراست در سوروسات ِ سانسور فوت نشد. به ایران که عمرمی‌بردم درهرقلم قلم کردنی نگهداری ِدست می‌کردم! حالی هم که می‌گویید دست نگهدارودرترک های هرچه هست علاقه کن! باشد!

 از این پس با کیرم که از آن الهام می‌گیرم می‌نویسم! لابد اینطوری اگر ترکِ بام کنم در دام نمی‌میرم!

 گیرم سه هفته زندانی از من پر شده باشد باید عنوان کنم که عمری دراِوین زمین خورده بودم؟

کسی که ترکِ ایران کند ترک می‌کندش ایران، من نکرده‌ام! هنوز ایران و ایرانی ِتوأمانم!  قطعن به غلط بین ِعن و انیرانیانم! مرا با اصرار ِ هرهزارعده ربطی نیست! از من به اختیار در صفحه حرف درز نمی کند انفجاراز درون چون بَرم می دارد اضطرارمی نویسدم در بیرون!

 در کسوتی که دارم کسی نبود ونیست در زیست! پیشکسوتی هم سرنمی بینم تا پیری برخود امیرکنم !

اینان بسته به آنند که ازآنند و برهمانند که همانندِ آنند! مستی به خود دست نداده قومی پوچند، دَمادم از هیچی به هیچ ِ دیگرمی‌کوچند. غیرت به غیر نمی‌کنند معاصر ِاغیارند! با شرّی مقابل ِ شرّی، حَبّی برابر ِحقی همراهند! همیشه درحال ِ صفات می‌گردند ثابت دمی نبوده اند اندراقدامی که ازهر قدم تا یک قدمی کرده اند!

 از اینان که عمری گوش درجغرافیای هر چه دردست هست می‌بُرّند، بیزارم! نسلی هم که هر شبه از من صحبت می‌خواست تا درآمدم بردر برابرم خاست! بیهوده نیست که با  یزید و بایزید به یکسانم دشمنی ست،

 مرا دوست به اصرار کسی هست همه را دشمن اختیار کرده‌ام

 زیرا این همه سمت اندراندکی برداشتند صحبتی را که به نزدم کم نیافتند .

همیشه هرکه این حرفها به گوش نیاویخت زوال آمدش ازهمان جایی که گوش نمی داد تا بداند کجاست!

از کنارِ من مدعی خیلی رفت که بعدها مرا در هوای ابردار ِ گُه خورده‌ام مراجعت خواهد کرد.

مانده‌ام برای چه اینهمه سعی اسراف می کنید ونمی دانید از پس ِ من کسی که از پیش ِ من آید برمی‌آید، نه آنکه پس از من می‌آید!

 دریغا که بعد ِمن چون منی آید برمنی نمی آید تا درکسی آینه بنماید!

 ما بین ِ خوانندگانم هم هنوز آنکه من خواهم این صورت بخواند حاضر نیست، با اینهمه از غیابِ علت نیست که ترس می خورم، کسی که مرگِ مرا کشت ارزان نمی‌فروشدم به آنکه او را خرید!

 پس در کسی برگزارم کنید که وامی‌گذاردم در بد نام بگذارم و از دام بگذرم.

آغایان!

من حزبِ کثیف ِشما را به اندازه‌ی پس و پیش رفتن کیرم در بیلمیرَم تحویل نمی‌گیرم! دسیسه چینی چنان می کنید علیه هم که به من نیزچندینی رسید.

 حالا که لاف در گزاف می‌زنید چرا معاف کنم قلمی که می تواند سر ِهر سطر برخیزد؟ من شما رام! شما که رایید که از کجا در چرایید؟ بی من وبا من ازمن جدا نباشید بی من شما خود مرا باشید،اُوباشیداگربی من او باشید!

اگرهمه شمشیر باشید نمی برّیدم چون در کن فیکون دست دارم، برحذر باشید! بی همه کس نیستم! نبوده ام! تا با منم با همگانم! اگر در دلم دیده بانی می‌کردید چه نمی‌کردید؟

 دریغا که تا پاسی با خود نباشم دراین وانفسای همه هیچی بر همه باشم!

