درِ بسته

                                                   ژان پل  سارتر

                                                            نمایشنامه‌ای در یك پرده

                                               ترجمه‌ی  ناصرغیاثی

 

 

 

این كتاب ترجمه‌ای است از:

   Jean – Paul Sartre                                                                                              

  Die geschlossene Gesellschaft                                        

 Neuuebersetzung von Traugott Koenig                  

               Rowohlt Taschenbuch Verlag Juli 1999

 

 

 

 

 

آدم‌ها:

اینِس[1]، اِستِل[2]، گارسِن[3]، پیشخدمت

 

صحنه‌ی اول

 

گارسِن. پیشخدمت

یك سالن به سبك سكند اِمپایر[4] . یك مجسمه‌ی برنزی روی بخاری‌ی دیواری

گارسِن: وارد می‌شود و به دوربرش نگاه می‌كند خُب، پس رسیدیم.

پیشخدمت: بله، رسیدیم.

گارسِن: كه اینطور...

پیشخدمت: بله، اینطور...

گارسِن: من ...من گمان می‌كنم كه باید برای همیشه به این مُبل‌ها عادت‌ كنم.

پیشخدمت: كاملن بستگی به آدم‌‌ش دارد.

گارسِن: همه‌ی اتاق‌ها اینطوری‌اند؟

پیشخدمت: این چه حرفی است! اینجا چینی‌ و هندی هم می‌آید. آنها را چه به صندلی‌ی اِمپایر؟

گارسِن: من چی؟ مرا چه به این مُبل‌ها؟ می‌دانید من كی بودم؟ خُب، چه فرقی می‌كند؟ بالاخره همیشه با مبل‌هایی زندگی كرده‌ام، كه خوشم نمی‌آمد، آنهم در اوضاعی ناجور؛ كیف می‌كردم. موقعیتی ناجور در یك اتاق ناهارخوری‌ به سَبك‌ِلوئی فیلیپ[5]، عالی‌ست، نه؟

پیشخدمت: خواهید دید كه در یك سالن سكند اِمپایر هم چندان بد نیست.

گارسِن: كه اینطور! خُب خُب خُب خُب. به دوربرش نگاه می‌كند  با اینِسمه انتظارش را نداشتم...  حتمن می‌دانید كه آن پایین چی تعریف می‌كنند.

پیشخدمت: راجع به چی؟

گارسِن: معلوم است! با حركتی گنگ و دستان گشاده راجع به‌ همه‌ی اینِسا.

پیشخدمت: واقعن آن چرندیات را باور می‌كنید؟ آنهم از دهان آدم‌هایی كه هرگز پای ‌شان به اینجا نرسیده. چون بالاخره اگر اینجا آمده بودند...

گارسِن: درست است.

هردو می‌خندند

گارسِن: ناگهان دوباره درحال جدی‌شدن چوب فلك كجاست؟

پیشخدمت: چی؟

گارسِن: چوب‌ فلك، كلاه آهنی‌ی مشبك، قیف چرمی؟

پیشخدمت: دارید شوخی می‌كنید؟ گارسِن  به او نگاه می‌كند اِه؟ آها. نه، شوخی نمی‌كنم. سكوت. دورمی‌زند. نه اینِس‌ای، نه پنجره‌ای، معلوم‌ست. هیچ چیزشكستنی‌ی نباید این‌‌‌جا باشد. با خشمی ناگهانی  چرا مسواكم را از من گرفتند؟

پیشخدمت: بع...له! شروع شد. بازهم به تریج‌ِ قبای منزلت‌ِ انسان برخورد. عالی‌ست.

گارسِن: با عصبانیت به دسته‌ی صندلی می‌كوبد لطفن حد‌‌ِ خودتان را نگه ‌دارید. من كاملن به وضعم آگاهم. اما این را تحمل نمی‌ كنم. به دوروبرش نگاه مي‌كند   كه شما...

پیشخدمت: خیلی خوب. باشد، ببخشید. ولی موضوع این است كه تمام مهمان‌های ما تا پای‌شان به این‌جا می‌رسد، همین یك سئوال را دارند: « چوب فلك كو؟ ». قسم می‌خورم، در آن لحظه اصلن به فكر توالت‌‌‌شان نیستند. و بعد، كه آرام‌شان می‌‌كنند ، نوبت مسواك‌ است. ولی آخرشما را به خدا نمی‌توانید یك لحظه تعمق بكنید؟ از شما می‌پرسم، آخر برای چه می‌خواهید دندان‌هایتان را بشورید؟

گارسِن: آرام‌شده بله، درست‌ا‌ست، برای ‌چی؟ به دوروبرش نگاه ‌می‌كند برای چی آدم باید خودش را در اینِس ببیند؟ و اما این مجسمه‌ی برنزی. این یكی مسلمن وضعش فرق می‌كند...می‌توانم فكرش را بكنم كه در لحظات معینی با چشمانی از حدقه در‌آمده به او خیره خواهم‌ شد. با چشمانی از حدقه در‌آمده، نه؟ سرخودمان كلاه نگذاریم، چیزی برای پنهان‌ كردن وجود ندارد. دارم به شما می‌گویم كه من موقعیتم را كاملن می‌شناسم! برایتان بگویم، كه چطور اتفاق می‌افتد؟ آدم خفه می‌‌شود، سقوط می‌كند، غرق می‌شود، فقط چشم‌ها روی‌ آب می‌ماند. و چه می‌بیند؟ قیافه‌ی یك بارمَن‏ را. چه كابوسی! خُب، مطمئنن شما را منع كردند كه به سئوالات من جواب بدهید. نمی‌خواهم بیشتر مزاحم شما بشوم. اما توجه داشته باشید كه مرا نمی‌شود غافلگیركرد، اصلن این ادعا را نداشته باشید كه مرا شوكه كرده اید. من با وضعیتم رودررو مواجه می‌شوم. دوباره دورمی‌زند خُب پس مسواك نداریم. تخت‌خواب هم نداریم. چون، معلوم‌ست، آدم هیچ‌ وقت نمی‌خوابد.

پیشخدمت: منطقی‌ست!

گارسِن: می‌توانستم شرط ببندم. تازه برای  چی باید خوابید؟ خواب یقه‌ی آدم را می‌گیرد.          می‌فهمی كه چشم‌‌هایت بسته می‌شود، اما خواب برای چی؟ روی مبل دراز می‌كشی و در چشم‌بهم‌‌زدنی اثری از خستگی باقی نمی‌‌ماند. فقط كافی‌ست چشم‌هایت را بمالی و دوباره بلند     بشوی. و همه چیز دوباره ازسرشروع‌ می‌شود.

پیشخدمت: چه نازك‌ خیالید شما!

گارسِن: ساكت باشید. فریاد نخواهم‌كشید، آه نخواهم كشید، اما می‌خواهم با موقعیت روبرو بشوم. نمی‌خواهم بی‌آنكه بتوانم بشناسم‌ش،غافلگیرم‌كند. نازك‌خیالی؟ پس حتی نیاز به خواب هم موجود نیست. وقتی آدم خسته نیست، خواب برای چی؟ فوق‌العاده ‌ست. صبركن ببینم، صبركن ببینم. پس چرا این همه رنج‌آوراست؟ چرا رنجی اجباری؟ ها! فهمیدم: یك زندگی‌ی بلاانقطاع.

پیشخدمت: چه انقطاعی؟

گارسِن: ادای او را درمی‌‌آورد چه انقطاعی؟ با بد گمانی به من نگاه كنید. من مطمئن بودم. همین سماجتِ خشن‌‌ِغیرقابلِ تحمل‌ِ نگاهِ شما را توضیح می‌دهد. واقعن، شما مفلوجید.

پیشخدمت: از چی دارید حرف میزنید؟

گارسِن: از پلك‌های شما. پلك‌هایمان را بازمی‌كنیم و می‌بندیم. اسمش چشمك‌زدن بود: یك رعد‌ِ كوچك‌‌‌‌‌ِ سیاه، پرده باز، پرده بسته. این آن انقطاع بود. چشم خیس می‌شود، جهان ناپدیدمی‌شود. اصلن نمی‌توانید تصورش را بكنید كه چقدر آرامبخش بود. چهارهزاربار بار استراحت در یك ساعت. چهارهزار تا فرار كوچك. و وقتی من می‌گویم چهارهزارتا...حالا چی؟  پس من بدون پلك زدن زندگی خواهم‌كرد؟ اینجور ابلهانه به من نگاه نكنید! بدون پلك زدن، بدون خواب، این كه یعنی همان. دیگر نخواهم توانست بخوابم... اما پس چگونه می‌توانم خودم را تحمل كنم؟ سعی كنید مجسم كنید، یا الله، به خودتان فشاربیاورید: من یك روحِ متناقض‌م، می‌فهمید؟ ومن...من از تحریك‌كردن خوشم می‌آید. اما من كه نمی‌‌توانم بلاوقفه تحریك كنم. آن پایین شب وجود داشت. می‌‌خوابیدم. راحت می‌خوابیدم. به عنوان توازن. رویاهای ساده‌ای به خودم روا می‌داشتم. یك چمنزار...یك چمنزار و دیگر هیچ. خواب می‌دیدم كه رویش راه می‌روم. راستی روز است؟

پیشخدمت: می‌بینید كه چراغ‌ها روشن است.

