شاعر انسان صادقی ست که زنجیرهای وفاداری را می‌گسلد

حسین رسول زاده

 نگاهی به دو مجموعه شعر« پاریس در رنو» و « این گربه‌ی عزیز» سروده‌ی علی عبدالرضایی

 

 

1

 

زبان شاعرانه، جهان بیرون از زبان را توضیح نمی‌دهد، به همین دلیل نیز مجبور نیست از احکام بیرونی پیروی کند. به عبارت صریحتر، شعر ابزار توضیح جهان نیست. بنابراین نمی‌تواند به احکامی که از بیرون برآن مقرر می شود گردن نهد. این احکام، فراخوانی ست از سوی جهان که شعر را دعوت می‌کند نظم موجود را به رسمیت بشناسد و همه چیز را همان جا که هست نامگذاری کند. فراخوانی که شاعر را به زیبایی نظم بشارت می‌دهد تا به داشتن زبانی عاریتی که قادر به توضیح جهان است  مفتخرش سازد.

زبان شاعرانه اما از این فراخوان می گریزد و تن به اغواهای آن نمی سپارد. به همین جهت دستان یک شعر واقعی از توضیح جهان خالی ست. اما همین دستان خالی و مضطرب که چیزی بردانسته های ما درباره ی محتوای جهان نمی افزاید، حرفهای زیادی درباره ی خودش دارد و می تواند به ما بگوید چه صورت های نوینی را کشف کرده و از عهده روشن ساختن کدامیک از جنبه های کشف نشده برآمده است.

با این حال جهان همواره درپی زبان شاعرانه است تا هرآنچه را که کشف می کند، به تملک خویش درآوردو به مثابه اموال قلمرو خود مصرف کند. این واقعیت چندان قدیم می نماید که جز از طریق استعاره سازی نمی توان مبدایی برای آن قایل شد. براین اساس شاید، نخستین سخن، نخستین شعر نیز بود. اما به تدریج، جهان برآن چیده شد وآنچه را که تازه بیگانه و مستقل می نمود، جزو عادتهای جاری خود به تصاحب درآورد. بدین سان زبان از گوهر خودانگیخته خویش به دورافتاد و به ابزار توضیح جهان بدل شد. زبان چون توضیح گر است، منشی ارتباطی دارد و چون معطوف به غیر است خصلتی ابزاری. زبان رسالت مند، نظم جهان را در نحو خویش باز می تاباند و خویشتن را درقلمرو عادتها شفاف وبی نمود می کند. زبان شاعرانه اما همچون انگشت اشاره ای ست که به چیزی جز خودش اشاره نمی کند. یعنی خودارجاع است و به گفته میشل فوکو دلالتهایش نه بیرونی بلکه درونی ست. بنابراین هرکتاب شعری باید بتواند درک ما را از قالب های شعر، بواسطه شعرهایش دگرگون کند. اثری که نتواند عادتهای شعری مارا به هم ریزد، اثری که از خطر بگریزد ودرقاعده های به ظاهر جاودان تردید ایجاد نکند، نوعا به ابزار توضیح جهان تقلیل خواهد یافت. شاعر باید بتواند عادت زدایی کند و با آشفتن عادتها و قاعده های آن برجهان پیشی بگیرد. شاعر در این سبقت جادویی که زنجیرهای وفاداری او را به جهان می گسلد، گوش به ندایی می سپارد که از صداقت شاعرانه اش برمی خیزد.

 

2

 

 

علی عبدالرضایی حداقل در دومجموعه اخیرش با نامهای « پاریس در رنو» و « این گربه ی عزیز» گیج ندایی‌ست که از صداقت شاعرانه اش برخاسته ست. این ندا او را بردامنه های ناامنی کشانده که در واقع، گریزی از خطر کردن درزبان ندارد. او اکنون شاعر پریشانی ست که نمی خواهد درفرمهای تثبیت شده که دیری ست در صندوق خانه جهان سنگ شده اند، شعرسرایی کند. پس برای رسیدن به تعریف مدرن وفرامدرن دربازشناسی زبان شاعرانه به نوعی هنجارشکنی وگریز از نُرمهای متداول زبانی دست می زند و با این اقدام متهورانه در مواردی به شعر خود آسیب نیز می رساند

متاسفانه درشماری ازسروده های عبدالرضایی، شاعربی آنکه توانسته باشد شعرش را از حیطه اقتدار زبان هر روزه رهایی بخشد، دست به نحوشکنی هایی زده است که به دلیل عدم ایجاد بحران در کارکردهای زبان،در سطح متوقف مانده اند. این گونه نحوشکنی ها در ارتباط ساختاری شان با کل متن متضمن گسست از کارکردهای زبان پراتیکی نبوده لذا تحولی نیز در منش ارتباطی آن پدید نمی آورند و درنهایت زبان خاموش می شود تا گوینده/سرایند، مضمون پیش ساخته ای را برآن بار کند.

