‌‌گفت‌ و گوی مجتبی‌پورمحسن  با حسين‌ رسول‌ زاده‌
‌‌در جست‌وجوی‌ منش‌ خلاقانه‌ی متن‌

 

 

حضور منتقدي‌ مثل‌ حسين‌ رسول‌ زاده‌ كه‌ نگاهي‌ تازه‌ به‌ نقد ادبي‌ دارد براي‌ ادبيات‌ ايران‌ بسيار مفيد است. نقدهاي‌ رسول‌ زاده‌ مصداق‌ بارز گفت‌ و گوي‌ بين‌ ژانرهاست. اهميت‌ متن‌هاي‌ نقادانه ي‌ او وقتي‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ واكاوي‌ آثار او همسويي‌ دستاوردهاي‌ نظري‌ او را با يافتارهاي‌ شعر و داستان‌ ايران‌ نشان‌ مي‌دهد. در شرايطي‌ كه‌ بسياري‌ از منتقدين‌ قديمي‌ با تكيه‌ بر معيارهاي‌ نخ‌ نما شده‌ي‌ دو آليستي‌ بررسي‌ جهان‌ خارج‌ از متن‌ را بر نقادي‌ متن‌ محور ترجيح‌ مي‌دهند، نقدهاي‌ رسول‌ زاده‌ رويكردي‌ نو را عرضه‌ مي‌كند. با حسين‌ رسول‌ زاده‌ درباره‌ي‌ نقد ادبي‌ در ايران‌ و همچنين‌ نظرگاه‌هايش‌ به‌ گفت‌ و گو نشسته‌ايم.

‌شما يكي‌ از منتقديني‌ هستيد كه‌ در سالهاي‌ گذشته‌ كارتان‌ بسيار مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است، اين‌ روزها با انگاره‌اي‌ در جريان‌ ادبي‌ معاصر مواجه‌ هستيم‌ كه‌ اعتقاد دارد در ايران‌ نقد ادبي‌ نداريم‌ آيا شما موافقيد كه‌ مانقد ادبي‌ نداريم.
كساني‌ كه‌ نقد ادبي‌ ما را انكار مي‌كنند، عموما همان‌ كساني‌ هستند كه‌ نقد را يك‌ اهتمام‌ عقلاني‌ و نظري‌ مي‌دانند كه‌ پس‌ از خلق‌ اثر مجال‌ ظهور مي‌يابد و به‌ نوعي‌ نقد را پديده‌اي‌ پيرو و وابسته‌ مي‌انگارند كه‌ بر پايه‌ ادبيات‌ پيش‌ موجود، تكوين‌ مي‌يابد. با اين‌ وصف، اگر اين‌ نويسندگان‌ معتقدند در ايران‌ نقد ادبي‌ در خوري‌ وجود ندارد، بر اساس‌ همان‌ انگاره‌اي‌ كه‌ دائما بدان‌ متوسل‌ مي‌شوند، بايد از آن‌ رو باشد كه‌ ادبيات‌ در خوري‌ نيز به‌ وجود نياورده‌اند. با اين‌ حال، نقد ادبي‌ يك‌ دهه‌ اخير، دست‌ كم‌ در وجه‌ پيشروي‌ آن، بطلان‌ تلقي‌ آنان‌ را اثبات‌ كرده‌ است. نقد ادبي‌ معاصر حتي‌ چنان‌ حضور تاثيرگذاري‌ داشته‌ كه‌ بسياري‌ الگوها و انگاره‌هاي‌ داستان‌نويسي‌ و شعر سرايي‌ را دستخوش‌ بحران‌ ساخته‌ است.


