برخیز
و بر رفِ افق
فتیلهی
فانوس آفتاب را
پایین کش!
بگذار تا نماند رنگی
پدید
تیراژه و چکاوک و
طاووس
و ماهی و کبوتر و
پروانه و بنفشه و سنگ
و گیاه را.
و
خاموش کن چراغک کم
سوی ماه را؛
وز تختهی سیاهیی شب
نقطه نقطه های سپیدِ
ستاره را
پاک کن!
و همچنین
شبتاب ها را نیز،
از کِرم
تا به گوهر
ـ خرد و بزرگ شان،
همه را ـ
یکجا
در خاک کن!
هشدار تاکه هیچ
شهابی
از روشنانِ بی هنگام
خودرا به سوی شب رها
نکند؛
وآتشفشانِ سوزِ دلِ
هیچ عاشقی
از چشمِ خونگرفته
پنجره یی
نورِ سرختاب
بر گسترای خالیی این
تاریکا وا نکند.
و ان گاه،
با مُرّکبِ ظلمت،
بر آسمانِ شب زده
بنویس:
ـ " روزِ مبادا"!
روزی کز آن می
ترسیدم:
زیراکه می دانستم
که، در سیاهی ی نا
پیمودنیْش ،
امروزم فردایش را گم
می کند:
یعنی به بی سرانجامی
می انجامد.
روزی که می دانستم
آمدنش
مرگ را نیز بی معنا
خواهد کرد.،
و زندگانی را
هیچینهیی سیاه و
ساکن و سنگین و سرد.
آری،
روزی که می دانستم،
پیشاپیش،
که با رفتنِ تو
فرا خواهد
آمد؛
و شعر نیز
ـ با ان که وازگانِ
جهان را
یکجا
در زبانْرس ِ
خود دارد ـ
هرگز نخواهد دانست
کان را
به جز همین
چه
بنامد:
ـ " روزِ مبادا"!
آه، آی
مادر بزرگ جانم،
آی که
افسانه ی بهشت،
در چشمِ خردسالیی
من،
زآغوشِ مهربانی ی تو
مینمود راست!
ای کاش می بودی،
ای کاش می دیدم
که آبشارِ نقرهییی
گیسوانِ تو
بر شانه های خستهی
تنهاییام
چترِ امان دهنده ای
از سایه ی خداست.
ای کاش می بودی،
ای کاش می دیدی
که ، بی پناه و بی
سپر، پسرِ سایه
پروریده ی آغوشِ تو
دوزخ ْ نَوَردِ
ظُهرِِ روزِ مباداست.