 پس نه در بلخ ام که پاریس را به پرسه گیرم نه با خلق! برای چه اینهمه تلخم؟ با حضرتی که شما باشید دلی حاضر کردم. دارم مرگِ خودم را می‌سازم که در ناگهان از کارش بیندازم! قطعن پیش از آنکه بمیرم از مرگ انتقام می‌گیرم! من با اژدهای در تموز ِ حلاّج خمر ِ نوین در وادی ِ کهن خوردم. چند فرسخی قدم درست کرده‌ام که راهی پیش ِ پایم راست کرد در برو! می‌روم که من را درآن پیاده کنم!

با من از سالیانی که برمن گذشت بی من نیامدم!

 از صدای هرجا که خواهی می رو! در دویدن آمدم ! هنوز در حال ِ شاعرم! عمارتی هم در شکم بالا نبرده‌ام که از شکّم کم کنم.

یک کاره از خود طلاق گرفته ام چون خود طلاقم داد تا ازالاغی که شما باشید گرفته باشم سبقت!

 اگر در دو ایرانی امام کنم دو دسته باشم. در سه ای هم سه ! نمی‌شوم.

همیشه ازهر انیرانی ِ در هر هزار دسته ای بیرون بودم.

هرآنکه می شناسدم

         چنانم!

که می گوید:

                نه! نمی شناسم!

چگونه از اشرافِ بر شرّ ِ من گوید کسی که هرگزم ندید؟ من چه کردم که شما دادید چرا دادید که کرده باشم؟ حالا که هم را گرفتید و هم می کنید و به هم می دهید چراستید که سرراستی در شمایان راست کنم؟

اگر همه بگذاشتم و در پای خود ریختم خود دانم ! باقی را همه می دانند.

جنبِ غریب تا نشستم اندوه از همه جا برخاست. هرکه دیدم کسی نبود و هر چه کردم همه با من کردم. عمری در حضرتِ من حاضری دادم، توافق نکرد و از خود رخصت گرفتم و تنها رفتم. آبرو به غربت نیاورده ام که آبروبری کنید. آب ، توی کثیف ِشماهم نمی‌ریزم! مریضی که پیشِ اطبا آمد خود طبیبی بود ونمی‌دانست که به دیوانه خانه اندر خواهد شد.

 شاعری که در خلاء دیگرو در مَلاء دیگری باشد در سعی هم که رَود راوی ِشعورِ دَری نباشد! پس با شمایان عتابی ندارم، خطابی دارم!

 

این سالها، سالها یی که در من زیست ، خود آید ورود! بر سر در ِخروجی  آماده کرده ام لگد! آماده‌ام! نیامده‌ام در لنگرود که دنیا نباشم همیشه از رفتم و تا تهراندم  و از وقتی  که به ازتا همه با هستم نیستم فکرکردید من کی هستم که ونک در وُلِک صدا می‌کنید!؟

برخی با قدّ ِ کوتاهی که دارند خیلی کنار می آیند اما نمی دانم چرا دست از سر ِ من یکی برنمی دارند!

 این روزها نوخاله دور و بَرم کم نیست، کیری کیری از سر ِ شکم سیری دور و بَرم قلم می‌زنند تا نامی در شهرتی کیری زور چپان کرده باشند!

یکی از این الپرها را که اکبرش می خوانندازهرجهت که بخواهی متر زدم  قدّ ِ کیرم هم نبود! مانده‌ام چگونه این واویلا برای برخی سرمی‌دوزد!

 بعدی که ساسی سیاسی‌ست یک کونی ِاساسی‌ست

 و بعدی ترین پاچنبری ِ قد باقری‌ست که ازسوزاکِ آتشی  سر بالا می‌رود تا گفته باشندش نوش!

آتشی را به آتشی خاموش کردن؟ از علی بر نمی آید اصلن این به من نمی‌آید!

مانده‌ام چگونه برخی مشت‌های خود را از طریق ِ من به انجام می‌رسانند؟

دریغا میدان بدان علت که پا کسی درآن نمی‌گذارد خالی نیست، شما نمی‌گذارید! فلان فلان شده هم دیگر فلانی و بهَمان کس نیست خودتانید!

چون قباحت دارد قبا آرخُلُقی پوشم که پشت های قُبُل منقلی که راه افتاده شعر نفروشم. از سرِ پیسی و کاسه لیسی پپسی نمی‌چسبد! قِرو غربیله‌ی عربی هم به من نمی‌آید! پامنبری نیستم که پادرمیانی ِ پادوهای مشدی مشهدی پاگشایم کرده باشد.

