كتاب ناآرامی

  فرناندو پسوآ

   پچواک: ناصر غیاثی

 

ص 19

به آنها كه می‌توان درباره‌ شان یك زندگّینامه نوشت و یا به آنها كه می‌توانند زندگینامه‌ی خویش را بنویسند، رشك می‌برم ـــ و حال آنكه نمی دانم آیا واقعن به آنها رشك می‌برم. بواسطه‌ی این تاثرات‌‌ِ بی‌ربط و حتا بدون { داشتن‌ِ } آرزوی ‌ی یك‌ ربط، با خونسردی، خودزندگینامه‌ی غیرحقیقی‌ام را روایت می‌كنم، داستان بی‌زندگی‌ام را. این ها اعترافات من‌اند. واگر طی آن‌ چیزی بیان نمی‌كنم، بدین خاطر است كه چیزی برای بیان‌ كردن‌ ندارم.

به چه چیزی می‌شود اعتراف كرد كه بتواند مفید یا ارزشمند باشد؟ به آنچه كه برما  یا بر همه گذشته است یا فقط بر ما. در یك مورد چیزتازه‌ای نیست و در مورد دیگر فهم ناشدنی. وقتی آنچه را كه حس ‌می‌كنم، می‌نویسم،  تنها به خاطراین است كه احساس تب را پایین بیاورم. آنچه كه اعتراف می‌كنم اهمیتی ‌ندارد، چرا كه هیچ چیز اهمیت ‌ندارد. از آنچه كه احساس می كنم، مناظری می سازم. از حساسیت مرخصی می‌سازم.  خوب می توانم بفهمم كه زنان بافنده از روی اندوه است كه می بافند و زنان جوراب می‌بافند، چون زندگی وجود دارد. عمه‌ی پیر من در طول‌ِ عصر‌‌ِ پایان ناپذیر فال ورق ‌می‌گرفت.  این اعترافِ به حس كردن، فال ورق من است. من مانند كسی كه از فال ورق استفاده می‌كند تا با آن از سرنوشتش باخبر شود، تعبیرش نمی‌كنم. به گوش نمی‌ایستم، تا ببینم كارت‌ها چه می‌گویند، چرا كه در فال ورق كارت‌ها ارزش واقعی ندارند. خود را چون بافتی رنگین می‌شكافم و یا از خود عروسكی پارچه‌ای می‌سازم، همانگونه كه با دستانی گشاده عروسك پارچه‌ای می‌بافند و آن را از كودكی به كودكی می‌رسانند. فقط مواظب آنم كه كه انگشت شستم از گره مربوطه درنرود. سپس دست را برمی‌گردانم و تصویر عوض می‌شود. و از سر آغازمی‌كنم.

زندگی یعنی بافتن جورابی از نیات همنوعان. طی این كار اما افكار آزادند ودرحالیكه سوزن عاج با نوك برگشته دوباره و دوباره سربیرون می‌آورد، همه‌ی شاهزادگان سحرشده می‌توانند در پارك‌هایشان به قدم زدن بروند. قلاب‌دوزی‌ی چیزها000فاصله000 هیچ.

تازه روی چه‌چیزم می‌توانم حساب‌كنم؟ روی بُرندگی‌ی دهشتناك‌ِ احساسات و فهم‌ِ عمیق كه هم اكنون حس كنم000روی هوشی بُرا، برای نابودی خودم و روی توانایی‌ی دیدن رویاهایی كه مجبورشان می دارد تا با من به گفتگو بپردازند000روی اراده‌ای نابودشده و بازتابی‌ی كه او را چنان در گهواره می‌جنباند، انگار كه كودكی زنده است000 بله، كار قلابدوزی.

 

ص 20

با خونسردی، با چیزی نه بیشترازیك لبخندِ ممكنِ روح، پیش بینی میكنم كه زندگی من برای همیشه به این روآ دوس دورادورس (1) محدود خواهدبود، به این شركت، به این آدم ها و فضاهایشان. درآمدی كه خوراك و نوشاك مرا تامین می‌كند، سرپناهی می‌سازد و اندكی فضای بازدرزمان، تا رویا ببینم، بنویسم، بخوابم. چه چیز بیشتری می‌توانم از خدایان بطلبم و یا از سرنوشت انتظار داشته باشم؟

نقشه‌های جاه طلبانه و رویاهای اغراق‌آمیز پرورانده‌‌ام ـ اما خدمتكار مرد یا خیاط زن هم از آن‌ها تغذیه كرده اند، زیرا همه‌ی مردم رویا می‌پرورانند: آنچه كه تفاوت ماست، نیرو برای به واقعیت درآوردن آن‌هاست و یا این رای سرنوشت كه آنها خود را برای ما به واقعیت درآورند.

در پروراندن رویا من با خدمتكار مرد یا خیاط زن برابرم. تنها تفاوت من با آنها دراین است كه من می‌توانم بنویسم. آری این حقیقتی‌ست، حقیقتی مختص‌ِ من كه تفاوت بین ما را رقم می‌زند. روح و  روان‌مان مثل هم ‌است.

البته می‌دانم كه در جنوب جزایری هست و اشتیاقات بزرگ جهانی[...]

ازاین بابت مطمئنم كه اگر جهان دردستم بود،آن را با بلیطی به مقصد روآ دوس- دورادورس عوض می كردم.

