شعری
از
مؤدب
ميرعلايي
آغاز و پايان هر چيز
انگار
ازاين سرانگشت هاست
گاهي مرا مي برد
تا پشت بام گردي هاي
كودكي ام
دراز كشيده از لب
ديوار سرك مي كشيدم
ببينم همسايه مان
چقدر خوشبخت است
يكروز نامزدش قهر
كرد
پسر سوار اتوبوس جنگ
شد
از آن پس مادرش هر
سال خرما خيرات كرد
همين سرانگشت هاست كه
شب مرا به نرماي تنت
مي رساند
و من گرم و نرم كنارت
مي خوابم
تا فردا وقتي نيستي
و بي تاب لبت هستم
به سراغ لِب تاپ بروم
، دنبال واژه ها
بگردم، نيابم
و براي خالي نماندن
عريضه، با همين
سرانگشت ها عريضه اي
به
وزير اتباع خارجي كه
طبعي تند هم دارد
بنويسم واز او بپرسم
چرا خانه هايتان مثل
نقاشي هاي دوره ي
بچگي من است؟
مثلثي مي كشيدم ،بام
بود
و هيچكس از فراز آن
نمي توانست به
خوشبختي من نگاه كند
يا چرا اينجا هيچكس
از خرماي خيراتي خيري
نمي برد؟
و همين سرانگشت هاست
كه خواب ديشب مرا
براي شما بازگو مي
كند
پسر همسايه مان،
سرتاپا سفيد
در رودي سفيد شنا مي
كرد
صبح كه بيدار شدم
ديدم،
امروز پنج شنبه است