فرض

بهزاد خواجات

 

 

 

فرض اول این است

که بعد از خواندن این شعر

می‌میرم از عسلی بر گونه‌های کسی

گونه‌های چه کسی، حالا بماند....ا

فرض دوم هم این که

کفتار با نگاه کردن به خود

سیر سیر می‌شود

سیر از چه چیز، این هم بماند

ولی بی فرض سوم فرض کنید

که من اصلا" فرضی این‌جا نچیده‌ام

و داغُم سی لبونت

قانون نبوده که رعایتش نکنیم

و بازهم در مایه‌ی ماهور

حالا بماند، بماند حالا

که این صاعقه، قندیل بسته

بر دایره‌ای که می‌گویند

یک بیسکویت کرمدار است

که تو در قرن تازه خواهی خورد

وگرنه، نمی‌گویم فرضی نبوده، اما

کلاست هم منو کشت

اول یک جمله‌ی شرطی بود که نشد

نشد که تو در همان تلفن بگویی، عزیزم! ا

و من از خنده سر بروم

که حالا بماند، بماند تا من

از قورباغه‌ی روی تک پوشت آدم شوم. ا

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.