شعر طاهر رهبری
پارازيت
من يك پارازيت هستم
اختلالي در بشريت
خدا فتباركش را پس
گرفت
و قدسيان را همه لعنت
كرد
دست از سر من بردار
استاد
خود را از خود كه كم
كردم
چيزهايي باقي ماند
كه با تفريق شما نميسازد
من يك لخته هستم
قطرهي قيري در رگ
خود را كه شمردم صفر
شد
حسابداران همه
استعفا كردند
من يك سوراخام
و از خويش بيرون
نميشوم
من در پيالهها
استفراغ كردم
و با سجادهها دماغم
را گرفتم
دست از سر من بردار
استاد
فكر كن هرگز وجود
نداشتهام
بچههاي كوچهپشتي
اين است آن حيواني كه
نميبيند مينالد
و به زودي
ميميرد
گربه!
بچههاي كوچهي پشتي
چشمت را در ميآورند
زني در تاريكي ميگريد
نوزادان كوچهي پشتي
همه جندهزاده اند
در بنبستهاي شبزده
ميبالند
دو كودك بر يكدگر
نهادهاند
عاشقانه نوبتي
كودكان كوچهي پشتي
شاعران بيريشهاند
تلخيهاي شهر را
با لذتهاي ممنوع ميآرايند
دو گل آتش ميخشكد
چاي بر سيگار آخرش
ميريزد
آهنگساز كوچهي پشتي
با سازش ميخوابد
در تاريكناي كوچهي
پشتي
گردني بريده ميشود
دلبران كوچهي پشتي
از خاطرهاي ميگذرند
بي كه امشب
تومني كاسب باشند
حيواني كه نميبيند
مينالد
در گذرگاهان كوچهي
پشتي
ميميرد
چند تن ديگر ...
گفتم اين ضعيفه كه
لنبرهايش چنان ميرود
كه هياهو
از تاكسيدار و
تاكسيبار هوار
ميشود
انگار پربدك نيست با
خودم گفتم
به هلويي ميماند با
لپهاي مريم كه سيزده
سالم بود و عاشقش
بودم
به هلويي مانستهست
اما قيمتش
از هزار دفتر كسشعر
شما بالاتر است انگار
كيفيتي
در ميانش بود
زماني لامپم انگار
تركيد. گفته بود از
آن فقرات باريكت
كاري نميآيد
خوابم باز هم نبرد
دست به دامن دستم
شدم تا مگر از شب
فرار كنم
از شب كه انگار
بيكار ست و هر شب
بيخوابم ميكند
هيچ كاري نيست اين
لالايي كه براي خون
نجس من خواندي
هيچ كاري نيست
تا من هرزمان كون
كفنكردهام نگذارم
راحتم نميبرد
از تو در تو افتادم
از بغلت لاي لجن
از من بر نخواهد آمد
انگار
خودت بگو
چند تن ديگر بايدم
پيمود
تا تو را از ياد
ببرم؟
...
من چشمم دنبالشان
مانده بود
بلندبالا با مخملي كه
بر همهكس نمينمودند
از برابر دندانهاي
هزار تنومند
ميگذشتند
دو پله بالاتر
نازكان قبيله منظري
بديعاند.
حيف فرصت نداشتم از
تپه بالا نرفته بودم
و دم غروب بود
تبر به پدر بيشتر
ميآمد خود اگرچه
بيشتر به قلم
ميمانست
اما تبر به دست نداشت
چه درد اگر تمام
نباشد مرد تمام نشود
پس با اره دست به دست
ميشدم روي سنگ بالاي
تپه
زخم گردنم هيچ خوب
نشد شكاف صورتياش
هيچ آرام نيافت
مگر وقتي كه فرانك
زبانش را ميانش
ميگذاشت
مخملش را من كه
ريزتر همه بودم
ميدانم و رفت پي
كارش
من اما چشمم دنبالش
مانده بود
...
آنقدر خودم را
ميكشم تا كشته شوم
نه كه آمدنم را از
پدرم پرسيدم
خيلي بهش ارادت دارم
انگار از توي جوب
آمده بودم با يك سبد.