گارسِن: طبیعی‌‌ست. این روز‌ِ شماست. بیرون چی؟

پیشخدمت: مبهوت  بیرون ؟

گارسِن: بیرون، پشت این دیوارها؟

پیشخدمت: آنجا یك راهروست.

گارسِن:  آخر راهرو چی؟

پیشخدمت: آنجا اتاق‌های دیگر و راهروهای دیگر و پله‌ها هستند.

گارسِن: و بعد؟

پیشخدمت: همه‌اش همین‌ست.

گارسِن: شما حتمن یك روز تعطیل دارید. كجا می‌روید؟

پیشخدمت: پیش عمویم. كه در طبقه‌ی سوم سرپیشخدمت ا‌ست.

گارسِن: این را خودم باید می‌فهمیدم. كلید برق كجاست؟

پیشخدمت: نداریم.

گارسِن: پس یعنی نمی‌شود چراغ را خاموش‌كرد؟

پیشخدمت: مدیریت می‌تواند برق را قطع كند. اما من یادم نمی‌آید كه در این طبقه یك بار هم این كار را كرده باشد. اینجا برق مجانی‌ست.

گارسِن: چه خوب. پس آدم باید با چشمان باز زندگی كند...

پیشخدمت: كنایه‌آمیز زندگی كند...

گارسِن: همین یك كلمه را گرفته‌اید. با چشمان باز. همیشه. در چشمانم روزی روشن خواهد بود. و در سرم نیز. سكوت و اگر این مجسمه‌ی برنزی را بزنم به لامپ؟ آن وقت خاموش می‌شود؟

پیشخدمت: خیلی سنگین‌ست.

گارسِن: مجسمه‌ی برنزی را می‌گیرد و سعی می‌كند بلندش كند حق دارید، خیلی سنگین‌ست.

سكوت

پیشخدمت: خُب، حالا اگر با من كاری ندارید، تنهایتان می‌گذارم.

گارسِن: خودش را جمع می‌كند می‌روید؟ به امید دیدار. پیشخدمت به طرف در برمی‌گردد صبركنید! پیشخدمت برمی‌گردد این زنگ ا‌ست؟ پیشخدمت سرتكان‌می‌دهد هر وقت با شما كار داشتم، می‌توانم زنگ بزنم و شما وظیفه دارید بیایید؟

پیشخدمت: اصولن بله. اما این زنگ كمی مرض دارد. یك جای مكانیسم‌ش می‌لنگد.

گارسِن: به طرف زنگ می‌رود و به دگمه فشارمی‌دهد. زنگ به صدادرمی‌آید كارمی‌كند.

پیشخدمت متعجب : كارمی‌كند. حالا او زنگ می‌زند اما زیاد هم خوشحال نباشید، چندان طول نمی‌كشد. خُب، در خدمتگذاری حاضرم.

گارسِن: حركتی می‌كند كه نگه اش بدارد  من...

پیشخدمت: بفرمایید.

گارسِن: نه، هیچی. به طرف بخاری دیواری می‌رود و كارد‌ِ نامه بازكن را برمی‌دارد این دیگر چیست؟

پیشخدمت: می‌بینید كه، یك كارد‌ِ نامه بازكن.

گارسِن: مگرنامه هم به اینجا می‌رسد؟

پیشخدمت: خیر.

گارسِن: پس این برای چی اینجاست؟  پیشخدمت شانه بالا می‌اندازد خُب، بروید.

پیشخدمت از صحنه خارج میشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه‌ی دوم

 

گارسِن در تنهایی

گارسِن به طرف مجسمه‌ی برنزی می‌رود و نوازشش می‌كند. می‌نشیند. دوباره بلند می‌شود. به طرف زنگ می‌رود وبه دگمه فشارمی‌دهد. زنگ كارنمی‌كند. دو یا سه بار آزمایش می‌كند. بی‌فایده است. سپس به طرف در می‌رود و سعی می‌كند آن را بازكند. در باز نمی‌شود.

گارسِن: فریادمی‌زند گارسون! گارسون!

جوابی نمی‌آید. به در مُشت می‌كوبد و پیشخدمت را صدامی‌زند. بعد ناگهان ساكت می‌شود و دوباره می‌نشیند. در این لحظه در بازمی‌شود و اینِس همراه با پیشخدمت واردمی‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه‌ی سوم

 

گارسِن.اینِس. پیشخدمت

 

پیشخدمت: به گارسِن  مرا صدا می‌كردید؟

گارسِن: می‌خواهد جواب بدهد، اما نگاهی به اینِس می‌اندازد نه.

پیشخدمت: به طرف اینِس برمی‌گردد خانم محترم این اتاق شماست. اینِس چیزی نمی‌گوید. اگر سئوالی دارید...‌اینِس سكوت می‌كند. پیشخدمت جاخورده  عمومن میهمان‌ها خیلی دوست دارند سئوالاتی بكنند...نمی‌خواهم فضولی كنم. ضمنن آنچه كه مربوط به مسواك و زنگ و بارمن می‌شود، این آقا واردند و می توانند به خوبی‌ی من شما را در جریان بگذارند. می‌رود.

سكوت. گارسِن به اینِس نگاه نمی كند.

اینِس: به دوروبرش نگاه می‌كند و ناگهان به طرف گارسِن می‌رود فلورانس[6] كو؟  گارسِن چیزی نمی‌گوید. دارم از شما می‌پرسم فلورانس كو؟

گارسِن: نمی‌دانم.

اینِس: چیزی بیشتر از این به ذهن‌تان نرسید؟ شكنجه از طریق جدایی؟ باشد، اما بی‌فایده‌است. فُلورانس یك گاو احمق بود و من برایش عزاداری نمی‌كنم.

گارسِن: ببخشید. فكر می‌كنید من كی هستم؟

اینِس: شما؟ شما مامور شكنجه‌اید.

گارسِن : خودش را جمع می‌كند و شروع می‌كند به خنده  چه مسخره‌! مامور شكنجه! عالی‌ست. می‌آیید تو، مرا می‌بینید و فكرمی‌كنید: این مامور شكنجه است. چه فرمایشاتی! تقصیر این پیشخدمت ابله است. می‌توانست ما را به هم معرفی كند. مامور شكنجه! من ژوزف[7] گارسِن هستم، روزنامه‌نگار و ادیب. حقیقت این‌ست كه وضع ما یكی‌ست. خانم‌ِ...

اینِس: خونسرد اینِس سِرانو[8]. دوشیزه.

گارسِن: خیلی خوب. باشد. حالا یخ‌ها آب شده‌‌است. پس شما فكر می‌كنید كه من شبیه ماموران شكنجه‌ام؟ بفرمایید ببینم ماموران شكنجه چه قیافه‌ای دارد؟

اینِس: قیافه‌شان جوری است كه انگار می‌ترسند.

گارسِن: ترس؟ چه بامزه! و ازكی می‌ترسند؟ از قربانیان‌شان؟

اینِس: بس كنید. می‌دانم چه دارم می‌گویم. خودم را در اینِس دیده‌ام.

گارسِن: در اینِس؟ به دوروبرش نگاه می‌كند نامردی‌ست. هرچیزی را كه می‌توانست شبیه اینِس باشد، برده‌اند. سكوت  بهرحال می‌توانم به شما اطمینان بدهم كه من نمی‌ترسم. اوضاع را ساده تلقی نمی‌كنم و از جدی بودن‌ش كاملن آگاهم. اما ترسی هم ندارم.

اینِس: شانه بالا می اندازد مسئله‌ی خودتان‌ست. سكوت  گاه‌ گداری سری هم به بیرون می‌زنید؟

گارسِن: در قفل است.

اینِس: حیف!

گارسِن: خیلی خوب می‌فهمم كه حضور من مزاحم شماست. خود من هم ترجیح می‌دادم تنها باشم، باید به زندگی‌ام نظم بدهم و خودم را جمع ‌وجوركنم. اما مطمئنم كه می‌توانیم با هم كناربیاییم، حرف نمی‌زنم، تقریبن تكان نمی‌خورم، و سروصدا هم كم ایجاد می‌كنم.  فقط اگر  اجازه داشته باشم توصیه‌ای بكنم، ما باید حداكثر‌ِ احترام را بین خودمان برقرار كنیم. این بهترین شیوه برای حفاظت از خود خواهد بود.

اینِس: من مودب نیستم.

گارسِن: پس من باید دوبرابر مودب باشم.

سكوت. گارسِن روی مبل می‌نشیند. اینِس راه می‌رود.

اینِس: به او نگاه می‌كند دهان تان.

گارسِن: جاخورده چی فرمودید؟

اینِس: نمی‌توانید دهان‌تان را بی‌حركت نگه‌ دارید؟ زیر دماغ‌ تان مثل فرفره می‌جنبد.