شاید این سرنوشت من است كه باید برای همیشه یك حسابدار باشم و شعر و ادبیات پروانه‌ای باشد كه بر سرم می نشیند وهرچه زیبایی اش بیشتر باشد، مرا مضحك‌تر می‌نمایاند.

دلم برای آقای موریرا(2) تنگ خواهد شد. اما ترفیع كجا و دلتنگی كجا؟

دقیقن می دانم روزی كه حسابدار شركت واسكز و شركا بشوم، بزرگترین روز زندگی ام خواهد بود. این را با یك پیش‌دستی‌‌ی تلخ و طعنه‌آمیز می‌دانم، اما  همراه با ترجیح‌ِ روانی‌‌ی یقین.

1ـــRua dos Douradores

2ـــ Moreira

 

ص 21

همه‌ی ما كه می‌اندیشیم و رویا می‌بینیم، حسابدار و كمك حسابداریك بزازی یا یك مغازه‌ی دیگر جایی در پایین شهریم. دفتر می نویسیم و از ضررها رنج می‌بریم؛ جمع‌می‌زنیم وادامه‌ می‌دهیم؛ حساب كُل می‌گیریم و موجودی‌‌ی نامرئی همواره مخالف ماست.

 

ص 21

در نخستین روزهای پاییزِ ناگهان از راه‌ رسیده، هنگامی كه آغاز تاریكی به نظر زودرس می‌آید و انگار برای كاری كه در طول روز انجام می‌دهیم، دیرشده باشد، حتی در حین‌ِ انجام‌ِ كار‌ِ روزانه از این احساس بیش بینی شده، كه تاریكی با خود می آورد، از اینكه كار نخواهم‌كرد، لذت می برم، زیرا بعد غروب است و غروب یعنی خواب، خانه و رهایی. وقتی درون‌ِ اتاق‌ِ‌ بزرگ‌ِ شركت چراغ روشن می‌شود و آنجا دیگر تاریك نیست و ما غروب را تجربه می‌كنیم، گرچه هنوز در روز كار می‌كنیم، احساس‌ِ خوشایند عبثی دارم مثل‌ِ یاد‌ِ كسی دیگر. با آنچه كه می‌نویسم، انگار كه مطالعه می‌كنم، آرامش می‌یابم، تا { وقتی كه } احساس می‌كنم كه به بسترخواهم رفت.

همه‌ی ما بردگان‌ِ شرایط‌ِ بیرونی هستیم:  یك روز آفتابی، وسط یك كافه‌ی سرنبش، میدان‌های گسترده‌ای دربرابرمان می‌گشاید؛ سایه‌ا‌ی در مزرعه باعث می‌شود كه به درون بخزیم و به زحمت در خانه‌ی بی‌ درِ خویشتن‌ِ خویش پناه بگیریم؛ غروب‌‌ِ در حال آغاز شدن، مثل بادبزنی، حتا با وجود انبوهی از چیزهای روزمره، این خودآگاه درونی را می‌گستراند، كه باید استراحت‌ كرد.

اما درعین حال كار به تعویق نمی‌افتد: بیشترجان می‌گیرد. حالا دیگر كارنمی‌كنیم؛ با تكلیفی كه به آن محكومیم، نفسی تازه می‌كنیم. ورقه‌ی بزرگِ كاغذِ خط دار، سرنوشتِ با اعداد ردیف‌شده‌ی من، خانه‌‌ی قدیمی‌ی عمه‌های پیرم، منزوی شده از جهان، به ناگهان  چای‌ خواب‌آلودِ ساعت ده و چراغ نفتی‌ی كودكی‌ی گم شده‌ی مرا، در خود جای میدهد؛ چراغی كه فقط روی میز‌ِ پوشیده از كتان میدرخشد؛ این چراغ با نورش، تصویر آقای موراراس(1) را كه الكتریسیته‌ی سیاهی بی نهایت دور، فراسوی خود‌ِ من، روشنش‌می‌‌دارد، تیره می‌كند. چای می‌آورند ـــ خدمتكار زن پیرتر ازعمه‌ها، هنوز خواب‌آلود، با بی حوصله‌گی‌ی صبورانه‌ی خدمتی‌ی طولانی و لطیف، چای را به درون اتاق می آورد و من بی آنكه مرتكب اشتباهی بشوم، یك محموله‌ی سفارشی یا یك حاصل جمع را از خلال همه گذشته‌ی مُرده ام، وارد دفترمی‌كنم. باردیگر خود را می‌مكم، خودم را در خودم گم می‌كنم؛ در شب‌های دور، نیالوه به وظیفه وجهان، باكره در راز و آیندگی خود را از یاد می‌برم.

و این خیال، كه مرا از بدهكار و بستانكار بیگانه می‌كند، آن چنان لطیف است كه اگر اتفاقن چیزی از من  بپرسند به آن به نرمی پاسخ می‌گویم، آنگونه كه انگار واقعن صاحبِ بودن‌ِ مجوفِ خویشم، كه انگارفقط آن ماشین تحریری هستم كه با خودم حمل می‌كنم، آن چنان قابل حمل مثل خویش گشوده شده‌ی خودم. توقف رویاهایم مرا شوكه نمی‌كند: زیرا این رویا ها آن‌ چنان لطیف‌اند، كه با وجود همه‌ی حرف‌زدن‌ها و نوشتن‌ها و پاسخ‌ها و گفتگوها به دیدن آنها ادامه می‌دهم. و از خلال‌ِ همه‌ی این‌ها زمان چای‌نوشیدن به پایان می‌رسد و شركت تعطیل می‌شود...چشمان خسته شده از اشك های ریخته نشده ام را از دفتراصلی كه به آرامی می‌‌بندمش، برمی‌گیرم و با احساسی مغشوش می‌پذیرم كه با بسته شدن شركت، رویای من نیز بسته می شود؛ كه من با حركت دستی كه با آن دفتر اصلی را می‌بندم، گذشته‌‌ی غیرقابل بازگشت را می پوشانم؛ كه بی خواب به بستر زندگی می‌روم، بدون هیچ جمعی و بدون هیچ آرامشی، در جذر ومد آگاهی‌ی مغشوشم، چون دو جذر ومد در شب سیاه در پایان سرنوشت اشتیاق و دلشكستگی.

