این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

شعری از علیرضا محولاتی

 

 

تا بی خیالیهایی که طی میکنی   کجاست

 

کج کج که راه نرود چیزی در خودش نه که نباشد    که نیست

شبیه             که آدم  نباشد وشکل بگیرد که نباشد که کیست

 

سوراخهای این دنیا همه سر به سر بی سر مانده اند

(واز همه ی اینها چیزی سرش را در تو آرام فرو میکند )

این خیابانهای تا کجای تو فرو رفته اند و فرو هر لحظه به تو لحظه لحظه فرو رفته اند

حرامیانند که حرام شراب می کنند را که شراب را با تو نمی کنند  

 

اینجا حوالی توست

که حالیت کنند در انتهای این بهارستان  بهار نبوده است

زیر لب یک لب از لبالب از تو لب می گیرد     انتها در کلاهک های این خیابان در تو راست می کند راهش را

راه راه این خرها در شکافی   و خالو را در اختگی اش     خاله    میکند

کنار همین شومینه ها شیشه میکنند

زخمهای تو از از بود و زخم من از بی خودیهای سیاه

 

 

    هنوز بی خایه ترین چشمها لودگی ات را میکنند، زیر شلوارهای کوتاهی که لیلی به پا کرده بود واین پا و اون پایی که عقب کشیدی تا پنجره های الکی ناتمام که سرش را از کاپوت بیرون بیاورد می ریزد در  خیابان در انتهای تو فرو نمیروند لیلی ،همین حالا سر تمام توالتها را خیابان کشیده اند وسر سری سرزدند به خیابانها وویترینها از عقب به جلو و این جلو  یاد دو استکان جلق افتاده اند   جنده های این حاشیه از رو نمیروند .

 

ناتمام این در تا در تمام این چارچوبها نرفته بود 

لای این در بوی لایه لایه در تو را لو میدهد

ورفتنی که در رفت در رفت تا فا علاتن

 که مولانا را به شمس اخته می کند

 

به کجای این بی خیالیها طی می کنی

هر حادثه ای همیشه را در این رانهای سرپا لبریزمی ریزد

پدر همیشه پا در پیاله ی این پتیاره ندارد

ومی ریزد زرد بشود گاهی

پدر که نباشد پا در هوا نم پس می دهند این بشقابها

پدر هیچ را محو نمی کند در یک و سه هیچ محو می شود

به بی خیالی که طی  می کشی   نیست

اینجا فقط همه طی میکنند

 

  زمستان83 مشهد