تفي بودم تو سبد
افتادم سبد توي من
افتاد و من توي جوب
از جوي حقيري
مرواريدي سيد شد
سيد قرباني ميكرد و
بسماله ميگفت
اگر نميگفت نميشد
صيغهاش باطل بود
صيغه شدم اما ندادم
گفتم نميدهم
خودم را كشتم توگوشي
خوردم رفتم توي گوني
نه كه نزاييدم
دستهبيل خوردم از
زادن افتادم گور پدرم
خودم را كشتم
انگشتم نكن گلوم پاره
شد از اول پاره بود
پوره بودم از اول
اصلن
از ديوار ميآيد از
آسمان و از پشت سرم
ميآيد
همواره با طناب و
گلوله
آب از تن مردهگان
ميگيرد گوشت تازه از
هر عابر
شطرنج قبرستان دارد
با ريش كرم گذاشتهاش
ذبح ميكند سيد
گورم را كندم
بيلم در دست
بدوبدو ته صف ايستادم
تخمسگ باران بر
سيگارم ميبارد
اين جا انسان حضور
ندارد اين جا با
تابوت و كفنش انسان
عبور دارد
روزي ميآيي با شوهر
و بچهات
يا زنت ميآيد با تو
بچهات
يا بچهات ميآيد با
تو و بسترت
هيچ تفاوت ندارد
گور مرگت نبودهاي
بودي نخواهي بود
نبودم بودم نبودم من
هيچوقت نشدم كردندم
هميشه كسي هست كه مرگ
با چشمان او بيايد
گردباد
نميخواهم بدانم نه
اصلن نگو كجا بودي
از در كه آمدي يقهات
را نميگيرم جرش
ميدهم
ميدوم از در بيرون
توي خيابان سجاده پهن
ميكنم با اولين دختر
رويش ميخوابم
تو كه نميآيي
ميآورندت
هر بار از پنجره ميپايم
هر بار
خودم را به در
ميمالم انگار كه
بوسيده باشمت يا دست
زير بندي بياندازم كه
چه طعمي دارد وقتي
عرق بويش را بدهد
تو كه نميروي
ميبرندت
انگار كه من كور باشم
يا پدرت باشم مگر نه
رفتنت را مخفي
ميكردي من از
لابهلاي همان
رفتنها درآمدم آمدم
آمده بودم ببرمت
نيامده بودم ببرندت و
كلهام را اينقدر
خاراندم كه ملاجم
خوني شد
اصلن نگو چه خريدي
من كه پيچيدن ماشين
را نديدم با رنگ به
رنگ شدنش پيچيدم به
خودم بالا آوردم
پايين بردم بالا
آوردم پايين بردم
بالا آوردم پايين
بردم تا كه آمد و
ماري در فقراتم راحت
شد
از در كه بيايي
من از در رفتهام
دررفتهام اولين دختر
را كه ببوسم با او
ميگويم كه چقدر
دوستم دارد و چقدر از
دست تو دلخون است
شايد هم نگويم اما
بندش را ميگشايم اين
بار اگر جوشن كبير
تنش كرده باشد حتي
جنازهام را بردارم و
بروم از در كه بيايي
كافيست كه بيايي
مرگ آهسته
نميفهمي تو خودت
نميماند با تو تا تو
بماني
تركت ميكند
ميميرد
مرگي آهسته.
شعري بنويسم كه سكس
از اندامش بالا برود
شعري كه خون بگريد و
گريهاش خوني شود حتي
اگر بكارتش را
سالهاپيش باخته باشد
شعري كه راست بر كمرت
فرود آيد كه مرا دستي
نيست برآن. نه بر
قلبت كه خانهي ارواح
است و نه بر چشمت كه
حلقهايست و براي انگشت
من تنگ است
راست ميان پاهايت كه
پيتزاهاي نخورده را
ميماند انگار من از
آن گذشته بودم وقتي
توي قنداق بودم و
هنوز اولين كتكم را
نخورده بودم
شعري بنويسم كه حالت
از آن به هم بخورد و
با تو بگويم اگر از
بوي سيگارم متنفري گورت
را گم كن و تو گورم
را گم كني چندان كه
بنويسم هيچكس بر
هيچكس گذر نميكند
و بند گريهام تا ابد
نيايد و بدانم
كه قلب ميميرد
مرگي آهسته
سايمون در سرزمين
نقاشيهاي گچي به گا
ميرود
و آنگاه موسي گفت
:
ما از شدهگانيم.
