سریال-
متن ِ چاروچ
داشّاخنامه
این سالها
زیادی اُورت
پول و َپله
از دست و پای
حکومت سرِ
شعر ریخت! تا
شاعران ِ در
جبهه کون
داده شکم جلو
بردند
وآغایان ِ به
قیلی ویلی
افتاده یک کاره
دیدند شاملو
رفت و سرِ خر
نیست دم ِ
حکومت
تیزیدند که
دیگر کارتان
نباشد ما خود
کار چاق می
کنیم
وجارنامه پی
ِ آتش بیاری
از زیر بار
دررفت و کارچاق
کن شد!
به هر شماره
چنان در مَکُش
مرگِ مایی
سرِ منبر رفت
که حوزه را
هم روسفید
کرد واین چون
کاک از پشتِ
بافوربه هر
چه هیچ کاک
گفت:
زکّی! مثل
اینکه گلشیری
هر چه گل
داده بود
بدبو شد!
کجایی
شاملوکه یک کاره
چشمی در
راسته ی
بازاری که
قلم، قلَم می
کنند و مُفتی
می فروشند
روشن کرده
باشی؟ آن
آتشی را که
سالها پیش از
پیش ِ تهران
لبِ خلیج
راندی وتا دم
ِمرگِ تو
خاموش بود
دوباره آمد
وراننده ی نگالی
سیتی سُماقی
شد!
توبا فردوسی
هم به جرم
همکاری با
حکومت به زور
قاشق ِ پستا
می کردی، شاگردان
ِ تواما
فقطافقط با
جرینگ جرینگ
سکه ای که
خرج ِ یک شبه
ی فمن َیعملی
توی
بالماسکهست،
درحوزهی
اذان، شعر می
گایند ومثل ِ
قاشق نشسته
رفت و آمد با
همه درها
داشته در شعر
ِ ملا علی
خان ِدامغانی
کشف ِ معانی
می کنند. چه
ناخَلف شاخه
های تو شاگرد
شاخ کرده اند؟
یللّی به
حدّی رسیده
که دیگر قیصر
هَپلی هم پا
در چاروق ِ
ملّی کرده
شاعرِ
بلاّ ست!
اگر حوزه
بخواهد سر
ِشعر خندق ِ
بلایی در
گفتگوی
مهاجرانی که
محمود ِ دم ِ
مرگ هم مریدِ
خودخوانده ی
درگاهش شد
ُپر بکند،همه
شاگردان تو
جنگی می
تیزند:
ما مگه اینجا
قاقیم؟ سُک
بزنید و سِی
کنید که رفت
و آمد باهمه
درها داریم،
از هفت ماهه
بیشتر چاقیم!
ندیدید بابتِ
شعری که در
حسین صحرای کربلا
می دوید پارسال
اونی به
مویّد دادیم
و در عوض سر
ِسفره ی کتاب
ِسال آتشی
روشن شد؟
امسال هم بغل
دستِ شاعرَکی
تهرانجلسی که
موش دَوانی
در ماجرای
سارقعلیخان
می کرد،
مدالی دور ِ
گردن
سانسورزاده
ای تلنگیدیم
و درهوای گوز
مرّه گی ِ
نرّه خری
نونواریم که
مادر من
غریبم! به هر
طرف در می
آرد و وازو
وَلنگ
هندوانه سر
ِسفره ی غرب
برده هر ساله
اسرار
ِ
مگو آورده چنان
از کیسه ی
خلیفه شر
برداشت که آن
قماش حتی شک
بر نداشت که
سر ِحق نمی
شود کلاهِ
شرعی گذاشت!
القصّه چنان
مشغول ِ
ماساژیم که
کوفت و روفت
از تن ِ
ارشاد
درآورده ایم
ودرسطرهای
سانسوری ِ
شینما
دولاّدولاّ
زیر مُلاّ
رفته عَرق
کرده خورده
ایم و تمام
مست داریم
توی دهان
ِ
چند الف بچه
ی بسیجی که
با گُهِ
زیادی
دَمخورند هاا..
می کنیم!
با قمّه و
قمچیل ِ در
غلاف، دَر
رفتن که قمپُز
ندارد شاعر!
کجایی که دار
ِ تو شاخ
کرده با آن
جلق می زنندوگشاد
گشاد تیزیده
اند و کسی
نیست که
نشناسد و
ندانداین فمَن
یَعمل در
هزار دایه
خایه دارد!
دریغا سکوت
که ُمهر ِ
معاصری بر
لبهاست!!!
