شعر بچههای محل -
شعر هفتم
برادران قدیمی
تیرداد نصری

خیلی
وقت شده گور
حکایت بهرام
گورها حکایت
بهرامها نمیپرسند
چه
عاقبتی زیر خاک و
خُل که عاقبت
قبر و مقبرههاست
رفیق
مرا دیروز قبرش
را دوباره پس از
چند سال بازهم
پس بازهم پیش پس
و پیش
وارون
واژگون
داغان شبانه آمد
مثل شغال زیر وُ
زبر کردند
چقدر
خنده کردم من.
ولی
خدای من چقدر
گریستم.
به
خودمان گفتیم
چه
عاقبتی این خدا که
تو داری بام
طلای خودش همین
جاها همین
اطراف دور یا
نزدیک
اینجا
و آنجا کسی کسانی
سگ زرد زدند بهم
ریختند وُ دریدند
از آسمان داغ اینجا
آنجا
طوری
زدند که با خاک هم
یکسان.
چقدر
شلوغ شده اوضاع چه
شور وُ شری چه
قصّه شوری چه
شورشی بخاطر یک قبر
بخاطر
یک
مشت قبر کمی مُردم
که زنده بودنشان
نصف شهرمان را
زیر وُ زبر کرد
مغزها را
تکان
داد از بیخ.
و در
بُن قبرها کسی
نمیلرزد
و از
بُن قبرها
آوازها صدای خنده
میآید
مثل
همین روزها که به
اخبار گوش میکنم
به رفیقم گوش میکنم
و
میخندم:« نمیگذاریم
کار تو یکی دوتا
چندتا به مُردن
برسد»