این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  

 

   www.poetrymag.info

 

هستی شناسی پرسش

امين قضایی

 

پرسش ،چونان وضعيت آغازين فلسفه  ،  همواره ندانستن تلقي مي شود . مرحله اي كه تنها شرايط و آغازگاه حركت به سوي حقيقت را براي سوژه شناسنده مشخص مي كند .از اين منظر پرسش ، ندانستن است و جايگاه هستي و حقيقت در جوابهاست . مرحله اي كه مي بايست به سرعت سپري شود چرا كه ماندن در پرسش يعني ماندن در وادي شك و نميد انم گرايي .پرسيدن و همواره پرسيدن يعني ماندن .  پرسش  بستري است براي رسيدن به جواب متافيزيكي و يگانه ، « آنجايي »كه ثابت است و مرد را در خود نهفته دارد .

نگارنده در اين كتاب مي پرسد : آيا پرسش  ، زن نيست ؟

پرسش ، براي  سنت متافيزيكي غرب همواره ارزشي معرفت شناسانه دارد . يعني نهايتا موقعيت شناسنده را در برابر موضوع شناسايي روشن مي گرداند . ارزش هاي هستي شناسانه پرسش هرگز كنكاش نشده اند . پرسش براي مرد – متافيزيسين ، يعني اولين گام براي رهايي از  كودكي و ماندن در زهدان . نيچه براي رهايي از سنت متافيزيكي غرب و ايده آليسم رايج زمان خود مي پرسد آيا حقيقت زن نيست ؟ . مراد نيچه از زن خواندن حقيقت ، بي معنا بودن ، سطحي بودن ، متكثر بودن  طبيعت است . طبيعت براي نيچه ، فريبا اما بي معنا و اخته است . جواب نيچه براي زن بودگي و بي معنايي و شكست متافيزيك در تعبير مرد گونگي  حقيقت .و يكتايي ان ، اخته گي زنانه طبيعت است . يك بي معنايي محض و تكثر حقيقت . جواب نيچه ، نگاهي است فرويدي به زن . متعلق به جهان بي معناي هرو – ابر مرد – قهرمان روايت .  جهان نيچه – فرويد ، متن بي معنا ، زن اخته و ابژكتيو متكثر است .  طبيعت زنانه است . يعني آلت – نه ، يگانه گي – نه . مرد در نگاه به طبيعت  ،  مردِ زيبا را نمي يابد .زيبايي طبيعت ،با قدرت مردانه نامتجانس است و هماني اندو در اندامه اي خداي گونه امري است غير ممكن .زيبايي طبيعت  ، زيبايي است زنانه كه از پيش نفي هرگونه يكتايي ، آلت وارگي و قدرت را در بستر ناممكن مي سازد .  يگانگي مردانه و زمان تك خطي به سوي  غايت ايده آل به چشم نمي خورد . طبيعت  از نگاه نيچه آموزه اي جز بازگشت جاودان و دوره قاعدگي زني احته را در بر ندارد . طبيعت در نگاه متافيزيسين – پدرشاه ، زيبايي خود را از مردي زيبا به نام خدا مي گيرد .پرسش يعني  پرسش از خداوند يا حقيقت يگانه،‌يعني پرسش كودكي  براي رسيدن به جوابي كه معرفت محض را در بر دارد . پرسش  زيبايي طبيعت به سمت زيبايي مرد زيبا-  خدا كشيده مي شود. پرسش يعني بازشناسي كودك در آغوش طبيعت – زن و مرحله آ‎غازين سير متافيزيكي مرد . اما در تفكر نيچه كودك مرحله واپسين است . در تفكر فرويد   ميل جنسي مرد به زن  ، از ميل اصيل به مادر نشات مي گيرد . كودك اصيل و واپسين مي شود. واژگونگي متافيزيك مردانه در تفكر نيچه و فرويد نشانه شكست پروژه مرد زيبا – خدا و ناتواني آن در فراخيزي از زيبايي طبيعت به سمت زيبايي متافيزيكي مردانه  است . اما نيچه و فرويد هنوز باقي مانده تفكرمتافيزيكي مردانه  از زن را در خود به جاي گذارده اند : زن اخته  است . طبيعت بي معناست .

براي نيچه ، انسان هنوز كودك است يعني هنوز شناسنده ابژه هاي بي معناست . هنوز بايد با زن همبستر شود . انسان شناسنده و هنوز در مقام شناسايي ، در ديدگاه محدود خود محصور است هنوز چون كودك نيازمند  قرارگيري در آغوش طبيعت – زن است . هنوز پرسشگر است يعني هنوز كودك است . جدايي وصل ناپذير جهان سوبژكتيو از جهان ابژكتيو  در تفكر نيچه با فرياد زن بودن طبيعت ، ايمان متناقض نماي كركه گور  و  در نيهيليسم  اگزيستانسياليسم خود را آشكار مي سازد . متافيزيك مردانه در نگاه اين مردان ، در مي يابد كه طبيعت زن است يعني هيچ راهي براي وصال هگلي جهان سوبژكتيو به جهان ابژكتيو وجود ندارد.   از طبيعتِ زن گونه چيزي جز سطح ، نمو د محض بيرون نمي توان كشيد . او اخته است هيچ آلتي در او وجود ندارد . زيبايي و فريبايي طبيعت ، زيبايي زنانه است و از مرد زيبا – خدا گرفته نمي شود. خدا مرده است .زن بودگي ظبيعت ، متفكر متافيزيسين را كودك مي كند براي او تنها كار، همبستري با طبيعت و جهان ابژكتيو ، غرقه شدن در اراده محض ان باقي مي ماند. انسان « و» جهان  :  نيچه اين « و»  دروغين را رسوا مي كند . انسان چونان كودكي در آغوش طبيعت خفته است  كه خود را از او باز نمي شناساند   پدر متافيزيكي اش براي ايجاد سوژه مردانه مرده است . او يتيم است . خدايش را كشتند .  او كودكي بيش نيست و بالاترين مقام  او تنها مقام  پرسشگر – فيلوس  است كه مي پرسد « حقيقت چيست ؟»

براي نيچه ، متفكر هنوز در مقام پرسشگر – كودك باقي مانده است .سئوال آغازين كه شاني جز دانستن اخته گي و « ندانستن»، نداشت ، دوباره از نو تكرار مي شود تا خط سير متافيزيك مردانه در چرخه اي بي پايان به كودكي خويش و سئوال نخستين بازگردد .   سئوالي كه راويِ پروژه مرد زيبا – خدا – مسيح از جواب به آن در مي ماند. راوي = مسيح ، در مي ماند  و  خداوند – پدر رهايش مي كند.

اما براي نيچه  اگرچه طبيعت مردانه نيست و معناي ذاتي خود را از دست داده است اما هنوز در متافيزيك  باقي مانده است .  زن – طبيعت – ابژه از سويي اخته است  و مرد ،  كودك – پرسشگر گشته است  . اگر طبيعت بي معنا است ، انسان نيز  نادان است .  انديشمند كودكي است كه مي پرسد چون نمي داند. پرسش ، يعني ناداني  و در نزد مرد به جاي مانده است . مرد از گرفتن معناي ذاتي در جهان واقعي مايوس گشته است اما پرسش را در خود به جاي گذارده است و زن- طبيعت را بي معنا تلقي مي كند . آخرين بقاياي متافيزك مردانه در تفكر پست مدرن در نگاهي نوستالوژيك خلسه شده است . اما آيا زن – طبيعت  خود پرسش نيست ؟

چگونه طبيعت – زن بدنه و ماده يك پرسش است ؟  در متافيزيك مردانه ، پرسش همواره  تنها گام آغازين جواب تلقي مي شود . پرسش همواره در خدمت جواب است . پرسش يعني ندانستن و جواب يعني دانستن .  دو تايي  پرسش / جواب به دوتايي ندانستن / دانستن  ارجاع مي شود . جواب ماوا و محل حقيقت است . جواب ، جايگاه هستي شناسي است و پرسش جايگاه معرفت شناسي. هستي در جواب نهفته است . هستي مي تواند خود را در جواب اشكار كند و يا پنهان سازد . پوشيدگي حقيقت و هستي در جواب يعني دروغ بودن جواب . جواب دو حالت دارد يا درست است يا غلط است . يا  حقيقت را آشكار مي سازد و يا پنهان مي كند . متافيزيك ،  جواب مردانه به سئوالهاي كودكانه خويشتن است . پرسش براي متافيزيك مردانه ،  مرحله كودكي براي سير به سمت مردانه گي و بلوغ است . پرسش خامي و جواب بلوغ دانستن است .  دوتايي  پرسش / جواب به دوتايي  كودكي / بلوغ  ارجاع داده مي شود. پرسش چيزي است كه بايد جواب داده شود ، كودكي مرحله اي است كه مي بايست سپري شود. حقيقت ،هستي در انتهاي اين درك خطي – متافيزيكي مردانه است .

در تفكر نيچه متافيزيك مردانه براي رسيدن به بلوغ و مردانه گي حقيقي در مي ماند چرا كه نمي تواند از زيبايي و فريبايي طبيعت  ، مرد زيبا- خدا را  استخراج و استدلال كند. بنابراين براي نيچه، متفكر در مقام پرسشگر – كودك باقي مي ماند   پس قادر نيست ساختار بر آمده از دوتايي پرسش – كودكي – ندانستن/ جواب – مردانه گي – حقيقت و دانستن را بشكند.  او انسان را صرفا به مقام كودكي باز مي گرداند.

درك خطي – زماني ، در تفكر مدرن  به صورت سوژه انساني– ابژه = سوژه الهي  هگل نمايانده مي شود . روند هستي شناسانه اين فلسفه ان است كه سوژه الهي با تن يافتگي خود ، خويشتن را چون سوژه انساني باز مي يابد .  انديشه مردانه بي كراني است كه تنها در كرانمندي مي تواند به بي كراني خود بيانديشد  . تعبير ديگر انكه مرد تنها مي تواند با بيرون امدن چون كودكي از زن به مرد بودگي خود سير كند. خداوند- مرد زيبا ، مسيح را از زن – مريم ، به يگانگي با خود تعالي مي بخشد. مسيح  حالت كرانمند بي كراني است . تناقضي كه با نفي ان ، ايجابيت بي كراني حاصل مي آيد .  زن – طبيعت  يك واسطه است . ميانجيگري زن – طبيعت ، نشان دهنده بيگانگي پسر – كودك است . جدايي از هم اغوشي  طبيعت – مادر ، اولين سير به سمت مردانه گي است . سوژه انساني كرانمند و بيگانه تنها با تبلور انديشه – مردانگي خود در كليت –دولت مي تواند بي كراني خود را بازشناساند . زاده شدن كودك – پسر زاده شدن از طبيعت – اخته – بي معنا و هيچ است . خداوند جهان را از هيچ مي آفريند . پدر -خدا، پسر  را از مادر- طبيعت بيرون مي آورد .فالوگوسنتريسم مي بايست زن را هيچ معنا كند تا وحدت و سير سوژه انساني به سمت سوژه الهي معنا يابد .تن يافتگي بي كران ، چيزي جز تناقضي براي رفع نيست. هيچ بودن طبيعت – زن ، در تفكر نيچه  حفظ مي شود و فرويد آنرا در زن اخته باز نگري مي كند. كودك ماندن انديشمند يعني زن يافتن طبيعت ، يعني هيچي نيافتن چرا كه از ابتدا انديشمند مرد تحت لواي فالولوگوسنتريسم به جستجوي آلت – حقيقت يكتا بوده است .

جهت بازسازي فلسفه اي فراتر از متافيزيك و لوگوسنتريسم ، مي بايست بر باز مانده روايت هاي لوگوسنتريسم و تفكر نيچه اي غالب شويم . تفكري كه شهامت فلسفه را از انديشمند گرفته است و از  زن بودگي طبيعت ، كودك بودن متفكر را نتيجه مي گيرد . تفكري كه طبيعت را بي معنا مي داند چرا كه هيچ بودن طبيعت ، اخته بودن زن كه بقاياي تفكر لوگوسنتريسم است در  ان حفظ شده است .  عقده اوديپي كودك ، متفكر جهان بعد از نيچه ، نشانه حفظ نگرش متافيزيك مردانه اي است كه تمامي آرزوهاي كودك را ريشه در جاي پدر گرفتن  -خدا – مرد زيبا شدن و هم آغوشي با مادر – چيرگي بر طبيعت ،  مي داند . كودك – متفكر ، در تفكر فرويد ، مي خواهد  پدر گونه با مادر هم آغوش شود ، جاي پدر گرفتن يعني  آرزوي سير به سوي پدر . پدر – آلت ، آلت- « مانند خود » را از  اخته آفريد . خدا انسان را به مانند خود خلق كرد .  كودكِ داراي عقده اوديپ يعني انساني كه مي خواهد به سمت مردزيبا-خدا – پدر سير كند . درك مردانه – تك خطي تفكر فرويد . بخشهاي واپسين روايت هاي پروژه مردزيبا – خداست.

پروژه مرد زيبا – خدا :

همه چيز از يك خر مگس آغاز مي شود. در نزد سقراط ، پرسش يعني « نمي دانم »،  اما « نمي دانم » به يك دانستن ختم نمي شود . نمي دانم به دانستنِ ندانستن ختم مي شود . سقراط تا وقتي در جهان زندگي مي كند تنها مي داند كه نمي داند . اين  دانستن ندانستنِ بخشي از مرحله آغازين پروژه مرد زيبا – خدا است . چرا كه  « تنها مي دانم  كه نمي دانم » يعني بازيابي متفكر به صورت كودك ، سوفيست ، شاعر و جهان اسطوره ها در برابر پرسش هاي كودك – سقراط ، در مي مانند .سقراط براي رهايي از اين وضعيت « نمي دانم» تنها يك راه پيش پاي شاگردان خود باقي مي گذارد و ان هنر مردن است . زندگي براي سقراط يعني هنر مردن ، مردن تنها راه به سوي دانستن واقعي است . تا قبل از مردن ما  مي بايست موقعيت خود را در مرحله كودك- « نمي دانم» حفظ كنيم . در زندگي ، سقراط ميان دوتايي دانستن / ندانستن دست و پا مي زند . آيا دانستن ندانستن ، دانستن است  يا ندانستن  ؟

در اين مرحله ، دانستن تنها در دانستن هيچ بودن وغير ممكن بودن شناخت واقعي از جهان است . ندانستن و خود را چون كودك بازيافتن بخشي از مرحله سير به سوي دانايي مطلق  است . چرا كه ندانستن ، پرسش را ايجاد مي كند . سقراط زندگي را مرحله ندانستن و تنها پرسيدن مي داند . پرسش در اينجا در نزد مرد – متفكر حفظ مي شود تا در هنگام سير به سوي دانايي مطلق يعني مردن ، به سوي دانستن – جواب رهنمون شود. براي سقراط  پرسش يعني حركت  در خود پرسش  ،  يعني همواره دانستن كه ندانستن ،  زندگي يعني ماندن در حالت اخته گي جهان عاري از حقيقت ، در برابر اين جهان اشباح و سايه ها مرد متفكر مي بايست موقعيت پرسشگري خود را حفظ كند و چيزي از اين دنيا را حقيقت محض نداند . تنها با بيرون رفتن از غار- زهدان مام طبيعت است كه مي توان از مرحله كودكي به سمت بلوغ سير كرد و دانايي محض را در وجه يگانه اش « مشاهده » نمود.

به زعم سقراط- افلاطون زيبايي مرحله اي پايينتر از  دانايي  است . بنابراين سقراط – افلاطون ، رابطه هموسكژوآليسم كه مبتني بر دوتايي « قدرت / زيبايي »  است را در مرد زيبا ، متافيزيكي مي كند. سير از  كودك يا ارس –زيبا به سوي مرد – دانا ، از سوژه منفعل جنسي به سوژه فعال جنسي ، سير متافيزيكي انسان « نمي دانم » به دانايي مطلق و وحدت با آن مي گردد. « قدرت  زيبايي را مي بيند » ، در اين رابطه هموسژوآليسم ، قدرت –دانايي مرد به بلوغ رسيدن با زيبايي كودك – نادان  در پروژه مرد زيبا – خدا يگانه مي شود. رابطه مرد /زن رابطه اي است وصل ناپذير  چرا كه مرد ، زن نمي شود . زن شدن مردن يعني از دست دادن . اما در  رابطه هموسكژوآليسم بعد از زماني ، سوژه منفعل جنسي به سوژه فعال جنسي مبدل مي شود . وحدت دو سوي سوژه جنسي در رابطه هموسكژوآليسم امكان پذير است .  براي سقراط – هموسكژوآليست  ، رابطه مرد / زن در رابطه هتروسكژواليسم نيز رابطه اي است بين قدرت و زيبايي اما اين رابطه وصل ناپذير است و در سير زماني –  خطي ، فرد از سويه زيبايي به سويه قدرت نمي رود و امكان وحدت قدرت و زيبايي ناممكن است . غير ممكن است كه مرد ، زيبايي زنانه را به دست آورد چرا كه اين كار به معناي از دست دادن آلت و قدرت خود است . اما در رابطه هموسكژوآليسم مردانه ، كودك پس از بلوغ انچه را كه نمي شناسد ( آلت ) باز مي شناسد و از سوژه منفعل جنسي به  سوژه  فعال جنسي سير مي كند. در اساطير يوناني خدايان زيبايي ،  زن بودند و خدايان قدرت و دانايي مرد. بنابراين تكثر خدايان امري اجتناب ناپذير بود و خدايان در عالي ترين شكل خود محتاج رابطه جنسي بودند . رابطه جنسي در بين خدايان يعني قبول تنافر آشتي ناپذير دو سويه قدرت و زيبايي .  تنها در رابطه هموسكژوآليسم است كه قدرت و زيبايي مي توانند به يكديگر ميل كنندو از يك منبع سرچشمه بگيرند . بنابراين از رابطه هموسكژوآليسم پروژه مرد زيبا خدا شكل مي گيرد . مرد زيبا خدا هم قادرو دانا است و هم زيبا . در پروژه مرد زيبا خدا ، زيبايي زن ، تصوير و آفرينه اي است از  صورت مرد  . اين نشان دهنده ، تلاش پروژه مرد زيبا – خدا براي از ان خود كردن زيبايي طبيعت و مرد گونه كردن آن است .