گارسِن: ببخشید. متوجه نشدم.

اینِس: اتفاقن همین‌ كارتان بد است. گارسِن دهانش را می‌جنباند. باز كه شروع شد! می‌خواهید آدم مودبی باشید، ولی حتا نمی‌توانید چهره ‌تان را كنترل كنید. شما تنها نیستید و حق ندارید با نشان‌دادن ترس‌ تان مزاحم من بشوید.

گارسِن: بلند می‌شود و به طرف او می‌رود یعنی شما نمی‌ترسید؟

اینِس: چرا باید بترسم؟ می‌شد پیشترها ترسید، آن وقت‌ها كه امیدی داشتیم.

گارسِن: نرم اگرچه دیگر امیدی وجود ندارد، اما ما هنوز هم همانی هستیم كه بودیم. دوشیزه‌ی محترم، عذاب كشیدن‌ِ ما هنوز شروع نشده‌است.

اینِس: می‌دانم. سكوت. خُب. حالا چه می‌شود؟

گارسِن: نمی‌دانم. منتظر می‌مانم.

سكوت. گارسِن دوباره می‌نشیند. اینِس دوباره شروع می‌كند به قدم ‌زدن. گارسِن دوباره دهانش را تكان می‌دهد. سپس بعد از نگاهی به اینِس، صورتش را در دست‌هایش پنهان می‌كند. اِستِل و پیشخدمت وارد می‌شوند.

 

  

 

 

 

 

 

 

صحنه‌ی چهارم

 

اینِس. گارسِن. اِستِل. پیشخدمت.

 

اِستِل به گارسِن، كه سرش را بلند نكرده‌است، نگاه می‌كند.

اِستِل: به گارسِن نه! نه، نه، سرت را بلند نكن! می‌دانم با دستان‌ت چه چیزی را پنهان می‌كنی، می‌دانم كه دیگر چهره‌ای نداری. گارسِن دست‌هایش را برمی‌دارد. ها! سكوت. با تعجب من شما را نمی‌شناسم.

گارسِن: خانم محترم، من مامور شكنجه نیستم.

اِستِل: من هم فكر نمی‌كردم كه شما مامور شكنجه باشید. من...من فكرمی‌كردم كسی می‌خواهد به من كلك بزند به پیشخدمت شما دیگر منتظر چی هستید؟

پیشخدمت: دیگر كسی نمی‌آید.

اِستِل: سبك شده. آها! پس ما تنها می‌مانیم، آقا و خانم و من؟ شروع می‌كند به خندیدن.

گارسِن: خونسرد به چی می‌خندید؟

اِستِل: همچنان خنده كنان این مبل‌ها كه خیلی زشت‌اند. تازه ببینید چه‌طوری هم چیده‌ شده‌اند. انگار روزاول عید رفته‌ام دیدن خاله ماری[9]. فكر می‌كنم هر كدامشان مال یكی از ماها باشد. این مال من است؟ رو به پیشخدمت ولی من كه هیچوقت نمی‌توانم رویش بنشینم. این یك فاجعه‌ست، لباس من آبی روشن است و مبل سبز چمنی.

اینِس: مال مرا می‌خواهید؟

اِستِل: این مبل قرمز شرابی را؟ خیلی لطف دارید، اما این هم خیلی بهتر نیست. نه، این‌جوری‌ست دیگر. دارایی‌ی هركس، مال خودش. مال من سبزاست، نگه‌ا‌ش می‌دارم. سكوت تنها مبلی كه در صورت لزوم به دردم می‌خورد، مبل آقاست.

سكوت.

اینِس: گارسِن شنیدید؟

گارسِن: خودش را جمع می‌كند این...0مبل. آه! ببخشید. بلند می‌شود مال شما، خانم محترم.

اِستِل: ممنون. پالتویش را درمی‌اورد و می‌اندازد روی مبل. .سكوت. حالا كه باید با هم زندگی‌كنیم، با هم آشنا بشویم. من اِستِل ریگوآل[10] هستم.

گارسِن تعظیم می‌كند و می‌خواهد اسمش را بگوید، اما اینِس پیشدستی می‌كند.

اینِس: اینِس سرانو. خیلی خوشوقتم.

گارسِن: یك بار دیگر تعظیم می‌كند ژوزف گارسِن.

پیشخدمت: فرمایشی ندارید؟

اِستِل: نه. بروید. كاری داشتم، زنگ می‌زنم.

پیشخدمت تعظیم می‌كند و از صحنه خارج می‌شود.

صحنه‌ی پنجم

 

اینِس. گارسِن. اِستِل.

 

اینِس: شما بسیار زیبا هستید. كاش برای استقبال از شمل گل داشتم.

اِستِل: گل؟ بله. از گل خیلی خوشم می‌آمد. اما اینجا كه پژمرده می‌‌شود، چون خیلی گرم است. خُب دیگر. از همه مهم‌تر این است كه آدم حوصله‌اش سر نرود، مگر نه؟ شما...

اینِس: بله، هفته‌ی گذشته. شما چی؟

اِستِل: من؟ دیروز. مراسم عزاداری هنوز تمام نشده‌است. كاملن طبیعی حرف می‌زند. اما آنگونه كه انگار آنچه را كه توصیف می‌كند، می‌بیند. باد روسری خواهرم را به‌هم می‌زند. جان می‌كند كه گریه كند. آها! آها! كمی به خودت فشاربیاور. كُشتی خودت را.   دودانه اشك، دو دانه اشك كوچولو كه زیر روبند‌ِ سیاه ابریشمی‌ بدرخشد. اُلگا ژاره[11] امروز صبح خیلی زشت است. بازو به بازوی خواهرم دارد می‌رود. به خاطر ریمل چشمش گریه نمی‌كند. این را هم  بگویم،  اگر من جای او بودم... بهترین دوست من بود.

اینِس: خیلی رنج كشیدید؟

اِستِل: نه. اتفاقن خیلی هم خونسرد بودم.

اینِس: چی...؟

اِستِل: چرك‌ِ گلو.  همچنان مثل گذشته آها! وقتش رسیده است. دارند می‌روند. خداحافظ! خداحافظ! یك خداحافظی‌ی معمولی. شوهرم از ناراحتی مریض شده، در خانه مانده است. به طرف اینِس شما چی؟

اینِس: گاز.

اِستِل: شما چی آقای محترم؟

گارسِن: دوازده تا گلوله در بدن. اِستِل تكانی می‌خورد ببخشید من مُرده‌ی مقبولی نیستم.

اِستِل: اُه، آقای محترم از این كلمات خشن استفاده نكنید. این...این شوك‌آورست. و تازه چه فرقی می‌كند، شاید ما هیچوقت اینقدر زنده نبودیم. حالا اگر حتمن می خواهیم اسمی روی این... وضعیت فعلی بگذاریم، پیشنهاد می‌كنم اسم‌مان را بگذاریم غایبین. این دقیق‌ترست. شما مدت زیادی‌ست كه غایبید؟

گارسِن: تقریبن یك ماه می‌شود.

اِستِل: كجایی هستید؟

گارسِن: مال ریو[12].

اِستِل: من پاریسی‌ام. هنوز بستگانی آن پایین دارید؟

گارسِن: همسرم. همچنانكه اِستِل پیش از این  مثل هر روز آمده‌است به پادگان. راهش نمی‌دهند. از لای میله‌‌های نرده نگاه می‌كند. هنوز نمی‌داند كه من غایبم، اما حدس می‌زند. حالا دارد می‌رود. سراپا سیاه پوشیده‌است. چه بهتر، لازم نیست لباس عوض كند. گریه نمی‌كند. هیچوقت

هم گریه نخواهد ‌كرد. چه آفتابی! و او سراپا پوشیده در لباس سیاه، با چشمان‌ِ درشت‌ِ یك  قربانی، در خیابان‌‌‌های خالی راه می‌رود. اَه، اعصابم را می‌خراشد. سكوت. روی مبل وسطی می‌‌نشیند و سرش را میان دست‌هایش می‌گیرد.

اینِس: اِستِل!

اِستِل: آقای محترم، آقای گارسِن!

گارسِن: بفرمایید.

اِستِل: شما روی مبل من نشسته‌اید.

گارسِن: ببخشید. بلند می‌شود.

اِستِل: انگار پاك غرق افكارتان بودید.

گارسِن: دارم به زندگی‌ام نظم می‌دهم. اینِس شروع می‌كند به خندیدن. به جای اینكه بخندید، خوب بود شما هم همین كار را می‌كردید.

اینِس: زندگی من نظم دارد. نظمی كامل. خود به خود نظم گرفت، آن پایین؛ لازم نیست به خودم زحمتی بدهم.

گارسِن: واقعن؟ فكرمی‌كنید، به همین  سادگی‌‌است! شروع می‌كند به مالیدن پیشانی‌اش. چه گرمایی! اجازه می‌دهید؟ می‌خواهد كتش را دربیاورد.

اِستِل: آه! نه! مودب‌تر نه. از مردهایی كه كت نمی‌پوشند، متنفرم.

