مولودی‌ی چهل و پنجم*

 منصور کوشان

 

 

 

 

بیرون از خط‌ها و رنگ‌ها

رویایم را دیدم

پرهیب نوری هم‌دم دم حیات:

 

بر فراز دره‌ی ناآرامش تا می‌آرمیدم

درون کبک‌های توأمان کودکی‌ام بر سینه‌اش

زمزمه‌ی نهرهای مهر می‌گذشتند

آفرینش زایش دوباره‌ای داشت

پوم تاک میان حجم جمجمه‌ام هنوز

از ابر شیری‌ی چمن‌زارهای بلوغ بود

هوشیار تمنا‌ها از خویش به‌خویش می‌دوم

هیچ نشانی از پایان من و چشم‌انداز نیست

آمدن و رفتنش

تمام سرزمینم را تسخیر کرده ست

ملکه‌ی همه‌ی جانم گشته

آموزگار غلتیدن‌ها و خیزش‌هایم

 

در فلقی نابه‌هنگام

شربتی از هلوی تنش ارزانی می‌کند

مرواریدی از زمزمه‌ی شبانه‌اش در دهانم می‌نشیند

راه دوباره‌ای نیست

جاده‌ی گام‌هایش

گلابتون ورود به‌شرق میانه ست

تابلوی دعوتی به‌قلمرویی ناآزموده

هر نشانه خانه‌ای ست در چهار گوشه‌ی جانم

نه رویایی نه اندیشه‌ای

تنها شکلی از او

بیرون از خط‌ها و رنگ‌ها

با هاله‌ای از حضورش در دم زمان

 

غلتاغلت درونم غلت می‌زنم

منشور بلور می‌شکند

مرکزی از شعاع‌ گیسوانش تابیده می‌شود

عطر تمنا هوا را می‌بلعد

نسیم در گذر از شانه‌ام نشانه می‌رود

زنخدان‌هایش مخزن مشک و عنبر ست

در سایه‌های درهم و باهم

با مهتاب و بی‌ماه ما ماییم

بر پلک‌هایم تاجی از شبنم مژگانش می‌نشیند

چشم‌هایم در ژرفای حضورش می‌تابند

هیچ سدی نیست

نه حتا هیچ واهمه‌ای

مغروق غنای غنج و غمز غیابش

شیر و عسل درهم می‌شوند

شناور آواز آمدن آبستنی‌ی لبانش

لب‌شر دم‌دم‌هایش می‌مانم

بغ‌بغوی گلویش مست بیدار خوابی‌ها ست

به‌رنگ کبود تنش زاییده می‌شوم

زندگی بی‌رویای خواب باز رویا ست

دختر زمین ست

عروس دریا ست

زن هزار پر ست

مادر اقیانوس‌ بی‌قیاسی ست غبار برگرفته

میزبان پرندگان و من

 

از گوشه‌ای به‌گوشه‌ای گوش می‌سپارم

سکوت آواز مستانه‌ی حظ هواست

به‌مکیدن عناب پستان‌هایش دعوت می‌شوم

میهمان آهوی ران‌هایش

فرمان بیدارباش می‌آید

هیچ میزانی نیست

شرشر چشمه‌ها فوران پیچش نافش را می‌تراشند

شراع شیارها بازتاب تابش چشم‌هایش را گذر می‌دهند

نمی‌توانم پلک بگشایم

ستون بلوری ست از هوس شلال در فضا

کمان لیلی‌ی مجنونی ست از غرور

رامین در نبرد با عاشقان می‌خواندش

بیرون از آینه خواهر یگانه‌ای از عشق ست

معشوقه‌ی‌ باروری از بلبل خون

بانوی هنوز دوشیزه‌ای از شتاب

تاب تابیدنش بی‌تاب تب ست

 

بر ایوان باغ‌های سپاهان می‌خوانمش

نهرها و بیشه‌های کودکی‌ام

تعبیر رود زاینده‌ی درونش ست

هدهد جوانی‌ام در انتظار ترانه‌ی دهانش

دم به‌دم هم‌دم با من و با آفتاب

سروش آواز آغاز و انجام می‌شود

چلچله‌ی گلبرگ گونه‌هایش

سبزی‌شان را باخت کهربا تاخت می‌زنند

ناگهان از صدای سم‌کوبان اسب‌ فرار تازیان

بادهای فلک‌الافلاک مشگ‌بیز ست

آبادی‌ها خرم

شهرها آبادان

من به‌رویای رویایم بازمی‌گردم

سکوتِ سرشیر عناب‌ها هنوز سرریز ست

برفِ دامن ‌گسترانده

بالاپوش من و پرنده و عشق می‌شود

آسمان از خیال رعد

زمین از نیاز تندر

هوا از تن ما آذرخش می‌ترکاند

سرنوشت ساز سرشت من را به‌دست رویایم می‌سپارد

بر چشم‌اندازم چشم می‌اندازم

جلگه‌ها مست مونس تنش

گریزان از آب‌ها گریانند

خاک تاخت مردان ‌اراده

از باخت زنان غبار می‌شود

گلبرگ دوشیزگان نو شکفته

در انتظار گشایش حجله‌های دربند ست

هوار و هل‌هله می‌آید

بی‌رویا مرغان هوا آشیانه ندارند

بی‌رویا توفان از ساحل نمی‌گریزد

بی‌رویا زندگی مترود زورق آب‌های بی‌تلاتم  ست

 

بی‌می و می‌فروش خمار رویایم صبوحی می‌زنم

هیچ نشانی نیست بر سرانگشتانم

مگرسایه‌ی شیارهایی از نازکای تن رویایم.     

 

استاوانگر، فوریه‌ی 2006

*از مجموعه‌ی "مولودی‌های رویا"

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.