سقراط هماني دو سويه قدرت و زيبايي را در مردن و سير به سوي مرد زيبا -خدا مي داند . پرسش ندانستن  كودكي تلقي مي شود كه از نيروي دانايي دروني خود خبري ندارد . يعني با آنكه آلت دارد آن را نمي شناسد و نمي تواند به كار برد . تنها مي تواند انرا  به ياد آورد . آلت هنوز  از نوعي اخته گي  آغشته به طبيعت و جهان محسسوسات رنج مي برد  . تنها با مردن است كه دانستن حاصل مي آيد . دانستن به ياد آوردن است . اين يعني انكه ، مرد از زن آفريده نمي شود زن – طبيعت، اخته است هيچ معنايي از ان اخذ نمي شود اگر چيزي مي دانيم حتما آنرا از جهان مرد زيبا – مثل زيبايي و قدرت به يادآورده ايم .

مردن براي مرد يعني سير متافيزيكي از مرحله پرسش به مثابه نمي دانم – « افتاده در طبيعت » به مرحله دانستن مطلق و جواب ، دانايي و نيكي مطلق . در فلسفه افلاطون بر خلاف سقراط اين سير متافيزيكي به سمت مرد زيبا خدا  در شكل گيري زندگي سياسي و دولت ارگانيگي د نبال مي شود.

اما پروژه مرد زيبا- خدا مي بايست روايتهايي را براي تثبيت موقيعت متافيزيكي خود خلق كند :

مردان به زنان حسادت مي كنند و به پسران غبطه مي خورند :

برخورد مرد با زيبايي زن ، تلاشي است براي تصاحب ان . عشق مرد به زن ، يعني تصاحب زن ، تصاحب زن ، يعني استفاده از زيبايي زن اما در تمامي روايات عشق مردانه سيستم پدرشاهي ، مرد با وجود ميل و شوقي كه نسبت به زيبايي زن دارد اما هرگز خواستار زن بودن و زيبايي زنانه بودن نيست . عشق مرد به زن ، تصاحب زيبايي  آن است . مرد خواستار از ان خود كردن و در كنار خود قرار دادن آن زيبايي است و نه هماني كردن زيبايي زن با خود . مرد زيبايي زن را تنها در زن مي پسندد. مرد در پروژه مرد زيبا خدا به زن حسادت مي كند يعني خواستار گرفتن ان است اما حاضر نيست زن شود . هيچ ميلي نسبت به زن بودن در قهرمانان روايات سيستم پدر شاهي مشاهده نمي شود. نتيجه علاقه مرد به زيبايي زنانه ، در كنار خود قرار دادنش است . از اين رو براي مرد ، زن به معني سعادت دنيوي است . تمامي داستان هاي سيستم پدرشاهي معطوف به نحوه تصاحب مرد به معشوقه منفعل خود است . « قدرت زيبايي را مي بيند » ، تمامي روايات سيستم پدرشاهي مي خواهد به چنين جمله اي ختم شود و هدف ان هماني كامل قدرت و زيبايي نيست . اما پروژه مرد زيبا - خدا  با سطحي خواندن عشق مرد  و زن ،  جمله « قدرت زيبايي را مي بيند » را سر آغاز روايت خود قرار مي دهد  تا از آن به هماني اين دو برسد :

روايت يوسف پيامبر:

داستان با طرح جمله يعقوب يوسف را مي بيند يا « قدرت زيبايي را مي بيند » آغاز مي شود. « نگاه » يا ديدن »  تنها راه ايجاد ارتباط جنسي براي مرد است . در روايت هتروسكژوآل عشق يك مرد به زن، مرد بودن يعني مرد ديدن ِ... است . در واقع پيش از آشنايي مرد با زيبايي زن ،  مرد ، مرد  - نگاه بوده است . به همين سبب تمامي روايات عاشقانه  هتروسكژوال سيستم پدرشاهي ، مرد – نگاه را حفظ مي كند اما روايت يوسف پيامبر كه قصد دارد قدرت و زيبايي را در مرد زيبا خدا هماني سازد ،  كار خود را با شكستن اين رابطه آغاز مي كند و مبناي كار خود را  بر رابطه هموسكژوآل بنا مي نهد . شكستن جمله « قدرت زيبايي را مي بيند » زيبايي از قدرت جدا مي شود و ديدن عقيم مي شود. در اينجا ، زيبايي يوسف از  قدرت يعقوب جدا مي شود و از انجا كه تمامي قدرت مرد در نگاه است و مرد در تمامي روايات مرد- نگاه  است يعقوب كور مي شود. با شكستن جمله « قدرت زيبايي را مي بيند » پروژه مرد زيبا خدا سعي مي كند از رابطه هموسكژوآليسم كه مبتني بر طرح اين جمله است به سمت تعريفي متافيزيك برجهد. در طول روايت كودك –يوسف ، مرد – حاكم مي شود و مرد زيباي حاكم و يوسف حاكم شكل مي گيرد تا تاييدي باشد بر روند شكل گيري مرد زيبا – خدا ،  زيبايي  كودك –يوسف درطول روايت حفظ مي شود و بر ان تاييد مي شود (با معطوف بودن زنان به وي  و عاشقاني مانند زليخا  ) تا در  قدرت يك حاكم هماني يابد.

در  اين روايت،  زن زيبا معطوف به زيبايي مرد زيبا مي شود و بي توجهي يوسف به اين رابطه نشان دهنده ان است كه زن – نگاه ، متناقض نما است . زن  زيبايي را مي بيند رابطه اي  است كه مي بايست حذف شود . زيبايي  متافيزيكي اصيل مرد در خدمت رابطه زن /مرد نيست بلكه رابطه اي است در جهت شكل گيري وجه متافيزيكي مرد زيبا . اين پروژه كار خود را با شكستن « قدرت زيبايي را مي بيند » بر مبناي رابطه اي هموسكژوآليسم مي آغازد . تنها هموسكژوآليسم مي تواند هماني مرد زيبا خدا را شكل دهد چرا كه شكستن قدرت ، زيبايي و ديدن در رابطه هتروسكژوآليسم ، تنها منجر به تكثر و بي ارتباطي محض مي شود. پروژه مرد زيبا – خدا بر مبناي رابطه هموسكژوآليسم بنا شده بنابراين مي بايست همواره « قدرت / زيبايي » مبتني بر رابطه هموسكژوآليسم را از بين ببرد و بشكند.  اين پروژه انچه را كه خود بر آن بنيان يافته پنهان مي سازد و غير طبيعي نشان مي دهد . اما سيستم پدرشاهي مي بايست كلا رابطه جنسي را بر پايه زن / مرد استوار كند و نه قدرت / زيبايي . در جامعه يوناني ، رابطه جنسي بر مباني دوتايي قدرت / زيبايي بنا شده بود كه نوعي بيوسكژوآليسم را رقم مي زد اما جهان مسيحي ، براي ممانعت از هموسكژواليسم تنها رابطه جنسي مشروع را بر مبناي بيولوژي افراد و جنس زن و مرد استوار مي كند. پروژه مرد زيبا در روايتها ي بعدي خود مي بايست رابطه هموسكژوآليسم را براي هميشه نابود سازد .

روايت زن لوط :

آيا زنان مي تواند از خيرگي ( gaze)   و  نگاه لذت ببرند . نگاهي كه مردانه گي اش آن را تصاحب مي كند  و دوتايي بيننده/ موضوع را به دوتايي مرد / زن ارجاع مي دهد .  ارجاعي كه نگاه لذت بار را مردانه مي سازد و  زنان مي بايست در برابر ان سر تسليم فرود آورند و تا حد بدني در اختيار نگاه مسلط سركوب شوند. خيرگي زنانه ، تجربه امر غير عادي از روايتي طبيعي شده كنشهاي معمولي بورژوازي قلمداد مي شود.  نگاه لذت بار  زنانه  تنها  به معناي شيوه طرد شده و غير عادي از سوي غير نرمال جنسي يا روسپي نما سر مي زند . اين اسطوره بيان مي كند كه زن در اين طريق شيوه ارائه جنسي خود را نمي شناسد و در خلط جنسيت مي بايست هرچه سريعتر توسط  ‌خيرگي – درماني  ( روانشناسي ) نرماليزه شود. 

 

 پروژه مرد زيبا – خدا ، نگاه خيره زنانه را در روايت زن  لوط عقوبت مي دهد .  آخرين نگاه زن لوط  به جامعه  آلوده به روايت هموسكژواليسم ، نگاهي است كه از مرد زن استفاد كن – خانواده دار – پدرِ قبيله

به سوي آنچه از ان مي گذرد روي بر مي گرداند . اين آخرين خيرگي و كنجكاوي زنانه ، طبيعي و عادي نيست بلكه وسوسه شيطان است . مرد زيبا براي خلق خود روايت قادر – زيبا را در طرح هموسكژواليسم در هم مي شكند و جامعه لوط را كه آرمانشهر هموسكژوآليسم  است ،   عذاب مي دهد . مرد زيبا – خدا ، براي تحقق خويشتن خود مي بايست از هموسكژوآليسم خاكستري بر جاي گذارد . روايت مرد – زيبا ، خيرگي زنانه تنها بايد در مجسمه هاي زنان يافت بنابراين زن خيره – كنجكاو  سنگ مي شود. مرد  زيبا  از جامعه بيوسكژوال زده ، خانواده – قبيله را نجات مي دهد و تنها راه نجات ، دنباله روي از پدر-  قبليه است بي انكه حتي بخواهيم  نگاهي به پشت سرخود بياندازيم .  آنچه پيش روي است قادر ِ زيبا است و آنچه پشت سر نهاده مي شود قادر / زيبا است . دوتايي قدرت /زيبا به فراموشي سپرده مي شود و آخرين خيرگي را زنانه را عقوبت  مي دهد .  زن نيكخو زني است كه در پشت شوهرش روان باشد و خيرگي  را به مردان سپارد .  هزاران سال است كه سلوك الهي مرد آغاز شده  وزني هنوز روي  بر نگردانده است . 

روايت مسيح :

مسيح ، آغاز گر جدال جهان سوبژكتيو متافيزيكي با طبيعت است . جهان سوبژكتيو ، مسيح ، ستيزه گر بي كران با كرانمندي خويش است . « انسان جهان را مي نگرد ».  مسيح براي تعالي نگاه مردانه از جهان و واژگونگي جمله پيشين ، مصلوب مي شود تا « جهان ، انسان را بنگرد »  . « مسيح  در جهان مي ميرد » تا « جهان  بدون مسيح ، مسيح را بنگرد » ، مسيح به جهان نمي نگرد ، واژگونگي« جمله انسان ، جهان را مي نگرد» به جمله« جهان ، انسان را مي نگرد »، تلاش جهان سوبژكتيو براي واژگونه گي و متافيزيكي كردن « نگاه مردانه » است . « نگاه » از طبيعت – زن به سوي ، مرد زيبا كشيده مي شود. پيشتر بيان شد كه در جمله « قدرت زيبايي را مي بيند » ، پروژه مرد زيبا = خدا ، اين جمله را مي شكند ،و مرد زيباي متافيزيكي را خلق مي كند . اما تعالي به سوي مرد زيبا- خدا چگونه ميسر است ؟ ‌آموزه مسيح  اموزه ديدن مردانه است . جهان مسيحي در مسيح مي نگرد تا با نگاه به مسيح ، همه چيز در مرد زيبا – خدا يكي شود. مسيح تناقض و فصل هميشگي جهان سوبژكتيو با جهان ابژكتيو است . مسيح در جهان ابژكتيو هيچ مي شود تا در جهان سوبژكتيو همه چيز – خدا باشد . انسان – خدايي مسيح يعني تعالي به مردزيبا ، نگاه به زيبايي زن- طبيعت در اموزه مسيح به نگاه به مرد زيبا خدا كشيده مي شود. جهان مسيحي ديدن را از دو سويه قدرت و زيبايي جدا مي كند .

مريم – ماده – طبيعت  در جهان مسيح ، تناقض الت هم آغوش با  اخته گي است . از جهتي الت كودك آلت است و از جهتي الت نيست و اخته است . د وگانه متناقض نماي انسان – خدايي مسيح در روايت، نشانه تناقض هايي است كه بر امدن مرد از زن در پي مي اورد . اخته گي چگونه الت مي اورد . آيا در اخته گي آلت است ؟ آلت پيش از اخته كجاست.؟ در روايت  مسيح ، پدر  يعني پسر ، پسر ، پدر متناقض نما است . چرا كه هم آلت  است و هم اخته . رفع تناقض نيازمند سير متافيزيكي به سمت مردانه گي محض است . بنابراين مسيح متناقض نما باقي مي ماند تا هرگونه نگاه براي رفع اين تناقض به سمت مرد زيبا – خدا جهت گيري كند.  مسيح متناقض نمايي بيش نيست امده است كه گناه را به گردن گيرد . بنابراين طبيعت واره بودن انسان و اخته گي و بي معنايي  اش در جهان ، مصيبتي است كه تنها با بركندن از نگاه به طبيعت – زن و شكستن جمله « قدرت زيبايي را مي بيند »   دفع مي شود.  مسيح جمله را مي شكند و خود « ديدن» متناقض نماي قادر زيبا مي شود. مسيح مي ايد و تجسم مي شود تا « جهان بدون قادر زيبا ، قادر زيبا را بنگرد .» نه انكه« قادر ، زيبا را بنگرد » .

 اگو ، تفاوت و پرسش :

اگو تفاوتي است كه متن ِجواب را به حركت در مي آورد . پرسش  از همان وجه متناقض نماي آلت كودك– انسان در جهان – وحدت جوي در متكثر – ايده آل ها در رئال ها و... شكل مي گيرد . پرسش تناقض ندانستني است كه مي بايست به سوي دانستن سير كند. آلتي است كه اخته گون است و مي بايست آلت شود . كودكي است كه مي بايست سير زماني را با رابطه هاي بر امده از هموسكژوآليسم را به سوي مرد زيبا طي كند . پرسشِ متناقض نما  ماده يك « تفاوت » است .  تناقض نمايي كه  زيبايي را  به سوي قدرت هدايت مي كند و مرد زيبا را  تحقق مي بخشد . پروژه مرد زيبا بر آمده از دوتايي قدرت – زيبايي است كه مي خواهد آنرا در مرد زيبا – خدا هماني بخشد . جهان اگو مي خواهد  بر ماده يك پرسش يعني ندانستن يعني يك تفاوت به سمت يك وحدت – خداي گونه حركت كند.  حركت ارسطويي از ماده محض به صورت محض است . ماده محض نشانه تفاوت دوتايي هستي/ نيستي است . هيولاي نخستين چيزي است كه هست اما نيست . هم هست و هم نيست . موجوديتش ، بالقوه محض است  پس نيست اما هست چون . هست بالقوه و نيست بالفعل.  آلت كودك هست ، اما نيست چون  رفتار آلت را ندارد و از اخته گي رنج مي برد  در اخته گي ، آغوش مادر – اخته فرو رفته است  و خود را از ان باز نمي شناسد . ماده يك پرسش تفاوت محض است كه « نمي دانم» تلقي مي شود. يك ندانستن دانستن ، كه نه دانستن است ونه ندانستن ، هم اين است هم ان ، نه آن است و نه اين  .

آلت كودك :  تفاوت محض ِ آلت / اخته

ماده پرسش : تفاوت محض دانستن / ندانستن

هيولاي محض : تفاوت محض  وجود / عدم

و....

 رابطه هموسكژوآليسم مبتني بر قدرت /زيبايي بر خلاف رابطه هتروسكژوآل متني بر قدرت / زيبايي ، مي تواند ، سويه منفعل (بالقوه ) را به سويه فعال (بالفعل ) مبدل كند.(سير زماني –خطي كاملا مردانه )  در رابطه هموسكژوآليسم زيبا به قادر مبدل مي شود اما روايت مردزيبا –خدا ، اين رابطه  را به اجزا ئش مي شكند تا مرد زيبا هماني يابد و ديدن ، ديدن خود باشد و به خود بيانديشد . انديشة خود انديش باشد .