برخی خوب خورده خوابیده خواب نماشده تایید و تهمت را تیلیت کرده با چه جان کندنی خواندنی شدند! کلّه گنده ها همه کلّه طاقی اند فقط کمَری کمروست!

لابد منی که این همه تفنگِ خوش دست ساختم باید تقاص هم پس بدهم!؟

زکّی!

برای شکم سیرکُنک از همه انواع نشخوار دارید! مرا که تک وعده خوارم چه به هر خیکی! عایدی همین صفحه ی سفیدم کافی ست . چقدر بخوابم که اِزّ و چِزّ ِ بچه بخوابد؟ لالمونی بگیرید! کوس لیسی ِ یک فقره ابو قراضه ی ابروپیوسته‌ی کشمیری که تازه در کارخانه‌ی من تولید شد چه اندک مندَکتان کرد؟ در حال ِ الَخ پَلَخی اسیر و ابیرِ اطوار ِاکبیری شدید!؟

 ای خاک بر سرتان!

کلاّشی و عیّاشی عین ِ کون دادن ِ دو وَری ست! سهراب ندیدید که پای برهنه فروفقای سودابه تاصبح کرده  درمالی ِ الهامی را جانشین ِ خایه مالی ِ اسلامی کرد؟ باعث و بانی ِ بخت برگشتگی ِ هیچکس کسی نیست . امورات اگر نمی گذرد تورات بخوانید که حیواناتِ اهلی هنوزهم کم نیستند !

بعض ِکسی نباشد دیگر از برخی که پس پَسَکی پسرخاله ی دسته دیزی ِ شاعران ِازحال رفته‌ی هفتاد شدند حالم به‌هم می‌خورد!

یک رأس بدقواره ی بدترکیبِ بزخو توی این معرکه همچین برما مگوزید شد که بدشگونی می آورَد اگر به کونی که ندارد فشار ِ بد بدهم! بدنام خجالت هم نمی کشد! بقّال و چقّال را چه به قال و مقال؟ بلانسبت بِکِش ندیدم که سازی در گوشه ی بُکش بُکش کوک کرده باشد!

همچی همه عیبه هنوز آماده ام! من از تبار ِ مارد(mard)،ابلیس زاده ای پدرآورده ام که از سمتِ مادر کاس آمد و دریای بی کادوس ِ کاسپین که از اسر کیران بود وبعدگیران و حال گیلان شد، سرنگهدار ِ من است. به عبّاس چی جماعت که دم به ساعت جوادی می کنندعمارتِ مُفتی بدهم که چی!؟ کدّی که افراسیابی چه می داند اکبرچی!؟ یک کاره یالانچی یکّه بزن شد!؟ سوزمونی که زیرِ مانتو چیزی نمی‌پوشد!

هرچه گفتم پیش خریدِ بَه بَه وچَه چَه صنّارسه شاهی هم نمی ارزد گیوه هارا وَرکشید وگم شید که پسرهای خوش وَردار بدکارتر و بدکیرترند به خورد ِ کسی  نه رفت نه آمد! یک کاره ودوُلپّی لنترانی پرانی مُدشد، هرچه به خشک و به تر زدند نصیبِ کس نه خیر شد نه شر! به خنس و پنس افتادند از بس که خواب نما شده عاق کرده برزوگوزویی هوا داده نیّت برآورد نشد.

پس به دلم برات شد که قضاقورتکی در دیگ و دیگ بَر ِ این غذای بیات، کیرم ادبیات کنم که دارم می‌کنم!

حالا که اختلاف افتاده بین ِ عمامه سرکُنک های دُکّون خراب واین امّتِ شترمآب،  بداخمی نمی کنم که امثال ِ من از اسَرامثال ِ من بودند

تک رَوی های من از جنس ِ خودرَوی بود  تب لازمی داشت  دارد!

چشمم کور! دنده م نرم! من که خر نخواستم تا تخت و تبارک چُس رَوی کنم.

هروقت طلاق ِ شیش میخه ای نصیبِ من و شعر شد بنالید! نه حالی که این قلم ورد ِعالی دارد!