 

مرا زن های از مادرم بیشتر چاق می کردند

تو را می گذارند     پشت این ویترین    بمانی

و پیراهنی را که به تن داری

دخترانی که در خیابان را ه می برند

یک دست بعد از سلام تو می پوشند

من ده دلار جلوتر بودم

از این پیراهنی که به تن داری

و در هر خواب    چند مادربزرگ    از مادرم عقب می رفتم

مرا لُخت کرده بودند    پشت این ویترین    آن جا

و ارزان می فروختند

تو را پوشانده اند این جا

و لباسی را که بر تن نداشتم

تن ِتو کرده اند پشتِ این ویترین

شکم درآورده ام ببین!

از مادرم که باردار ِآغوش های پدرم بود

                              چاق تر شده ام

و این پیراهنی که به تن داری

      بر گریه چادر نمی شود    دوستِ گچی ِمن!     مانکن!

 

شعر ویترین از مجموعه این گربه ی عزیزکه با نوعی هنجارشکنی آغاز می شود، درادامه نمی تواند هویتی ساختاری و پیوندی ارگانیک با کل شعر کسب کند لذا درنهایت بی هیچ بحرانی در کارکردهای زبان پراتیکی، بی آنکه توانسته باشد زبان را از تعیّن های بیرونی آزاد ساخته و بدان منشی خودارجاع ببخشد، به چیزی جز یک مدلول، یک معنای نیت گون، همان که متن رسالت انتقال آن را برعهده داشته منتهی نمی گردد.

بدینسان مخاطب از زبان و نحوشکنی های ظاهری آن می گذرد و آن را همچون پیامی درباره روسپی گری دریافت می کند.

نحوشکنی های عبدالرضایی درشماری از سروده هایش در کارکردهای زبان پراتیکی، بحران لازم را پدیدار نمی سازد و به همین جهت در ساحت تک معنایی و ارتباطی و ابزاری زبان هرروزه باقی می ماند. نگاه کنید به شعر« گوش های بسته مارا گوش می دهد» در مجموعه « این گربه ی عزیز» که علیرغم سرپیچی های مکررش از قاعده های نحوی، درکارکردهای زبان هرروزه اختلالی پدید نمی آورد و در نهایت، زبان ابزاری می شود برای تحویل یک معنا، مفهوم نیت گون اجتماعی درباره ایران و مهاجرت!

پیداست نحوشکنی های سطحی که زبان را زیرورو نمی کنند، به آرایه های لفظی در رویکردهای سنّتی ماننده اند که بی هیچ خطری، تنها برای آراست مندساختن صورت کلام به کار می رفتند. نگاه کنید به شعر«ایدز» درهمین مجموعه، که از زبان ارگانی آراسته برای تحویل مفهوم مشخص اجتماعی- فرهنگی می سازد.

اما ازاین نحوشکنی های بی بنیاد که من آن را به سیاق عملکردشان، نحوشکنی های در خدمتِ نحو می نامم بگذریم، به سوی دیگر سروده های عبدالرضایی می رسیم که به زعم نگارنده سوی بالنده شعرهای اوست.

پیشتر اشاره کردم که عبدالرضایی گوش به ندای برخاسته از صداقت شاعرانه اش سپرده است. این ندا او را از تن آسایی در فرمهای ایمن و جاافتاده برحذر می دارد. در این سو او شاعری است که بنیان ها و راههای اصلی خطر کردن را دریافته و نُرم گریزی ها و نحوشکنی هایش بنیادین و کنش گراست:

 

من تو را درچشمهای تو از دست داده ام

مثل مرگ نئون در کتابفروشی آرمان

تابفروشی رمان

ابفروشان

بفروش

روش

پت پت

پت

         (پاریس دررنو، ص 64)  

 

صرف نظر از نیت شاعر/مولف، زبان خود تولیدکننده است و به همین سبب با انکار معنای و احد یا نهایی در ساحتی چندوجهی، امکان ظهور می یابد:

 

جاده ها را تانکرده می گوید

این راه را من نخوابیدم که خوابید؟

این راهها چه خوابی برای ما دیده اند؟

همسرم بخواب!