گرچه نوه ی
بَهمان
اوتورخان ِ
رشتی نیستی
که هی ابرو
بیایی و
جُعلّق جماعت
را مشدی رکَب
بزنی اما ایل
و تبار که
داری،
نگذارهرچه از
کونشان افتاد
بارِهفتاد
کنند! تو با
احوالپرسی ِ
کسی اُخت
نشدی که
خوشبختی را
آنطرفِ دیفال
ُپخت کرده
باشی. اُمّلی
امورات می
خواست! جز
در پیش، ریش
و پشم تلنبار
نکردی که جای
سنگ، از آروغ
ِ مُرده
بنا بالا
برده باشی.
تویی که در
شعر اکِر دوکِربازی
نکردی باسمه
ای نبودی
لااقل آستینی
بزن بالا که
از بس فِس
فِسو کار
کردی اوقاتِ
کِشت تلخ شد،
گذشت!
تاوقتی که
اینجا بودی،
جلو جلو فمن
یَعملی عقب-
جلو
کرده
آغایان وسط ِ
صحنه کون تلو
نمیدادند
وبا چُلو در
مرده خوری
خندق بلا جلو
نمی بردند.
پس چی شد؟
غلاف کردی!؟
تو از َپس ِ
پستو هم می
توانی وَتو
بکنی! پس چرا
نمی کنی؟
بادو بَروتِ
گوزو همه را
از حال برده
کسی را حال ِ
بالابانی
نیست.
هفتادی ها
همه حبِّ
جیم خوردند!
باجی هم
بابتِ بادی
که خورد، کف
رید!
خرج بافور ِ
همه را باجی
که می دهند
می دهد!
زیر جُلکی انگشت
توی دماغ
بردن، آبرو
َبری خیلی
داشت ! نمی
دانستند یک کاره
تا دسته در
ژرف رفته
عروس ِ شبِ
زفاف گشته با
نخ ابرو
برداشتند.
با چادر
ژرژتِ گُل
َمنگولی وسط
اوراق ِ
روزنامه هی
ژست گرفتند و
مانده ام پیش
ِ چشم ِ ساق
دوش، عروس ِ
خجالتی چگونه
روش شد که
دامادِ در
حوزه کون ِ
علمی داده تا
دسته توش
کرد!!!
هورت کشی ِ
آب شنگولی ِ
آب دوغ خیاری
آبروبَری در
پی داشت، چه
می دانستند
سرپوش از
َسرِ آش ِ
گَل ِ گیوه
بلند کرده
بَلَدی با
روزنامه
بنویسی چون
فلانی که از
اسَر غلامی
بودوهر شب
هرشب شام را
کوفته ی دست
به گردن کوفت
می کند،
ندارند!
دیگرازمن گذشته
توی این
واویلا سربه
سر ِ کوتوله
واویلایی جد
کمر زده که
ترک ِ ساواک
نکرده یک کاره
سَر از کابل
درآورد و با
مُلا عمر
جنگی جنگی
اِوا اِوا
کرد و تاتی
تاتی، تی تیش
مامانی گشت و
پای همه را
توی دو کشید
بگذارم!
سَری هم به
آقای سیاسی
که سیاه و
سفید هم نیست
و هر ساله
جایزه از کف
ِ ملاّ کوفت
میکند وانگاری
سفید دارد،
نمی زنم!
آخه زاخار!
پدرت خوب،
مادرت خوب،
تو چرا چوب
توی اون
مرطوب می
کنی؟
چادر شرنده
ای سَرت کردی
و هی کبکی
سجده پای کیر
بردی! آخه از
حسن در
الموت، موت
سوراخ تر!
بالاخره دستی
چندی؟ گیرم
که نوبل هم
بدهند، بعدش
چی!؟ بُل می
گیرند افندی!
زیر ِ مُلاّ
دولاّ شده
شُرّوشُرعرق
کرده خورده
ای واون
تلوداده ای و
به این گمانی
که مستی!؟
خُب هستی!
بنشین که
باشی امّا دم
به ساعت
جایزه از کف
ِمُلاّ کف
رفتن و از
دور
قهروتَهروَرچُساندن
که جماعت من
سیاسی ام! دیگر
چه صیغه ای
ست!؟ توسیاه
و سفید هم
نیستی اونی!
چونی چنان می
کنی و به این
گُمانی که
مردم بَبو
شده اند! سر
ِبو اُدکُلن
می زنی!؟
بزن! اما به
من نگو سر ِ
مقاله ای که
از برای مایه
تابیدی الکی
بی تابم که
می کتابم!
تو نموری !
صبور بودی
وشوهر در
اجنبی کردی!