1ــ Moreiras

 

ص23

از وقتی كه آخرین ریزش‌های باران آسمان را ترك گفتند و  روی زمین باقی ماندند ـــ آسمان صاف، زمین مرطوب و براق ــ شفافیت‌ِ بزرگتر‌ِ زندگی، كه همزمان با { رنگ‌ِ} آبی به بالا بازگشت و این پایین از حال و هوای پس از باران شاد بود، آسمان خویش را در روان‌ها و تر و تازگی اش را در دل ها باقی گذاشته است.

ما، هر چقدرهم كه دلمان نخواهد، بردگان زمان و شكل‌ها و رنگ‌های اوییم، فرمانبرداران‌ِ زمین و آسمان. حتی آن كسی از ما كه كاملن در خویش می‌خزد و آنچه را كه در پیرامون اوست، تحقیر می كند، حتی او نیز وقتی كه باران ببارد و آسمان صاف باشد، به گونه‌ی دیگری در خویش می خزد. شاید تنها در درونی‌ترین احساسات‌ِ انتزاعی‌ی قابل حس {است كه} دگرگونی های تاریك به پیش می روند، زیرا كه باران می بارد و یا دیگر باران نمی بارد؛ قابل حس می‌شوند بی آنكه بتوان حس‌شان كرد، چرا كه بی آنكه حس‌ش كنی، هوا را حس كرده‌ای.

هر كدام از ما بسیاری‌ست، بسیارست، بیش از اندازه خودترین است. به همین خاطر آنكه پیرامونش را تحقیرمی‌كند، همانی نیست كه از وجودش شاد می‌شود و یا از آن رنج می‌برد.  در وسیع‌ترین مستعمره‌ی بودن‌ِ ما نوعی از انسان وجود دارد كه به طرز متفاوتی می‌اندیشد و حس ‌می‌‌كند. در این لحظه كه در آن، در خلال كار طاقت‌فرسای امروز، در ساعت‌ِ استراحتی كه حق من است، این تاثرات‌ِ اندك را می‌نویسم، مردی هستم كه كه با دقت می‌نویسدشان، كه راضی است از اینكه دیگر لازم نیست كاركند، مردی كه از این جا به آسمان‌ِ نامرئی‌ی بیرون می‌نگرد، كه اینهمه را می‌اندیشد، كه تن‌ش را راضی احساس می‌كند و دستانش را هنوز اندكی كرخت. و این تمام‌ِ جهان‌ِ من، از درون‌ِ مردمی بیگانه از هم، مانند توده‌ی متنوع اما بلوك مانند آدمیان، تنها یك سایه می‌افكند { سایه‌ی } این تن‌ِ ساكت و نویسنده، كه آن را ایستاده به میزتحریر‌ِ بلند‌ِ آقای بورگس تكیه می‌دهم، میزی كه روی آن دنبال‌ِ مدادپاك كنی می‌گشتم، كه پیش از این به او قرض داده بودم.

ص 144

 آنگونه كه باوردارم، آنچه كه در من احساس‌ِ عمیق‌ِ ناسازگاری با انسان ها را باعث می‌شود، احساسی كه در آن زندگی می‌كنم، از اینجا سرچشمه می‌گیرد كه بیشتر انسان‌ها با احساس می‌اندیشند . من برخلاف آنها با اندیشیدن احساس می‌كنم.

برای انسان‌ِ عادی احساس كردن یعنی زیستن و اندیشیدن یعنی خوب زیستن.  برای من اندیشیدن یعنی زیستن و احساس كردن چیزی بیش از  مواد خام  برای اندیشیدنم  نیست.

……..

 

ص 261

هیچگاه به حقیقت نمی پیوندیم.

دو پرتگاهیم ــــ چاهی كه خیره به آسمان است.

 

ص 214

به همه رشك می‌برم كه من نیستند. چون از همه‌ی ناممكن‌ها، همواره همین یكی كه به عنوان عظیم‌ترین اتفاق، روی‌داده است، تبدیل به اشتیاق‌ِ روزانه‌ام، به ناامیدی‌ام در تمام ساعات اندوهم شد.

ص 68

سرانجام از امروز همان باقی می‌ماند، كه از دیروز باقی ماند و از فردا باقی خواهد ماند:حرص سیری‌ناپذیر و غیرقابل‌ِ شمارش، همیشه همان آدم و كس دیگری بودن.

 

ص 68

جانم اركستری پنهان شده است. نمی دانم كدام ساز، كدام ویلون و چنگ و تیمپانی (1) و طبل در من می نوازند و می غرند. من خویش را تنها متل یك سمفونی می شناسم.