آيا فكر نمي‌كنيد اين‌ نگاه‌ متاثر از اين‌ است‌ كه‌ موافقان‌ اين‌ نظر اثر ادبي‌ را نيز پديده‌اي‌ متاخر نسبت‌ به‌ جهان‌ هستي‌ مي‌دانند و بر همين‌ اساس‌ گمان‌ مي‌كنند وقتي‌ متن‌ توضيح‌ جهان‌ است‌ نقد نيز بايد درباره‌ي‌ متن‌ باشد و آن‌ را توضيح‌ دهد؟
من‌ در اين‌ باره‌ در مقالات‌ <نقد، آفرينشي‌ در زبان> و <منش‌ استفهامي‌ نقد خلاق> و <نقد و ديوانگي> و كتاب‌ <به‌ سوي‌ خواننده‌ مطلوب‌ مبتلا به‌ بي‌خوابي‌ مطلوب> سخن‌ گفته‌ام. بر اين‌ اساس‌ نقد نه‌ يك‌ توضيح‌ خردمندانه‌ و عقلاني، آسان‌ ساز كه‌ وابسته‌ به‌ اثر باشد بلكه‌ آفرينشي‌ خلاق‌ است‌ كه‌ در ساحت‌ متن‌ صورت‌ مي‌گيرد. رويكردهاي‌ كلاسيك، منتقد را تا حد يك‌ دلال‌ كه‌ بنا دارد ايرادات‌ و محسنات‌ اثر را به‌ مشتري‌ (= خواننده) توضيح‌ بدهد تقليل‌ داده‌اند. چيزي‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و حالا منتقد درباره‌ آن‌ توضيح‌ مي‌دهد. امروزه‌ بسياري‌ بر اساس‌ همين‌ گمانه‌ سنتي، ضمن‌ خلط‌ مبحث‌ تاويل‌(interpretation) با مقوله‌ خوانش‌(reading) ، نقد را به‌ <حل‌ المسايل‌ متن> فرو كاسته‌اند و گمان‌ برده‌اند، نقد كوششي‌ است‌ كه‌ به‌ سوداي‌ توضيح‌ ساده‌ي‌ پيچيدگي‌ها و ابهامات‌ و موجبات‌ اثر پديد مي‌آيد. ريشه‌ي‌ اين‌ پندار در آن‌ جاست‌ كه‌ چون‌ عموما فكر مي‌كنند منتقد در ابتدا اثر را پيش‌ رو دارد. بنابراين‌ حاصل‌ كارش‌ توضيحاتي‌ <درباره‌ي> اثر‌ خواهد بود. چنين‌ قياسي‌ به‌ آن‌ مي‌ماند كه‌ تصور شود آغاز گاه‌ حركت‌ نويسنده،‌ جهاني‌ است‌ كه‌ از پيش‌ موجود است، لذا اثر آفريده‌ي‌ او توضيحي‌ درباره‌ي‌ جهان‌ و حاصل‌ كار او مقيد به‌ جهان‌ از پيش‌ موجود است. در حقيقت‌ نويسنده‌اي‌ كه‌ پيش‌ موجوديت‌ اثر رادليل‌ قرار مي‌دهد تا نقد را به‌ پس‌ آيندي‌ انضمامي‌ و وابسته‌ و غير مستقل‌ فرو بكاهد، ناخواسته‌ در گرداب‌ قياسي‌ فرو مي‌رود تا طي‌ آن‌ پيش‌ موجوديت‌ جهان، دليل‌ غير خلاق‌ بودن‌ اثر تلقي‌ مي‌گردد. در حالي‌ كه‌ نويسنده‌ در پي‌ خلق‌ جهاني‌ ديگر، هر چند كه‌ از جهان‌ آغاز مي‌كند ولي‌ به‌ هيچ‌ روي، وابسته‌ به‌ جهان‌ نيست. منتقد هم‌ همين‌ كار را مي‌كند. ممكن‌ است‌ آغازگاه‌ حركتش‌ اثر باشد، اما مقيد به‌ جهان‌ اثر نيست. نقد كوششي، خوانشي‌ يا قضاوتي‌ درباره‌ي‌ اثرنيست‌ بلكه‌ آفرينشي‌ است‌ خودبسند بر اساس‌ اثر. اگر تا ديروز (تعارض‌ مدرنيسم‌ يا پست‌ مدرنيسم) بحث‌ بر سر اين‌ بود كه‌ براي‌ شرح‌ اثر نه‌ از مولفه‌هاي‌ بيروني‌ و فرامتن‌ بلكه‌ بايد از بنيان‌هاي‌ دروني‌ اثر سود جست‌ تا به‌ انكشافي‌ درباره‌ي‌ اثر نائل‌ شد، امروزه‌ سخن‌ بر سر آن‌ است‌ كه‌ اساسا نقد نوشته‌اي‌ <درباره‌ي> اثر نيست. بلكه‌ متني‌ هر چند كه‌ بر اساس‌ اثر ولي‌ انكشافي‌ فراتر از آن‌ است. آنان‌ كه‌ نقد را به‌ كوششي‌ و يا به‌ قول‌ خودشان‌ به‌ خوانشي‌ درباره‌اش‌ فرو مي‌كاهند، از نقد يك‌ تحشيه‌ نگاري‌ و يا پاورقي‌ مي‌سازند.