گیرم که
شاعرَکی هم
باشی، خُب
باش! اما
سُقلمه به پهلوی
خوشبختی ت
نزن که اگر
پا بدهد
بدجور می زنم!
چی ی شد!؟
طفلی شمس از
وقتی که این
چیز ِ گُنده
لمس کرد،
کنار کشید
وموس موس ِ
حافظ موس کرد
و بیخیال
شدم.
اما ول کن ِ
کاکا سیاهِ
موو ِزو ِزی
که به
ابروهای پاچه
ُبزی ُپزمی
دهد و فلانی
که در کانون
کیابیایی
داشت و تا
کیشّی به
فیشّی شد، پشت
ِ بافور از
آخ وباخ
کیفور شد،
نیستم!
مرتیکهی
شهوتی از بس
که خوابید و
پا نشد، گِی
شد!
کی
شد؟
بود!
دوباره شد که
رییس ِ
درمجلس نشسته
ای در موت
مُد کرده
باشد!
القصّه در
حین ِ این گاوبندی
همه گامبو
شدند، گداگُدوله
دیگر گُشنه
نیست، مثل دو
تا خرمهره
چشمی توی دو
حدقه می
لقّانند ومی
لُندند و در
لولِهِنگ
خانه لَوَندی
پیش ِ نهنگ
می کنند
وبرخلاف ِ
سمک
ِعیارعنایت
به سمع ِ یار
دارند که
بُزخو و بوچار
ِلنجان شد.
بیچاره سیمین
که از سر
ِسلامت این
آخر ِعمری هی
سر ِ مین ِ
دست ساز ِ
آغایان رفت!
سیمین قسم
خورده ام جز
خودم شعری به
کسی تقدیم
نکنم
هرگز به رسم
ِ
تو شاعر نمی
خواهم برسم
تحریم نکنم؟
آیااجازه
ندارم به جای
دار، خودم را
جار بزنم؟
گفتم که خانم
نشد که!
به جای شعر،
غزل تقدیم
نکنم
باید عزادار
باشم
چه فرقی می
کند آخر
سی نفر و سی
مین زیر ِپاهام،
بگذار بگذارند
کمین تا بیم
نکنم!
با بوسه لب
چفت کردم چه
ترسی؟
یک تنه حزبم
حرف بزنم؟
کانون و
اون
این و اینا
همه هرجا سر
ِ
کاری بیم
نکنم کاری که
باز آرد آخرپشیمانی؟
چه کنم با
یورش
ِ
مگس های سِمج
، بادپرور!
اگر درنثری
چنین سین جیم
نکنم؟
در بهبهان ِ
تو مردی ،
زنی در شعر
نشد بر
دار!
بکنم!؟
من مرد این
عرصه نه!
نیستم!
این را به
شما تقدیم
نکنم!؟
پس چه کنم با
مردمان ِ
مرده خوری که
مشغول ذمه ی
مایند و با
فین
ِ
شاعر توی کاشان
حمام کرده
پدر پرورده ی
قرمساق
نشنیده اند؟
سر
ِ
شعروشاعرهی
هوو می آورند
و به خیالی
که دارند سر
گرم می کنند
سر
ِجماعت را می
برند و سر
ِکیسه ها که
شُل می شود
دو کوچی می
خورند و انگار
احَدی را
خیالی نیست،
من هم گذاشته
ام اون تلو
بدهند! اما
نمی گذارم
گشاد گشاد
راه بروند که
گذر تنگ است!
گیتار قدیمی
با دو سیم ِ
قاطی فقط دو
ساز دارد به
کُشت هم که
َرود گاهی سه
تار و گاهی
به تار می
رود! هوای دل
ای! دل ای !
دیگر از سرم
رفته یادم
نرفته درخانه
کتک خوری جای
عَرق خوری
از برای دو
لب خوری
که هر شب
هرشب بر سَر
و دسته ی سه
تارم می ریخت!
سیاه و سفید
می ریختند سر
ِ جُرمی
سیاسی و
لاجرم غزل پاره
پوره می کردند:
وقتی برادران
سر رسیدند و
بر پشت در
زدند
از راهِ
پنجره
دوستانم به
کوه وکمر
زدند
گشتند توی پستو
تن ِ خانه را
در اتاق ها
با چشم
ِ
شور حتی به
طاق ِ توالت
نظر زدند
خانه به خانه
گشتند
ما را کسی
ندید
در کوچه تک
تک ِ مردها
را نفر به
نفر زدند
آنها پدر
نبودند
دستی در آدم
نداشتند
کم داشتند
جای پدر بیخ
ِ گوش ِ پسر
زدند
پیر و جوان
که فرقی نمی
کرد با هم به
صف شدند
اهل
ِ
محله را جمع
کردند در
کوچه سر زدند
وقتی که کار
در کوچه از کار
دیگر گذشته
بود
از حمله
رادیو ها
شنیدند و زنگ
ِ خطر زدند
در قتل عام
گفتند کشتند
! اما چه
فایده!؟
از قاتلان
نگفتند چیزی
از اصل ِ خبر
زدند
ماندن همیشه
اینجا خطر
داشت ما
در نمی رویم
آنها که خانه
در خاک دارند
قید ِ سفر
زدند
قید ِ
خطر
زدند!؟ چه
حرف ِ
مُفتی! ذکّی!