 

1ــ طبل بزرگ، ساز گوبه ای متشكل از یك كاسه بزرگ كه روی دهانه آن پوست كشیده اند.  فرهنگ آلمانی ــ فارسی آریان پور ص 972

فرهنگ معین: تمبال، طبل گرد و پایه دار

 

ص 69

سكوت‌ِ ناشی از بارانی غرش‌آمیز در یك كرشندوی (1) یكنواخت‌ِ خاكستری در خیابان تنگی كه به آن نگاه می‌كنم، خود را می‌گستراند. در بیداری می‌خوابم و كنار پنجره‌ای كه به آن، چنان چون به چیزهای دیگر، تكیه داده‌ام، می‌ایستم. می‌كوشم در درون خود دنبال آن احساسی بگردم، كه در هنگام شُرشُر آب‌ِ سیاه‌ِ درخشان دارم. آبی كه از نمای كثیف‌ِ { بناها } و بیشتر از آن، از

پنجره‌های باز متفاوت است. و نمی‌دانم چه احساسی دارم، نمی‌دانم، می‌خواهم چه احساسی داشته باشم، نمی‌دانم، چه می‌اندیشم و نیز نمی‌دانم كیستم.

 

1- Crescendo افزایش تدریجی‌ی صدا در موسیقی.

ص 164

آی شب، كه ستارگانت  نور‌ِ دروغ می گویند، آی شب ، تنها جوهر وسعت كیهان! مرا ازتن و جان، بخشی از تن‌ات ساز تا خود را گم كنم و ظلمت خالی و نیز شب شوم، بی رویاهایی كه در من كواكب‌اند، یا خورشیدی كه در انتظار آنند، كه در انتظار آن بودن، می توانست آینده را روشن سازد.

 

ص164

مدت‌هاست ــ نمی دانم روزها یا ماه هاست ــ كه دیگر هیچ تاثری نمی نویسم؛ فكر نمی‌كنم، پس نیستم. ازیادبرده‌ام كه كیستم؛ ناتوان از نوشتنم، زیرا كه ناتوان از بودنم. در نتیجه‌‌‌ی یك بی‌حسی‌‌ی عجیب و غریب كس دیگری بوده‌ام. دانستن‌ِ اینكه دیگر به یاد نمی‌آورم، یعنی بیدارشدن.

بخشی از زندگی‌ام را در بیهوشی بسربردم. به خودبازمی‌گردم، بدون خاطره‌ای از آنچه كه بوده‌ام و خاطره‌ی آنچه كه بوده‌ام از این رنج می‌برد كه قطع شده‌است . در خود آن احساس مغشوش فضای خالی‌ی ناشناخته را حس می‌كنم، تلاش‌ِ بیهوده‌ی بخشی از ذهنم را در جستجوی بازیابی آن بخش دیگر. اگر زندگی كرده‌ام، از یادبرده‌ام كه می‌دانم.

این نخستین روز‌ِ محسوس‌ِ ماه اكتبر نیست كه ـــ نخستین روز با بیش از خنكای تازه، كه تابستان مرده ر‌ا با كمی نور می پوشاند ـــ  به من ، در شفافیتی ازخودبیگانه شده، حس‌ِ نقشه‌های فنا شده یا اراده‌ای نادرست را مخفیانه گزارش می‌كند. آخر در این میان پرده‌ی چیزهای ازدست‌رفته، رد‌ِ نامعلوم‌ِ‌ خاطره‌ای بی فایده قرارندارد. دردآورتر از آن ، انزجاری ست به خاطرآوردن همه‌ی آن چیزهایی كه نمی‌توان به خاطر آورد، جبونی ست، به خاطر همه آن چیزهایی كه آگاهی، میان ساقه نی ها و جلبك ها، در ساحل "نمیدانم از كجا " گم كرده است.

البته تشخیص می‌دهم كه زیر‌ِ آسمان‌ِ بی تردید، كه آبی‌ی عمیق‌اش را از دست داده است، یك روز‌ِ شفاف‌، ساكن ایستاده است. نیز خورشید را ، تشخیص می دهم، گرچه كمتر از آن طلایی بوده است، كه با انعكاس‌ِ رطوبی‌، دیوارها و پنجره‌ها را در طلا غرق سازد. تشخیص می‌دهم كه گرچه بادی نمی وزد و هیچ نسیمی نیست كه باد را به خاطر بیاورد وانكارش كند، یك تازگی‌ی بیدار در شهری نامعلوم چرت میزند.  همه این ها را بی آنكه بخواهم یا بیاندیشم، تشخیص می‌دهم ، و حال خفتن ندارم مگر در خاطره و هیچ اشتیاقی حس نمی‌كنم مگر از ناآرامی.

دور و سترون، از بیماریی بهبود می یابم، كه نداشتم. چالاك از بیدارشدن خود را برای امری آماده می كنم، كه جسارتش را ندارم. كدام خواب نگذاشت كه بخوابم؟ كدام نوازش نمی‌خواست با من سخن بگوید؟ چه خوب است در این مكش‌ِ سرد‌ِ بهاری سخت، دیگری بودن ! چه خوب است بتوانی دستكم به آن بیاندیشی، بهتر از زندگی، در حالیكه در آن دورها در تصویر باز بیاد آورده شده، ساقه های نی، بی آنكه باد چندانی بوزد، به رنگ سبز دریایی به روی ساحل رودخانه خم می شوند.