بعضي‌ها نقد نوي‌ ادبي‌ را در ايران‌ متاثر از آراي‌ متفكران‌ غربي‌ دانسته‌اند. آيا شما با اين‌ ديدگاه‌ موافقيد و در صورت‌ صحت‌ اين‌ ادعا تاثير پذيري‌ را بد مي‌دانيد؟
ميان‌ انديشه‌ها، ديوار چين‌ وجود ندارد. انديشه‌ها با هم‌ گفت‌ و گو مي‌كنند، و در يك‌ مناسبت‌ بينامتني‌ همديگر را پي‌ مي‌رانند، تكميل‌ مي‌كنند، پيش‌ مي‌رانند و از نيت‌ مولف‌ يا خاستگاه‌ آن‌ منفك‌ ساخته‌ از آن‌ خود مي‌كنند. بنابراين‌ ممكن‌ يك‌ نظام‌ نقادانه، بر اساس‌ دستگاه‌هاي‌ انديشگي‌ چندي‌ بر پا شود و در عين‌ برقراري‌ مناسبتي‌ بينامتني‌ به‌ اسلوب‌ها و نتايج‌ متفاوت‌ و يا حتي‌ متضادي‌ برسد. در اين‌ جا توجه‌ شما را به‌ دو گرايش‌ عمده‌ فلسفي‌ - ادبي‌ كه‌ هر دو به‌ نظام‌ انديشگي‌ نيچه‌ استناد كرده‌ و نظام‌ نقادانه‌ خود را بر آن‌ استوار ساخته‌اند اما به‌ نتايج‌ كاملا متفاوتي‌ رسيده‌اند، جلب‌ مي‌كنم.
خط‌ سير گرايش‌ نخست‌ عبارت‌ است‌ از:
نيچه‌ - ژرژ باتاي‌ - ميشل‌ فوكو
و خط‌ سير گرايش‌ بعدي: نيچه‌ - هايدگر - ژاك‌ دريدا
هر متني‌ بر اساس‌ يافتارها و كاوش‌هاي‌ پيش‌ از خود بنا مي‌شود اما متن‌ انتقادي‌ و خلاق‌ به‌ آنچه‌ كه‌ از گذشته‌ به‌ وي‌ رسيده‌ قناعت‌ نمي‌ورزد، بلكه‌ از آن‌ فراتر مي‌رود و جهان‌ خاص‌ خود را بنيان‌ مي‌نهد. نبايد ساحت‌ گفتمان‌discourse و مناسبت‌ بينامتني‌intertextuality و مكالمه‌dialogue را به‌ مقوله‌هاي‌ سنتي‌ تاثير پذيري‌ انفعالي‌ فروكاست.


عده‌اي‌ مي‌گويند نقدهايتان‌ مبتني‌ بر نظريه‌پردازي‌ است،‌ يعني‌ در واقع‌ كتابي‌ را كه‌ نقد مي‌كنيد بهانه‌اي‌ براي‌ طرح‌ نظرتان‌ خواهد بود. اما نقدي‌ كه‌ بر كتاب‌ <كولي‌ كنار آتش> نوشتيد از اين‌ نظر متفاوت‌ بود. آيا تغييري‌ در شيوه‌ي‌ نقدنويسي‌ شما به‌ وجود آمده‌ است؟
اتفاقا در اين‌ نقد نيز به‌ زعم‌ خود سعي‌ كرده‌ام، منش‌ خلاقه‌ي‌ متن‌ / نقد را حفظ‌ و اجرا كنم. نام‌ اين‌ نقد هست‌ <اين‌ نقد نام‌ نمي‌خواهد> از سه‌ قسمت‌ تشكيل‌ شده‌ اما قسمت‌ها يا فصل‌ها سير خطي‌ و طولي‌ ندارند بلكه‌ حلقوي‌ و بر گونه‌اي‌ تكرار يا بازگشت‌ مبتني‌ هستند. به‌ همين‌ جهت‌ فصل‌ سوم‌ به‌ جاي‌ داشتن‌ شماره‌ي‌ سه، شماره‌ يك‌ را بر پيشاني‌ دارد و شماره‌ يك‌ آخر، بر خلاف‌ اصول‌ و قواعد متداول‌ مقاله‌ / نقد نويسي، تكرار واژه‌ به‌ واژه‌ عبارات‌ فصل‌ يك‌ اول‌ مي‌باشد. اما بهتر است‌ سخن‌ در اين‌ باب‌ را به‌ شما خوانندگان‌ بسپارم.