وقتي كتك معلم باشد
خطكش از مبصر درازتر
ميشود
ناخنهايت را بنما تا
ببينم ناظم مسلح شده
بود
مشقهاي نوشته را
پاره كرد بعدها
بيوهاي را شناخت كه
صددرصد خالص بود
مشقهايم را دوباره
نوشت بعدش سكته كرد
من هر بهار عاشق
ميشدم
ترك عادت نكردهام
هنوز فقط بالاسريام
عوض شده است
دست به سينه پشتها
به كت دراز شدم
اما نه چندان كه پدر
بشوم يا خود ناظم
بشوم
بهار بود يا عشق وقتي
كه هورمون نبود و در
من شوري شر ميشد
من ناخنهاي جويده
دارم و دستاني لرزان
وقتي بهار و عشق نيست
و هورمون هست
اجبارن كه نماز
ميبردم كوپن اسهال
ميشد
گوشت و دل و جگرت را
بخورم با چادري
دوگوزن
قصاب هلاشتاين و جين
لولهتفنگ
به كوپن من هيچ
ندادهاند
نه آن زمان كه زير
فرغون ماليدم
نه بعدها كه كارگر
شدم و در كلانتري با
آكواريوم خوابيدم
كوپن من سوخته بود با
بيوه
ديگر جمعه ميرفت.
ناظم مسلسل دستش خطبه
ميراند
تو كه هيچ چيز من
نيستي
تلفن زدن هر
دوستدختري بلد است
بغلم كن
وقتي جادههايم
ميسوزد تو كيستي
نگاهم كن نه مثل يك
ببعي معصوم مثل
بيوهاي كه هيچ نبود
يكخورده بود
مثل من كه نيستم و
سندي كه نيست تا
بگذارم و از شكنجه
خلاص شوم
خالص شوم
مخلص شوم.
بدرود
اين كِرمهاي مسي
حقيقت دارند آن گاه
كه چهرهي تو با
هالهي حضرتش رخشان
است
اينجا وازلين كيفيتش
را از دست ميدهد چون
سمباده از من است و
گل سرخ از تو
جسم مرا صاحب شدي
نوشت باد اما به پس
از تو نيز خيانت
خواهم كرد چندان كه
به پيش
خون كه جاريست نق
نميزند وقتي ميبندد
ميماند. مرا با ماسك
خيار چه كار
با هر اتم قلب من
رنجي هست كه وقتي هيچ
بشوم خوني ميشود كه
در بطني ديگر جاريست
عجب كه خاطرهاي
ندارم از زماني كه
نبودم تكسلولي كه
بعدها بود و بعدش هيچ
نبود
بسيار پيش از تاريخ
كه نيمهعمرم به
سرآمده يا نه در كجاي
جهان سنگسار شدم
اما از گل سرخ تو
سرشار از خاطرهام
وقتي كه پلك
از تن ميگشاد
ميان ما تفاوتي از
رودخانهها جاريست :
تو سرزمين موعودي من
دو قرن سكوت
اگر چه رود راحت با
خيانتم خون شد هيچ
حسنموسايي اين
اختلاف را شكاف نداد
با اين ديگ مسي جهاز
تو تكميل است منتظرْ
خواستگار نميماند
لگنش در اين دهليز
جاميماند
تن از رخت بكن تا
حقيقتات خوب شسته
شود از تك سلولم كه
در تن تو روان است
از ياد مبر كه ما با
هم زندهگي كردهايم
عمركُشان
من عاشق خيابانم اما
زير زمين پوسيدم
هفتاد تا قرص خوردم
زير زمين مردم
براي هفتاد سال بعدم
گريه كردم
اجتماع بيش از يك نفر
ممنوع
هژده بار ازتير
آويزان بشوم
با آخوندهاي بازاري
بنشينم با عنكبوتهاي
پا به زا پا بشوم
من حاملهام سرورم
قابلهام رييس. زا به
راه بشوم
كودك زير خاك ميزايد
بر تربتش درختي ميبالد
كه از شاخههاش
كلاغان سرنگون آويختهاند
دهانم پر زالوست و
جاي بيني قداره دارم
من حاملهام حاجي و
اينجا عمركشان تاريخ
است
نماز بردن و براي
مرثيه مردن من طعم
طناب را خوب ميشناسم
ارباب
وقتي آويزان بودم
كودك از بطنم بيرون
افتاد
تربتش درختي شد كه بر
آن سرنگون شدهام
اين دختره
اينجا نشسته
گريه ميكنه
پرتقال من
افتخار من
هفتاد تا قرص به من
نميآيد
عمر از بطن محمد
ميزايد
هژده بار آويزان شدم
رييس هفتاد بار
با بچههاي اميرآباد
تير خوردم و مردم سر
شهيد گمنام
آزادي دربست به قيمت
جان صف نذري با سس
خون
وقتي كه روزي اسب
سفيدي مرا بود و حسين
واي