پس چرا جا
زدی، رفتی؟
مگر
ا لباقی از
سر ِمجبوری
طاغی نشدند؟
رفتی و از
دارنامه تا
جارنامه از
بارگاهِ تو
بار برده
دخالت در
خواب ِ طویل
ِ تو کرده
از تخت ِخواب
های تک شبه
هم عُد ول
کرده اند! پس
چرا دُخول
نمی کنی؟
باشد! می
کنم! هر چند
زیان به شعر
رساندی که
امشب از وی
بر گرفتی تا
ورای برخی کاری
شود که من
نمی دانم
مستعارند یا
وجود خارجی
دارند. به
هر سبب سر
ِاین صفحه
ژاژ مینویسم
تا ژاژ
ِ
آنان پاک
شدی، پس به
این بهانه
هشداری به
ژاژاگویان
ِ
پس ِپرده
دهم شاید که
دست بردارند.
دِ نشد! با
این زبان
خایمال نه!
تا می توانی
از سر ِشکم
سیری، کیری
بنویس! عربده
ابزار کار
میخواد، این
طور که تو می
مالی ورز نمی
آ
د!
چه هالو پَشندی
پسر! برخی
هِر ازبِر ِ
هِرزن هم
تشخیص نمی
دهند،این
روزها بگذار
و وَردار
شاعر ِ شعر
شاشیده کم
نیست که با چیز
ِ شاعرجَلق
می زنند و
نمی دانند که
بچه ها را
هفت ماهه پس
می دهند! می
گذارم دم
ِقمچیل اون
تلو بدهند!
من که بخیل
نیستم! این
فمن َیعمل
اگر سر بر
نمیکند از
خماری نیست،
یادش نرفته پاشدن،
پایی نیست!!!
پارا دوباره
توی کفش
ِ
ما کرده ست
مردی که از
کمر فانسقه
وا کرده ست
تا پارسال
دستش بادبادک
بود
یک کاره
آسمان را هم
هوا کرده ست
پای پیاده با
هم در قدم
بودیم
زایید گاومان!
ما را صدا
کرده ست؟
فرمانده بود
اما پشتِ
فرمان بود
انگار شانس
رویی هم به
ما کرده ست
فاطی کماندو
از ماشین
فرود آمد
با تو چه
نسبتی دارد؟
ادا کرده
ست
خیلی نماز می
خواند
نمی خوابد!
بیچاره روز و
شب را جابجا
کرده ست
هر روز جای
مردم روزه می
گیرد
امروز هم
برای ما دعا
کرده ست
گفتم چه
نسبتی دارید
آقای...؟
پا را دوباره
توی کفش ما
کرده ست
این ها فریب
آدم را نمی
خورند
شیطان به این
جماعت اقتدا
کرده ست
درجنب ِ
مُلاّ رَوی
ماهرند! غوطه
در اون ِ هم
می خورند
وهنوز در
هرهزار سمتی
سر ِ خرند!
همیشه از این
حسرت می خورم
که با رَمه
طرفم!
برخی را فقط
طفره تلای دو
سه تا سیتی
سُماقی کلافه
کرده والاّ
صدای شعورشان
قدِّ
گوزهم نیست،
گرچه ظفتِ ما
فوق ِ صوتی
دارند، یعنی
بهشان دادند
که اینهمه
عرّوبوق می
کنند و
نمیدانند،
این آسمانی
که سیاهش
کرده اند،
سَر نگهدارشان
نیست. سربازهایی
که اندرجنگِ
با من
فرستاده اند،
همه
سیلاخورند!
من که بچه
باز نیستم!!!
دخل من است
که در می آید!؟
بگذار بیاید!
چادر شبی
سَرم شبیه ِ
خیل ِ
نویسنده ی
تریاک
چش
سر نمی کنم
که سَرسَری
درزبان ِ
دَری چُس
ناله ی فارسی
کتابت کرده
باشم! کاتب
به نرخ ِ این
روزهای
روزنامه ای
هم نیستم،
شغل ِ من است
شاعری! شب
را سحر کردن
و در بستری
مردن، نقل ِ
من است!