گارسِن دوباره كتش را می‌پوشد. باشد. سكوت من شب‌هایم را در اتاق‌های سردبیری گذرانده‌ام. آنجا همیشه گرمای جانفرسایی بود. سكوت. همان رفتار گذشته. گرمای جانفرسایی‌ست. شب است.

اِستِل: درست است. دیگر شب شده است. اُلگا لباسش را درمی‌آورد. زمان روی زمین چه سریع می‌گذرد.

اینِس: شب است. در اتاقم را قفل ‌كرده‌اند. و در تاریكی، اتاق خالی‌ست.

گارسِن: كُت‌هایشان را به دسته‌ی صندلی آویزان‌كرده‌اند و آستین پیراهن‌شان را تا آرنج بالا زده‌اند. بوی مرد و سیگار برگ می‌‌آید. سكوت  من از بودن با مردانی كه كُت به تن ندارند، خوشم می‌آمد.

اِستِل: خونسرد معلوم می‌شود كه هم‌سلیقه نیستیم. به اینِس شما ازمردانی كه كُت به تن ندارند، خوشتان می‌آید؟

اینِس: چه با كُت، چه بی‌كُت، من اصولن از مردها زیاد خوشم نمی‌آید.

اِستِل: با وحشت به هردو نگاه می‌كند اما چرا، چرا ما ها را پیش هم گذاشته‌اند؟

اینِس: با خشمی سركوب شده چی گفتید؟

اِستِل: به شما دو نفرنگاه می‌كنم و فكرمی‌كنم كه ما با هم خواهیم بود...انتظار داشتم دوستان و خانواده‌ام را اینجا ببینم.

اینِس: یك دوست‌ِ بسیارخوب با سوراخی بزرگ در وسط‌ِ چهره‌اش.

اِستِل: انتظار او را هم داشتم. می‌توانست مثل یك رقاص حرفه‌ای تانگو برقصد. اما چرا ماها را پیش هم گذاشته‌اند؟

گارسِن: چه عرض كنم؟ تصادف محض. جماعت را،  بسته به زمانی كه از راه می‌رسند، می‌چپانند آنجایی كه خالی باشد،. به اینِس چرا می‌خندید؟

اینِس: از شما و تصادفی كه حرفش را می‌زنید، خنده‌ام می‌گیرد. یعنی اینقدر نیاز دارید كه  به خودتان آرامش بدهید؟ اینجا هیچ چیز را به تصادف واگذارنمی‌كنند.

اِستِل: باشرم اما شاید ما پیشترها یك‌ بارهمدیگر را دیده‌ایم؟

اینِس: هرگز و هرگز. در این‌ صورت شما را فراموش نمی‌كردم.

اِستِل: یا شاید آشنایان مشتركی داریم؟ شما دوبیو سیمور[13] را نمی‌ شناسید؟

اینِس: اصلن.

اِستِل: آنها به پیشواز خدا و جهان می روند.

اینِس: چه كارمی كنند؟

اِستِل: هیچ كاری نمی‌كنند. قصری در كورزه[14] دارند و..

اینِس: من كارمند پُست بودم.

اِستِل: كمی به عقب برمی‌‌گرددنه بابا. خُب پس  . سكوت  شما چی آقای گارسِن؟

گارسِن: من هیچ وقت از ریو بیرون نیامده‌ام.

اِستِل: اگر اینطور است، كاملن حق با شماست: تصادف ما را به هم رسانده‌است.

اینِس: تصادف! این مبل‌ها تصادفی اینجا هستند. تصادفن مبل سمت راستی سبزچمنی‌ست و مبل سمت چپی قرمز شرابی. تصادفی، نه؟ اگر راست می‌گویید، سعی كنید جای‌شان را عوض كنید، آن وقت معلوم می‌شود. و این مجسمه‌ی برنزی هم تصادفن اینجاست؟ این گرما را چه می‌گویید؟ ها؟ این گرما چی؟ سكوت دارم به شما می گویم، همه‌ی این ها دقیقن تعیین شده‌است. با تمام جزئیاتش، با عشق و علاقه. این اتاق در انتظار ما بود.

اِستِل: اما بگویید ببینم چرا؟ همه چیز زشت و سفت و چهارگوش است. من از چهارگوش بدم می‌آمد.

اینِس: شانه بالامی‌اندازد خیال می‌كنید من در سالنی به سبك سكند- اِمپایر زندگی می‌كردم؟

سكوت

اِستِل: پس همه چیز عمدی‌ست؟

اینِس: همه چیز. و ما هم دقیقن انتخاب شده‌ایم.

اِستِل: این تصادفی نیست كه درست، شما جلوی من ایستاده‌اید؟ سكوت اینجا آدم منتظر چیست؟

اینِس: نمی‌دانم. اما آدم انتظارمی‌كشد.

اِستِل: نمی‌توانم تحمل كنم كه كسی از من انتظاری داشته‌باشد. چون بلافاصله هوس می‌كنم، درست عكس آن را انجام بدهم.

اینِس: خُب، بفرمایید! بفرمایید عكس‌ش را انجام بدهید دیگر! مردم حتی نمی‌دانند، چه می‌خواهند.

اِستِل: پا به زمین می‌كوبد این غیرقابل تحمل است. و از طریق‌ِ شما دو نفر قراراست بلایی سر من بیاید؟ به اونگاه می‌كند از طریق شما دو نفر؟ من چهره‌هایی می‌شناختم كه فورن پیامی به من می‌رساندند. و چهره‌های شما هیچ چیز به من نمی‌گوید.

گارسِن: ناگهان به اینِس پس چرا ماها با همیم؟ شما كه اینِسمه گفتید، خب همه چیز را بگویید!

اینِس: متعجب اما من مطلقن اطلاعی ندارم.

گارسِن: ما باید سردربیاوریم. برای یك لحظه به فكرفرو می‌رود.

اینِس: كاش دستكم هركدام از ما این جسارت را داشت كه بگوید...

گارسِن: چه چیزی را؟

اینِس: اِستِل!

اِستِل: بفرمایید!

اینِس: شما چه كار كردید؟ چرا شما را به اینجا فرستادند؟

اِستِل: باحرارت نمی‌دانم. من اصلن چیزی نمی‌‌دانم. حتی از خودم می‌پرسم كه نكند اشتباهی رخ داده است. به اینِس اینجور لبخند نزنید! به انبوه آدم‌هایی فكر كنید كه... هر روز تبدیل به غابین می‌شوند. هزارتا هزارتا می‌آیند اینجا و سروكارشان فقط با كارمندان بی‌خبر و دست‌ نشانده  می‌افتد. چگونه ممكن است كه اشتباهی پیش نیاید؟ اینطوری لبخندنزنید! به گارسِن شما چی؟ حرفی بزنید. اگر در مورد من اشتباهی رخ داده، پس باید در مورد شما هم اشتباهی رخ داده باشد. به اینِس و هم‌چنین در مورد شما. بهتر نیست فكر كنیم كه ما به خاطر یك اشتباه اینجاییم؟

اینِس: این همه‌ی آن چیزی است كه می‌توانید به ما بگویید؟

اِستِل: دیگر چه می‌خواهید بدانید؟ چیزی برای قایم كردن ندارم. من یك بچه یتیم بیچاره بودم. برادر كوچكم را بزرگ كردم. یكی از دوستان‌ِ پیر‌ِ پدرم مرا می‌خواست. پولدار و خوب بود. منهم قبولش كردم. شما اگر جای من بودید، چه‌كارمی‌كردید؟ برادرم مریض بود و حفظ‌ِ سلامتی‌اش احتیاج به مراقبت زیادی داشت. شش سال بدون دردسر با شوهرم زندگی كردم. دو سال پیش به كسی برخوردم، كه قراربور عاشقش بشوم. همدیگر را فورن شناختیم. می‌خواست مال او باشم و من نه گفتم. بعد دچار‌ِ بیماری‌ی چرك‌‌‌ِ گلو شدم. همه‌اش همین‌ست. شاید براساس اصول معینی می‌شد مرا متهم كرد كه جوانی‌ام را به پای یك مرد‌‌ِ پیر هدرداده‌ام. به گارسِن به نظر شما این جرم است؟

گارسِن: مسلمن نه. سكوت شما چه؟ آیا فكرمی‌كنید این جرم ‌است كه آدم براساس اصولِ خودش زندگی‌كند؟

اِستِل: چه كسی می‌خواست این اتهام را به شما بزند؟

گارسِن: من یك روزنامه‌ی میهن‌پرستانه بیرون می‌دادم. جنگ شروع‌ شد. چه بایدكرد؟ همه‌ی نگاه‌ها متوجه‌‌ی من بود.« آیا او جسارتش را دارد؟ » خُب من جسارتش را داشتم. همكاری نكردم و آن ها هم مرا به گلوله بستند. اینجا چه جرمی صورت گرفته؟ اینجا چه جرمی صورت گرفته؟

اِستِل:  دستش را می‌گذارد روی دست‌ِ او این جرم نیست. شما...

اینِس: با كنایه ادامه می‌دهد یك قهرمان هستید. زن‌‌‌تان چی؟ گارسِن.