روايت يوسف رابطه را مي شكند .روايت لوط  از  هموسكژوآليسم انتقام مي گيرد  . روايت مسيح ، رابطه هتروسكژوآل مبتني بر قدرت / زيبايي را به رابطه بيولوژيكي مرد / زن منتقل مي كند و رابطه هموسكژوال را به رابطه پدر / پسر الهي مبدل مي كند . روايت هگلي تلاشي است در جهت باز سازي تاريخ . تاريخ براي روايت هگلي يعني « ديدن نارسيوس وار » مرد زيبا به خود . جهان رودخانه اي است تا نارسيوس – سوژه مطلق تصوير خود را در ان ببيند . مرد زيبا خدا – اگو در روايت هگلي به كمال خود مي رسد و در اين پرواز بلند ايكاروسي اش ، بر زمين ماترياليسم سقوط مي كند .  تاريخي گري ، آخرين دستاوردهاي جهان اگو  است .

در سه گانه بالا ، روايت مرد زيبا –خدا ، سويه اولي را بر دومي مقدم مي گرداند .روايت هاي پروژه  مرد زيبا – خدا تلاشي است در جهت سلوك :

آلت كودك – به آلت مردانه

ندانستن پرسش – به دانستن جواب

وجود تشكيكي – به وجود مطلق

 

پرسش ندانستن و جواب ٍ  دانستن ندانستن :

دانستن ندانستن ، دانستني است كه ندانستن  ديگر دانش ها را مسجل مي كند . سقراط در مكالمه تته ئتوس نقل مي كند كه طالس در جستجوي يافتن معناي ستارگان بر چاه مي افتد و دختري تراكي از بي خبري پژوهشگر ستارگان دور از جلوي پايش به وي مي خندد . در واقع پرسش  طالس از ستارگاني كه بسيار دور به نظر مي رسند  وي را از دانش هاي سطحي و آنچه در اطراف مي گذرد دور مي كند . پرسش براي رسيدن به دانايي مطلق مي بايست از ماده بودن خود و به خود پرداختن باز بماند . موقعيت طالس در چاه و نگاه وي به آسمانهاست . اين وضعيت حكيمي است كه براي سقراط در شرايط دانستن ندانستن به سر مي برد . نگاه مردانه معطوف به آسمان اما در وضعيت اخته گي مانده در چاه – زهدان به سر مي برد . آلت بيرون آمده از زهدان ، در آغوش طبيعت – مادر مي بايست شرايط نداستن و اخته گي خود را در يابد و تنها با  پروردن « نگاه » است كه قادر مي شود از وضعيت اخته گي برهد . « نگاه » در اولين شرايط مي بايست تنها « نديدن »باشد  يعني « نديدن » جلوي پاي خود . اولين تمرين « ديدن مردانه » « نديدن  بدن – جهان محسوسات»   است  . اولين شرظ دانستن ، دانستن ندانستن است . اين وجه متناقض نماي و دور ديالكتيكي سير حكمت سقراطي است . پرسش ،ماده و بستري است كه آلت مردانه در حالت عدم بلوغ در اختيار دارد يعني « نمي دانم» و تنها شكلي بالقوه براي آلت بالفعل . پرسش نمي دانم است يعني ندانستن شرايط جنسي و تشكيل سوژه مردانه اي كه جداي از مادر شكل گيرد . پدر- خدا هنوز وارد صحنه نشده است . جواب اين پرسش دانستن ندانستن است . پرسشي به مثابه نمي دانم و جوابي به نام دانستن ندانستن ، آلتي متناقض نما يعني  ( ؟ ) كه معناي اخته گي و ندانستن دارد و جوابي متناقض نماتر كه آلت خود را به مثابه آلتي اخته (پارادوكس ) باز مي يابد .

خواستن دانستن - مهبل – مرگ :

در مرحله بعدي در مكالمه فيدو ، سقراط  در آخرين لحظات مرگ خود شاگردان خود را به پرسش مي كشاند . اما اين پرسش ندانستن نيست و جواب آن نيز دانستن ندانستن نيست . پرسش سقراطي در حضور مرگ شكل غريبي به خود پيدا مي كند . پرسش ديگر نمي دانم نيست . پرسش  ، خواست دانستن است و جواب   ؟   جواب مردن است . مرگ ، تنها عملي است كه جواب مرگ ؟ را مشخص مي كند . مسئله مرگ  مسئله اي ناشي از ندانستن نيست  بلكه سقراط در اينجا مي خواهد بداند. پرسش به مثابه خواستن دانستن مطرح مي شود. خواستن دانستن مرگ ، پرسش آلت از حالت خود نيست . بلكه ،‌ پرسش ِ شرايط مهبل – زهدان – مرگ است . آلت ارس (كوپيد)، آلتي است كه يك آلت نيست و در شرايط اخته گي به سر مي برد . يعني خواستار دو چيز است آلت پدر شدن و چون آلت پدر با مادر رفتار كردن . بنابراين عقده اوديپي شكل مي گيرد كه آلت كودك مي خواهد آلت جاي آلت پدر را بگيرد و به آفرينش در زهدان دست زند . خواست افرينش در زهدان  ، خواست سقراط براي رسيدن به حقيقت مطلق در فراسوي مرگ است . آلت در اينجا براي رسيدن به حالت كمال خود مي بايست به مهبل- مرگ  باز گردد و دانايي از ياد رفته را در انجا بجويد . بنابراين عمل مردن يعني بازگشت آلت و جستن انچه از آلت گونگي از دست داده است . بنابراين پرسش به مثابه خواست دانستن در واقع يعني جستن مرگ – مهبل ، پرسش در اينجا خود را به شكل يك نمي دانم – اخته صرف كه مي بايست بلافاصله به آن جواب داده شود رخ نمي نماياند. پرسش خواستن دانستن است . پرسش همان مهبل – مرگ است كه مي بايست از آن گذر كرد و به دانايي – آلت بالغ رسيد .  متافيزيك بعد از مرگ ،  مرگ را به مثابه پرسش  و همواره مرگ  - اگاهي حذف مي كند . در اينجا  دانستن يعني پرسش به مثابه خواستن دانستن از مهبل – مرگ و جواب يعني  عمل مردن .

در حالت اول : آلت  اخته – پرسش به مثابه نمي دانم صرف و جواب خواستن دانستن – رسيدن به تفاوت آلت / اخته و  دانستن / ندانستن .

در حالت دوم : پرسش به مثابه خواستن دانستن – آلت بر امده از مهبل- مرگ  و جواب آلت پدر – بعد از مرگ – حقيقت مطلق .

در هر دو حالت پرسش زن  است . در حالت اول زن به مثابه اخته صرف مطرح مي شود و پرسش نمي دانم محض كه بلافاصله مي بايست جواب داده شود. و در حالت دوم ، زن به مثابه  تفاوت آلت / اخته و پرسش به مثابه خواستن دانستن مطرح است  كه باز هم  مي بايست با جوابي متافيزيكي بعد از مرگ و آلت مردانه قبل از زهدان جواب داده شود.

پرسش  در هر دو حالت شرايطي متناقض نما و  دوتايي است بدون ترجيح يكي بر ديگري . جواب مردانه  (در مرحله اول  ديدن و در مرحله دوم مردن  ) خواستار بر آمدن از اين وضعيت زن گونه است . وضعيتي كه تفاوت را به صورت محض و ماترياليستي و بدون هيج حضور استعلايي يك اگو ، مطرح مي كند . شرايطي كه براي نگاه – مردن مردانه موقتي است و مي بايست از ان گذر نكرد .

 

مرگ يا   ؟   -  مرگ آگاهي :

مرگ « ديگري » و «‌آنجايي » محض است . همين شرايط براي زهدان فراهم است . « قبل از زهدان » و « بعد از مرگ » ، حيلت متافيزيك خطي مردانه است تا هدف تعالي مردانه را در قبل و پس از مرگ بازسازي كند . مرد در برابر زهدان  و مهبل زن قرار مي گيرد اما تنها   مي تواند بر ابژه – آنجا – زن را تسلط پيدا كند از طبيعت – زن لذت ببرد و در ان قرار گيرد اما هرگز نمي تواند به كنه ان پي ببرد . طبيعت براي پرسش مردانه كه خواستار جواب(آلت بودگي  و وحدت ) است چيزي در بر ندارد . زهدان- جهان ابژه  همواره « آنجا» است  و ديگري باقي مي ماند. ميل مرد به زن ، خواستار به چنگ آوردن ان است . استفاده از زن در عمل مقاربت نوعي فراموش كردن آن به مثابه يك پرسش است . مرد همواره از قرار گرفتن در برابر مهبل به مثابه يك پرسش، مي گريزد . استفاده تكنولوژيك براي فراموش كردن ماده و تدبيري براي فراموش كردن آن به عنوان« آنجايي» فلسفي و مسئله برانگيز است . در آغوش گرفتن و بي رحمانه مصرف كردن راهي است براي فراموش كردن . خريد و فروش زن و اخته گي ، رهيافت مردانه براي رهايي از زن – پرسش – خواستن دانستن است .

مرگ همواره به عنو ان اگاهي روياروي ما حاضر است . مرگ « من » نيست مگر براي « من»‌و هميشه در برابر من   و «هميشه در برابر من» ، مرگ را تنها حيثيت آگاهي مي بخشد . « در برابر  مرگ – زن – پرسش بودن  مي بايست به سوي بعد از مرگ و قبل از زهدان سير كند. بعد از مرگ تدبيري است مردانه براي ، گزير از پرسش مرگ . مصرف كردن و تصاحب زن  ، رهيافتي است براي فرار از پرسش – زن .

 مرگ براي سقراط به صورت يك پرسش همواره پرسش مطرح مي شود اما سقراط با تدبير مردانه « بعد از مرگ » به سراغ « مرگ -؟- زن» مي رود . پرسش به صورت خواستن دانستن ، پرسش را زن گونه مي كند . خواستن دانستن ، همواره پرسش است  اما به دنبال جواب نيست  چرا كه در خود تفاوت محض را جاي سازي كرده است . خواستن دانستن،  سكوت و تاريكي است . جلمه اي ايجابي يا سلبي نيست . خواست هماني يك ناهماني است. سكوت يك تفاوت كه هماني را به   ؟   محول مي كند. متافيزيك مردانه براي گريز از پرسش – زن به دو گونه عمل مي كند( مصرف ، تصاحب ،  خريد و فروش زن )   يا( رياضت ،  قناعت ، متافيزيك بعد از مرگ  ، عرفان . )

پرسش ـ   ؟  خواست هماني يك تفاوت است  كه انرا در خود عقيم مي گذارد . از اين منظر پرسش اخته است چرا كه از دو سوي يك دوتايي هيچكدام از بر ديگري مقدم نمي دارد . پرسش حالتي است كه از شرايط ايجابي يا سلبي جواب مي رهد .  گزاره عدولي – حالت هم اين هم آن است . اما پرسش تفاوت محض است يعني هم اين هم آن و نه اين نه ان است . پرسش  دوتايي را در تعليق محض  دوسويگي هايش نگاه مي دارد چرا كه پرسش خواست هماني دوتايي است كه به ؟ محول مي شود. پرسش ، دوتايي را در حالت تعليق نگاه مي دارد . پرسش به مثابه نمي دانم  - ندانستن صرف ماندن در يكسوي دوسويه دانستن / ندانستن ، جهل / علم است . اما پرسش از مرگ ،  پرسشي است كه متافيزيك مردانه قادر نيست آنرا با جوابي حواله دهد پس مرگ ، خود پرسش و علامت ؟ مي شود. مرگ همواره حضور خود را به صورت اگاهي بر پرسشگر تحميل مي كند . مرگ مانع آن مي شود كه متافيزيك جواب شكل گيرد . مرگ  به صورت مرگ آ گاهي  ونه حادثه اي در زمان آينده  ، معناي زندگي و طبيعت را خود پرسش مي كند . مرگ با در بر گرفتان تمامي جوابها ، پرسش را زندگي و طبيعت – زن مي سازد . متافيزيك مردانه  برابر پرسش به مثابه نمي دانم ، جواب دانستن ندانستن را مطرح مي كند  و از جهان محسوسات ، و وضعيت حكيم در چاه ، در مي گذرد .  اما در برابر پرسش به مثابه خواستن دانستن مرگ   مي باست  مرگ؟ -را با بعد از مرگ حل و فسخ كند. پروژه مرد زيبا – خدا در همين جا شكل مي گيرد چرا كه لازم است  پرسش به مثابه خواستن دانستن را  با  جهان متافيزيكي – عالم بعد از مرگ ، با دوتايي هاي   يكسويه شده اش مانند خير وشر ، بهشت و جهنم ، حق و باطل و خدا و شيطان پاسخ دهد .

 

 

 

خداوند مسيح را رها نمود آنگاه مسيح خدا گشت :

مسيج بار گناه بشر را بر دوش مي كشد و مي آيد تا آلت را از اخته گي برهاند . « ديدن » همواره « ديدن » زيبايي است .  ديدن زيبايي  ، در پروژه مرد زيبا – خدا ، ديدن مردزيبا است . مرد زيبا لازم است تا بيايد و جهان را به خود جلب كند. « جهان » ،« انسان – خدا » را « مي نگرد » . جهان اخته محض ، بي معناي كامل ، زندگي كرم مانند ، مي بايست ابتدا « ديدن » را بياموزد و از نگاه به خويشتن و توجه به خود بر حذر شود . « ديدن » به  خداوند انسان نما، آلت اخته نما ، لاهوتي ناسوتي شده ، يعني بازنگريستن و توجه به مرد زيبا . اولين گام براي سير كودك به سوي مردانه گي ، برجستن نگاه از مادر – طبيعت به پدر و  لطف پدرانه  است . بايد دانست كه پدر و پسر تجسم يك حقيقت اند . انساني كه به جهان مي نگرد ، آلتي كه  به اخته بودن خو كرده است ، كرمي كه به زندگي در سوراخ دل بسته است مي بايست وارونه شده ، و جهان ، مظهر گناه ِ اخته گي، به آلت  بنگرد .

براي نجات جهان و آغاز « ديدن » مي بايست جهان وضعيت گناه كار و اخته گون خود را در يابد .  خداوند مسيح را رها مي كند . جايگاه هماني در بعد از مرگ است . زن - اخته گي ،-پرسش  خود مرگ شده است تنها راه در برابر اخته گي – مرگ – مهبل ، فرا رفتن  و تعالي به سوي بعد از مرگ است . سقراط اموخت كه تنها راه دانستن مردن است در جهان تنها دانستن ، دانستن ندانستن است . سقراط مرگ را زن – اخته و ماندن در پرسش يافت و پس انتحار را برگزيد . مسيح نيز انتحار  را انتخاب مي كند. انتحار تلاش براي فرا رفتن از مرگ است . مرگ در اينجا مي بايست به شكل انتحار خود را نشان دهد چرا كه مي بايست خواستن دانستن  و خود پرسش باشد . مرگ براي سقراط و مسيح ، پرسش است و شكلي از خواست هماني به خود مي گيرد پس انتحار است .

آنگاه مسيح خدا گشت . مسيح خواست ِاين هماني است . مسيح با مرگ به جواب مي رسد . جواب يكي است .واحد است . پس مسيح خود جواب است . مسيح از حالت متناقض نمايي انسان رها شده، به در مي رود . انسان رها شده ، آلت اخته گون ، معناي بي معنا شده  ، وحدت تكثر يافته و... در بعد از مرگ ، بعد از پرسش  يعني در جواب - عالم ديگر با خود خداوند هماني مي يابد . جهان بعد از مرگ تفاوت هاي هم اين هم ان و نه اين نه آن را ندارد . دوتايي ها كاملا برتري يكسويه خود را عيان مي كنند. عدالت بر بي عدالتي ، حق بر باطل ، نيكي بر بدي ، خداوند بر شيطان برتري محض مي يابد . جواب جايي است كه يكسويه يك دوتايي سويه ديگر را كنار مي زند و  از حالت تفاوت محض در پرسش خارج مي شود.

سلوك مردانه آغاز مي شود :

حضور استعلايي يك اگو در جهان اگو نشانه نياز به جوابي واحد  به پرسش است . اين جواب متافيزيكي و « بعد از مرگ » است و حتي عمل جواب دادن خود مردن و انتحار است چرا كه پرسش يعني مرگ . حضور استعلايي در خود متن پرسش، خود را نشان مي دهد . اما در جهان هرو ، جهانِ قهرمان هاي بازيگر در روايت ها ، معناي بعد از مرگ – خدا – يكتايي و پرسش براي جواب از بين مي رود. راهي از جهان سوبژكتيو به جهان ابژكتيو وجود ندارد . انتحار مسيح معناي خود را از دست مي دهد . مردن ديگر جوابي به پرسش زندگي نيست . بعد از مرگ ، جواب مرگ – پرسش نيست . هماني هاي جهان سوبژكتيو در روند تك خطي – تاريخي هگلي ، معناي خود را از دست مي دهند . هيچ معنايي در يك اگو خلاصه نمي شود.  دانايي محض ، خير محض ، فقط محض است . هيچ بودن محض ، معناهاي متافيزيك مردانه در تاريكي هاي مرگ – زهدان – مهبل فرو مي روند. اما جهان اگو چگونه رخت بربست ؟ پروژه مرد زيبا –خدا چگونه شكست خورد ؟ جواب تاريخي گري است .