من با باشپُرت
آمدم که باشم!
پرت می افتم
اگر که
برگردم.
اگر بخواهم
دوباره لخت
لخت بگردم
خیا لتان
جمع! معرکه
ای در همان
مهرآباد فرو
می کنم که
دستی دستی
علی را چون
هدایت به
هَدر نداده
باشم! عقل ِ
خِرفت را
دوباره آب
کشیده ام که
از توبه دریغ
کرده باشم،
روزهایم که
از نو شد، از
سر ِدیوارجنگی
پریدم و تا
دیدند که
اینجایم قلم
به مزدانی
اجیریده و
عَلم شنگه بر
پا شد!
تهمت چرا به
خوک می بندید
جناب
ِدوک! شما
کثیف ترید!
اینهمه اُستاچُسک
را که چند کلاسی
اکابر بلغور
کرده در
مسابقات ِ
شاعردَوانی
آژان می کشند
و آنتریک می
کنند، از کجا
آورده اید؟ پیش
از ورود
ِهفتاد،
اینهمه داور-
استاد، همه
هفتاد ساله
بودند، هنوز
هم هفتاد سال
دارند! این کتابها
را نه می
توانستند
بخوانند! نه
می خوانند.
آغایان! شعر
هنوز پایی به
پایداری ِ
تیمور لنگ
دارد! درکهن
آبادی
که زندانی و
زندانبان در
آن شاعرند،
راضی به این
یه قُل دوقُل
بازی نیست .
شاعر جماعت
از اسَر در
رُفت و روب ِ
خودش بلَدی
داشت، هنوز
هم دارد ،
باعشوه ی رو
حوضی نمی شود
دشنه ی نوازش
بر سروکلّه ی
کلماتش کشید،
رونمای صدی
نسخه ی
منسوخی ست،
باید برای
شعر
ِ
دیگر هزاری
درآورد، نمی
شود از زور
ِ
پیسی زور
زورَکی
پپسی ِ
گازوگوز رفته
ی دولت
زهر
ِ
مار کرد! این
روزها ریخت و
روز
ِ
خیلی ها
تعویضی ست!
دریغا که
خیلی ها
روواتی نفس
می کشند. انگار
شعر
ِ
دهه ی هفتاد
دچار اسهال ِ
فنّی ست!
چقدر دکتر
برای درمان
ِ
سلامت
عللاّفند!
گویا دهه ی
هفتاد، دهه ی
شاعرانی ست
که جفتاجفتِ
پاهاشان را
به درخت ِ نه
نع! چفت کرده
اند.
شاعرانی که
آنها را نمی
بینند.
جوانان ِ
پیری که
درجنگِ
با گُه جماعت
بر همه ریدند
و لولِهنگ
خانه را
دربست، به
از ما بهتران
بخشیدند!
این بانیان ِ
انقلاب سوم
را گرامی اگر
می نتوانید
بدارید،
لااقل از چشم
انداز دور
نگه دارید!
در این هفتاد
کندوی نزدیک
و دور،
زنبورهای
جورواجور عسل
کرده ست. با
ریدَمانی که
دو پیرپسر
درلولِهِنگ
خانه
سازکرده اند،
زبان ِ شعر
را سر ِمهر
نیست ، با
زلم زیمبوی
دو عدد گردن
و یک جفت دست
که نمی شود
تمام زرگری
ها را بست!
آیا برای
شعر، این
گناهِ نسناس
دوباره باید
روی بنی عباس
را ماستمالی
کرد؟ عدل ِ
شما مخاطب را
حالی به حالی
کرده ست ،
دارم از حسّ
ِ دیگر خواهی
ِ
برخی شاخی سه
سر در می آرم!
در برابر ِ
این رفتار کجدارومریض
عذر
ِ
واجب دارم،
ببخشید!
پشت بندِ
این جمله دیگر
چیزی به
عنوان دِسِر
ندارم، کاری
کردند که من
ِ حاشیه نشین
هم ربّ و
رُبّم را یاد
کردم، ببخشید!
چه بخشی ؟ چه
رخشی؟ رستم
از کدام رخصت
کرایه کردی
که جنگی ،
رَکَب به قرن
ِ
بعدی زدی؟
برگرد! همه ی
میراث ما
همین زندگی
ست که تو انگار
از دستش داده
ای!
سهراب و
رستمی سر
خودَم که خوب
زندگی می کند
ولی به عبث!
نیفتاده ام
در دروغ یک
نامرد! دروغ
ِاین زندگی
ناامنی ِ مرا
بیشتر کرد.
