شعر عفت کیمیایی
1
در
زمينهی سياه
آبی،
زرد می درخشد
دو
رود از يکديگر آب می
نوشند
انگار
خطی
بی
تابی ِ تو را ادامه
می دهد.
در
آبی و زرد مه آلود
درخت
، شوق سبز را جوانه
می زند
مُرغی
که آب می نوشد ، می
پرد
و خود
را جا می گذارد.
اينک
در زمينه ی سياه
فردا
می خواند.
2
به
هوايی
که بد
هوا می شود دلم
و به
شوقی که بستری نو می
جويد
در
ميان ِ شور شکفتن
و کشف
ِ رنگ های بهار.
به
هوايی می آشوبم
گاه
گاه که بی تاب
می
چرد اسب ِ نگاهت
از
پشت ِ پرچين
پيراهن ِ هستی سبزم
را.
3
دستی
خيس از حوالی دريا
مرا
به جانب ِ آوازی از
طلوع تو می طلبد .
من
حريق ِ زنانه ی تشنگی
بودم
تو
زبانه ی حريق ، آب ،
آسايش ، علاقه و
آفتاب.
در تو
که پهلو به پهلو ی آب
زاده می شوم
حسی
غريب ،
متاع
ملکوت را به ارمغان ِ
آينه می آورد
اکنون
برهنه می لرزی ، ای
سبزينه ی صبور!
در
بستر بادها
دستی
خيس از خواب ِ روييدن
تو را
به جانب ِ آفتابی از
طلوع ِ من می طلبد.
4
بعد
از آن همه آواز
آن
پير تفنگ ِ کهنه ی
انبار را
برادر
، تيرک ِ سايه بانی
کرده است .
گياه
ِ سايه رسی هستيم
بی
وسوسه ی خورشيد
تن
داده ايم
زيرِ
سايه ی تفنگ
تا
تيرک ِ جانمان
مانده
ايم ، روز از کدام
سمت طلوع می کند؟
5
حريق
ِ کوچکی بود
ديدارِ آفتاب و بی
تابی دريا
و
ريزش ِ مداوم ِ ذرات
ِ شوق
در
مزه ی گس ِ خواب و
بيداری .
شعله
هايی گرم
تا
رقص ِ شتابناک ِ ماهی
ها
از
اشتياق ِ دريا .
رو به
آرامشی می رفت روز
اما
دستی
در شعله ی ديدار
تا
هميشه می سوخت .
6
با
تلنگری
ضرب
می گيرد اشتياق
و
نسيمی
که
حيرت می آورد آوازِ
بلبل را
در
نهانخانه ی کوچه باغ
های قديم
تا
زمزمه ی خُنکای صبحی
خيس
از
ترنم ِ شوقی
تا
ضرب ِ التهاب
و
لرزش ِ دستی
گذری...
و
گشودن ِ کلون
تا
بيتوته ای
در
باغ ِ شيرين .
7
شکلی
از هستی
مثل ِ
هر حس ِ زنده و جاری
از
خاطره سَرَک
به
حال پيوند می خورد
و تو
دور اما نزديک به او
حَرفت
را که می گويی
به
ترانه بدل می شود.
اِنگار ترنم ِ سازِ
جهان
از
همين سر زدن های گاه
و بی گاه است .
شکلی
از هستی
مثل
ِ...
8
تو را
دست ِ کم نگرفته و
خودم را بی بها
اين
شتاب ِ نيم روز است
که
ديدار در بی بهاترين
لحظه ها سقوط می کند
.
هنوز
به ياد دارم
دست ِ
پُر از شمس ِ تو را
و
ستون هايی رويیده از
آتش
تا
گردش ِ حريق ِ اشتياق
که
سياره های حسرت به
رقابت می چرخند.
اعتراف ِ من از نگاه
ِ توست
که
مثنوی را در آن
خوانده و به ياد
سپرده ام
تا
بهانه ای برای ديداری
ديگر داشته باشم .
9
ساختم
،
تا تو
را داشته باشم
و
ويران ، تا خودم را
پی می
گيرم از هر سو
صدای
ساختن و آوازِ
فروريختنی
که به
ترنمی از لحظه ها بدل
می شود .
و می
رسم تا تو،
که می
سازی تا داشته باشی
ام
و
ويران تا خود را .
10
دخترم
طراح است
مدام
دنبال ِ کشف ِ روزنه
هاست
نه به
در می انديشد
نه به
پنجره های زنگار زده
،
ابر و
باد شکار می کند .
دخترم
طراح است
نه به
قفل می انديشد
نه به
سنگ
قدر ِ
نور را می داند
و
جانبِ آب و آينه ،
سايه روشن می زند .
گاهی
اوقات مُدلش می شوم
می
نشينم کنارِ پنجره
پشت
به دنيا .
دخترم
اما روی روسری تيره
ام
طرح ِ
نور و باران می کشد
طفلک
نمی داند
پرواز
را ، سنگ ها بدرقه
است .
11
نه در
سرخ می سوزم ،
نه در
آبی آرام می گيرم
تنها
انار ِ سياه را
در
ديدارآبی ، سرخ می
خواهم
و
دانه های پر راز و
رمز شوق را، هم چنان
سر به مُهر.
چه
رنجی است سرخ بودن
در
زيستن ِ آبی .