تاريخ ، بازي كردن را به مرد آموخت . تاريخ نشان داد كه معناها شكل مي گيرند. آلت ، آلت بودگي را مي اموزد و مانند اموزه سقراطي آنرا از الت كاملِ پدرش به ياد نمي اورد . تاريخي كردن يك چيز ، يعني روند ساختن معنا و عقلانيت براي ان . دانستن، تاريخي است و بيگانه گي وضعيت آلت متناقض نما  (اخته گون ) در فرآيند بلوغ رفع مي شود . بلوغ ، رسيدن ، جواب دادن ، مردن  و فرارفتن و بركندن نيست ، جواب يعني انتخاب . انتخاب يكسوي از دو سوي يك تفاوت در پرسش. يعني هماني مرتب تفاوتهايي كه از پس هم مي آيند و سير ديالكتيكي دانستن . اما جهانِ هرو، زن بودگي را به عنوان ماده پرسش و انچه كه مرد از دانستن در اختيار دارد مي پذيرد. مرد زن را آشكار مي كند و مصرف مي كند . براي دانستن مي بايست پرسش آشكار شود و در پرسش غور كرد . يعني تمامي جوابهايي كه يك پرسش ممكن مي سازند را بررسي نمود . جواب درست براي جهان اگو ، جوابي از ميان چند امكان نيست بلكه فقط يك جواب موجود دارد . جوابي كه پيشاپيش مسجل است. اما براي جهان تاريخي نگر ، پرسش قابل تعمق تر است . جهان معناهايي را در خود نهفته دارد . جوابها چونان امكان از تفاوتهاي پرسش  سر بيرون مي اورند. آشكار كردن بدن زن ، نگريستن به جهان – طبيعت – زن ، نتيجه اين آموزه است . آموزه اي كه « ديدن » را ديگر عملي تنها در خور مرد زيبا نمي داند . « ديدن » خود تنها ابزاري است براي بيرون كشيدن قدرت از زيبايي ، امر كلي از امر جزئي و...

جهان مدرن ، جهاني است كه در ان زن – ابژه ، به معرض نمايش و تفحص در مي آيد . لذت ديدن بدن زن – طبيعت ، چشمان مرد را براي بيرون كشيدن مردانه گي از ان تيز كرد . جهان مدرن ، جهان ديدن سرگردان مرد است . « ديدني » كه معنا ها را خود مي سازد  نگون بخت و آواره است و شكست خويش را پيشا پيش رقم مي زند . جهان هرو منتظر ورود بر صحنه خواهد بود.

چگونه مردان راه را از دست دادند ؟

چگونه « ديدن » سرگردان ماند ؟ در اينجا داستانهايي نقل مي شود كه مرد در سفري به سوي بي نهايت زمين – انجايي در تاريكي ها و اعماق و با توشة « ديدن » ، جلوه هايي از مرد زيبا خدا را در مي يابد و با اين سير « ديدن » سير در جانداران و موجودات بي جان است. راه ، به سوي افق بي نهايت راهي است كه مرد  خواستار زيبايي مردانه و ديدن مرد زيبا است . راه  خطي است به سوي افقي در زمين بي نهايت كه تاريكي هايش –امكانهاي بسيارش  در انتظار « ديدن » مردانه است . راه ، تعالي مرد – آلت به سوي مردزيبا – خدا را در سفر  متحقق مي كند. سرنوشت مرد در سفر ، نشانه هاي راه ،  همه گي نشانه گذاري زيبايي خداوند در زيبايي ظاهري زنانه طبيعت است . بي نهايت – مرگ – زهدان  در تاريكي هاي آنسوي افق تجلي مي يابد و ديدن » ، ديدن مرد به افق و امكانهايي پوشيده اش بود. مرد ، با ياري نيروهاي تاريكي  اعماق آنسوي جهان ، قادر مي شد سفر كند . افق هاي بي نهايت ، راه را معنا مي كرد . ديدن  ، ديدن به افق – بي نهايت و دوتايي هاي محض آسمان و زمين بود . جايي كه آسمان و زمين ، در تاريكي ها به ستيز مي امدند و زمين در اسمان گم مي شود. جايي كه زمين به آسمان مي رسد جايي است در انتهاي راه كه مرد با سفر خود ، از زمين – طبيعت – اخته گي به سوي  يكتايي و بي نهايت گام بر مي دارد .  راه هايي كه با تاريكي ها – مهبل ها و آنسوي اعماق ختم مي شد « ديدن » را معنا مي كرد . « ديدن » ، معنا ها را در افق  انتهاي راه مي جست . بودن تاريكي هاي راه سفر ، براي مرد بي معناست و چيزي نقل مكان در گستره بدن زن – طبيعت نيست . راه ، تعالي مرد و بخشي از  آموزه ديدن بود. « روايت » ، سفرهاي يك شاهزاده يا  عارف ،  « ديدن » مرد را معنا مي بخشد چرا كه نشانه هاي يك سلوك در راه خود بر مرد جلوه گر مي سازند . نشانه ها در راه جاي سازي شده اند . يعني تنها با سلوك به سوي افق خود را آشكار مي كنند. اين « ديدن » است كه زيبايي قادر را با براهين نظم و غايت شناسانه  بر مرد مسجل مي سازد . « ديدن » به دو بخش تقسيم مي شود. ديدن زيبايي ، يافتن نشانه هاو نه خود زيبايي زنانه طبيعت و ديدن زيبايي مرد  زيبا – خدا  « تعمق و تعقل » يعني از زيبايي سطحي زنانه به زيبايي قادر مردانه رسيدن . بي نهايت افق ها ، بي نهايت زمين بود . زمين از آسمان رنگ مي گرفت . در كوههايش سر به آسمان مي ساييد . نيروهاي تاريكي ، راه را و ديدن را معنا مي كند.  مرد نشانه هاي راه را در مي يابد و ديدن به ثمر مي رسد .

زمين بي نهايت خود را از دست داده است ، ديگر اطراف زمين را تاريكي نپوشانيده است . كسي از تاريكي اطراف خود جهت معنا دادن به سكونت هستي شناتسانه خود نيرو نمي گيرد . زمين  ديگر نمي تواند نيروي تاريكي سكونت انسان را اعاده كند. ما بر روي زميني بودن بي نهايت سكني مي گزينيم .

و اين معنا سكني گزيدن را از ما ربوده است . ما متناقش نما سكني مي گزينيم  . تمامي معنا سكني گزيدن ما بر روي زمين معنايي جز اشغال كردن فضا ندارد . اگر موقعيت هندسي و فواصل مكاني و زماني خود را با ديگر نقاط مورد ارتباط بشناسيم  كمان مي بريم براحتي سكونت خود  را معنا كرده ايم . ما هرگز سكونت نمي كنيم چرا كه ان را فراموش كرده ايم . مسئله آنجاست كه ما فضا را اشغال مي كنيم . فضايي  در اطراف ميليونها انسان ديگر .  كلان شهرها تنها فرضت اشغال كردن فضا را به ما مي دهند و وجود ما  و فرديت ما را از معنا انسان در جهان و نشسته بر زمين تهي مي كنند. انسان مدرن و شهرنشين ، تنها مي تواند فضاي صف ها ، داخل ماشين ها ، داخل بازارها ،‌فروشگاههاي بزرگ ، اپارتمانها و .. اشغال كند وي چيزي از «سكونت» نمي فهمد. درك انسان در جهان به دركي هندسي از موقعيت انسان  در جهان فروكاسته شده است . موقعيت هاي طبقاتي نظام هاي بوروكراتيك ، موقعيت هاي مختلف اجتماعي و... مداوما وجود ما را به عنوان بخشي از فضاي و رتبه اي از يك هيرارشي تعريف مي كنند.

 راه ها به سرعت پيموده مي شوند ،  براحتي راه با فواصل زماني تعيين مي شود و بر اساس آن برنامه ريزي مي شود. كسي در راه ها  سفر نمي كند بلكه ما فقط نقل مكان مي كنيم . ما چيزي از سفر نمي دانيم و امكانهايي كه در سفر بر ما مي گشايند ديگر فريبايي خود را براي شكل گرفتن معناي هستي ما از دست داده اند و آنچه قرار است ما در سفر ببنيم رسانه ها بارها نشان داده اند و كاتالوگ ها ،‌بار ها به تصوير كشيده اند و چيزي اسرار اميز ديگر در سفر به انتظار ما نمي نشيند . كسي ديگر سفر نمي كند بلكه تغيير موقعيت هندسي ميدهد . راه  توسط  چراغ هاي راهنمايي زمانمند شده است . با  ترافيك راه ، بي نهايت بودن و بي هدف بودن راه   مرده است ، تنها راه را اشغال مي كنيم .

ما سفر كردن و سكونت كردن را هر دو را با هم از دست داده ايم . كشف قاره  جديد جهان را بزرگ نكرد بلكه پيش از ان جهان ما بي نهايت بود . زمين بي نهايت را در اطراف خود داشت . بي نهايت در معناي انسان جهان مدرن يعني بي نهايت هندسي يا انچيزي كه تنها تلسكووپ هاي فضايي توانسته اند بيشتر از همه به ان نزديك شوند.با گرفته شدن معناي بي نهايت از زمين ، آسمان نيز بي نهايت بودن خود را از دست مي دهد و تنها يك بي نهايت هندسي بي معنا و دور از دسترس را به رخ مي كشد .

ديگر در بي نهايت زمين و آسمان به يكديگر نمي رسند چرا كه زمين بي نهايت خود را كاملا از دست داده است .

انسان نمي تواند سكني بگزيند چرا كه نمي تواند از زمين براي معنا گرفتن وجود هستي شناسانه خود كسب نيروي تاريكي كند . انسان ديگر نمي تواند سفر كند چرا كه راه عرصه اي از امكانهاي بي نهايت را نمي گشايد .  اعماق تاريك راه ، روش گشته اند و انسان ديگر نمي تواند با كسب نيرو از تاريكي اعماق راه  سير  دروني و هستي شناسانه خود را در  جهان بيروني تماشاگر باشد . سير در درون  و سير در بيرون ، ديگر در سفر كردن انسان هماني نمي يابند . سفر به مقصد نامعلوم ، سفر در بيرون و با توشه درون است  تا در بي نهايت راه و امكانهاي راه ، فرد را از امكانهاي بودن سرشار كند . انسان  هميشه در سفر ، انسان هميشه در انجاي نامعلوم   است . نامعلومي انچا ، تعريف  انسان را نيز نا معلومي مي كند چرا كه انسان در انجاي نامعلوم  نامعلوم است و مدام مي بايست خود را در انجايي تازه ،‌ تعريف نمايد .

سكونت براي انسان تبديل به موضع گيري در فضاي خصوصي شده است .  انچه بيروني خانه انسان را تشكيل مي دهد چيزي جز خانه ديگري و سكونت ديگري نيست . انسان گستره بي نهايت افق را روبروي خود ندارد تا با سكني گزيدن به بي نهايت افق بنگرد  . سكني گزيدن به تكيه بر بي نهايت و به بي نهايت نگريستن ميسر است . يعني تكيه بر ديوار بي نهايت ساختگي و تكيه بر زمين بي نهايت ، و نگاه به افق بي نهايت . اما انسان مدرن نگاهش از بي نهايت افق به درون خانه خود دوخته شده است . احمقانه است كه ما در خانه چيز مي پراكنيم و ساعتها به چيز در خانه سكني گزيده نگاه مي كنيم . ( مانند تلويزيون) در حالي كه سكني گزيدن در خانه تنها به سبب روبروي افق شدن و بي نهايت جهان بيروني را نگريستن است ونه زندگي درداخل . ما در چيزي كه سكني مي گزينيم زندگي مي كنيم و كار مي كنيم و اين متناقض نماست . چرا كه سكني گزيدن يعني بخشي از مكان زمين بي نهايت شدن  تا نيروي تاريكي زمين آن را در بر گيرد  ومعنا بخشد . انسان كهن در روز – بيرون كار = زندگي مي كند تا در درون= شب  به بيرون =كار = زندگي بنگرد . اما ما در بيرون كار مي كنيم تا در خانه زندگي كنيم . شب و روز نيز اهميت ندارند .

عرفان  : ديدن بدون بدن

عرفان در اين سلوك ديدن محض بدون بدن  است.ِ« ديدن » عارفانه  حتي از طبيعت نيز معنايي اخذ نمي كند . ديدني است كه خود را در مرحله ديدن عقيم مي گذارد  تا ديدن محض باقي بماند . ديدن زيبايي قادر زيبا ، ديدني است متناقض نما . پس ديدن بودن بدن تا مرحله « ديدن به ...» باقي مي ماند . لذت ديدن ، تنها در فراخيزي از ديدن معمولي است . « ديدن » بدون بدن – عرفان ، چرخيدن را آغاز مي كند . چرخيدن تنها معنايي است كه مي توان از طبيعت اخذ كرد ديدن بودن بدن در واقع « نديدن » است . چرخيدن و نديدن ،«  چرخيدن » ، تكرار و بي اهميتي ، ديدن را نديدن مي كند . در چرخش مي بينيم اما چيزي را نمي بينيم  . همه چيز بر تكرار محض و سياليت بي معنايي غوطه ور مي شود. كسي كه مي چرخد ، مي چرخد تا نبيند ... را . اين نديدن چيزي را ... . ديدن را ديدن بدون بدن – طبيعت – جهان اطراف مي كند . با حذف مفعول در گزاره هاي متعدي ديدن ، ديدن ، ديدن محض باقي مي ماند.

نديدن و چرخيدن ، ديدن آنچيزي است كه تكرار بي وفقه بر جاي مي گذارد . تكرار بي وقفه ، زيبايي خود را از دست مي دهد . تكرار كسالت به بار مي آورد . ماه و ستارگان چيزي جز چرخش نمي دانند. آنچه تكرار مي شود ديدن را فاسد مي كند . ديدن فاسد ، يعني ديدن و متوجه نشد ن . ما چيز هايي را كه به آنها عادت مي كنيم و همواره روبروي ما قرار دارند نمي بينيم . آنها را مي بينيم اما عارف خواهد گفت كه نمي بينيد چرا كه ديدن خود را فاسد كرده ايد و به تكرار عادت داده ايد. چرخيدن ، همه ديدن ها يي را كه از اين « چيز » به آن « چيز » هدايت مي شوند را به تعليق در مي آورد . « ديدن » بدون بدن مي شود . مفعول خود را از دست مي دهد اما قادر زيبا را نيز نمي يابد . عارف خود را در مرحله ديدن عقيم مي گذارد . يك سكوت در جريان است قادر زيبا را نمي توان ديد . « هيچ قادري زيبا نيست» . «قادر زيبا را مي بيند .» تنها جايگاه ديدن است . بيچاره ديدن بدون بدن .

مكانيك نيوتوني : « ديدن »  سرگردان

ماده – ان چيزي كه هست اما معنايي ندارد و انچنان بي معناست كه مي توان گفت نيست  اين متناقض نمايي ماده – زن – طبيعت – اخته گي  در مكانيك نيوتوني پذيرفته مي شود چرا كه مكانيك نيوتوني ، نيرو را مي يابد و با آن قوانين را زنده مي كند. « ديدن »  متافيزيك مردانه ديگر « ديدن » بدون بدن و بي توجه به جهان محسوسات نيست . « ديدن » تنها مي خواهد معنا ها و نشانه هايي از  آلت  وارگي در درون اخته گي  بيابد. ماده به شكل پرسش كنار گذاشته مي شود. ماده خود يك پرسش است يك ؟ كه هرگز به زير سلطه ديدن ، ديدن آخرين ذره بنيادي به كشيده نخواهد شد. اما متافيزيك مردانه  جهان متكثر   و سئوالات گوناگون را ؟ يعني  به ماده اي يكسان سوق مي دهد و تفاوتها و تكرار هايش را مي زدايد . ماده - ؟ ، به عنوان يك پرسش بنيادين كه خارج از قلمرو علم است پذيرفته مي شود تا مرد  بتواند جوابها و قوانين و معناها را بر ماده اعمال كند . قوانين جلوه هايي از معنايي ازلي وابدي اند كه بر ماده اي كه همچنان پرسش محض است اعمال مي شوند . نيرو و حركت در مكانيك نيوتوني ، نيروي مردانه اي است كه متافيزيك مردانه موفق به كشف در طبيعت  شده است .   اينجا نشاني از مردانه گي جسته شد . مي بايست در اتو مكانيزم محض فرو رفت . مردانه گي  است كه جهان ثابت ماده را به حركت در مي اورد . نيرو  و ماده بدون انكه به پرسش كشيده شوند مسكوت مي مانند تا در گفتارهاي قانوني شده نيوتون مشروعيتي حداقل براي معناي مردانه طبيعت ايجاد كنند. اما افسوس كه طبيعت زن بود و قانون ، جوابهايي ممكن .