پس
در یزید
بایزیدی
خلاصه درخانه
شد!؟
روی اهلِ
دنیا سفید!
چون خلق ِ
نابکار دَم
دردَمند که
با نقشه گردن
بزنند! در
دوست، نظربازی
از
جهاتِ
عیب کنند،
خطرسازی
اندرغیب نمی
کنند! طعنه
به کافر همی
زنند! کفر
نیکوست،
ازیرا که در
هر کفری اوست!
به یک
لاقبایی
مشغول ، از
دوست غافلند!
در هوا نمی
پرند، هماره
در همه عالم
بی هوا می
چرند. به
دِیت، دیگری
قصاص کنند نه
خویش! کاتبان
ِ مرحوم را
به گدایی،
شُعرای معدوم
را به بی سروپایی
نسبت همی
دهند، غافل
از این هر
دوهایند که
نه بر مال ِ
دنیا حسرت می
بخورند، نه
نابرسیده به
بالا به
نابایست می
پرند، فلذا
به راه خدا
اُشتر با
عجله می
نبرند که
عاشق به دریا
رَود نه به
رود! نه دل
در قبضه می
بیارامد نه
تن در هرزه
می درست شود.
تپانچه ی
قزّاقی بر
صورتی می اگر
بنشیند رواست!
از لابه
نوشابه اگر
کف به سر آرد
دَواست! چون
عابری سهل
است چه
مهابا؟ اصل
وصل است، دل
به دریا می
زن! به
دریوزه بر در
ِ کوزه سر
مزن! که تو
را بیرون ِ
از در کرد نه
که از سر!
اگر دری فاگذارند
مفرّی
بربندند،
عجله کار ِ
شیطان همی
ُبود زینهار!
صرفِ صوفی
اطوار
ِ یک لاقبایی
کوفی ست، خاک
بر سری که
اثر در خاک
می بجوید!
به هر چه دست
می پسودند
داغ شد! چون
که فرا
داشتند حوصله
اوراق شد، بو
که سراسر فا
او بمانند که
این جماعت به
هر چه می
ارزند، عشق
می ورزند!
اگر ُمنادی
زنند، دری
بازم! اگر نه
از همه کس بی
نیازم! بی
عجله تقصیر
نه همی کردم،
در عجله
تاخیر بردم.
بین ِ هر دو
آهسته پیوسته
در راهم!
همان تشنه ام
که به انهار
غوطه می
بخورم.
رودخانه ها
فقط گیلکی نه
همی خوانند!
صلاح ِ دنیا
اگر در چیزی
ست، من
درویشم! چنان
چه در تیزی
ست، نابرفته
در پیشم! نه
آنچه خواهم
دارم! نه
آنچه دارم
خواهم! هر
آنچه خواهم
َبراندازم،
با کلمات
اندَراندازم!
اگرچِِِ
ِرومی نژادمردی
زیر این
هزارخرقه همی
گشت، لیکن در
مدارس ِدرس ِ
مندرس کس مینتواند
چون منی به
تنبان ِ
سَحبان کک ِ
تیز پایی به
دَراندازد.
زمین که
آنهمه این و
آن داشت،
صاحبه ی خود
را انار انگاشت!
عجبا که
ایران را
عُمومن و
بلاد گیلان
را خصوصن
تنها یکی در
لنگرود حاصل
بود! چون یکی
در شود، دیگری
به درآید، من
اهل ِ این دو
عدّه هرگز می
نبوده ام.
اگر می بترسم
، می پرسم! کار
من نیست که
تعریف کنم،
معروف در
مجلس حروفم!
واعتقادی به
اعتقاد ندارم،
فقط سوال را
دنبال می
کنم. اگر بپرسند
می گویم
بزرگترم! اما
از چه چیز
کوچک؟
می توانم
حقیرتر بشوم
اما از چه چیز
بزرگ؟
من فرق دارم
با خیلی ها
که عاشق
سگشان هستند،
عاشق ما شین
اند، این اند!
و واهمه
دارند در
شعرشان عاشق
کُسی
باشند. من
مالک ِ چیزی
نیستم، نمی
خواستم! وقتی
که دنیا آمدم
، دنیا سر ِ
جایش بود.
پدر بزرگم
خسیس بود،
وقتی که در
گورش می گذاشتیم،
کفنش در هر
دو سمت، جیب
نداشت.
مثل شاعرانی
که مایه در
خایه دارند و
نمی دانند
شعر ِ بزرگ
دل می خواهد،
کسی که از
کیرش آویزان
است آغایان!
نمی تواند!