چرا نقد شعر كم‌ مي‌نويسيد و بيشتر در حوزه‌ي‌ نقد داستان‌ فعاليت‌ مي‌كنيد؟
به‌ گمانم‌ چنين‌ نيست‌ و دست‌ كم‌ با قطعيت‌ آن‌ نمي‌توان‌ موافقت‌ نمود. مقالات‌ زيادي‌ در زمينه‌ نقد شعر در فصل‌ نامه‌ها و ويژه‌نامه‌هاي‌ ادبي‌ كشور نوشته‌ام‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ به‌ مقالات‌ <آه‌ بي‌كران>، <پرواز بنفش‌ قوهاي‌ سفيد>، <سوي‌ پنهان‌ زبان‌ شاعرانه>، <جهان‌ پيش‌ از شعر>، <ملاحظاتي‌ درباره‌ي‌ زبان‌ شاعرانه>، <شعر يقين، شعر ترديد> اشاره‌ كرد.


درباره‌ي‌ نقش‌ ادبيات‌ گيلان‌ و به‌ ويژه‌ داستان‌ نويسي‌ گيلان‌ در ادبيات‌ معاصر ايران‌ چه‌ نظري‌ داريد؟
بي‌شك‌ شما هم‌ با من‌ موافق‌ هستيد كه‌ ادبيات‌ بر اساس‌ ديار طبقه‌ بندي‌ نمي‌شود و با اين‌ حال‌ آنچه‌ كه‌ از ادبيات‌ گيلان‌ منظور مي‌شود، حداقل‌ در ساحت‌ شعر در همين‌ دو دهه‌ اخير، دست‌ به‌ ماجرا جويي‌ها و انكشافهاي‌ بي‌بديلي‌ زده‌ كه‌ قابل‌ انكار نيست. اجازه‌ دهيد اسم‌ نبرم.
برخي‌ از اين‌ يافتارها و تكنيك‌ها را كه‌ كرانه‌هاي‌ شعر ايران‌ را گسترش‌ داده‌اند مي‌توان‌ به‌ شرح‌ زير مورد شناسايي‌ قرار داد 1- حاضر نمايي‌ (حضور شاعر در متن‌ و آوردن‌ فراگشت‌ آفرينش‌ شعر از پشت‌ صحنه‌ به‌ متن‌ صحنه) 2 - تصنع‌ نمايي‌ (تعمد شاعرانه‌ مبني‌ بر متنيت‌ شعر) 3 - سبك‌ نمايي‌ (تكنيكي‌ كه‌ به‌ شعر امكان‌ آن‌ را مي‌دهد خود را از گسيختگي‌ متافيزيكي‌ خلاص‌ كند و در گونه‌اي‌ سبكي‌ طنزآميز غير قطعي‌ رها شود) 4 - بستازدايي‌ (احتراز از پايان‌ بندي‌ شعر) و...
در زمينه‌ داستان‌ نيز گيلان‌ زمين،حرفهاي‌ زيادي‌ براي‌ گفتن‌ داشته‌ و در بسياري‌ موارد پيشرو بوده‌ است.


چه‌ كارهايي‌ در دست‌ انتشار داريد؟
پس‌ از كتابم‌ <به‌ سوي‌ خواننده‌ مطلوب‌ مبتلا به‌ بي‌خوابي‌ مطلوب> سه‌ گزينه‌اي‌ ازمقالات‌ و نقدهايم‌ بوده‌ در حال‌ حاضر كتاب‌ <نقد و ديوانگي> مشتمل‌ بر چهار مقاله‌ و يك‌ مصاحبه‌ و منتخبي‌ از داستان‌هايم‌ به‌ نام‌ <آه‌ و آينه> مهياي‌ انتشار مي‌باشند.


در حال‌ حاضر چه‌ مي‌كنيد؟
فكر مي‌كنم.

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.