وقتی به آن كسی می اندیشم، كه نبوده‌ام، چندبار جوانی‌ام را پیش چشم می‌آورم و از یاد می‌آورم! مناظر دیگری وجودداشتند، كه من هیچگاه ندیده‌ام؛ آن مناظر تازه بودند اما باز هم آنی نبودند كه من در واقعیت دیده‌ام. به من چه مربوط؟  من در حادثه و فضای خالی بین دو چیز پایان یافته‌ام؛ و در حالیكه تازگی، روز‌ِ تازگی خود خورشید است، جلبك‌های تاریك‌ِ رودخانه در غروب‌ِ خورشیدی به خواب می‌روند كه من به تماشای آن نشسته‌ام و از آن من نیست.

همه چیز عبث است. یكی زندگی‌اش صرف‌ِ درآوردن‌ِ پولی می‌كند، كه ذخیره‌اش می‌كند و كودكی هم ندارد كه بتواند آن پول را برایش به ارث بگذارد و امیدی هم ندارد كه خدایی بتواند پیامدهای الهی‌ی این پول را رزرو كند. دیگری زندگی‌اش را وقف این می‌كند كه پس از مرگ مشهور شود و به آن بازماندنی كه بتواند دانشی از این شهرت برایش فراهم آورد، باور ندارد. یكی هم خود را هدر چیزهایی می‌كند كه در حقیقت برایشان اهمیتی قایل نیست. ...

یكی مطالعه می كند تا دانش بیاندوزد، كه كار بیهوده‌ای است. دیگری لذت می‌برد تا زندگی كند، كه این هم كار بیهوده‌ای است.

سوار تراموا می‌شوم و چنانكه شیوه‌ی من است، در كمال‌ِ آسایش، تمام‌ِ جزییات‌ِ كسی را كه مقابل من نشسته است زیر نظرمی‌گیرم . این جزییات برای من عبارتند از  اشیا، صداها و جملات. لباس دختری را كه در مقابل من نشسته است، از پارچه ای كه از آن دوخته شده، جدا می‌كنم و نیز كاری را كه لباس با آن دوخته شده‌است ــــ من به لباس به عنوان لباس‌ِ نگاه می‌كنم و نه به عنوان‌ِ پارچه ــــ و گلدوزی ساده‌ای كه یقه را حاشیه زده است ... و كاری كه حاشیه دوزی برده است. و نیزمثل تصاویر كتاب درسی‌ی اقتصاد، بلافاصله كارخانه‌ها و بازدهی كاری جلوی چشمم مجسم می‌شود، همان كارخانه‌ای كه در آن این پارچه تولید شده است؛ همان كارخانه‌ای كه در آن ابریشم تولید شده است و هر بخش كارخانه را می‌بینم، ماشین‌ها را، آدم‌ها را، دوزندگان زن را؛ چشمان به درون بازگشته‌ی من وارد دفترها می شود، مدیران را می‌بینم كه می كوشند آرامش را حفظ كنند، در دفاتر‌ِاصلی، حسابداری كل را تعقیب می كنم. اما به همین اكتفا نمی‌كنم، علاوه بر آن به زندگی‌ی داخل‌ِ خانه‌ی آدم‌هایی كه در این كارخانه‌ها و دفترها به كارشان می‌پردازند، هم چشم می‌دوزم... آرام آرام تمام دنیا جلوی چشمانم ظاهر می‌شود، تنها به خاطر اینكه روی كردی خاكستری، كه به آن سری كه نمی‌شناسم، تعلق دارد، سجاف نامرتب مرتبی را روی سبز روشن لباسی  دیده‌ام.

تمام زندگی درون جامعه در برابر چشمانم قرارمی گیرد.

علاوه بر این بوی عرق تن‌شان، عشق‌ها و روح همه آنهایی كه برای این كار كردند تا این زن كه درون مترو مقابل من نشسته است، بتواند دور كردن مردنی‌اش را با ابتذال‌ِ پرپیچ و خم‌ِ نخ ابریشم سبز تیره، روی پارچه آبی كم رنگی بپوشاند، حدس می زنم.

سرم گیج می رود. نیمكت‌های ریزشبكه بافته شده‌ی از حصیر‌ِ محكم‌ِ مترو مرا به جاهایی دور می برد، به صنایع، كارگران، خانه‌های كارگری، زندگی نامه‌ها، واقعیت‌ها، بالاخره به همه چیز تكثیر می شود.

خسته و مثل خوابگردی از مترو پیاده می‌شوم. تمام زندگی را زیسته‌ام.

 