شما درباره ی
زندگی خیلی
می دانید اما
نمی دانید که
درباره یعنی
اطراف! اهل
اطرافید و
نسبت به
اطرافی ها بی
طرف نیستید.
سالهاست شاعر
را که پشتِ
شعر وپس
ِبافور، در پستوی
خانه مخفی
کرده بودید
سر ِصحنه لخت
کرده ایم!
تهمت چرا به
خوک می بندید
جناب
دوک! شما
کثیف ترید!
هنوز با سایه
آنقدر رفاقت
داریم که گاهی
پای درختی
دیواری،
کلاهی سرِمان
بگذارد! شما
چرا جوش می
زنید؟ تیرِ
برقی که بالا
بردیم معشوقه
ی لخت ِ کلاغهاست،معاشقه
با سیم های
دراز، در
دراز مدّت
دارد. کمی
صبر کنید!
دربان ندارد
در ِخانه ی
ما، ورود ِ
همه رابطه با
باز دارد.
ما درس های
تازه ای
فرموله کرده
ایم که
معادلاتِ شما
را به هم زد
و همه را
شیمیایی کرد.
مینویسید که
شعر مدرن و
پست مدرن
زمینه ای در
زیستِ پیشامدرن
انسان ایرانی
ندارد. یعنی
که در گوشه ی
غزل زانوی غم
بغل کنیدو به
همان غذای
کپک زده در
کلبه ی تو
سری خورده،
بسنده و
آه! ماه در چاه
را دوباره
نویسی کنید،
شما که خیلی
خوب می دانید
از مثل من در
هر هزار سمتِ
نوشتن
کیر می خورید،
بیهوده چرا
کون تلو می
دهید؟ آخر به
من چه ربطی
دارد که فلان
روستایی در
خانه رادیو
هم ندارد.
من که نمی
توانم منتظر
بمانم تا
جماعت جمیعن
لیسانس بگیرند!
منی که همین
الان می
توانم پشت
اینترنت
بنشینم
وآخرین متن
فلان شاعر
دست و پادار
ِ شرقی-غربی
را بخوانم چرا
فقط چَه
چَهی عربی
بزنم؟ دوست
دارم در دهکدهی
لوهان قدم
بزنم، نمی
توانم؟ خب!
سعی می کنم
نشد به
دَرَک! به
خوشبختی به
قدری نخ داده
ام که بخواهد
مثل بادبادک
دور و هی
دورترشود!
نمی توانم
تکلیف خودم
را با چشم
هایی که نمی
دانم چه رنگی
فکس می شود،
گم کنم،
ببینید! این
صفحه این
مانیتور هی
دارد چرخ می
خورد و رنگ
عوض می کند،
نجنبم عقب
میمانم، چرا
ندوم؟
دایم خبر
حقیقت نیست،اخبار
دروغ می
گویند، باورکنید!
از ما غولی
دو سر ساخته
اند، نقل
ِقول کذب می
کنند،
سالهاست که
جای شعر، انگشت
ِاشاره مان
چاپ می زنند،
نمی دانم پشت
ِ صحنه ی هر
بی خبری ست!
ولی ما می
دانیم که می
توانیم با هر
کسی دست
بدهیم اما
هیچکس
دستهایش نیست.
وقتی که می
گویند تو را
دوست دارم،
دروغگویند!
چون «را» این
«را»ی
لااُبالی را
پشت تو می گذارند!!!آنها
نادرست
نویسانند و
نادرست انجام
ِ آسان ِ ریا
کاری ست،آسان
نویسان می
دانند چه می
نویسند اما
نمی بینند به
چی به کی
اشاره می
کنند، گاهی
سر ِمرض هایی
هم که دارند
پُز می دهند.هرگز
دروغ نمی
گویند چون
راستگویی راز
ِ تجاری
آنهاست!!! می
توانند دری
را ببندند
درِ دیگر چی؟
درهای بسته
ای دارند و
سوءِ
تفاهم همه ی
درکی ست که
از همه دارند،
در واقع فقط
حرف و فقط
حرف و فقط
حرف می زنند
و نمی دانند
درپوش روی
ظرف ِ خالی
می گذارند. گاهی
برای کسبِ
احترام دست
به هر کار
احمقانه ای
می زنند و می
خواهند دیگران
را عوض کنند
،
خودشان؟
نه ! هرگز!
عوضی تر از
این حرفهایند،
کلمات
آثارشان
خودشان
نیستند، مثل
خودشانند
عوضی!!!
اینها واینها
واین ها همه
مصنوعی اند!
حشراتند! و
به تاریکی می
بالند،
خودشان را با
چشم دیگری می
بینند
دیگران!