گارسِن: ها؟ چی‌؟ من او را از لجن بیرون كشیدم.

اِستِل: به اینِس ببینید! ببینید!

اینِس: می‌بینم. سكوت آخر این كمدی را برای چه كسی بازی می‌كنید؟ ما كه خودی هستیم.

اِستِل: خشماگین خودی هستیم؟

اینِس: خودی هستیم. همه‌مان قاتلیم. ما در جهنم هستیم، خانم كوچولو. هیچ‌وقت اشتباهی رخ‌ نمی‌دهد. و مردم سر هیچ و پوچ لعنت نمی‌شوند.

اِستِل: ساكت بشوید!

اینِس: در جهنم! لعنت شده! لعنت شده!

اِستِل: ساكت بشوید! نمی‌توانید ساكت بشوید؟ به شما اجازه نمی‌دهم  چنین كلمات‌ِ خشنی را بكارببرید!

اینِس: خانم مقدس‌ِ كوچولوی لعنت شده، قهرمان بی‌عیب و نقص‌ِ لعنت شده. به ما خوش گذشت، مگر نه؟ یك عده آدم‌ به خاطر ما تاسرحد مرگ رنج‌بردند و ما از همین خوشمان می‌‌آمد. حالا باید مكافات پس بدهیم.

گارسِن:  دستش را بلند می‌كند ساكت می‌شوید یا نه؟

اینِس: بدون ترس اما سخت جاخورده به او نگاه می‌كند: هه! سكوت صبركنید ببینم! حالا می‌فهمم، حالا می‌دانم چرا ماها را باهم این تو انداخته‌اند.

گارسِن: خوب فكركنید، چه می‌گویید.

اینِس: خودتان متوجه خواهید شد، چقدر احمقانه است. خیلی احمقانه! شكنجه‌ی بدنی كه نیست، مگر نه؟ اما ما در جهنم هستیم. و كسی هم اجازه ندارد بیاید. هیچكس. ما تا آخرش به تنهایی با هم خواهیم بود. همین است، كوتاه و مختصر، جای كسی اینجا خالی است: جای شكنجه‌گر.

گارسِن:  نیمه بلند می‌دانم، می‌دانم.

اینِس: كاملن روشن‌است، صرفه‌جویی در استخدام كارمند. همه‌اش همین است. مشتری‌ها خودشان كارمی‌كنند، مثل رستوران‌های سلف ‌سرویس.

اِستِل: منظورتان چیست؟

اینِس: هر كدام از ما شكنجه‌گر آن دو نفر دیگراست.

سكوت. این تازگی را هضم می‌كنند.

گارسِن: با صدایی لطیف من شكنجه‌گر شما نخواهم بود. بدخواه شما نیستم و كاری به كارشما ندارم. هیچ‌كاری. به همین سادگی. پس هر كس برود سرجای خودش، پاتك این است. شما اینجا، شما اینجا، من هم اینجا. و سكوت. بدون كلمه‌ای. این كه مشكل نیست، مگر نه؟ هر كدام از ما به اندازه‌ی كافی گرفتار خودش است. فكرمی‌كنم، می‌توانم صدهزارسال اینجا بنشینم، بدون اینكه یك كلمه حرف بزنم.

اِستِل: یعنی من باید سكوت بكنم؟

گارسِن: بله. و ما...ما نجات پیداخواهیم كرد. سكوت. درخودنگریستن و سر را هیچگاه بلندنكردن. موافقید؟

اینِس: موافقم.

اِستِل: پس از كمی معطلی موافقم.

گارسِن: پس بدرود. به طرف مبلش می‌رود و سرش را میان دستانش می‌گیرد. سكوت.

اینِس شروع می‌كند برای خودش به آوازخواندن:

 

در خیابان‌ِ رداهای سفید‌ِ رهبانان

سكوی اعدامی از تخته بود

و سطلی خاك اره

در خیابان‌ِ رداهای سفید‌ِ رهبانان

 

درخیابان‌ِ رداهای سفید‌ِ رهبانان

جلاد صبح خیلی زود بیدارشد

امروز سرش خیلی شلوغ بود

باید سر‌ِ ژنرال‌ها

اسقف‌ها و دریاسالارها

را می‌زد

در خیابان‌‌ِ رداهای سفید‌ِ رهبانان

 

در خیابان‌ِ رداهای سفید‌‌‌ِ رهبانان

زنان‌ِ شریف و اصیلی بودند

كه با زیورآلات‌ِ درخشان می‌آمدند

فقط سر نداشتند

سرشان پریده بود با كلاه

مثل یك غده

در لای و لجن‌ِ رداهای سفید

در این فاصله اِستِل دوباره پودر می‌ز‌ند و رُژ میمالد. اِستِل همانطور كه به خودش پودرمی‌ زند، دستپاچه دنبال اینِس می‌گردد. كیفش را زیرورومی‌كند و به طرف گارسِن بر‌می‌گردد.

اِستِل: آقای محترم شما اینِس دارید؟  گارسِن جواب نمی‌‌دهد اینِس، یك اینِس‌ی دستی، یك چیزی؟

گارسِن جواب نمی‌دهد حالا كه مرا تنها می‌گذارید، دستكم یك اینِس برای من تهیه كنید. گارسِن سرش را میان دستانش نگه‌می‌دارد و جواب نمی‌‌دهد.

اینِس: با جدوجهد من یك اینِس در كیفم دارم. كیفش را زیرورومی‌كند. با تاسف دیگر نیست. حتمن موقع‌ِ ورود برش داشته‌اند.

اِستِل: چه بد! چشمانش را می‌بندد و تلوتلومی‌خورد.

اینِس می‌پرد به طرفش و نگه‌‌اش می‌‌دارد: چه‌تان شده؟

اِستِل: چشمانش را دوباره باز می‌كند و لبخند می‌زند حالم یك‌جوری‌ست. به خودش دست می‌كشد شما هم حالتان این جوری نیست؟ وقتی خودم را نمی‌بینم، می‌توانم یك عالم به خودم دست بكشم. از خودم می‌پرسم كه آیا اصلن من وجود دارم؟

اینِس:  شانس آوردید. من همیشه خودم را از درون احساس می‌كنم.

اِستِل: آها، از درون  ...آنچه كه در سرها می‌گذرد، آنچنان مبهم است، كه خسته‌ام می‌كند.  سكوت در اتاق خواب من شش تا اینِس‌ی بزرگ هست. می‌بینم‌شان. اما آنها مرا نمی‌بینند. كاناپه، فرش، اینِس را نشان می‌دهند... چه اینِس‌ی خالی‌ی است، آن اینِس‌ای كه من در آن نباشم. همیشه جوری ترتیب می‌دادم، وقتی حرف می‌زنم، كسی آنجا باشد، كه بتوانم خودم را در او ببینم. حرف می‌زدم، خودم را می‌دیدم كه دارم حرف می‌زنم. خودم را طوری می‌دیدم، كه مردم مرا می‌دیدند. این مرا بیدار نگه‌می‌داشت. مایوس رُژِ لبم! مطمئنم كه كج و كوله است. من كه نمی‌توانم تا ابد بدون اینِس بمانم.

اینِس: به عنوان اینِس در خدمتتان باشم؟ بیایید، شما را دعوت می‌كنم پیش خودم. بنشینید روی مبل من.

اِستِل: به گارسِن اشاره می‌كند ولی...

اینِس: بی خیال‌ِ او.

اِستِل: ما به هم آزار خواهیم رساند. شما خودتان این را گفتید.

اینِس: به من می‌آید كه بخواهم آزاری به شما برسانم؟

اِستِل: هیچ معلوم نیست...

اینِس: بیشتر این تویی كه به من آزار خواهی‌رساند. اما چه اهمیتی دارد؟ حالا كه باید رنج بكشم، ترجیح می‌دهم از طریق تو باشد. بشین. بیا نزدیك‌تر. باز هم نزدیك‌تر. به چشم‌هایم نگاه‌ كن: خودت را آن تو می‌بینی؟

اِستِل: من خیلی قد كوتاه‌ام. خودم را خیلی بد می‌بینم.

اینِس: من ترا می‌بینم. ازسر تا پا. از من بپرس. هیچ اینِس‌ای اینقدروفادار نیست.

اِستِل:  دستپاچه به طرف گارسِن برمی‌گردد، انگار كه از او كمكی بخواهد آقای عزیز، آقای عزیز! با چرندیات‌مان مزاحم شما نیستیم؟ گارسِن جواب نمی‌‌دهد.

اینِس: ولش كن، او دیگر به حساب نمی‌آید. ما تنها هستیم. از من سئوال كن.

اِستِل: رُژ لبم را درست زده‌ام؟

اینِس: بگذار ببینم. نه، خیلی خوب نزدی.

اِستِل: حدس می‌زدم. خوشبختانه نگاهی به گارسِن می‌اندازد كسی مرا ندیده‌است. پس یك باردیگر خودم را آرایش می‌كنم.