ص42ـ43

مثل‌ِ امیدی سیاه، نوعی پیشگویی در هوا بود. حتی باران نیز به نظرمی‌رسید ترسیده‌است؛ سیاهی‌ی سنگین گوش در باب‌ِ محیط لب فرومی بست. ناگهان روزی عالی چونان فریادی در هم شكست. نور‌ِسرد‌ِ جهنمی همه چیز را انباشت؛ مغزها را چنانكه آخرین زوایا را. همه چیز منجمد شد. آدمی اجساس سبكباری می‌كرد، چرا كه غرش رعد از طنین بازمانده بود. باران‌ِ غم‌انگیز با شرشر‌ِ زمخت و بی تكلفش طنینی خوش داشت. آدمی بی آنكه بخواهد، قلبش را حس می‌كرد و اندیشیدن بی حسی بود. مذهبی ناروشن خود را در اداره گسترانید. هیچكس بدانگونه نبود كه پیش از این بود. و رییس وایكز در برابر اتاق كارش نمایان شد، تا بیاندیشد كه می‌خواست چیزی بگوید. لبخند می‌زد و در كناره‌های چهره‌اش هنوز زردی‌ی ترس‌ِ ناگهانی مانده بود. لبخندش حاكی از این بود كه رعد بعدی بی شك از مسافت دورتری خواهد غرید. گاری‌ی تندی با صدایی بلند، سروصدای خیابان را پوشاند. تلفن بی اختیار به صدا در آمد. رییس واسكز به جای آنكه به دفترش برگردد، به طرف‌ِ تلفن‌ِ درون‌ِ اتاق‌ِ كار بزرگ رفت. آرامش وارد شد و سكوت و باران متل كابوسی فروریخت. رییس واسكز تلفن را كه دیكر زنگ نمی زد از خاطربرد. در پشت ساختمان خدمتكار مرد مثل چیز ناراحتی جنبید.

شادی عظیمی سرشار از بهبودی و رهایی همه‌مان را آشفته كرد. همه نیمه‌هشیار كارمی‌كردیم، مهربان بودیم و با اصالتی طغیان كرده، آمرزیده شده بودیم، خدمتكار مرد بی اختیار پنجره ها را تا به آخر گشود. بوی تازگی با هوایی باردار از رطوبت، به درون سالن بزرگ هجوم آورد.

باران‌ِ سبك شده با فروتنی می‌ریخت. صداهای خیابان همان صداها بود، اما متفاوت بود. آدمی صدای گاریچی‌ها را می شنید و اینها واقعن مردم بودند. زنگ قطارهای خیابانی در خیابان‌های فرعی هم به گونه ای روشن و واضح به دنبال تفاهم با ما می‌گشت. خنده‌ی كودكی رها شده، در اتمسفر پاك شده، طنین‌ِآواز‌ِ قناری داشت. باران سبك ایستاد.

ساعت شش بود. اداره تعطیل شد. رییس واسكز از لابلای بادگیر نیمه باز صدا زد: " می توانید بروید." و این را مثل دعای خیر‌ِ كاسبكارانه‌ای گفت.

من فورن برخاستم، دفتر اصلی حسابداری را بستم و آن را در جای محفوظی قراردادم. قلمدان را هویدا در عمق جوهردان قراردادم. در حالیكه به طرف مواریا می‌رفتم، با امید‌ِ فراوان به او گفتم: " تا فردا!" و دستش را فشردم، مثل فشردن دستی پس از اظهار لطفی بزرگ.

 

ص 64

امروز چیز عبث و با این وجود درستی  حس كرده‌ام. در یك چشم به هم زدن‌ِ درونی دریافتم كه من كسی نیستم. اصلا و ابدا هیچكس.

 

ص30

جهان از آن كسی است كه حس نمی‌كند. پیش شرط‌ِ اصلی برای اینكه انسانی اهل عمل باشی، كمبود حساسیت است.  بهترین پیش شرط برای عمل به زندگی، نیروی محركی است كه به اقدام كردن می انجامد، و آن عبارت است از اراده.

اما دو چیز است كه به اقدام كردن لطمه می‌زند: حساسیت و اندیشه‌ی تحلیلی، كه خود چیزی نیست مگر اندیشیدن با حساسیت. هر اقدامی براساس طبیعت‌اش فرافكنی‌ی منش است به جهان بیرون و از آنجا كه بخش‌ِ عمده‌ی جهان بیرون توسط موجود انسانی تعیین می‌شود، نتیجه این می شود كه این فرافكنی‌ی منش پیش از هر چیز به این معنا است كه سر راه همنوعان مان قرار می گیریم، بر آن مانع می‌سازیم و به آنها، بر اساس نوع روبروشدن‌مان ضرر می‌رسانیم و زیرپا له‌شان می كنیم.

نتیجتن برای اقدام كردن ضروری است كه از منش غریبه و رنج‌ها و شادی‌هایش تصورات ساده‌ای نسازیم. آنكس كه احساس علاقه می‌كند، پیشرفت نمی‌كند. انسان‌ِ اهل‌ِ عمل، جهان‌ِ بیرون را فقط به عنوان تركیبی از  ماده‌ی سنگین می‌بیند، سنگین در خود خویش، مثل سنگی كه كه از رویش می‌گذرد یا از سر راهش برمی‌دارد؛ یا سنگین چون وجودی انسانی و از آنجا كه این ماده هیچ مقاومتی در برابرش نمی‌كند، برایش تفاوتی ندارد كه آیا این ماده انسان است یا سنگ، زیرا او آن را مثل سنگی دورمی‌كند یا اینكه از رویش می‌گذرد.

بالاترین مثال برای انسان‌ِ اهل‌ِ عمل، فرمانده‌ی ستاد‌ِ كل‌ِ ارتش است،چون تمركز بالای اقدام كردن همراه بالاترین تاثیر در او جمع شده است . سرتاسر زندگی جنگ‌ است و در نتیجه نبرد سنتز زندگی است.  اما یك فرمانده‌ی ستاد‌ِ كل‌ِ ارتش كسی است كه با زندگی انسان، مثل شطرنج‌ باز با مهره‌های شطرنج، بازی می‌كند. اما تكلیف‌ِ فرمانده‌ی كل‌ِ ستاد‌ِ ارتش ، اگر به این بیاندیشد كه هر حركت‌ِ بازی‌اش شب‌ها به هزار خانواده منتقل می شود و به سه هزار قلب درد انتقال می دهد، چه می شود؟ تكلیف جهان چه می‌شود، اگر ما انسان باشیم؟ اگر انسان واقن احساس می‌كرد، تمدنی وجود نداشت. هنر به عنوان فرار در خدمت حساسیتی است كه باید اقدام كردن را به دست فراموشی بسپارد. هنر آشن پوتلی(1) است كه در خانه ماند، برای اینكه ناگزیر از در خانه ماندن بود.