دردرون کسی
هستند و در
بیرون کسانی!
البته مردم
آثارشان را
می خرند اما
نمی خرند،
فقط پول روی
کلماتی که کشته
شد می ریزند!
اگر دروغ
بزرگی را به
درستی تبلیغ
کنند به انکارناکردنی
حقیقتی بدل
می شود چون
باج به
روزنامه های
پر تیراژ می
دهند، مجله
ها را در
محاصره دارند،
تمام این
سالها را بی
آنکه پشت سر
بگذارند، بی
نگاهی به پیش
ِ رو سر کردند.
هر روز سال
دیگری را با
غفلت دیگری پشت
سر میگذارند
و اعلام می
کنم که فردا
نباید آنها
را به دادگاه
ببرد! زیرا
هیچ قاتلی
مجرم نیست
،جُرم از
جماعت سر می
زند که مخفی
گاهِ درندشتِ
قاتل اند!
این هوای کتک
خورده در این
شبِ دهاتی که
روانداز نمی
خواهد پسر!
برهنه تر
بنویس!
بیشتر از
اهالی حمله
به لشکر جمله
هام! دستم می
لرزد حتی اگر
دشنه به روی
خودخوانده
شاعری بکشم.
هرگز کسی را
تحقیر،کسی را
تخریب نکرده
ام،همیشه
قسمتی از دیگری
در خودم بوده
ام، مثل قوها
که در دسته
آن بالا پرواز
می کنند،
خودخواهم!
آری پرنده ها
خودخواهند ،
از راهی که
می روند ردّی
باقی نمی گذارند،
رهرو نیستند
تک رَوی می
کنند، آری بی
سوادم! زیاد
نمیخوانم!
چون انباشتِ
هر چیزی
انبار را تلف
می کند،اهل
زبان و این
حرفها نیستم،
فقط می زبانم!
زیرا افعال
ضرورتند،
نامها اضافی!
در فکرهایم
مهر و نشان
خودم را نمی
زنم، ضایع می
شوند! آخر
زیرای برای
چی؟ برای کی؟
سر ِکاری ست!
در فیلمی که
دیگران باب
کرده اند من
بازی نمی
کنم. خودم را
در خودم به
نمایش می گذارم
چون روزنامه
ها این
سمساری ِ فکر
های دست دوم
هنوز پُر
مشتری اند!
آنجا به
امثال من
نیازی نیست،
اصلن به من
نیازی نیست!
شکستِ امثال
ِ من
قطعیست، چون
اسب های آرام
همیشه اسبِ
آرام دیگری
را دنبال
میکنند!
همیشه بر
علیه زندگی
کردهام، همه
کاری علیه
خودم مرتکب
شده ام بی
فایده بود!
شهری مقاله
انداز و شاعر
به اسم و رسم
رساندهام که
مجبورند تا
دنیا دنیاست
در برخلافم
سواره پیاده
کنند!
هنوز به
اندازهای که
اجازه دارم
نفس می کشم.
هنوز هر
اتفاقی تازهست،هر
کاری، هر
شعری که
انجام
میدهم
وَاین !
وَاین !
واین برای من
کافیست!
دیشب انگشتر
یاقوت نشانی
را به خواب
دیدم که انگشتِ
جادوگری
منتظرش بود.
آنها جادو گرانند!
کاری نمی
دهند انجام،
پشیمان نمی
شوند هرگز!
حسرتِ آری
آنها را به گاری
خواهد بست،
می دانم! در
جان ِ من
جهان گوشت
خود را ریخته
ست، من گوشت
چند مادیان
وحشی را رام
کرده ام،
نثارشان کرده
ام به ایشان،
بخورند نوشِ
جان!!!
هنوز زمینِ
باردارم،
همین زمین ِ
کوچک که
ضاربان را
حمل و
ضربهها را
تحمّل
کردهست.
هنوز مثل این
قرن تازه
جوانم، خودم
را از همه چی
کنار گذاشته
ام که از قدّ
خودم بالا
بروم. بین دو
نقطه تنها دو
نقطه آیا این
نطفهی اسبق
اجازه دارد!؟
کسی که هرگز
شکنجه نشد،
اینجا بت
نمیشود!
دوافتاده ام
در غرب، که
دور و بَر ِ
غریب مرگ
کرده باشم تا
نسل ِبعدی
دستی دستی بت
پرستی دور و
بَر ِاین
«...» گیومه
کرده باشد!
توی این
لحظه بین ِ
این دو پرانتز،
چرا سه نقطه
نگذارم؟
زندگی یعنی
این! این!
واین برای من
کافیست!