اتفاق غريبي است كه ديدن مردانه به آزمايشگاهها نقل مكان مي كند.  ديدن مردانه  در تفحص و كنكاش علمي جواب يكتا، مرد را از پرسش هاي كودكانه و اخته گون مي رهاند. تكامل علمي ، جاي سير متافيزيكي ديدن هاي بودن بدن را مي گيرد . تمركز جاي چرخش را مي گيرد . شناخت تفاوت ها و پرسش از ديدگاهي درست ، و انتخاب يكسويه  حقيقي از سويه ديگر اشتباه  و تمركز و پيرامون شيء- بدن  گشتن ، پژوهشگر مدرن را به سوي  حقيقت مطلق يكتا هدايت مي كند. چرخيدن و ديدني كه بدن – شيء را نمي بيند يعني تفكر عرفاني در اين منظر جايي ندارند . شناخت اخته گي ، دانستن ندانستن جاي خود را به دانستن نشانه هاي حقيقت نهفته در زهدان طبيعت مي دهد . پژوهشگر مدرن ، چشمهايش را به روي جهان مي گشايد و با  خط كشها ، تلسكوپها ، قلم ها و هير چيز آلت گونه به جنگ طبيعت مي رود . به اندازه در اوردن ، يعني شناخت . دانشمند – مرد – ديدن كاوشگر ، به جاي عارف – ديدن بدون بدن ، جهان را چونان تكرار پيرامون خود به چرخش در نمي اورد. تكرار جهان ديگر  تكراري بي معنا و چرخشي ديوانه وار جلوه نمي كند ؛ بل تكرار از تكرار هدفي متعالي و يكتا مد نظر دارد كه در دل طبيعت – زن – بدن و بي معنايي ظاهر نشانه گذاري شده است . علم نسبت به عرفان از چيزي مهمل تر مايه مي گيرد . يعني ايماني به نشانه هايي از حقيقت در دل تكرار – چرخش اسمان و زمين .  تكرار انتخابي است طبيعتي ، آزمون و خظايي است براي يافتن اشكال بهتر طبيعت . براي عارف ، تكرار ، چرخش ديوانه وار و بي معناي اسمان و زمين است و اسمان گنبد – زهدان است  كه مرد خود را در آن باز مي يابد و قادر نيست مكان و زمان لاهوتي را در يابد . او در تكراري زنانه گرفتار آمده است و تنها راه چرخيدن است يعني ديدن تكرار به شديدترين نحو خود تا به طور كامل انچه ديده مي شود محو شود و تنها ديدن باقي بماند . مرد آلت كامل  را در زهدان ،   زيبايي مردانه واقعي را در زيبايي زنانه در مي يابد و در همين درك فرو مي رود . اما پژوهشگر مدرن ،«  ديدن » را درك مسير خطي – متكامل در تكرار ظاهري ظبيعت بر مي شمرد اما از نگاه هاي متافيزيك عارف نيز چندان بي نصيب نيست . زيبايي طبيعت همچنان سطحي است و  در درون ان زيبايي عميقتري نفهته است . جهان در ظاهر و بدنه خود بي معناست مگر آنكه خداوند خواسته باشد اين جهان را ماوايي   براي تعالي انسان قرار دهد . مگر آنكه مردانه گي در اين زنانه گي رشد يابد . تناقض ها در دل هم برويد . مگر انكه جهانِ هم خير و هم شر و نه خير و نه شر  ،‌يعني حهان تفاوت محض ، بخواهد به جهان بعد از مرگي منحر شود كه تفاوتها از هر لحاظ تفكيك يافته و خير و حق بر شر و باطل برتري يابد . علم و ديدن جهان مدرن هنوز آبشخور ، فرضيه هاي متافيزيكي مردانه است و از عميق ترين سرچشمه هاي ان نشات مي گيرد .

ننها نتيجه ديدن بدون بدن عارف ، نديدن است . نتيجه دانستن ندانستن ، ندانستن است . اما براي متفكر مدرن ، « ديدن »، به منزله جوابي است صرفا محتمل كه راه را براي حقيقت مطلق باز مي كند . « ديدن » به بعد از مرگ و جواب به جواب قطعي ختم نمي شود. جوابها ، عرصه احتمالاتي اند كه امكانهايي بسياري را بر مي گشايند . همه جوابها احتمالي را در خود نهفته دارند . هيچ دانايي مطلق و جوابي كه جوابهايي ديگر را ممكن بودن برهاند وجود ندارد . براي متفكر مدرن ، جوابها عرصه احتمالها هستند هرچند يكي از انها حقيقي است و هنوز جواب است كه هستي را در خود نهفته دارد . اما ديدن مردانه مستقيما به جواب يكتاي حقيقي دست نمي يازد و قبل از ان مي بايست احتمالهاي ديگر را رفع كند و با جوابهاي اشتباه بجنگد . شك دكارتي مي خواهد نقطه اتكايي براي اغازيدن فلسفه يعني جواب دادن بيابد . براي ان تمامي جوابها را غير قطعي و نادرست مي خواند تا از نقطه اتكاي خود بياغازد و به جواب قطعي برسد . اين بازگشت به نقطه (0و0) و نقطه مرجع همان شناختن اخته گي و دانستن ندانستن سقراط را در خود نهفته دارد . در اينجا نيز مرد براي آغاز دانستن مي بايست به نقطه مرجع خود كه من صفر و هستي نيستي نما و آلت اخته گون است باز گردد. اما اين نقطه اتكا در عين صفر بودن انديشيدن محض است و چيزي بودن را به ياد مي آورد. در برهان خداشناسي دكارت – آنسلم ،   انديشه چيزي بودن  و تناقض  دانست كمال در عين نداشتن رخ مي نمايد ،. برهان، بي كراني خداوند را در تصور دارد  اما اين دانستن را از ندانستن بيرون ، اين آلت گونگي را اخته گي بيرون ، اين كمال را از نقصان بيروني باز نيافته است . پس از كجا آمده است . دانستن ، دانستن ندانستن به هر حال دانستن است و در بيرون تنها بازيافتن ندانستن ، پس دانستن محض وجود دارد . متفكر مدرن ، براي جستجوي جواب ، خود رابه ديدن مجهز مي كند و جواب را در امكانهايي كه پرسش در تفاوتهاي محضش مطرح مي كند بررسي مي كند. پرسش تفاوتهاي محضي بيش نيست . آيا خدا وجود دارد يا ندارد ؟ تفاوت محض وجودبودن يا نبودن در بدنه پرسش ، هيچ ترجيحي در بدنه پرسش و انتخاب يكسوي از دو سوي وجود ندارد . بدنه پرسش تفاوت محض است . متافيزيك مردانه . اين تفاوت محض بودن و نبودن را نشانه بي معنايي پرسش قلمداد مي كند ،‌پرسش تنها لحظه اي است موقتي براي بازيافتن مرد در موقيعت دانستن دانستن و انگاه با مرگ است كه مرد ، به سوي بعد از مرگ جواب قطعي بر مي جهد و يكسوي تفاوت مطرح شده در پرسش را بر ديگري ترجيح مي دهد متفكر مدرن بر خلاف سقراط معتقد است جواب دادن  خود مردن نيست بلكه يكي از امكانهايي است كه تفاوت موجود در بدنه پرسش مطرح مي كند.

آيا متفكر مدرن نسبت به معرفت سقراطي چيزي عقب مانده رخ نمي نمايد ؟ آيا اين سقراط نبود كه به ماهيت هستي پرسش نزديك شده بود؟ جوابي وجود ندارد .

همچنان كه جوابي وجود ندارد كه يكسوي را بر سويه ديگري برتري ندهد پرسشي وجود ندارد كه تفاوتي را مطرح نكند . اما هرگز براي اين تفاوت موجود در بدنه پرسش ارزشي هستي شناسانه قائل نشده ايم . متافيزيك مردانه ، همواره پرسش را نمي دانم محض تلقي كرده تا از حالت متناقض نمايي آن برهد .

علم باوري نتيجه  آموزه هاي مختلف ديدن مردانه بود كه از جهان مدرن سر بيرون مي آورد . علم ،نشانه گذاري ديدن ، طبقه بندي نتايج تجربيات ،  و بررسي امكانهايي بود كه طبيعت موجب مي گرديد. علم لطف بزرگي به بشريت مي كند چرا كه ما را از تعليق و سر در گرمي در سئوالها بيرون مي اورد  و  ابژه ديدن و سوبژه ديدن را مشخص مي كرد . علم باوري « ديدن » را جهت مي دهد و ابژه ديدن و سوبژه ديدن را در متن مشخص مي كند. دكارت « من» ي را كه «مي بيند» را به اثبات مي رساند و بيكن ، تجربيات را تنها منبع ابژه هاي مطمئن براي«  ديدن » معرفي مي كند . نجوم و ستاره شناسي ، آموزه « ديدن »  دور دست ها ، شيمي و فيزيك علم « ديدن » ذرات ريز و قوانين ابدي حاكم بر آن ، روان شناسي  وپزشكي علم ديدن بدن  و روان ، سر بر كشيد . قدرت اين علوم در ان بود كه ديدن جايگاه مشخص و ممتازي داشت و تفاوت بين شناسنده  و امر مورد شناسايي را مشخص مي كرد. پرسش در اينجا ديگر چيزي كاملا شخص و متعلق به شناسنده بود . پرسش درسكوت پژوهشگر مدرن شكل مي گيرد و ثمره آن جوابي است رهايي بخش و ازادي بخش . پرسش كاملا متعلق به شناسنده قلمداد مي شود و ارزشي كاملا معرفت شناسانه دارد . حتي پرسش به نتيجه  بي معنايي اين جهان نيز نمي رسد . پرسش كاملا شخصي است و حتي پرسشها  مي بايست جايگاه و مكان مشخصي را در گفتارهاي نظام معرفتي بشر داشته باشند . هر پرسشي مشروع نيست . پرسش مشروع پرسشي است كه در نظام طبقه بندي علوم مشخص جايگاه خود را بشناسد . يعني تعيين كند كه از ابتدا خواستار چه جوابي است . متافيزيك مردانه چيزي غريب در پرسش را خواستار بود و اينكه « ديدگاه » مي بايست از ابتدا در پرسش مشخص شود. « ديدگاه » مي بايست در خود پرسش تعيين شود. متفكر مدرن براحتي در برابر سئوالاتي سقراط از شاگردان خود مي پرسيد ، جواب مي دهد : از چه لحاظ ؟ از چه ديدگاهي مي بايست به سئوال شما جواب داد . در بدنه پرسش يك پژوهشگر مداوما عبارات از « لحاظ ... شناسي » « از ديدگاه ... » « به نظر من.. »  به چشم مي خورد . پرسشگر ، پرسش خود را از ابتدا  مشروط به مكان قلمرويي علمي مي داند كه قرار است به پرسش جواب بدهد. پرسشگر ،‌از همان ابتدا پرسش را متعلق به خود مي داند چرا كه در نتيجه قرار گرفتن شخص وي از  نقطه نگاه خاص اين جهان شكل گرفته است . چه بسا كه اگر در ديدگاهي ديگر و موقعيت هندسي ديگري بوداين پرسش به ميان كشيده نمي شد . زايش « ديدگاه » و « شناسنده » در بدنه پرسش ، پرسش را كاملا معطوف به نظام جوابهاي متافيزيكي مردانه مي كند. پرسش ها ، تنها بدنه ابتدايي مجموعه متوني هستند كه بخشي از پيكره تنومند نظام فكري بشر را در بر مي گيرد . همه چيز ، در اين مجموعه گم مي شود. پرسش ها حتي مبتذل و كليشه اي مي گردند . پرسش ، با قرار دادن « ديدگاه » مردانه از ابتدا جواب يكتاي مردانه  را در پس خود  بديهي  و ممتاز مي كند.

جواب به مثابه مصرف :

ديدن سرگردان جهان مدرن ، ديدني كه در متن پرسش – اخته گي ،جواب يكتا-زيبايي مردانه را مي جويد ، «ديدني» است  كه تنها احتمالات و امكانها را مصرف مي كند. ديدني است كه از قبل خود را چونان «‌ديدگاه » يك نظام معرفتي خاص در متن پرسش جاي سازي كرده است و مداوما دور مي خورد و چيزي جز تكرار پرسش به نصيب نمي برد . «ديدني» است كه ،  تنها مجموعه اي از تفاوتهايي را كه پرسش مطرح مي كند بازتوليد كرده و بار ديگر انچه را كه از يك تفاوت برگزيده با پرسشي ديگر از دست مي دهد . جوابهاي پژوهشگر سرگردان جهان مدرن ، تنها به بدنه جهان معرفتي اضافه مي كند . تنها   جهان - 0   متني زايده و زاييده جهان – بيروني – طبيعت بي معنا ، مي زايد  و انچنان جهان متن را در تاويل هاي بي پايان تكثير مي كند كه بيشتر از معناهاي جهان بيروني اخته دور مي شود . آنچه اموزه « «ديدن »  سرگردان جهان مدرن حاصل كرد ، جهاني انتزاعي بود كه چيزي جز مجموعه جوابها ي محتمل و با پرسش هايي كه دور را دوباره از سر مي گيرند يعني  دور ابطال ها و نظريه ها و متن ها و نقد ها .

متافيزيك مردانه متافيزيك جوابهاي بي حاصل شد . معنا ، خود را در جريان تفاوتهايي كه پرسش مطرح مي كند دوباره چيرگي هاي يكسويه جوابهاي مردانه را از بين مي برد . اموزه « ديدن » جدل و بحث بي پاياني را سبب شد كه بر پس زمينه اي از بي معنايي مطلق به حيات خود ادامه مي داد. هياهوي معناهاي بي معنا انچنان بلند شد كه متافيزيك مردانه به ناچار آنرا را با فريادي دوباره از درد بي معنايي و اخته گي خفه كرد . آواي نيچه يكي از آنها بود.

آموزه ديدن مدرن و مجموعه جوابهايي بي پايانش چون كابوسي بر متافيزيك مردانه كه از ابتدا سوداي مردزيبا را در سر مي پروراند ، گذشت . اموزه ديدن جهان مدرن ، با اين حال بر پروژه مرد زيبا –خدا يكبار براي هميشه خط بطلان كشيد و شكست ان را اعلام نمود. ديدني كه در نتيجه نيافتن زيبايي خدا در بي معنايي طبيعت سرگردان شده بود و در كابوس هاي جوابهاي محتمل و شك هاي بيهوده به يقين رسيده، دست وپا مي زد ، اينك تنها مي بايست جوابها را مصرف كند . در بيهودگي و غم هميشگي و نوستالوژيك از دست دادن معنا ، انچه را كه خود  در پرسش پديد مي اورد در  جواب مصرف كند. «مصرف » ، آشكار كردن پرسش – زن –بي معنايي براي يافتنِ آزادانة معنا از ديدن هنرمند – مرد است  و مرد در جهان هرو چونان هنرمند مي بايست بار سنگين خلق معنا را براي هميشه بر دوش كشد . مي بايست زن را تنها مصرف كرد . از طبيعت – زن بودگي  تنها دركي سرمايه سالارانه نهادينه شد يعني مصرف بي پايان  .  جواب چيزي است كه « مصرف » مي شود چونان افيوني براي آلت و فراموشي وي در به سر بردن در حالت اخته گي . جواب ديگر به سوي حقيقت يا آزادي و زيبايي مردزيبا – خدا نيست . بي معنايي طبيعت بر معناهاي جواب مردانه غلبه كرده است . آلت اخته گون كاري جز مصرف با مهبل – طبيعت ندارد . تنها از ان مي توان معنا هاي ديگر يعني آلت هاي اخته گون ديگر را بيرون كشيد . با آن هر كاري مي توان كرد . اما زن –طبيعت همچنان در « آنجا » و بي معنا با نگاهي سرد و هوس انگيز باقي مي ماند. طبيعت حيوان وحشي مي خواهد ، زن ، تنها همبستر مي خواهد . مكالمه هاي سقراطي  در  متلاشي شدن اخرين انگيز ه هاي رابطه هموسكژواليسم اكنون ديگر سرابي بيش نيست . « زيبايي » مرد زيبا – خدا ، ديگر تجسمي و مسيحي ندارد ، « ديدن » شكسته شده در رابطه« قدرت  زيبايي را مي بيند » از رابطه هموسكژوآليسم ، بعد از هزاران سال سرگرداني ، مردزيبا را براي هميشه از دست داده است و نتوانسته است بر تناقض نمايي و تفاوت محض پرسش غلبه كند .