اینِس: اینطوری بهتراست. نه. خط را بكش روی لبت. من دستت را می‌گیرم. اینطوری، آها اینطوری. حالا خوب شد.

اِستِل: به خوبی همان موقعی كه آمدم این تو؟

اینِس: بهتر، سنگینتر، وحشتناك‌تر. این دهانِ جهنمی‌ی تو-

استله: هوم! پس خوب است؟ چه بد، كه خودم نمی‌توانم ببینم. قسم می‌خورید كه خوب شده؟

اینِس: نمی‌خواهی به همدیگر تو بگوییم؟

اِستِل:  قسم می‌خوری كه خوب شده؟

اینِس: تو زیبایی.

اِستِل: ولی اصلن شما سلیقه دارید؟ هم‌ سلیقه‌ی من هستید؟ چه بد! چه بد!

اینِس: من هم سلیقه‌ی توام، چون... آخر از تو خوشم می‌آید. دقیق به من نگاه كن. به من لبخند بزن. من هم زشت نیستم. بهتر از یك اینِس نیستم؟

اِستِل: نمی‌دانم. شما مرا می ترسانید. تصویر من در اینِس  رام بود. خیلی خوب می‌شناختمش...لبخند می‌زنم.  لبخند من تا مردمك چشمان شما رسوخ می‌كند و خدا می‌داند بعد چه بلایی سرش می‌آید.

اینِس: خُب چه كسی مانع می شود كه مرا رام كنی؟ به همدیگر نگاه می‌كنند. اِستِل كمی با تحسین نگاهش می‌كند اصلن نمی‌خواهی به من، تو بگویی؟

اِستِل: برایم سخت است به زن‌ها تو بگویم.

اینِس: و فكرمی‌ كنم قبل از هر چیز به یك كارمند پُست، نه؟ آنجا، آن پایین، زیر صورتت، آن چیست؟ یك لكه‌ی قرمز؟

اِستِل خودش را جمع می‌كند لكه‌ی قرمز؟ وای، چه وحشتناك! كجا؟

اینِس: آنجا! آآنجا! من اینِس‌ای هستم كه تصویرت را می‌گیرم، كبوتركم، گرفتمت. آنجا قرمز نیست. حتی اثری هم نیست. خُب، حالا اگر اینِس شروع كند به دروغ گفتن؟ یا اینكه چشم‌هایم را ببندم، از دیدن تو امتناع كنم، با اینِسمه زیبایی چه می‌كنی؟ نترس، من باید به تو نگاه كنم. چشم‌هایم حسابی بازمی‌ماند. و من مهربان خواهم بود، خیلی خیلی مهربان. اما باید به من، تو بگویی.

سكوت

اِستِل: از من خوشت می‌‌آید؟

اینِس: خیلی!

سكوت

اِستِل: با سر به گارسِن اشاره می‌كند دلم می خواهد كه او هم به من نگاه كند.

اینِس: ها! چون یك مرد است. به گارسِن شما َبَرنده شده‌اید. گارسِن جواب نمی‌دهد به او نگاه كنید دیگر. گارسِن جواب نمی‌دهد بازی درنیاورید؛ یك كلمه از حرف‌هایی كه ما زدیم، از شما پنهان نمانده.

گارسِن به آرامی سرش را بلند می‌كند بله، كاملن همینطور است؛ هرچقدر هم كه گوش‌هایم را می‌گرفتم، باز یك كلمه هم از من پنهان نمانده. با چرندیات‌تان سرم را بردید. حالا راحتم بگذارید. كاری به كار شما ندارم.

اینِس: با این خانم كوچولو چی؟ كاری به كاراو هم ندارید؟ از ظاهربازی‌هاتان سردر‌آوردم: برای اینكه نظر او را جلب كنید، رفتار محترمانه در پیش گرفتید.

گارسِن: دارم به شما می‌گویم، راحتم بگذارید. در روزنامه دارند راجع به من حرف می‌زنند. می‌خواهم گوش كنم. اگر خیال‌تان راحت می‌شود، به شما بگویم، كه علاقه‌ای به این خانم كوچولو ندارم.

اِستِل: ممنون.

گارسِن: نمی‌خواستم بی‌‌‌ادب باشم...

اِستِل: گستاخ!

سكوت. دربرابر هم قرار می‌گیرند.

گارسِن: دیدی؟ شروع شد! سكوت شما را سوگند داده‌‌ بودم كه ساكت باشید.

اِستِل: او شروع كرد. اینِس‌اش را به من تحمیل كرده است، در حالیكه از او چیزی نخواسته‌ بودم.

اینِس: نه. تو می‌خواستی تورش كنی و با او لاس زدی، كه به تو نگاه كند.

اِستِل: خُب، كی چی؟

گارسِن: دیوانه شده‌‌اید؟ نمی‌بیند كار دارد به كجاها می‌كشد؟ ساكت باشید دیگر! سكوت حالا دوباره در سكوت كامل می‌نشینیم، چشم‌هامان را می‌بندیم، و هر كداممان سعی می‌كنیم، وجود دیگران را فراموش كنیم. دوباره می‌نشیند.

 زن ها مٍنً و مٍنً كنان می‌روند سرجایشان.

اینِس:  ناگهان برمی‌گردد كه اینطور! فراموش كنیم؟ این كه بچگانه‌ است! تا مغز استخوانم شما را حس می‌كنم. سكوت شما در گوشم نعره می‌زند. می‌توانید به دهانتان چسب بزنید، می‌توانید زبان‌تان را گاز بگیرد، اما آیا می‌توانید به این خاطر مانع زیستن تان بشوید؟ می‌توانید جلوی فكركردن‌تان را بگیرید؟ من صدایش را می‌شنوم، مثل یك ساعت شماطه‌دار تیك تاك می‌كند. و من می‌‌دانم كه شما هم تیك‌تاك‌‌ِ فكركردن‌‌‌ِ مرا می‌شنوید. می‌توانید تا دلتان می‌‌خواهد بچپید توی مبل‌تان، شما همه‌‌جا هستید، سروصدای آلوده‌ تان به من می‌رسد، چون شما هم آن سروصدا را سرراه‌ شنیده‌اید. شما حتی چهره‌ام را از من گرفته‌اید: شما می‌شناسیدش و من نمی‌شناسمش. و او؟ او؟ او را هم از من گرفته‌اید. فكرمی‌كنید، اگر تنها بودیم، جرات می‌كرد با من چنین رفتاری بكند؟ نه. نه. دست‌تان را از روی صورت‌تان بردارید، ولتان نمی‌كنم، این خیلی بی‌درد‌ِسر خواهدبود. ‌آنجا بنشینید، بی‌حس، ‌مثل بودا فرورفته در خود و اگر چشمهایم را هم ببندم، حس‌می‌كنم، كه خانم همه‌ی سروصداهای زندگی‌اش را به شما تقدیم می‌كند، حتی خش خش لباسش را و اینكه لبخندی به شما می‌زند كه نمی‌بینید0    ...نمی‌گذارم همین یك كار را بكنید،می‌خواهم جهنمم را انتخاب كنم؛ می‌خواهم با چشمان باز به شما نگاه كنم و بدون پنهانكاری مبارزه كنم.

گارسِن: عالی شد. حدس می‌زدم كه باید به اینجا ختم بشود؛ مثل بچه ها عنان و اختیار ما را در دست گرفتند. كاش مرا با یك عده مرد می‌انداختند...مردها می‌‌توانند سكوت بكنند. اما خُب نمی‌شود توقع‌ِ زیادی داشت. به طرف استله می‌‌رود و دستش را زیر چانه‌اش می‌‌‌گذارد ها خانم كوچولو از من خوشت می‌آید؟ به من چشمك زده‌ای؟

اِستِل: به من دست نزنید!

گارسِن: چه حرف‌ها! راحت باشیم. تو كه می‌دانی، من عاشق‌ زن ها بودم. و آن ها هم عاشق من بودند. راحت باش بابا! ما چیزی نداریم كه از دست بدهیم. ادب؟ به خاطر چی؟ رفتار مناسب؟ به خاطرچی؟ خودمانی هستیم! به زودی مثل كرم برهنه خواهیم بود.

اِستِل: ولم كنید!

گارسِن: مثل كرم. اوه! من به شما اخطارداده بودم. هیچ چیز از شما نمی‌خواستم، هیچ چیز

مگر آرامش و كمی سكوت. گوش هایم را گرفته بودم. گومز[15] وسط میزها ایستاده بود و حرف می‌زد، همه‌ی همكاران روزنامه گوش می‌دادند. بدون كُت. می‌خواستم بفهمم چه می‌گویند، مشكل بود: حوادث‌ِ روی زمین با سرعت زیادی می‌گذرد. نمی‌توانستید سكوت كنید؟ حالا دیگر تمام شد، او دیگر حرف نمی‌‌زند؛ نظرش درباره‌ی من به درون سرش بازگشته‌است. باشد. باید تا آخرش برویم. برهنه مثل كرم: می‌خواهم بدانم، سروكارم با كیست.

اینِس: می‌دانید. حالا می‌دانید.

