خانه خالي بود
همين كه رأي داديد
فاتح به ديدن
تنديستان شديد
و بازگشتيد به
رختخواب سفيد.
نام سوژه احتمالاً
هوشنگ است
و مقاديري ديو در
سرنوشتاش
ـ با فواصل بي حدس ـ
( بگذرم كه اگر خود
بود مينوشت:
آه، اي ديوهاي
نفسهايم! )
و اين كه « احتمالاً
» آمده گاهي به
متنها
ژني آسماني است
كه در نقطه نقطهي ما
جگر ميشود، ميتركد
قلب و ميتركد
و تق و توقهاي
مشابه!
و اگر شاملو از تو
دستي هفتصد خواسته در
دههي چهل
نه كه او كوچك بوده
و نه افزوده به
ارديبهشتهايت
گفتم كه برههاي خودم
را ليسيده باشم
از پس حملهي گرگ!
كه حالا نشسته ايد و
دَمِ همهي تان گرم
وُ
اگر اين پروانهها
الكي نباشد
كليد رنگهايشان را
داريد
امّا تنها سفر كرده
سوژهي من
از پپسي به سيمرغ،
از سيمرغ به آموزش و
پرورش،
از آموزش و پرورش به
جبههي خارطوم!
*
خانه!
كه به جمله در
نميآيد، كلمه است
و ديوهايي كه هي
شكوفه ميدهند و
هي شاخ به آرايش
انساني …
( كه اگر او بود
مينوشت:
اَه از
ديوهايي كه تف كردم!
از بي بيان
شروع شد
از ديوهايي كه
تف ميكنم … )
و هوشنگ، يك نام بي
جمله
با مرگ و حياتي كه
عند اللزوم
خودكار بيك است كه به
خود بگويد:
« اِ !
اين كه همون
شهرستاني يك لاقبا
بود … »
وعقلتان كه فكر
ميكند بيرون از شما
پت پت پت پت …