این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 سایهَ من خدا ِ

رباب محب

 

 
تا چشم بیاموزد که بایستد و حیرت نکند
بی گمان صد جابلقا،  صد جا بلسا  ، صد هورقلیا – حالیا تا کجا
قد کشیده در کرانه های ِ رویایی
و آتش -  در زبانه ای که دیگر ندارد تا کجا شلیک می شود در شعله هاش:
دو چشم بی سیطره میان ِ ران هاش
جایی که  « خدا با آلتش در دست»ی
 ایستاده و خواب مرا حرام می کند
 
و شما که برای خدا شدن
           قد سرو شده اید
برای سرم
 زیر سایه تان جای نیست
 
برای سرم
زیر سایه تان هر کسی شماست
و شما مانیفست ِ سایه های منید.