12
چيزهايی در من
بدل
به خاطره می شود
که از
هستی ام دردناک تر
است
و
شيرين تر از هستی
می
گريزد از من
تا
بيابَمَش .
چون
آفتاب ميل ِ پريدن
دارد
و من
به شوق ِ رها کردن ِ
پرنده
می
گذارم از من بگذرد
تا
خودم بدل به خاطره ای
می شوم
که از
هستی اش دردناک تر
است
و می
گريزم به شيرينی ِ
هستی اش .
13
پير
بوديم
روز
را شناختيم
دو
صندلی گواه
و ميز
معنای فاصله .
پير
بوديم
و
بازوان ما
حصار
ِ آب و آينه .
14
يک
جرقه
يک
صدا
به
آنی
ستاره
می پرد و
شب می
ميرد .
ذوقی
سپيد
می
آشوبد
جنون
ِ نسيم را .
يک
جرقه
يک
صدا
و
بالا بلند ، يارِ
نقره ای
با
چراغی
که
فاتح ِ قلعه ی تاريکی
است .
15
جيغ ِ
عروسک بيدارم کرد
ماه ِ
خيس می لرزيد
در
دستم هزار تِکه شد .
هوا
سياه بود
نگاهی
فسفری
ماهی
را در گودی حوض ،
منجمد
و
عروسکم می گريست .
با گچ
ِ زردی
آفتاب
را کشيدم
فردا
آمد
عروسکم اما به خواب ِ
ماه رفته بود .
16
عيد
که بيايد
روسری
ها کهنه و
شيشه
ها براق
نرگس
ها در انجماد ِ قطره
ها
يخ
نخواهند زد .
همه
چيز خواهيم داشت
وقتی
هيچ چيز پنهان نباشد
.
عيد
که بيايد
همسايه ، برخاستنم را
تبريک
می گويد .
يک
سين از سفره ی عيد
عابری
می گذرد
شيشه
براق است
آدم
است انگار .
17
دنيای
من که بزرگتر می شود
تو
تحليل می روی
کوچک
نه
کوچک
تر ، خُرد ، ريز ،
حجم
های بيهوده
رنگ
های عبث ، محو
و
دنيای من بزرگتر می
شود .
اندوه
ِ من ،
پاشيدن ِ حجم های
بيهوده
و
شاديم
شکل
گرفتن ِ هستی که به
حال پيوند می خورد .
دور
نه ،
به
پايين که می نگرم
بادکنک های ترکيده و
مچاله
ساز
پاييز را کوک می کنند
و
دنيای
من ، بزرگ و بزرگ تر
می شود .
18
و خدا
را ديدم
آن
بالا در عمق روشنای
آفتاب
دو
ماهی را می ديد
در لا
به لای سبزه و خزه
های اتاق
غوطه
می خوردند و می
تنيدند در هم
و
عاشق بودند .
ديدم
که خدا
با
ترديد گناه را سبک
سنگين می کرد
و گيج
از عطر ِ سيب ،
گوش
می سپرد به وسوسه ی
طلوع ِ شعر های بعد
از ظهر
به
خدا،
که
خدا عاشق بود .
19
رهايی
نام ِ ديگر قصه است
رام ،
نام ِ ديگر افسار
از
دايره های تو در تو
تا
جای پای تکرار
و
سکوت
که
تنها صدای ساييدن
دندان
به
شوق ِ پوسيدگی افسار
که
نام ديگرِ بيهودگی
است .
بعد
سکوت
ودايره ها .
بعد
تاريکی و چرخش ها .
حالا
بگو
آن جا
که کمند انداز مرا
باز می دارد .
با تو
چه می کند از رفتنت
وقتی
که ما با آرزوهای يک
اسب می ميريم .
20
دراتاقی که عشق می
بارد
خيس
تر از باران ،
وسوسه
ی ساده ی باد
عطر
سيب پنهان در نور را
تا
آخرين نقطه ی باور
شوق به دوش می کشد .
زمان
، بهار است
مکان
، بهشت .
در
اتاقی که شقايق
به
تاراج ِ غروب می
انديشد
تا
گلوی کوچک پرنده ای ،
ترانه ساز کند
هم
چنان هوای بيراهه را
گاز می زنم
تا
هيأت تازه ای از عشق
.
21
آبی
پرده
دنيای
رنگين ماهی
و
پنجره ، سکوت بی وقت
دريا
در
چهارچوب سنگی
اشکال
هندسی
بريده
و متفاوت
خشک و
سرد
ديگر
هيچ خبری از دريا و
آبادی باران نمی دهند
.
من
اما
بی
آبی دريا
بی
دريای آبی
بی
وقت و بی گاه
که
صدف و خزه ها
به
سکوت خواب هايم ،
ترنمی خيس می پاشند
پی
خواهم برد ، به
رازهای جزيرهی
پنهانت .
22
وقتی
که می آيد
اين
نمی دانم چه
همه
چيز در سياهی اش محو
می شود
روز
نام و آيين خود را از
ياد می برد .
دل
مشغولی ِ من از تنها
يی و ناامنی پروانه
که
ميل بازگشت به پيله
هم ، او را نجات نمی
دهد .
وقتی
که می آيد
اين
نمی دانم چه
حس می
کنم در پيلهی گذشته
يکديگر را جا گذاشته
ايم .