نامه
به سلولی در اوین...
اسماعیل نوری علا
گنجی!
رفیق
نادیده!
رقص
جرقهی آتش
بر
تارک شهاب!
«فرزند کوچک اعماق!»
«شیپور انقلاب»:
جویندهی شهادت بی
معنا
برخاسته ز نفرت
جوشیده در جنون
کور تعصب جاری
در کوچه کوچهی فرهنگ
خاک و خون!
با من
بگو رفیق نادیده
آن
شعلهی خجسته کجا
رخشید
که
ذهن خام کودکیات را
شست؟
خورشید فکر روشن
کی در
شقیقه هایت طالع شد؟
کی
جام باستانی حافظ را
از
دست او گرفتی و
نوشیدی
و
ناگهانه «انسان شدی»؟
انسان
شدی که ببینی :
جمهوری تو بازسازی
زندان ها
و برقراری ظلم است،
سالار عهد تو انسان
نیست
دیوانه مردکیست تکیه
زده بر خدا
که گوسفند را نماد
انسان
و آدمی را تندیس محض
اطاعت می داند.
پس،
برخاستی
خورشید را مدد گرفتی
و تاباندی
بر
خانه های تاری ظلم
بزرگ
و،
لاجرم
در
گوشهی اوین
راز
نگفتهی مزدک
و
قصهی حقیقی حلاج
بر
سینهی شکستهی تو
آشکار شد،
دیدی
که مذهب تو زندگی به
آزادیست
و مرگ
اختیاری در اعتراض
دیگر
شهادت غافل نیست
گلبانگ گسترش
شادیست...
پس
گنجی
شدی به ویرانه
نوری
که در ظلام
نماندهست:
اندوه
را مکاشفهی خنده
در
خشکسال، زمزم بارنده
در
شوره زار، آن گل
تابنده
یکتا
گلی که سنگ را
ترکاندهست...