برو به خوابِ پیاده روهایی که من گفتم اگر نگاهم کنی این شعر را به چشمهای تو تقدیم می کنم

کرد!

                (پاریس دررنو، ص18)

 

گاهی هنجارشکنی های زبان شاعرانه نادیدنی و درونی ست. ظاهرا قطعه شعری با سامان های صوری زبان معیار تطابق دارد. لیکن علیرغم این انطباق ظاهری، کنش درونی زبان شاعرانه، جنبه های زبان معیار را که در شعر به کار رفته ست، از محتوای کارکردی اش خالی کرده و به جزیی از ارکان و توابع خودش مبدل می سازد:

کوچه در شب تمام شد

تو خیلی تند می رفتی

و آن کودک      حرف هایش     به پای تو هرگز نمی رسید

آن روزها    آن بالا     یک زن      به جای ماه      چُمباتمه می نشست

این روزها مادر!        پدر ِسیب را در آورده ام

و هر روز    از خانه می روم که عاشق بشوم

                               نمی شود!

کوچه در من تمام شد

و امشب         از خانه ای که می خواستم      برای او بخرم

تنها     پنجره ای کوچک         در خیالم باز مانده ست

ببین!                 بسته ام

پنجره ها را از خانه بیرون کرده ام

و می روم    برای زخمی که دارم      کمی نمک بخرم

چند تکه از دریا هم جور کرده ام

که تو از دور برگردی

مادر این روزها     دنبال ِآن سرِنخ     که از چرخ خیاطی ِ تومی گذشت

از دستِ مادر رفته ایم

ما هیچ راه نرفته ایم

فقط راهها را لگد مال کرده ایم

                                         (این گربه عزیز، ص52)

 

 

با چنین ماجراجویی ها و شگردهایی است که شعر عبدالرضایی در سوی بالنده خویش، طرحی ازیک قرائت نوین راپیش می کشد.

قرائتی که عادتهای خوانشی گذشته را نفی می کند وشالوده های آن برمتنی استوار است که قصد دارد شعر را از سویه های صرفا عاطفی- احساسی که در رویکردهای سنتی به عنصر جدایی ناپذیر، موروثی و ذاتی شعر تعبیرگشته جدا نموده وعرصه های جهان شاعرانه را فراخ‌تر بنماید...

 

1

 

 

عبدالرضایی شاعری است که می خواهد اتفاق بیفتد زیرا ضرورت خطرکردن را دریافته است زیرا گوش به ندایی سپرده که از صداقت شاعرانه‌اش برخاسته است، همان که او را به خیانت به جهان و پیشی جستن از آن فرا می خواند.گرچه تاکنون آنچه از زیر دستش بیرون آمده ترجمان کامل رویایی نیست که در ذهنش می گذرد.

در این نقدبرخی از محورهای بنیادین سروده های عبدالرضایی را موردتوجه و کنکاش قرار داده ام واز پاره ای نکات حاشیه ای که در عین حال می تواند حاوی برخی دیگر ازویژه گیهای شعر شاعر باشد، صرفنظرکرده ام. مثل پاره ای بازی های زبانی که در شیوه های مرسوم و تثبیت شده است:

 

و این آس ِ لعنتی آس و پاسم کرد

یا

آخرین دلخوشی ِ ما باد بود که برباد رفت

یا

از شر این پیاده های لعنتی در کیش کانده ایم

 

با این حال در همان محورهای بنیادین عبدالرضایی شاعری ست که می کوشد حجابهای عادت را بدرد. گیرم که هنوز راهی درپیش داشته باشد و برخی راههای آمده را نرفته لگدمال کرده باشد بااینهمه نمی توانم به طرح قرائتی که ازسوی بالنده شعر او سوسو می زند، نیندیشم و به کتاب شعری فکر نکنم که زنجیرهای وفاداری او را به جهان خواهد گسست شاید:

 

همیشه آنکه شعری می‌نویسد

شعرهای دیگری را پاک می‌کند

                          ( پاریس دررنو، ص33)

 

                                                                                         پاییز77

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.