حقيقت چشم انداز نيست :

در چشم انداز هاي نگاه مردانه افق زمين و آسمان جاي گرفته است . افقي كه چيز بودگي و شدن را در انجا ميسر مي داند . افق عرص محض دوتايي هايي است كه زمين به آسمان مي پيوندد و عرصه ايده آل هايي كه در « راه »  و سفر مردانه چشم انداز و حقيقت سلوك مردانه است . راه  وسفر مردانه ، در نگاه . ديدن خود ، حقيقت را در افق – جواب – دوتايي يكسويه شده زمين / آسمان مي جويد . عرصه حقيقت عرصه افق و انتهاي راه است .راه ، مرد را مرد مي كند و  وي را از زمينگيري ، اخته گي ، گنبد – زهدان مي رهاند. زهدان تاريك ،‌ جايگاهي است كه براي آلت را متناقض نما كرده است . مهبل – مرگ راه برون شد از اين تناقض است . افق زمين / اسمان در راه ، آنسوي جهان ، در پس ؟ و يك جواب است . افق عرصه دوتايي و جواب است . جايي كه چيز ها از ان بيرون مي ايند و خود را مي نمايانند . چيزها ، خود را در زمين جاي مي دهند اما حقيقت خود را از آسمان  وسويه برتر افق مي گيرند. افق عرصه اي است بين زمين و آسمان ، نه در  آسمان و نه در زمين ، هم در آسمان و هم در زمين و يك تفاوت محض اما مي بايست از اين هستي مسئله برانگيز خود رهايي يابد . افق مي بايست چشم انداز حقيقت را بنماياند . حقيقت در همين عرصه بر ما ظاهر مي شود اما نه از زمين بلكه از اسمان . براي متفكر مدرن ، حقيقت چشم اندازي  است  كه در نهايت راه دانش ، و با يافتن نشانه هايي در زمين به اين چشم انداز نائل خواهيم گشت . اما متفكر جهان هرو ، حقيقت را  عرصه افق باز مي شناسد . جهان هرو ، به بي ارزشي و بي معنايي  افق پي مي برد . افق ديگر عرصه اي براي معراج به آسمان نيست . در افق آسمان  و  زمين به يكديگر نمي پيوندند . بي معنايي ، معنا را در افق - ؟ - مهبل –مرگ ،‌آشكار نمي كند . دو سوي افق وجود ندارد . همه چيز ، چيز است . چيز ها و نمودها بودن هيچ افقي ظاهر مي شوند اين ما هستيم كه چيز ها را در افق هاي ذهني خود در مي يابيم .  حقيقت چيز ها و نمود ها در شي در ذات  كانتي براي هميشه گم مي شوند و از دسترس « ديدن » مردانه خارج مي گردند .

 « ديدن »  ابتدا در رابطه  شكسته شده  « قدرت زيبايي را مي بيند » ، ديدن ٍ نديدن مي شود و سپس در پي يافتن معنا  و جوابهاي قطعي در سلسله بي پايان رده هاي به جاي مانده در بدنه يك پرسش ، سرگردان مي شود. « ديدن » پژوهشگر از ابتدا شكست خود را رقم مي زند چرا كه در پي يافتن تناقض و تفاوتي است كه خود در بدنه پرسش بر جاي گذارده است . معنا ها چيزي جز امكانهاو ساختارهاي بر امده از جريان تفاوت و تكرار بدنه پرسش نيست .  در پرسش جريان تفاوت و تكرار محض وجود دارد  كه نشانه هيچ معناي بيروني و استعلايي را در خود نهفته ندارد و از ايجابيت جواب مبري است  . پرسش همنهاد دوتايي را به ؟ پيوند مي زند . هستي پرسش خود را در ايجابيت و يكتايي بنا مي نهد . مجموعه جوابها و ساختار هاي متن نظام مردانه  ، ساختارهايي اند  كه ساختار بودن خود را در جهان هرو  آشكار مي كنند. ساختارها ، ديگر مشروعيت خود را از حقيقت محض بيروني و اگوي استعلايي نمي گيرند. ساختار ها ، دوتايي هاي خود را آشكار مي كنند. روايت – ساختار – بازي  - عرصه نابه هنگامي امكانها – راههاي جنگلي ، در بيرون از پيوست معنايي افق ، شكل مي گيرند . بازي در بي معنايي بيروني خود وظيفه ساخت معنا را بر عهده مي گيرد . بازي ، تنها كاري است كه كودك – آلت اخته گون مي تواند انجام دهد . كودك  تازه بر امده از مهبل ، معنا. نشانه اي از خود   را در مهبل – مرگ و بدن – سينه  نخواهد يافت . آرزوي ديرين كودك براي بر جاي پدر نشستن و پدرگونه  با مادر رفتار كردن ، نتيجه ديدگاهي است كه شكست پروژه مرد زيبا – خدا  از خود بر جاي گذارده است . بازي – خلق ساختارهايي كه اميدي به رهايي از حالت اخته گي نيست ، دانستن بي معنايي  است . در واقع باز هم همان پنداره اصلي پرسش به مثابه دانستن ندانستن حفظ مي شود و اخته گي طبيعت- زن  امري است طبيعي  . بي جواب ماند ن پرسش ، امري است رقت آور و  كار مرد در خلق معنا از بي معنا يي ، نشانه گذاري راههاي جنگلي در جنگلي بي راه  و هنر و آفرينش پوچ وار هنرمند است براي مرد جنگلي – هايدگر ، راهها معناي خود را از افق نمي گيرند . هيچ بعد از مرگي و تاريكيي در پيش پاي هنرمند  وجود ندارد . راههاي جنگلي به افق ختم نمي شود آنها را ذهن هنرمند خلق كرده است . اما اين راههاي تماما ممكن هستي را در پوشيدگي و راه را در ميان درختها ، آشكار مي كنندو جهان بي معناي كل و محض نيست .بلكه هنوز آلت ، متناقض نما و جهان نيازمند معنا   است . هنوز مرد – هنرمند ، رهرو  است  اما راه ، راهي است  جنگلي كه مرد مي بايست بدون افق ها و نيروهاي تاريكي آنسوي افق و بي اميد به دستيابي به حقيقت بعد از مرگ طي كند .درخت آنچنان كه آشكار مي كند ، راه را نيز نشان مي دهد و در عين پوشيدگي اش ، هستي را آشكار مي كند . آشكارگي هستي  در شدن  جهان سه بعدي بخشي از  افسانه «حقيقت به مثابه تحقق»است . درختها كنار مي روند و راهي كه جنگل اشاره مي كند در عين ذهني و تخيلي بودن واقعي مي نمايد . هنر مند از اين موضوع پرسشي نمي كند .او مجبور است كه برود . چرا كه جهان اخته  است و ماندن يعني در پرسش ماندن .

 آخرين كاري كه يك كودك براي رسيدن به بلوغ  مي تواند بكند بازي است . بازي خلق معنا در عين دانستن بي معنايي كل جريان بازي است . طرح ساختار در عين دانستن اينكه دوتايي  و مركز ساختار ، وجود ندارند . رفتن راهي جنگلي با دانستن انكه اين راه به افقي ختم مي شود كه وجود ندارد . افقي كه تنها زاييده ذهن رهرو است و معنايي حز باز رفتن ندارد . كودك مي تواند در بازي غرق شود اما بازي ، ساختاري است كه پس زمينه بي معناي خود را آشكار مي كند . بازي ، مي تواند معنا ها را توليد كند اما معناهايي كه تنها«  مصرف » مي شوند. زايش رمان ،  ورزش ، سينما ، نظريه هاي زبان شناسي ، ساختارگرايي  ، هنر پست مدرن و سرمايه داري متاخر و... بخشي از بازي هاي مرد كودك شده است . مردي كه اخته گي كودكانه معناهاي متافيزيكي خود را در يافته است .

« مصرف »  ، جلوه پوچ  استفاده از طبيعت ، زن و پرسش است . پرسش در بدنه هاي نظام گفتارهاي علمي و معارف روزمره و شبكه كتابخانه اي دانش و درياي اطلاعات و انفورماتيك غرق شده است . پرسش تنها شكلي آغازين  جواب است كه از پيش ديدگاه خود را در بدنه پرسش جاي داده است . مصرف ، معنا ها و نشانه ها را تكثير مي كند و از ريشه هاي واقعي خود جدا مي كند . دانش جواب گونه به شكل اطلاعات ، در قالب پرونده ها ي نظام بوروركرات ، فضاي سايبرنتيك ، علوم تخصصي شده و كتابخانه  ها و دايره المعارف ها ، خود را در بازي بي وقفه رد و بدل دانش ، تثبيت كرده است . « مصرف »بي معنايي  را آشكار مي كند اما در واقع آنرا با زبان روايت  و  يك بازي انجام مي دهد . قدرت بازي در ان است كه آنچه را كه همه مي دانند بي معناست معنا مي بخشد . بازي خود ، معنا انگاشتن يك بي معنايي را طبيعي جلوه مي دهد . بازي  بر پايه مصرف معناها و نشانه هاي تكثير شده ، خود را مشروع مي كند . نظام متافيزيك مردانه بازي را عرضه مي كند تا مرزهاي واقعي بودن و غير واقعي بودن را در ظول بازي در هم بريزد . بازيگر آشكارا مي داند  كه آنچه او ارائه مي دهد به مثابه غير واقعي – اخته گون – بي معنايي  و بيگانه از امر راستين و يگانه ، بر همه مسلم است . اما بازي خود را چون بازي جاي مي دهد چرا كه از ابتدا جهان بي معنايي را تجربه كرده و قادر نيست بدون بازي و خلق تكثير معنا هاي خود ساخته و متنافض نما به  مرجعي هستي شناسانه و نظام جواب ها را بر پا كند . بازي تنها در جهان هرو  يا قهرمان  است كه مشروعيت مي يابد . بازي تنها معناهايي پوچ ارائه مي كند كه تنها ارزش مصرف كردن دارد .  زن – طبيعت تنها آشكار و مصرف مي شوند بي انكه اميدي به پيدا كردن مردانه گي و معنا در ان وجود داشته باشد . هرو  در طول روايت خود را آشكارا  اگو و واقعي نشان مي دهد اما هرو بودن و  اگو ي دروغين بودن هرو در روايت از پيش معين است اما روايت اجرا مي شود چرا كه اين روايت است كه مي بايست آخرين تلاش مرد – هنرمند براي ساختن معنا  از پس زمينه  بي معنايي جدي و واقعي جهان خارج از بازي باشد .

در جهان هرو ،  جواب هايي كه تنها ارزش آفرينش معناهاي خود ساخته دارند  ، نظام  متافيزيك – جواب – ديدن مردانه را حفظ مي كنند . هرو – ابر مرد  ، آخرين شكل ديدن مردانه است . ديدني كه تكثر يافته و در هر نقطه اي  با شكلي خالص از حقيقت روبرو مي شود.  چندگانگي  و تكثرگرايي  نتيجه معناهايي هستند كه هيچ يك نمي توانند نقش ابرمتن – روايت بزرگ – اگو ي متعالي را ايفا كنند. اما هنوز « ديدن » و جواب تنها شكل هاي پذيرش هستي انسان هستند  چرا كه بازي مي بايست خود را در جوابهايي ممكن جاي بزند و به دروغي آشكارو  ورسوا شده ،   خود را با ارزش هاي   هستي شناسانه فريبا گردانند . اما فريبايي جهان از دست رفته است . آنچه فريبا است رسوايي بيش نيست . نظام مردانه از زن – طبيعت فريبايي و زيركي را آموخته است . مرد از زن –طبيعت اموخت كه بايد چيز ي فريبا بود اما در درون بي معنا ، پوچ و بي تفاوت باقي ماند . چونان ماده – زن – مهبل – تاريكي  - پرسش به مثابه نمي دانم . بنابراين مرد در درسي كه از زن – طبيعت گرفت بازي را در برابر فريبايي زن خلق نمود.  هنر ،‌آخرين تجلي « ديدن » مردانه است .

احتمال و تصادف ، جنون و بي خردي ، شوريدگي و سرمستي طبيعت ، براي اولين بار در نگاه مردانه سرشت طبيعت بي معنا  قلمداد گرديد . هيچ در هيچ بودن جهان ، بي تفاوتي  و تكرار بي وقفه ، جاي قوانين ازلي و ابدي نيوتوني را گرفت . اتو مكانيسم جهان ،  تبلور نيرويي كه ماده را به جنبش در مي اورد . مونادهايي كه هماهنگ سازي جوهره اي بي پايان  را در خود دارند همزيستي و موشكافي قانون و معناي مردانه در كنار ماده حنثي زنانه طبيعت  ، و نگاه سرگردان پژوهشگر مردانه مدرن جاي خود را به  هنرمندي داد كه بر مبناي ناخوداگاه و تصادف عمل مي كرد . هنرمند- مردي  كه  در  آلت وارگي مردانه  و خداي گونگي طبيعت ، جنون ، تصادف محض و پوچ وارگي بي پاياني را مي ديد . آفرينش ناخوداگاه و خلاقيت هنري به جاي عقلانيت فلسفي –علمي ،  واپس نگري متافيزيك مردانه و بازپس نشيني ان براي خلق مرد زيباي جديدي بود كه مي خواست بي معنايي طبيعت – زن را نشانه خلق ناخودآگاه آن نشان دهد.  مرد دانا و زيبا  ديگر مرده بود ، اينك ، جهان بي معنا ، به بي معنايي ناخودآگاه مردانه سپرده مي شود تا مرد هنرمند – ابر قهرمان روايت ها  زاييده شود. مرد ديگر نياز به احكام تجويزي  ندارد . ديگر صدور جوابهاي يكتا گونه مد نظر نيست بلكه در حهان اين هرو هاي مردانه ، روايت كردن ، بازي كردن ، مطرح است . ناخودآگاه مرد ، مرد زيباي ذهني شدة مرد گرفتار آمده در بي معنايي طبيعت است . ناخودآگاه ، آخرين تلاش هاي هنرمند – مرد براي بازپس گرفتن حتي خود بي معنايي از طبيعت است . هنرمند با  عيني كردن ناخودآگاه خود در اثر هنري ، احتمالات ، بي خردي  و بي معنايي طبيعت را مي خواهد از ان خود سازد و آنرا به ذهني مردانه حواله دهد . در پست نگاه مردانه ، ديگر ذهني جوياي وحدت آلت ساز در طبيعت كثير ، و جوابي قاطع در نمي دانم گرايي پرسش وجود ندارد بلكه  ذهن مردانه هنرمند شوريده اي نهفته است كه از  منبع لايزال ناخودآگاه تغذيه مي كند . منبعي  در ذهن مرد – هنرمند كه او را به ذات طبيعت نزديك مي كند . ميانبري براي هماني شكسته خورده مرد با طبيعت .

مرد  در « زاييدن »  از ناخوداگاه ، گره خوردگي زن در طبيعت را تقليد مي كند.  ماده اثر هنري در نگاه مردانه حتي رنگي از عقلانيت خشك و ابزاري به خود مي گيرد تا اين هنرمند باشد كه معنا و بي معنايي ، تصادف و ضرورت را همزمان در ان مي يابد. جهان مردانه هرو ، كاملا از دو منظر متفاوت اما وابسته به هم عمل مي كند . منظري كه « مصرف » ديوانه وار از طبيعت را تناه رفتار خردمندانه اي با آن مي يابد و به ماده به مثابه مجموعه امكانهاي استفاده ابزاري فرو مي نگرد . اما از سويي با  ابزاري كردن و تكنولوژيك كردن و اقتصادي كردن طبيعت و امكانات آن ، مي كوشد تا از ان فرا گذرد و اينك جهان ذهني هنرمندانه خود را بديل خرد ابزاري طبيعت معرفي مي كند. سرمايه داري مصرفي  به هنر و نقد ادبي پر و بال مي دهد تا با دادن ارزشهاي مصرفي به جهان مادي ، جهان هنري مردانه را تنها منبع ذوق و شوريدگي  و آفرينش معرفي نمايد . طبيعت – زن ، جز در نگاه هنرمند ، نمي تواند حياتي آفرينش بخش باشد تنها مي تواند مصرف شود و امكانات آنرا به پايان برد .« طبيعت در برابر هنر ابله است .» عقل بزرگ مردانه تفكر  وبي خردي ، هر دو را با هم  قورت مي دهد و مجموعه  عصبهايي كه به چشم هاي وي ختم مي شود تنها پنجره ايمن بشر براي مكالمه با طبيعت مي گردد.

