هر روز ِ من پُر از صدای پاهاست

ابوالفضل پاشا

 

 

 

هر روز ِ من پُر از صدای پاهاست

از پله ها می گذرد

به خیابان می ریزد

در انبوه ِ ماشین ها مچاله می شود

 

 

شهر ِ ما پُر از ماشین های کوچک

و تو با کیسه‌ی زباله بیرون می روی

شهر ِ ما پُر از ماشین های بزرگ

من با زنبیلی از سبزی برمی‌گردم

و شهر ِ ما با همین بوق‌ ِ ماشین های کوچک است بزرگ می‌شود

 

 

من از خانه که خارج شدم

جریمه‌هایی از چراغ سبز یادم بود

قبض ِ آب و سکه‌های صنوق صدقه یادم رفت

و کاش اسکناس‌های من همگی با من می‌آمد

 

 

تو که از خانه می‌آمدی

پله‌ها یگی دو تا شمردی

در ِ خانه را باز تا ایستگاه ِ شلوغ دویدی

و با اتوبوس‌ها رسیدی که از روی بلیت می‌گذشت

 

 

شهر ِ ما خانه‌ی ما بین همین بوق‌ها گم می‌شود

شعر من از کاغذهای «آ-چهار» سر می‌رود

و من هرچه که شعر را ادامه می‌دهم

بوق‌ها همچنان ادامه دارد. ا

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.