چه سر خوشانه نفس می
کشیدم،
آه،
چه غافلانه
هوابازی می کردم
در دم
کشیدن و
در بازدم کشیدن هایم!
باری،
اکنون،
نفس کشیدن هم کاری
شده ست:
و مثل ساده ترین های
هردمهی دیگر
این
نیز
دشواری شده ست.
خدای من!
به روزمرّهی
بیگاری هایم
نفس کشیدن هم
بیگاری شده
ست.
کجای کار بودم
بااین "
نَفَسْ گشای"؟
ها!
هفت،
هشت، نه، ده؛
و ده،
و نه،
و هشت،
و هفت ،
و شش،
و پنج،
و چار،
و سه،
و دو،
و یک . . .
و شُکر
ـ سعدی جان!ـ
که بازهم هستم،
هنوز هم هستم؛
و می توانم نَفَسْ
شمار ِ خودم باشم
دیگر بار:
اگر چه
به هیچ روی از هیچ
گون " مفرح ذاتی" در
دم یا باز دم
نیست
که بازهم مستم.