 امر مسكوت مانده ، پرسشي كه تفاوت محض را ارائه مي دهد و به خود ارزش هستي شناسانه مي بخشد و از انسوي ؟ ، ؟ را مي كاود ، در نگاه مردانه  - آفرينشگر ، چيزي جز جهان فربه شده ناخوداگاه مردانه نيست و ارائه اثر هنري در جهاني مصرفي كه خود آن را ساخته است ، تنها زبان هستي شناسانه اي است كه ارزش كنكاش دارد . دوتايي هاي ساختارها ، بازي ها همواره براي بازيگر – هنرمند – رواي – مرد ، ثمره تخيل و آفرينش از تاريكي هاي ذهن خود او بوده است . انچه وي از نگاه اخذ مي كند تنها ماده هاي خلق اين جهان است .  هنرمند برخلاف پژوهشگر از ديدن براي يافتن و تمركز كردن استفاده نمي كند و بلكه ديدن ، ابزاري هنري  براي رفتاري خداي گونه است .  جهان ذهني هنرمند ، ماواي آفرينش پدرگونه او مي شود . او در ناخودآگاه با سرچشمه طبيعت يعني جنون ، شوريدگي و تصادف هم آغوش گشته است . پس طبيعت بيروني چونان دارنده و پوشاننده معنا حذف مي شود و مرد در درون خود با مادر- مرگ – ناخودآگاه ، پدرانه رفتار مي كند. البته هيچ نيازي نيست كه اين ذهنگرايي در عرصه علمي و فلسفي و سياسي نيز دنبال شود . برعكس ، نظام متافيزيكي مردانه با مصرفگرايي ، سطحي بودن ، تكثر گرايي و  كاركردگرا بودن خود ، نگاه  هاي جوياي معنا را از طبيعت مصرف شده ،  به سوي هنر آفرينشگر خود جلب مي كند  و به جهان ناخودآگاه خود منتقل مي كند . مصرفي گرايي ، تجربه گرايي ، اطلاعاتي كردن دانش و هنر آبستره ، ادبيات پست مدرنيسم و .. دو روي سكه نظام متافيزيك مردانه هستند . دو سويي كه از نيروهاي تاريكي يكديگر در جهت معنا گرفتن خود بهره مي برند. طبيعت توسط سرمايه داري مصرفي تنها ماده اي مي شود كه كارگر اجير شده و استثمار شده ، مي بايست با آن رابطه برقرار كند. سرمايه داري نظام معنايي خود را از طبيعت بر مي دارد و طبيعت فانتزيك خود را مي سازد . انواع و اقسام كالاهاي كاذب ،  جهان هاي فانتزيك ( مسابقات ورزشي ، المپيك ، سينماي تجاري، لوناپارك ها ، مراكز تفريحي و مناطق توريستي و ...)، سر بر مي اورند تا طبيعتي كه به كارگر جهان سومي سپرده شده براي هميشه به آنسوي بي معنا ها ختم شود . نگاه از طبيعت و پژوهشگري در ان رخت بر بسته است . اموزه نگاه سرگردان و حيران در معنا هاي يافته شده از قوانين ازلي طبيعت ، به نگاهي سرد اما پر فروغ از درون هنرمند مبدل شده است . كسي چيزي نمي بيند . كسي مرگ هزاران انسان ، گرسنگي و شوربختي ميلياردها انسان را نمي بيند . عميقا هيچ نگاهي وجود ندارد  از متافيزيك مردانه ،  مردي باقي مانده است  كه تنها مي نگرد اما هيچ نمي بيند . او نه تنها معنايي نمي يابد بلكه از بي معنايي و اخته گي بيروني نيز رنج نمي برد . او در خداي ديونوزوسي دروني خويش هماني يافته است . از او موجودي مهمل نما ، دلقي كه مقام خدايي يافته است ، باقي نمانده است .

جهان اين آلت متناقض نما به پايان رسيده است .

 

هنرمند مي بيند اما جز آنچه خود ساخته است در نمي يابد. او هر انچه را كه مي بيند در مي يابد كه خود ساخته است و هر انچه در مي يابد بازتابي بيروني جلوه مي كند. هنرمند در جهان معناي خودساخته خود گم مي شود و ديدنش كمرنگ مي شود به طوري كه در مصرفگرايي و پوچي جهان حاضر چيزي جز موجود اجير شده سازنده معنا جلوه نمي كند. او مي آ‏فريند ، نقد مي كند ، دشنام مي دهد اما تمام اينكار ها را در خدمت آنچيزي به انجام مي رساند كه از ان نفرت دارد . او  آنچنان جدي  بازي مي كند كه نمي توان در ان عرصه بازي با او هماورد شد . همه چيز در اين بازي به ظغيان كشيده مي شود و همه چيز از نگاه نقادانه او گذر مي كند اما او فقط بازي مي كند و با پذيرش بازي مي توان تمام آنچه را كه او انجام داده است به فراموشي سپرد . بازيگر مختار است كه هر ان طور كه خود ميخواهد  بازي كند و در قواعد خودساخته خود به سر ببرد به شرط انكه فقط بازي كند. بازي آزاد مي گذارد و در عين حال محدود مي كند . بازيگر ، فرياد مي زند اما در همان حال خفه مي شود. تاثير مي گذارد اما در همان حال سركوب مي گردد . جامعه مرد سالار با پذيرش نقدها در دستگاه نقادي خود (يك بازي قاعده مند بزرگ )و با پذيرش آن ها ، آن ها را سركوب مي كند . دستگاه نقادي اين سيستم ، با آزاد گذاردن قواعد نقد ، نقد را به شكل يك بازي در مي اورد . سكوت ديوار ، جلد  كتاب و نام پشت جلد كتاب، نام مولف متن ، مالك تفكر ، عنوان هاي مجله ، تبليغات ، آثار هنري و متون نقادانه را در كنار خود جاي مي دهد تا در كنار ان به بديهي و طبيعي شود . ديوار يك گالري با قرار دادن چهارچوب اثر هنري در كنار خود فضاي بورژوازي خود را طبيعي و بديهي مي كند و خويشتن را در سكوت مي گذارند . قواعد بازي يك گالري مشخص است . هنرمند مي بايسد اثر هنري خود را در گالري به نمايش گذارده شود بنابراين هر انچه هنرمند در اثر خود بگويد تنها  گفتار هنرمند در گالري است . قيمت بليط ورودي ، نحوه و وردي و خروج و فضاي گالري ، كاتالوگ ها ، مخاطبين  ، در همزيستي مسالمت اميز با اثر هنري به سر مي برند.همه چيز به لطف يك امر خداي گونه و آفرينشگر طبيعي و بديهي مي شوند . ان دو دو روي يك سكه اند . هر نقدي با پذيرش خود در قواعد يك بازي ، سركوب مي گردد.

آزادي بخشي اثر هنري هنرمند –مرد ،   چرند محض و ياوه گويي بي ثمر است .

مهبل -متناقض نما  و  هستي شناسي پرسش 

پرسش در عين خبر از تفاوتي محض ، خواست هماني را به ؟ حواله مي دهد . تفاوت با مسكوت گذاردن هماني خود در ؟ ، تفاوت باقي مي ماند و از حالت ايجابي يا سلبي جواب در مي گذرد . پرسش ، تفاوت محض را ارائه مي دهد اما حضوري كه تفاوت از آن منشا گيرد وجود ندارد . آنچه مي بايست هماني را مشخص كند به ؟ واگذارده مي گردد . ؟ پرسش را خاتمه مي دهد اما از انجا كه تفاوت ، محض باقي مي ماند  (؟ )  تفاوت را به سكوت وا نمي دارد بلكه مي تواند تفاوت را از نو در پرسشي ديگر بياغازد . ( ؟ ) تفاوت را آنگونه كه بايد مي آغازد . تفاوت چون يك «بايد»، يك «بايد اين يا ان» در بدنه پرسش ظاهر مي شود . تفاوت محض در پرسش آشكار مي شود و مي تواند با حواله «خواست هماني اش» به (؟) خود را به سان تفاوت محض باقي نگاه دارد . تفاوت به گونه اي هماني خود را از ؟ مي طلبد . اما هر پرسشي جوابي را مي خواهد ، پس جواب تكليف تفاوت را مشخص مي كند و از « اين » يا « آن » يكي را بر مي گزيند و ساختار منطقي جواب بر پايه برتري يكي  بر ديگري  استوار مي شود. ساختار جواب براي حفظ اعتبار خود مي بايست پرسش را چونان ماده اي كه از ان شكل گرفته نگاه دارد و در عين حال خود را نسبت به پرسش به هستي نزديك تر بيانگارد چرا كه تفاوت محض بدنه پرسش را به هماني رسانده است .جواب ، نقطه نهايي و حالت آرماني هر سئوالي پنداشته مي شود. پرسش تفاوت محض را مطرح مي كند و  ( ؟ ) آن را از جواب مي طلبد . (؟ ) مرحله مرگ بدنه پرسش و رسيدن به جوابي يكتا و يكسويه است  .

 پرسش ، نمي دانمي است كه به جواب بخشي از نظام دانايي مردانه ختم مي شود. پرسش ماده محض و متناقض نما و زن است . بدن زن - بدنه پرسش ، تفاوت محض ، بودن ، خواستن   است . آلت زن – مهبل – (؟) ، چيزي است كه مرد – جواب از ان بيرون مي آيد . بدن زن به مثابه مادر ـ آلت در درون خود  تفاوت محض خواست هماني را در خود مي پرورد و آن را از مهبل – (؟ ) بيرون مي اورد . جواب – مرد زاييده مي شود . اما جواب ، از نمي دانم – اخته محض بيرون مي آيد . پرسش به مثابه نمي دانم ، جواب مي دانم را مي زايد چرا كه بدن پرسش از آغاز تفاوت محضي را در خود جاي داده است كه جواب مي تواند با انتخاب يكسويه آن ، آن را تفاوت محض به در آورد و به يكتايي و دانايي برسد . دانايي در انتخاب يكي از دو تا  است . هماني يك دو تايي است . پرسش تنها ارزش ان را دارد كه مقدم بر پرسش و ماده  جواب ، و بستر ان باشد . چيزي باشد كه صرفا براي بيرون آوردن جواب ضروري است . جواب از پيش انرا براي رسيدن به جواب طرح كرده بود . اما جواب مردانه جون دليلي بر انتخاب يكسوي از دوسوي تفاوت محض پرسش ندارد تنها مي تواند  دانستن ندانستن باشد . متناقض نمايي اين آلت كودك – دانستن ندانستن – حالت خام  و نرسيده مردانه – جواب كامل – دانايي مطلق ، سبب مي شود كه جواب نتواند از پرسش دوبار ه و بازتوليد از ان در گذرد . جواب دوباره به پرسش در مي گذرد . جواب در نقطه (. ) مي ميرد در سكوتي محض .

براي هستي شناسي  پرسش ، مي بايست به خود پرسش بازگرديم و آنرا  تنها در وجه يك «نمي دانم» صرف بررسي نكنيم . (؟ ) –مهبل ، و متناقض نما است چرا كه در عين نبودن و ندانستن خواست دانستن است . مهبل مي خواهد آلت بودگي را و در عين تنها مي تواند هماني – آلت وارگي را بيرون از خود در جواب بيابد . مهبل نمي تواند آلت خلق كند . گويي براي خلق الت زاده شده است . پرسش تنها مي تواند در جواب به يكتايي برسد . گويي پرسش تنها براي رسيدن به جواب طرح شده است . اما در عين حال آخته گي محض نيست چرا كه خواست آلت بودن است . خواست رسيدن به آلت ، (؟) نمي دانم محض نيست بلكه خواست دانستن است . پرسش به مثابه خواست دانستن ، مانند جواب به سكوت محض و مرگ نقطه (.  )  ختم نمي شود  به چيزي ختم مي شود كه هيچ چيز نيست اما در عين چيزي نبودن ، خواست بودن را در خود دارد . اما پرسش به مثابه خواست دانستن در خود كامل است چرا كه دانستن تنها خواست دانستن است . و خواستن خواستن دانستن ، پرسش طرح يك ناهماني و خواست هماني است. پرسش هماني را به صورت يك خواست  در خود مي پرورد . پرسش مي خواهد كه به جواب برسد . اما اين تنها بخشي از زيركي و فريبايي زن – طبيعت – پرسش است . زيركي در پوچ بودن و چيزي نمودن زن – طبيعت نيست . فريبايي  طبيعت در هستي اش به صورت پرسش است. هستي كه خود را به صورت پرسش بر ما آشكار مي كند يعني انچه را كه خود در تفاوت محض از هيچ مي افريند در خواست هماني  و باز هم يك هيچ ديگر از ما مي طلبد . در واقع مي بايست هوشيار بود كه تفاوت خبر از حضوري و حقيقتي در يكسوي خود نمي دهد اين زيركي پرسش –زن – طبيعت است كه با  خواست هماني خود را تا حدي واقعي و از پيش انگاشته فرض مي كند . پرسش در هياهو و زندگي و مرگ جوابها مي زيد و استوار همچنان بر جا مي ماند چرا  كه (؟ ) تفاوتي را كه اصلا وجود ندارد و هيچ بهره اي از حضور استعلايي ندارد با خواست هماني در پيكره ( ؟ ) ، حقيقي جلوه مي كند. پرسش ، تفاوت را مي سازد . جواب به سوداي رسيدن به دانايي مطلق در يكسويه اي از اين تفاوت ، تفاوت را باور مي كند و بار سنگين دوتايي هاي طرح شده بوسيله آن را تا ابد بر دوش مي كشد .

پرسش ، امري است مسكوت مانده كه هستي تفاوت خود را در  جواب مسكوت مي گذارد . مهبل ، را نمي دانم و اختة صرف بررسي كردن، شكست نظام مردسالارانه است . جواب در تفاوتهاي پرسش جوياي حضوري استعلايي است كه آلت يكتا را در بر داشته باشد . حقيقت براي جواب – آلت چيزي جز ، يكتا بودن آن نيست چرا كه جواب يكي از دو شق را بر مي گزيند . هستي جواب قادر نيست از پرسش هستي يكتا بيرون بكشد . آلت متناقض نماي دانستن ندانستن ، ثمره نظام متافيزيك مردانه است .

پرسش  بر خلاف جواب به (.) ختم نمي شود. جواب براي رسيدن به يكتايي است اما در نقطه متناقض نما كه هم هست و هم نيست  در اخرين ضربه قلم كه نشانه آخرين اثر اوست بر جا مي خشكد . جواب براي پايان خود هيچ معنايي جز هيچ بودن ندارد . مرد ، نيازمند است كه به نوعي مرگ را تا جهان  بعد از مرگ  از خود درو كند. مرگ نمي تواند و نبايد جواب انتهايي  تفكر مردانه باشد . مردن مي بايست به شكل مرحله اي گذرا از خواستن دانستن پرسش به دانستن محض ، نمايان شود. بنابراين سقراط در واپسين لحظات عمر خود از نمي دانم انگاشتن پرسش خودداري مي كند و پرسش را به مثابه خواست دانستن مطرح مي كند تا بتواند جواب را به بعد از مرگ حواله دهد  . وي (؟ ) را چون مرگ  طرح نموده و جواب را در دانايي محض بعد از مرگ به تصوير مي كشد . او از ديدن شاگردان خود دست مي كشد تا به ديدن مردزيبا – خدا برود . سقراط روايت هموسكژواليسم مبتني بر « قدرت  زيبايي را مي بيند » را مي شكند تا ديدن فيلسوف مردن وي و جواب وي ديدن مرد زيبا – خدا باشد . اما در اين آخرين مكالمه سقراط ؟ پرسش را به مثابه خواست دانستن و (؟) را به مانند مرگ براي نخستين بار مطرح مي كند چيزي كه هرگز توسط نظام متافيزيك مردانه تكرار نشد.

(؟) به مثابه مرگ و بدنه پرسش به مثابه زندگي ، جواب را بعد از مرگ مي سازد . در انتهاي متافيزيك مردانه و سلوك وي  بعد از مرگ مي مير د . پروژه هاي اين سيستم شكست مي خورد و جواب – هيچ چيز و نيستي محض مي شود. جواب به خود مرگ مي چسبد و بخشي از هستي مرگ مي شود. بخشي از (؟) . دانستن مشخصي وجود ندارد بلكه خواست دانستن و پرسش است كه مي تواند هستي خود را آشكار كند. هستي پرسش – زن همواره حضور داشته اما مسكوت گذاشته شده و باز در برابر مرگ بدان رجعت شده است .  هستي پرسش ، يكي نيست بلكه دوتاي خواست يكي شدن است . هيچ نتيجه اي در آن وجود ندارد . هيچ بودن از پيش وجود ندارد . آنچه مطرح مي شود آنچيزي نيست كه هستي اش ابراز مي شود . پرسش هستي چيزي را تاييد نمي كند اما مطرح مي كند و با مطرح كردن آن ، هستي خود را آشكار مي كند. فريبايي آن در «نمود »بدون «بود » نيست در نمودن با خواست بودن است .

زن اخته محض نيست. زن پرسش است . زن خواستار قدرت مرد مي شود اما آنچه از او مي خواهد چيزي جز زوال مرد نيست . پرسش نمي دانم نيست . پرسش خواستار دانستن است از جواب است . اما آنچه از جواب مي خواهد شكست و مرگ جواب است .« هر جوابي پرسش را تباه نمي سازد » ، هر پرسشي جواب را تباه مي سازد . پرسش زيرك و فريبا است . اما آنچه پنهان مي دارد معنا نيست . اخته گي  محض هم نيست ،  هستي خويش است كه در سكوت مي گذرد .  