هرانسان‌ِ اهل‌ِ عملی براساس طبیعتش سرزنده و خوشبین است، زیرا آنكه احساس نمی‌كند، خوشبخت است. مردعمل را می شود از اینجا شناخت كه او هیچوقت بی‌حوصله نیست. هركس كه كارمی‌كند، اگرچه بی‌حوصله است،  كمكی است جهت عمل كردن. او ممكن است در زندگی، در عمومیت‌ِ بزرگ‌ِ زندگی ، یك حسابدار باشد، آنگونه كه من بخصوص هستم، اما رهبرانسان نمی تواند باشد. برای رهبری باید بی‌احساس بود. آنكه شاداب است، حكومت می‌كند، زیرا برای غمگین بودن باید احساس كرد.

رییس واسكز امروز معامله‌ای انجام داد، كه طی آن یك مرد‌ِ بیمار و خانواده‌اش را بیچاره كرد. در طی انجام معامله كاملن ازیاد برده بود كه با انسانی مواجهه است. او تنها رقیب مالی را می‌دید. وقتی كه معامله انجام شد، احساسات گریبان‌اش را گرفت. طبیعی است كه او پس از انجام معامله دچار احساسات شد، زیرا اگر پیش از آن احساسات گریبانش را می گرفت، معامله به انجام نمی‌رسید.  به من گفت: " دلم برای یارو سوخت. بیچاره خواهد شد."  بعد سیگاری روشن كرد و گفت: " بهر حال اگر روزی چیزی از من بخواهد (منظورش صدقه بود) فراموش نخواهم كرد كه من یك معامله‌ی خوب و كل ده هزار اسكودوس(2) را مدیون او هستم.

رییس واسكزآدم بدی نیست. او فقط مرد عمل است. آنكه در این بازی بد آورد، واقعا هم در آینده می تواند روی صدقه اش حساب كند ــ رییس واسكز آدم دست و دلبازی است.

همه آدم های اهل عمل مثل رییس واسكز هستند:  بزرگان صنعت و تجارت ، سیاستمداران، نظامیان،ایده آلیست‌های مذهبی و جامعه، زنان زیبا و كودكانی كه هر كاری دلشان بخواهد، می‌كنند. كسی فرمان می‌دهد كه احساس نمی‌كند. كسی پیروز می‌شود كه فقط به آنچه می‌اندیشد كه برای پیروزی نیاز دارد.  تمام آن بقیه، آن بشریت‌ِ نامعلوم‌ِ عمومی، بی شكل، خیالباف و شكننده، فقط پرده‌ی جلوی صحنه‌ است، كه در جلوی آن، روی صحنه، این فیگورها برمی‌خیزند، تا بازی‌ی تئاتر‌ِ عروسكی به پایان برسد، آن پیش زمینه‌ی مربع شكل شده، كه روی آن مهره‌های شطرنج بلند می‌شوند تا برنده‌ی بازی آن‌ها را در جیبش بریزد، آنكه در وقت بازی خود را با شخصیتی دوگانه گول می‌زند و با این شیوه همواره با خود در حال گفتگوست.

 

1ـــ Aschenputtel نام دختری است در افسانه ای به همین نام كه به دستور نامادری باید در خانه می‌ماند و به همین خاطر از انتخاب شدن توسط شاهزاده برای ازدواج محروم می شود. سرانجام اما پس از طی ماجراهایی با شاهزاده ازدواج می كند.

2ـــ Escudos

 

ص 65-66

 

همه چیز از من می‌گریزد. سراسر زندگی‌ام، خاطراتم، خیال‌هایم و آنچه كه محتوای آن است، منشم، همه چیز از من می‌گریزد. همواره حس می‌كنم كس دیگری بوده‌ام، مثل كس دیگری حس كردم، مثل كس دیگری اندیشیدم. من شاهد یك نمایشنامه با صحنه‌ای دیگر هستم. و آنكه شاهدش هستم، خود منم.

هر از چندگاهی در بی نظمی‌ی معمولی‌ی كشوی ادبی‌ام، كاغذهایی می‌یابم كه ده پانزده سال پیش یا شاید حتا در سال‌های پیشتری نوشته‌ام. به نظرم می‌رسد، كه بسیاری‌شان را بیگانه‌ای نوشته است؛ نمی‌توانم خود را در آنها بازبیابم. كسی بوده است كه این ها را نوشته و او من بودم. من حس‌شان كرده‌ام، اما اینهمه در زندگی‌ی دیگری رخ‌ داد كه انگار هم اكنون از آن مثل رویایی بیگانه‌ بیدارشده باشم.

