شعر ناتمام

نصرت رحمانی

 

 

 

 

 

جرم غروب ماسیده روی پنجره ی غبار آلود

روح غروب نیست؛

باد است ، شیون عبث باد است.

تا دور دید من ؛

دود است ، دود ، دود !

بسیار خوب

آغاز گشت شعری

اما…

برداشت خوب نیست.

در من غم غروب

بسته است نطفه ولیکن شروع شعر

احساس کوب نیست.

 

ها..، خاموش گشته آتش سیگارم

کبریت میزنم.

خمیازه ای میان دو بازویم ؛

ویراژ می رود.

 

انگار

با استخوان مهره ی پشتم

کتفم

یک دست تخته نرد آغاز کرده است.

تاق ..، تاق ..، تاراق !

جف شش

آخیش.

باد پریش

پنجره را باز کرده است !

 

از هّره گربه ای به لب چینه می پرد.

بوی پیاز داغ ؛

پیچیده در فضا.

گویی که پیکرم تبخیر می شود

وچیزی درون من ، تحلیل می رود

سیگار می کشم

 

سیگار می کشم

وفکر می کنم که چه آسان

از پشت پنجره ، از اینجا

با خیز می توان

روی پیاده روی سمنتی پرید و مرد

یک آه و بعد..، خواب .

له ، تخت ، چون کتاب !

 

تصمیم..، ها..، آها…

آب دهان بی مزه را جمع می کنم

اخ..،  تف !

 

تف در فضای تیره کمی چرخ می خورد

روی پیاده روی سمنتی شلاپ …

از کوچه عابری که می گذرد نعره می کشد:

ـ ای خار !!! مواظب باش

سیگار می کشم

وفکر می کنم که لاشه ی پاشیده و کثیف

در پیش پای رهگذران، نیست

چیزی جز اختلال؛

در نظم ، در امور !

از این گذشته دور از نزاکت است

قانون در این میان

تکلیف خویش را به صراحت ابراز کرده است

هم شهر زشت می شود

هم سد معبر است !

در این میان کدام گره باز می شود

از روح ما و من ..؟

یک تکه پاره گوشت لهیده ،

یک مشت خون دلمه بسته ی بد بوی

و یک توده استخوان ، که کم از تف نیست ؟

 

آری تف است ، تف ، تف سر بالا !

از غرولند اجتماع گذشته

بگذار و بگذریم ، سخن کوتاه

 

سیگار می کشم

سیگار می کشم و دگر بار

شعر غروب را آغاز می کنم.

 

جرم غروب ماسیده روی پنجره ی غبار آلود

روح غروب نیست

باد است ، شیون عبث باد ، باد ، باد !

تا دور دید من

دود است ، دود ، دود

انبوه تیرگی آماس کرده.. نه!

 

نه ..

تصویر پاک نیست

در من ملال هست

در شعر حال نیست

البته ..، شعرکی ست ولی دردناک نیست

سیگار می کشم

سیگار می کشم

سیگار ……

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.