گارسِن: تا زمانی كه هركدام از ما اعتراف نكند چرا محكوم شده، هیچ چیزنمی‌دانیم. تو، موطلایی، شروع كن. چرا؟ به ما بگو چرا. رُك و راست بودنت می‌تواند از فجایعی جلوگیری كند. اگر هیولاهایمان را بشناسیم... خُب، چرا؟

اِستِل: دارم به شما می‌گویم كه نمی‌دانم. نمی‌خواستند به من بگویند.

گارسِن: می‌دانم. به من هم نمی‌خواستند جوابی بدهند. اما من خودم را می‌شناسم. می‌ترسی به عنوان نفر اول حرف بزنی؟ باشد. خُب، پس من شروع می‌كنم. سكوت من خیلی زیبا نیستم.

اینِس: بله، بله،  خبر داریم كه شما از سربازی فراركردید.

گارسِن: این موضوع را ولش كنید. هیچوقت حرفش را نزنید. من اینجا هستم، چون به زنم ستم كردم. همه‌اش همین است. پنج سال تمام. طبیعی‌ست كه هنوز رنج می‌برد. همین جاست؛ به محض اینكه از او حرف می‌زنم، می‌بینمش. گومز برایم جالب است. اما فقط زنم را می‌بینم. گومز كجاست؟ پنج سال تمام. آها، اسبابم را به او تحویل داده‌اند؛ پشت پنجره نشسته و كتم را گذاشته است روی زانویش. همان كُتِ با 12سوراخ. خون شبیه فلز زنگ زده است. دوروبر سوراخ ها سوخته است. ها! به درد موزه می‌خورد، یك كُتِ تاریخی. و من آن را به تن می‌كردم. آیا خواهی گریست؟ آیا سرانجام خواهی گریست؟ سیاه مست رسیدم خانه، بوی گندِ شراب و بوی زن می‌دادم. سراسر شب منتظر من بود؛ نمی‌گریست. طبیعی‌ست كه كلمه‌ای سرزنش بار هم نگفت. فقط چشمانش. چشمان درشتش. من از هیچ چیز پشیمان نیستم. مكافات اعمال‌ِ خود را پس خواهم داد، اما از هیچ چیز پشیمان نیستم. بیرون برف می‌بارد. اما آیا خواهی گریست؟ این زنی‌ست كه كشش به شهیدشدن دارد.

اینِس: تقریبن ملایم چرا ناراحتش كردید؟

گارسِن: چون كار خیلی راحتی بود. یك كلمه كافی بود تا او رنگ عوض كند. حساس بود. ها! دریغ از یك سرزنش. من یك روحِ آزاردهنده‌ام، تحریك كننده. منتظر بودم، همیشه منتظر بودم. اما نه؛ نه یك قطره اشك، نه یك سرزنش. من او را از منجلاب بیرون كشیده‌ بودم. می‌فهمید؟ بی‌آنكه به كُت نگاه كند، دارد به آن دست می‌كشد. انگشتانش سوراخ ها را لمس می‌كند. منتظر چیستی؟ به امید چیستی؟ دارم به تو می‌‌‌گویم، من از هیچ چیز پشیمان نیستم. همین است: بیش از اندازه مرا تحسین می‌كرد. می‌فهیمد؟

اینِس: نه، كسی مرا تحسین نكرده‌است.

گارسِن: خوش به حال شما. واقعن، خوش به حال شما. حتمن تمام اینِسا به نظرتان خیلی انتزاعی می‌آید. حالا جریانی را برایتان تعریف می‌كنم: یك زن دو رگه را آورده ‌بودم منزل. چه شب‌هایی! زنم در طبقه‌ی اول می‌‌‌خوابید، حتمن صدای ما را می‌شنید. اولین نفری بود كه بیدارمی‌شد و از آنجا كه تا دیروقت می‌خوابیدیم، صبحانه را می‌آورد توی تخت.

اینِس: مردكه‌ی عوضی!

گارسِن: دقیقن، دقیقن مردكه‌ی عوضی‌ی محبوب. به نظر می‌اید گیج است نه، هیچی. این گومز است، اما درباره‌ی من حرف نمی‌زند. گفتید مردكه‌ی عوضی؟ دقیقن: وگرنه من اینجا چه می‌كردم؟ شما چی؟

اینِس: والله من همان چیزی بودم كه آن پایین به او نفرین‌شده می‌گویند. حتا آنجا هم لعنت ‌شده

بودم، نه؟ بنابراین چندان هم جای تعجب نبود.

گارسِن: تمام ماجرا همین است؟

اینِس: نه، قضیه‌ی فلورنس هم بود. اما اینجا مسئله‌‌ی مُرده‌هاست. سه تا مُرده. اول آن مرد، بعد آن زن ومن. آن پایین كسی باقی نمانده، خیالم حسابی تخت است؛ فقط آن اتاق. گاه گداری اتاق را می‌بینم. خالی، با پشت دری‌های بسته. اوه! اوه! بالاخره مهروموم را كندند. برای اجاره...اجاره‌اش می‌دهند. روی در یك تابلو است. این...گروتسك است.

گارسِن: سه‌ تا...گفتید سه ‌تا؟

اینِس: سه‌ تا.

گارسِن: یك مرد و دو زن؟

اینِس: بله.

گارسِن: كه اینطور.سكوت مرد خودش را كُشت؟

اینِس: او؟ او اصلن توانایی این كار را نداشت. اما نه به خاطر اینكه رنج نكشیده باشد. نه: رفت زیر تراموا. مسخره است. من پیش آنها زندگی می‌كردم. او پدرم بود.

گارسِن: فلورانس موطلایی بود؟

اینِس: موطلایی؟ به استله نگاه می‌كند. می‌دانید، من از هیچ چیز پشیمان نیستم، اما چندان هم حوصله ندارم كه داستانش را برایتان تعریف كنم.

گارسِن: یاالله! یاالله! پدرتان حال‌تان  را بهم میزد.

اینِس: یواش، یواش. یك كلمه اینجا، یك كلمه آنجا. مثلن موقع نوشیدن هورت می‌كشید. از توی دماغش به لیوان فوت می‌كرد. چیزهای كوچك. اوه، آدم بدبختی بود، زودرنج بود. چرا لبخند می‌زنید؟

گارسِن: چون من زودرنج نیستم.

اینِس: معلوم خواهدشد. من به درون زن نفوذ كرده بودم.  پدرم را با چشم من می‌دید...بالاخره وبال‌ِ گردنم شد. ته‌ِ شهر یك اتاق گرفتیم.

گارسِن:  بعد؟

اینِس: بعد تراموا آمد. هر روز به او می‌گفتم: خُب، عزیزجان، ما كُشتیمش. سكوت من پستم.

گارسِن: بله. من هم همینطور.

اینِس: نه، شما پست نیستید.  فرق می‌كند.

گارسِن: چه فرقی؟

اینِس: این را بعدن به شما می‌گویم. من پستم. یعنی، من تنها زمانی می‌توانم وجود داشته‌باشم، كه دیگران در عذاب باشند. یك مشعل. مشعلی در دل‌ها. وقتی كاملن تنها باشم، خاموش می‌شوم. شش ماه تمام درون دلش شعله‌ور بودم؛ همه چیز را سوزندانم. یك شب بلند شد، بدون اینكه متوجه بشوم، شیر گاز را بازكرد و دوباره پهلوی من دراز كشید. همین.

گارسِن: هوم!

اینِس: چی؟

گارسِن: هیچی. این كار خیلی درستی نیست.

اینِس: معلوم است كه این كار درستی نیست. كه چی؟

گارسِن: اوه! حق دارید. به اِستِل تو چی؟ تو چه كار كرده‌ای؟

اِستِل: من كه به شما گفتم، خبرندارم. می‌توانم حسابی سرم را به در و دیواربكوبم...

گارسِن: خُب. باشد. ما به تو كمك می‌كنیم. این یارو با سروصورتِ خرد وخمیرشده، كیست؟

اِستِل: كدام یارو؟

اینِس: كاملن دقیق می‌دانی. همانی كه وقتی وارد می‌شدی، از او می‌ترسیدی.

اِستِل: یكی از دوستانم.

گارسِن: چرا از او می‌ترسیدی؟

اِستِل: شما حق ندارید، از من بازجویی بكنید.

اینِس: به خاطر تو خودش را كُشت؟

اِستِل: نه بابا. شما دیوانه‌اید.

گارسِن: پس چرا ترا می‌ترساند؟ یك گلوله تو سرخودش خالی كرد،ها؟ گلوله سرش را به باد داد؟

اِستِل: ساكت باشید! ساكت باشید!

گارسِن: به خاطر تو! به خاطر تو!

اینِس: یك گلوله به خاطر تو.

اِستِل: دست از سرم بردارید. مرا می‌ترسانید. می‌خواهم بروم. می‌خواهم بروم. به در حمله می‌كند و به آن پنجه می‌كشد.

گارسِن: برو خُب. من حسابی خوشحال می‌شوم. متاسفانه در از بیرون قفل‌شده است.