نه آن شاعرم که در شعرش شراب و شراب خوری سرخود اجیر کرده باشد، نه آن ساقی که ساق سُک بزند تنها!  من جنده ام! پرونده ام خراب! به آب کم دسته گل نداده ام! سان دیده ام از ناز، باز کرده ام نانازکه دکتر باز بود کتمان نمی‌کنم! اما ندید کسی جایی سیتی سُماقی به این الاغی سُک زده باشم

 هی!

نازی چسان نداری که سان ببینم از تو ناناز باشی لاشی!

 تو از بین ِفاطی زینب ترین شاشی!

از سنخ ِمی در شراب خواری ِ شاعر نمی‌باشی!

 عرب به این بیخی!؟ چوپان به این عراقی درعربستان هم  نریده بودم.

 سر ِشب این آسمان که چادر سرش کردند سری به شعر می کشم دستی به دیوارومی‌نویسم من! برعکس ِاین آسمان آسان سیاه نمی‌شوم!

 بازی با مشت های ضعیفه ای که دست های خود درطفره تلای مادر کلافه  کرده انجام نمی‌دهم که مرا وقت اندک و کار دیگر است!

تا در همه حالی شبانه روزی کرده باشم چه شب هایی که در دو بی حالی به روز آوردم، من از اندرون ِ مادر من آمدم!

 به حضرت نیامدم که درحضور ِ... عذر خواهم و حاضر نباشم،

 همه را قبل ِ هر احضار در هر دو جا دیدم وهمه جا یی به خود رسانده اینجا ماندم.

 از علی بیرون زده ام، بیرون ِعلی هایم!همان جایم که وقتی باید پیش ِ او آیند نه آنکه از دور آینه بنمایند.

با خیلی‌ها راه آمده‌ام

 خیلی راه آمده ام

 راه        مرا خیلی آمد!

که خیلی هم به من نمی‌آمد!

سوسک هرچه فس فس کرد و سوسه آمد خم به ابرویم نیامد!

 نامم طریق ِ وسواس شدو همه طوری نسناس در حوالی ِ من کون تلو داد!

 ساس ِ گُه رُمانی هم گوزید در این حوالی که یک کاره پهلوانی بر سرش رید تا  شاش هم پاش خورده باشد درتوده وِب ریدی  که سگ ِ عابد ارمنی کم ندید! از خرده ملیجکانی  که سرخود پریده باشند چشم پوشیده‌ام همیشه و هنوز چشم در راهم تا به این شنطیایی شاعری آید و اینهمه خالی را که به اطرافم بار می زنند در ماتحتشان بگذارد و نگذارد وقت های پشتِ سر رفته ام دوباره پیش آید پیش آورد دوباره میدانی کنار ِ دروغزن زنی ماه نیستی نام که جار می زند درهمه جایی علی یعنی منی که اینهمه نام در معروف کرده‌ام از نامی که ندارد درهر هزار وب نامه رُخی شاه کرده سود ِسوء برده ام!

 درهمین اطراف وب نامه ای نیز به من آمد لاطائلاتی بر وی نبشته!

  چه در گُه روانی در همه آنی صفت درخور می کنند و نمی دانند با راستم در صحنه سرراست کرده‌ام .

علی این قلم عَلم نکرده که در پاسخگویی به ضعفِ آغایان و ضعیفه مشغول بماند.

من خودِ طوفانم! نسیم نیستم که جنباند سر و بادی در بادیه بادبادی شده نداند که خایه مالی به خایه داری نمی آید. در پوزه مالی ِ هر آغایی که وقتِ خود گم کرده استادم ! طوری نه ایستادم که  بادی تکانی به دست و بالم داده حالی به حالی شوم.  حالا دیگر به چه می دانم ایمان خیلی دارم به نمی دانمی که می داند چه نمی داند هم! پس نمی‌گریزم از کسی که می درسم، فوری ازپروبالش ترس می‌پرسم!

سرپا سرپا هم از کسی سرما نمی‌خورم تب نمی کنم همیشه نان ِِ دیروز را سر ِکار امروزمی‌خورم که فردا را مرتب کنم.

دیگر ازبرخی داستاننده که ذاتی جاکشانه دارند حالم به هم می‌خورد!

بهتر نیست دستی به سر و روی  اراجیف نامه‌ام که لاعَقل در حول و هوش پررویی ِ خود خوانده شاعری  در ایران قلمی شد کشیده و کوکش کنم تا بدون ِ هیچ کوششی در کون ِ جاکشان نیز برود؟

 

                                                    

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.