 

 

 

استفراغ

مرد تفاوت را براي شكل گيري حقيقت گم كرده است پس اكنون مي بايست در بيابان ناخوداگاه هنرمندانه خود استفراغ كند.  نه تاريح و نه اسطوره ، تنها چرخه اي  است بي پايان از آشكار كردن انچه زماني پيش از دست رفته است .مرد مجبور است انچه را كه زماني پيش بلعيده است بالا آورد . تمامي اشكال زيبايي ، در شكل استفراغ شده ، بي  هيچ ساختاري دوباره بيرون آورده مي شود. آنچه مرد از طبيعت – زن مي آموزد ، تنها نمودي بدون بودن - « ندانستن از كجا »  است كه  ناخودآگاه را خلق مي كند. آموزه ديدن  ، نگاه به سوي ... نخواهد بود . ديدن تنها منفذي است از ضمير مردانه كه به جهان بي معنا مي تواند معنا ببخشد . معنايي كه در لحظه آفرينش مي ميرد . ديدن مردانه ديگر سرگردان نيست ، ديدن آوردگاه معنا است ، معنا تنها براي حيات نظام مردانه است . معنا ، جز  بازي آشكار نيست  كه  به طور جدي بازي مي شود . صحنه بازي، ديدن مردانه است كه مرد مي اموزد آنچه را كه مي بيند تنها مي تواند در بازي معناها به كار گيرد و به روي صحنه آورد . بازي يعني روي صحنه بودن  و بودن يعني بازي كردن . مرد – هنرمند ، طبيعت و امكانها را به صورت « ناخودآگاه» مي بلعد و به چيزي متناقض نما بدل مي شود. ديدن هنرمند يعني ساختن معنا. اما در هر حال مرد ، مي بايست و تنها مي تواند منتظر هستي بماند . منتظر هستي ماندن - شنيدن هايدگر – بازگذاردن متن براي تاويل  - منتظر آنچه از ناخودآگاه مي آيد ماندن ، بي مرجعي مرد و فقدان  تفاوت هايي است تا بتواند از ان نظام جوابها را بسازد  . شنيدن ، تنها منتظر ماندن آنچيزي است كه مي دانيم بهره اي از هستي دارد . شنيدن بر خلاف ديدن آنچه را كه گرد مي آورد حضور مستقيم هستي را نشان نمي دهد بلكه چيزي است در عين واقعي بودن ، نشانه هاي منبع خود را از دست مي دهد . آنچه مي شنويم بر خلاف انچه مي بينيم خود مرجع پديداراورنده نيست. تاويل گر – بازيگر – مرد هنرمند، تنها مي بايست مترصد تفاوتي بماند كه از ناخودآگاه – طبيعت بي معنا بيرون مي آيد . طبيعت  براي مرد چونان ناخوداگاه  عمل مي كند چرا كه پديدارهايش هيچ نشاني از منبع ندارند . تنها مي توان انها را شنيد . ديدن انها غير ممكن است ديگر به سادگي نمي توان آنچه را كه در نگاه سرگردان خود مي بينيم ، نشانه اي از معنا و مرجع اصلي بدانيم . ديدن تنها  يعني ساختن و آفريدن .ساختن، همزمان از دست دادن است . مصرف كردن انچه كه حتي ذره اي از ان معنا نيز نمي توان بيرون كشيد .  اين  ديدن بدون مرجع - جواب بدون نفاوت ، آلت گونگي بدون آلت است . ناخوداگاه اخرين حربه مردانه براي تسخير فريبايي طبيعت بود اما مرد در خود متناقض نمايي شد كه تنها مي تواند در تناقض دروني خود بچرخد . آنچه از ناخوداگاه مي ايد « ندانستن از كجا » و بي مرجع است . انچه مي آيد جز شكستن ساختارهايي كه خود بدان بخشيده است كاري نمي كند . «ندانستن از كجا » در عرصه اگاهي تنها خود اگاهي را به خود باز مي گرداند . ديدن تنها تخيل كردن مي شودو به دست اوردن يعني  به دست آوردن « ندانستن از كجا » . مرد تنها ساختارهايي كه خود به انچه خورده است بخشيده، از دست مي دهد و ان را بدون ساختار بالا مي آورد . نااگاهي / اگاهي ، در درون مرد ، چرخش بي پايان شنيدن (به دست اوردن « ندانستن از كجا» )  و ديدن « تخيل منبع و ساخت مرجع » ، است . انچه مي شنويم ، بي مرجع است ، پس ديدنِ آنچه مي شنويم يعني تخيل كردن  انچه كه خود ساخته ايم . ديدن آنچه شنيده ايم غير ممكن است . تنها تخيل منبع انچه كه نمي دانيم از كجاست صورت مي گيرد. بلعيدن انچه استفراغ كرده  ايم نفرت انگيز است . آنچه ساخته مي شود ديگر چيزي نيست كه بتوانيم به خورد ديگري دهيم . اكنون آنچه كه حذف شده و كنار رفته و بلعيده شده است دوباره به بالا آورده مي شود. نظام مردانه در پس اين شكست انچه را كه غارت كرده است پس مي اورد اما نه به شكل پيشين .  شكلي كه بي معنا ، فقير و دلهره انگيز باقي مانده است .

بيابان ، غريب تر از ناخوداگاه است . هر انچه كه در بيابان پيدا كنيد ، حضوري عجيب دارد . حضوري كه مي بايست براي حضور خود دليلي موجه داشته باشد . اگر نيابيد ، مرگ و بي معنايي است . تنها افق هايي باقي مي مانند  كه چيزي براي چيز بوده كردن ندارند . در افق است كه چيز ها ، چون چيز خود را مي نمايانند . كسي انتظار ندارد كه  گياهي در بيابان قادر به رشد باشد اما اگر گياهي را در بيابان پيدا كند يافتن ان هم غريب و نابه هنگام است  و هم ضروري و تحسين برانگيز جلوه مي كند.

پرتاب شدن مرد از تاريخ :

«ما در جايي از تاريخ به بيرون پرتاب شده ايم  .» آنچه نهايي و ايده آل به نظر مي آمد اينك واقعه اي است كه  از پيش رخ داده است و تنها خاطره اي از مرگ ان به جاي مانده است . اگر ايده آل ها  در گذشته و در خط سير تاريخ مرده اند ، پس  چگونه هيچ خاطره اي از ان حادثه بزرگ در دست نيست ؟ مرد-جواب راستاي خطي تاريخ را براي سير به سوي غايات از دست داده است اما هرگز متوجه مرگ انها نشده است بلكه گويي زماني پيش از دست رفته است . راستاي خطي جواب ، سالها پيش در نقطه هاي بي پايان سكوت فرو رفته است . مرد اينك به استفراغ ايده آلها ي مي پردازد  كه هرگز انها را نبلعيد. تايخ متكامل شونده تبديل به تاريخ ياد واره شده است  .

 

             ايده ال ها                 خط سير پست مدرن               

 

 

 

 


 

                       تاريخ – خطي  خط سير جهان مدرن

 

 

 

تمامي معناهاي غايت نگرانه از  مفاهيم تاريخ ، جنسيت ، آزادي ، رهايي و...  زدوده شده است  اما خط سير پست مدرن با نگاهي نوستالوژيك به گذشته و مرگي  ايده آلي كه هرگز به وقوع نپيوسته خط سير مردانه خود را حفظ نموده است . اما تاريخ ، نمرده است بلكه به تاريخ نابه هنگام ، تاريخي بدون غايت نگري مردانه بدل شده است . تاريخي كه متعلق به مرد- جواب نيست چرا كه متافيزيك مردانه حول نقطه ايده آلهاي خود چرخيده است و اكنون نيز قادر نيست جز  به خاطره كردن انچه سپري نكرده بپردازد . بازي با سپري نمودن ايده آل ها و آن را چيزي در گذشته خواندن ميسر مي شود چرا كه بازيگر را قادر مي سازد با پشت سر نهادن قواعدي كه ايده آل ها انها را تحت سلطه خود دارند قواعد جديدي خلق نمايد . گذشته خواندن ايده آلها تدبيري است براي متافيزيك مردانه تا سير خطي خود را در محور افقي انديشه  و نظام جوابهاي خود را به تقليد از طبيعت در نوشتار – ناخوداگاه – زبان ، نمايان سازد .

مرگ ايده آلها در گذشته اي كه هرگز به وقوع نپيوسته است ، شكست نهايي پروژه مرد زيبا – خدا و سلوك از ناسوت به لاهوت مرد  را رقم زده است . اما مرد كودك شده – آلت متناقض نما در رويارويي با جهان متكثر بي تفاوت  خود را تنها نقطه آلت وار = معناساز در طبيعت بر مي شمارد و زبان-بازي- عرصه امكانها را در خود خلق مي كند تا كودك – بازيگر – آلت متناقض نما ، در تناقض ها – تفاوتهاي نوشتاري (كه هرگز يك تفاوت محض نيست ) – گشودگي امكانها- ناخوداگاه دروني ، آلت وارگي معنا را حفظ نمايد . بازي كودك در عين اگاهي وي از بازي بودن، تنها نقطه اتكاي وي براي خلق معناهاي خود ساخته است . مرد در سلوك  خود به سوي مردزيبا – خدا اينك نه تنها نتوانسته است زيبايي – قدرت – معناي مردانه  را از طبيعت بيرون بكشد بلكه با تقليد از طبيعت به خلق جهان امكانها  - نوشتار مي پردازد تا مسير جوابها حداقل در منگي كودكانه و بازيگوشانه اي تداوم يابد .

 

مرجع هستي شناسي – معبر هستي شناسي :

پرسش با خواست هماني و طلب انچه كه خود ساخته است  هماني را مسكوت مي گذارد و تفاوت را تفاوت محض باقي نگاه مي دارد . پرسش پس از سكوت خود ، هنوز محتوايش را از دست نداده ، پرسش با طلب هماني تفاوتي كه خود طرح كرده است ،  مرگ خود را به تعويق مي اندازد. پرسش با به مسكوت گذاردن يك هست ايجابي در ابراز پرسش ،  و يكي نيانگاشتن انها ، از مساوي شدن سكوت خود با نيستي خود اجتناب مي كند. جواب ،  در ابراز وجود خود خبر از حضور هستي نيز ميد هد . جواب هستي خود را كمرنگ مي كند و وجودش را به هستي جواب متكي مي سازد . درستي و نادرستي خود را در هستي و نيستي آنچه مطرح كرده است مي بيند . جواب براي درست بودن خود  ، به مرجعي سواي خود نياز مند  است . مرجعي كه حضوري مساوي و تخطي ناپذير با درستي يا نادرستي جواب دارد . هستي جواب كمرنگ و شفاف مي شود. جواب ، نقض خود را به نيستي حواله مي دهد بنابراين نيستي مي بايست همواره نقض شود. نقض كردن ، حربه اي است كه هگل براي حضور مداوم ايجابيت جواب مي جويد . اما جواب درست در محله ايجابيت ، تمامي قدرت خود را براي سلب از دست داده است . سلب ديگر براي فرآيند بيگانه زدايي ، تفاوت هاي چنداني را نمي بيند . چرخه مد اوم سلب و رد از تاريخ نيز فراتر مي رود.

پرسش ، غياب و حضور را در بدنه خود چونان فرآيند گرد مي اورد . پرسش به مثابه خواستن دانستن ، تفاوتي را كه خود آفريده ، مي طلبد . پرسش بدون هماني و بدون جواب ناقص و نمي دانم نيست . اين خواست دانستن مرحله آغازين راستاهاي خطي جواب نيست . سلوك مردانه با اين بستر پرسش – زن ، آغاز نمي شود. تاريكي مهبل ، حقيقي از حضور آلتي كامل را ندارد . خواست هماني ، حربه اي است براي تكميل چرخه ي كه در بدنه پرسش آغاز شده است . پرسش با به مسكوت گذاردن هماني و انتخاب يكسويه و در عين حال طلب ان ، هم تفاوت را حقيقي مي كند و هم از  مرگ ان جلوگيري مي نمايد .

طبيعت ، با طلب معنا ، آنچه را كه خود طرح مي كند، در جريان تفاوت و تكرار خود ، جريان خود را همواره باقي نگاه مي دارد و از مرگ خود در يكتايي معنا ممانعت مي كند. تنها امور در سكوت مي توانند بگذرند . در سكوتي و تاريك نگاه داشتن هستي خود . طبيعت داراي مرجعي نيست آنچه ظرح مي شود ، معبري از هستي است تا با بازگشت به تفاوتي كه طرح شده تفاوت را دوباره از سر گيرد و معبري براي هستي باشد. پرسش هستي را با خواست يكي كردن دوتايي كه هيچ چيز نيست . از يك « به هيچ» جلو گيري مي كند . از مطلق شدن و متعاقب ان هيچ شدن . اكنون پرسش مي تواند ، در جوابهايي كه قادر نيستند بيش از اين تكرار شود ، خود را بر حضور استعلايي جوابها تحميل نمايد .

مرگ - ؟ و كاوشگر لسبينيسم

با مرگ يكي شدن امر سياسي- جواب – حضور و تحقق معنا - مرد  نشانگر اولين عرصه آشكار سازي هستي شناسانه ، كار انسان  – پرسش – غياب و بي تفاوتي طبيعت – زن  خواهد گشت . جواب با اعلام مرگ خويش به ؟ پرسش خواهد پيوست و هستي را در بدنه سئوال آشكار مي سازد . جواب همواره از حضور پيشاپيشي پرسش فرار نموده و با « نمي دانم » نمودن ان ، خود را در راستايي خطي ، با معنا ، نشانه حقيقت و مرحله نهايي دانش برشمرده است . امر سياسي با وانهادن كار مادي به  حيوان زحمتكش – برده –زن ،  خود را يگانه جواب در برابر مرگ و مرگ سقراطي  نموده است . افلاطون رسالت مردانه  مرگ سقراط را به امرسياسي  واگذار مي كند و تلاش مي كند تا كار مادي را به بردگان و زنان بسپارد ، كاري كه تنها زمينه وبستر را براي شركت مرد- شهروند  در امر سياسي مهيا مي كند. اما با مرگ امر سياسي – جواب در بازي ها ي بازيگر- كودك ، روايتها ي روايتگر و معناهاي خودساخته ساختارها ، امر سياسي با مرگ  هماني خواهد شد . هماني امر سياسي در مرگ ، مرگ امر سياسي نيست بلكه حضور هستي شناسانه امر سياسي در امر اجتماعي وسيعتري است . ماركسيسم ، با گسترش امر سياسي در امر اجتماعي ، تلاشي در جهت حضور هستي شناسانه امر سياسي در توليد مادي را آغاز مي كند تلاشي كه به موازات آن فمينيسم ، وظيفه رهايي زن از نگرش و ساختارهاي مردسالارانه را برعهده مي گيرد. 0ماركسيسم – فمينيسم قادر خواهند شد تا با رهاندن خود از آخرين راستاهاي خطي مردانه  و معاني غايت نگرانه ، كاوشگران هستي شناسي در پرسش – طبيعت  گردند . كاوشگراني كه طبيعت را از آخرين سيطره هاي ناخودآگاه و زبان مردانه مي رهانند و  با قرار دادن مرگ - ؟ در مركز جريان تفاوت و تكرار بدن زنانه – پرسش ، شرايط حضور هستي پرسش و لسبينيسم را فراهم خواهند اورد . لسبينيسم ديگر زن نيست چرا كه  دوتايي هاي  مبتني بر دوتايي زن – مرد را در تفاوتي محض از جنسيت ماترياليستي جاي خواهند داد . مهبل به مثابه آلتي كه يك الت نيست ، خواست آلت بودن ، عقده اخته گي را از نظريه مردسالارانه اخذ مي كند و با اين كار از نيازبه يك آلت يكتا مي رهد . پرسش با اشاره به خواست هماني در ؟ خود را از نياز به يك هماني يكسويه مي رهاند . جنسيت لسبينيسم با پرسش وار كردن  مهبل خود را از نياز با يك آلت براي جنسيت مي رهاند .

پرسش همواره در سكوت گذشته است .   جواب در مرگ خود بار ديگر روياروي پرسشي چالش برانگيز مي شود. پرسش با به  چالش كشاندن جواب ،  مرگ جواب را از اعلام مي دارد  .پرسش با مطرح نمودن تفاوت سروش گويِ قهرمان – مرد  در روايتها يي است كه نظام متافيزيك مردانه = جواب  خلق مي نمايد . مرد دريافته است كه راستاي جوابها تنها روايتي است كه وي مي تواند در ان بازي كند  . بازي تنها راهكار خلق معنا – آلت است . مرد كودك شده تا وقتي بازي مي كند وجود دارد . آلت كامل ، تنها مي تواند در اجراي يك بازي نمايان شود . جوابها بلافاصله با پرسش روبرو مي شوند و ديگر قادر نيستند از پرسش بگريزند. جوابها ديگر به پرسش نمي رسند بلكه تنها حاملان تفاوتهاي پرسش در نوشتار خود خواهند بود. پرسش با خلق يك تفاوت و مطرح كردن يك بايد در ؟  هستي خود را اجرا مي كند اما جواب با انتخاب يكسوي تفاوت به مثابه يك « هست » ، مرگ خود را  در (.) رقم مي زند . جوابها نوشتار خود را يعني تفاوتهاي خود را آشكار نموده اند . اما همزمان در بي معنايي و مرگ خود فرو رفته اند . پرسش با طرح يك تفاوت و طرح آن همزمان به صورت يك بايد  و خواست معنا ، هستي خود را آشكار مي كند. هستي پرسش در تثبيت آن نيست بلكه در اجراي هستي در سكوت است . هستي پرسش در سكوت اجرا مي شود و نه در بيان و تثبيت آنچه كه مي گويد. پرسش  تفاوتي را كه مطرح مي كند با خواست هماني اش از تثبيت آن سر باز مي زند . هستي پرسش در تثبيت آنچه كه مطرح مي كند نهفته نيست بلكه هستي پرسش تنها در سكوت اجرا مي شود .