اغلب چیزهایی می‌یابم كه زمانی كه هنوز جوان بودم، نوشته‌ام، یادداشت‌هایی از سنین هفده بیست سالگی‌ام. و برخی از آنها چنان قدرت بیانی دارند كه نمی‌توانم بیاد بیاورم  درآن سال‌ها از آن برخورداربوده‌ام. در آن نوشته‌ها جملاتی، جملات‌ِ متناوبی یافت می‌شود، كه تنها چندگام پس از بلوغ نوشته شده‌اند، جملاتی كه به نظرم می‌آید فراورده‌های انسانی باشند كه اكنون منم، نقش بسته از سال‌ها و چیزها. باید بپذیرم من همانی هستم كه بودم. و از آنجا كه می‌پندارم نسبت به آنچه كه بوده‌ام، گامی بلند به پیش برداشته‌ام، از خودم می‌پرسم: این چگونه پیشرفتی است، وقتی كه من همانی بودم، كه امروز هستم؟

رازی در آن است كه مرا بی‌ارزش می‌كند و متاثر.

چند روز پیش نوشته‌ی كوتاهی از گذشته‌ام مرا به وحشت انداخت. در كمال روشنی به یاد می‌‌آورم كه اندیشه‌های دستكم زبانی‌ام هنوز خردسالند. در یك كشو نوشته‌ی بسیار قدیمی از خودم یافتم كه در آن اتفاقن بر همین اندیشه تاكید زیادی شده بود. نمی‌توانستم خودم را در گذشته‌ام بفهمم. چگونه آن شدم، كه بودم؟ چگونه می‌توانستم خود را آن چنان بشناسم كه دیروز به غلط شناخته بودم؟ و این همه مرا در هزارتویی سردرگم می‌سازد كه در آن خود را با خود از درون خویش گم می‌كنم.

می‌گذارم اندیشه‌هایم پرسه زند و یقین دارم آنچه را كه می‌نویسم پیش از این نوشته‌ام. فقط به خاطرم می‌آید. از آنكه تظاهرمی‌كند در درون من است، بپرس كه آیا در پلاطونیسم احساسات یك بازیادآوری دیگری كه متمایل به ماست، رجعتی به خاطره‌ی زندگی پیشین وجود ندارد، كه فقط از همین زندگی سرچشمه می‌گیرد000؟

خدای من، خدای من شاهد كیستم؟ چند نفرم؟ این فضای موجود بین من و من چیست؟

یك بار دیگر یادداشتی از خودم را یافتم، به فرانسه، كه به پانزده سال پیش برمی‌گردد. هیچگاه فرانسه نبوده‌ام، هیچگاه از نزدیك با فرانسوی‌ها رفت و آمد نداشته‌ام و به همین خاطر هیچگاه آنقدر در این زبان تمرین نداشته‌ام، تا بتوانم این تمرین را از دست بدهم. امروز همانقدر فرانسه می‌خوانم كه پیشترها. پیرتر شده‌ام و در اندیشیدن عملی‌تر؛ باید پیشرفت كرده باشم. و آن یادداشت‌های از گذشته‌ی دورم اعتمادی در استفاده‌ از { زبان } فرانسه نشان می‌دهد، كه امروز دارای آن نیستم؛ سبك آنچنان روان است كه امروز در این زبان در اختیار من نیست؛ بخش‌هایی كامل، جملاتی جامع، فرم‌ها و شیوه‌های بیانی‌ی وجود دارد، كه بر تسلط بر زبان تاكید دارد. تسلطی كه از دست داده‌ام، بی‌انكه نتوانم به خاطر بیاورم، هیچگاه دارای آن بوده‌ام. چگونه می‌توان این را توضیح داد؟ چه كسی در من، به جای من وارد شده‌است؟

البته می‌دانم بنانهادن فرضیه‌ای براساس تداخل‌ِ اشیاء و ارواح، آسان است، درك این نكته كه ما از درون‌ِ خویش می‌گذریم، كه ما بسیاری بوده‌ایم000 اما اینجا با امری دیگر مواجه هستیم كه فقط تداخل‌ِ منش، میان‌ِ سواحل‌ِ خود او نیست؛  اینجا با مطلق‌ِ دیگر مواجه‌ایم، موجودی بیگانه، كه از آن‌ِ خود‌ِ من بوده‌است. اینكه با بالارفتن‌ِ سن وسال، خیال، حس، نوع ویژه‌ای از هوش، نوعی از عاطفه را از دست می‌دهم، اینهمه مرا می‌آزارد، اما به وحشت نمی‌اندازد. اما چه تجربه‌ای می‌كنم، وقتی خودم را چون بیگانه‌ای می‌خوانم؟ در كدام حاشیه ایستاده‌ام، وقتی خودم را در اعماق‌ِ دره می‌نگرم؟

باز باردیگر یادداشت‌هایی می‌یابم كه به یادنمی‌آورم نوشته باشم امری كه چندان هم تعجب‌آور نیست، كه حتا به یادنمی‌آورم، توانسته باشم، نوشته باشم { این است } آنچه كه به وحشتم می‌اندازد. جملات‌ِ خاصی هویت دیگری را عیان می‌كند. انگار عكس كهنه‌ای بیابم، كه بی‌شك خود‌ِ منم، با شكل و قیافه‌ای دیگر با خطوط‌ِ چهره‌ای نا‌آشنا با این وجود اما بی‌شك عكس خود‌ِ من است، بطرز وحشتناكی خود‌‌‌ِ من.

 

ترجمه از:

              Fernando Pessoa

              Das Buch der Unruhe

 Fischer Taschenbuch Verlag

                             1988

ترجمه از پرتقالی به آلمانی از Georg Rudolf Lind

 

 

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.