اِستِل زنگ می‌زند؛ زنگ كارنمی‌‌كند. اینِس و گارسِن می‌خندند. اِستِل به در تكیه می‌دهد و به طرف آنها برمی‌گردد.

اِستِل: با صدایی گرفته وكُند شما تهوع‌ آورید.

اینِس: دقیقن، تهوع آور. خُب؟ پس یارو خودش را به خاطر تو كُشت. معشوقت بود؟

گارسِن: معلوم است كه معشوق‌‌اش بود. می‌خواست فقط مال او باشد. درست است؟

اینِس: مثل یك رقاص حرفه‌ای تانگو می‌رقصید، اما احتمالن فقیر بود.

سكوت

گارسِن: دارند از تو می‌پرسند، آیا طرف فقیر بود؟

اِستِل: بله، فقیر بود.

گارسِن: و علاوه بر این تو باید مواظب اسم و رسمت هم می‌ بودی. یك روز آمد، به تو التماس كرد و تو به او نیشخند زدی.

اینِس: ها؟ ها؟ نیشخند زدی؟ به خاطر همین خودش را كُشت؟

اِستِل: تو با همین چشم ها به فلورنس نگاه كرده‌ای؟

اینِس: بله.

سكوت

اِستِل: شروع می‌كند به خندیدن شما سوراخ‌ِ دعا را پاك گم كرده‌اید.بلند می‌شود و همانطور كه به در تكیه داده، به آنها نگاه می‌كند، با لحنی تحریك كننده می‌خواست از او بچه‌داربشوم. خُب، حالا راضی شدید؟

گارسِن: تو چی؟ تو نمی‌خواستی.

اِستِل: نه. با این وجود بچه به دنیا آمد. پنج ماه سوییس بودم. كسی خبرنداشت. دختربود. موقعی كه بچه به دنیا آمد، روژه[16] پیش من بود. خوشحال بود كه یك دختر دارد. من نه.

گارسِن: بعد چی شد؟

اِستِل: یك بالكن آنجا بود مشرف به دریا. سنگ بزرگی آوردم. فریاد می‌كشید:« اِستِل، خواهش می‌كنم، التماس می كنم. » از او متنفر بودم. همه چیز را دید. روی بالكن خم‌ شد و حلقه‌ها را روی آب دید.

گارسِن: بعد چی شد؟ 

اِستِل: تمام ماجرا همین بود. من برگشتم پاریس. او هم همان كاری را كرد، كه می‌خواست.

گارسِن: یك گلوله تو سرش خالی كرد؟

اِستِل: بله، همین. اصلن لازم نبود. شوهرم هیچوقت متوجه چیزی نشد. سكوت شما حالم را به هم می‌زنید. دچار  بغض‌ِ خفه كننده‌ای می‌شود.

گارسِن: فایده ای ندارد. اینجا اشكی درنمی‌آید.

اِستِل: من بزدلم. من بزدلم. سكوت كاش می‌دانستید، چقدر از شما متنفرم.

اینِس: درآغوشش می‌گیرد طفلك معصوم به گارسِن تحقیقات تمام شد. این پوزه‌ی  ماموران‌ِ شكنجه‌ را می‌توانید كنار بگذارید.

گارسِن: مامورشكنجه... به دوروبرش نگاه می‌كند حاضرم همه چیزم را بدهم، تا بتوانم خودم را در اینِس ببینم. سكوت چه گرمایی! به طور خودكار كُتش را درمی‌‌‌آورد. اُه، ببخشید. می‌خواهد دوباره آن را بپوشد.

اِستِل: می‌توانید با پیراهن باشید. حالا...

گارسِن: بله. كُتش را می‌اندازد روی مبل اِستِل، تو نباید از من دلخور باشی.

اِستِل: من از شما دلخور نیستم.

اینِس: از من چی؟ از من دلخوری؟

اِستِل:  بله.

سكوت

اینِس: خُب گارسِن؟ حالا ما مثل كرم برهنه ایم. حالا اوضاع را روشن‌تر می بینید؟

گارسِن: نمی‌دانم. شاید كمی. مردد نمی‌توانیم سعی كنیم به همدیگر كمك كنیم؟

اینِس: من احتیاج به كمك ندارم.

گارسِن: اینِس، اوضاع به‌هم‌ریخته. وقتی دست‌تان را بلندمی‌كنید، كه به خودتان بادبزنید، با كوچكترین تكان، ما، من و اِستِل، احساس وحشت می‌كنیم. هیچكدام از ما نمی‌تواند به تنهایی خودش را نجات بدهد؛ یا همه‌ با هم نابود می‌شویم، یا این كه همه با هم جان سالم‌ بدرمی‌بریم. می‌توانیم انتخاب كنیم. سكوت  چه می‌گویید؟

اینِس: اجاره‌اش داده‌اند. پنجره‌ها چهارطاق بازاست، مردی روی تختخوابِ من نشسته‌است. اجاره‌اش داده‌اند. بیایید تو، بیایید تو. به خودتان زحمت ندهید. زنی‌ست.  به طرف مرد می‌رود و دست‌هایش را می‌گذارد روی شانه‌‌‌‌اش... چرا چراغ را روشن نمی‌كنند؟ دیگر چیزی دیده نمی‌شود. دارند همدیگر را می‌بوسند؟ این اتاق مال‌ِ من است! مال‌ِ من است! چرا چراغ را روشن نمی‌كنند؟ دیگرنمی‌توانم آن‌‌ها را ببینم. باهم‌ چی پچ‌پچ ‌‌می‌كنند؟ آیا مرد، زن را روی تخت من نوازش خواهدكرد؟ زن به مرد می‌گوید كه ظهر است و آفتاب می‌تابد. حتمن دارم كورمی‌شوم. سكوت تمام شد. دیگر چیزی نمی‌بینم، هیچ چیز. دیگر چیزی نمی‌شنوم. خیال می‌كنم كارم با زمین تمام‌‌ شد. دیگر بهانه‌ای نیست. می‌لرزد. احساس می‌كنم خالی‌ام. حالا كاملن  مرده‌ام. بطور تمام و كمال اینجاهستم. سكوت چه می‌گفتید؟ فكرمی‌كنم، می‌خواستید به من كمك كنید؟

گارسِن: بله.

اینِس: در چه موردی؟ 

گارسِن: از این تله دربرویم.

اینِس: من چه كاری باید بكنم؟

گارسِن: به من كمك كنید. كار مشكلی نیست، اینِس، به تنها چیزی كه احتیاج داریم  كمی حُسن نیت است.

اینِس: حُسن نیت...  حُسن نیت از كجا بیاورم؟ من تباه شده‌ام.

گارسِن: پس من چه؟ سكوت با این وجود، اگر تلاشی بكنیم؟

اینِس: من نابود شده‌ام. نه می‌توانم به كسی كمك كنم، نه می‌توانم از كسی كمك بگیرم؛ چطور می‌توانم به شما كمك كنم؟ یك شاخه ی پژمرده و خشكیده، كه طعمه‌ی آتش می‌شود. سكوت. به اِستِل نگاه می‌كند كه سرش را میان دستش گرفته‌است. فلورانس موطلایی بود.

گارسِن: می‌دانید كه این خانم كوچولو مامور شكنجه‌ی شما خواهد بود؟

اینِس: چه بسا حدس‌اش را زده باشم.

گارسِن: از طریق او می‌خواهند شما را كوچك كنند. تا آنجا كه به من مربوط می‌شود، من... من... من اصلن توجهی به او نمی‌كنم. اگر شما هم از طرف خودتان...

اینِس: چی؟

گارسِن: این یك دام‌ست. در كمین شما نشسته‌اند، كه ببینند آیا خودتان را لو می‌دهید.

اینِس: می‌دانم. و تازه شما هم یك دام هستید. نكند خیال می‌كنید، آنچه كه می‌گویید، قبلن پیش بینی نشده‌است؟ یا اینكه در كف‌ِ اینجا میخ‌های خارداری قایم شده، كه قادر به دیدن‌شان نیستیم؟ همه‌چیز دام‌ است. اما به من چه. من هم یك دامم. دامی برای اِستِل. شاید هم من ترتیبش را بدهم.

گارسِن: شما اصلن ترتیب هیچ چیز را نخواهیدداد. ما مثل اسب عصاری، دنبال   همدیگرمی‌دویم. می‌توانید مطمئن باشید كه همه چیز از پیش تعیین شده‌است، اینِس! تسلیم بشوید، دست‌هایتان را بازكنید، كوتاه بیاید. وگرنه شما مایه‌ی بدبختی‌ی همه‌ی ما هستید.

اینِس: ببینم، من اصلن هیچ شباهتی به كسی كه كوتاه بیاید، دارم؟ می‌دانم چه چیزی در انتظار من است. خواهم سوخت، می‌سوزم و می‌دانم كه تمامی ندارد؛ من همه چیز را می‌دانم، نكند خیال می‌كنید، كوتاه می‌آیم؟ من استله را كوچك خواهم‌كرد، او شما را با چشمان من خواهد دید، همانطور كه فلورانس آن دیگری را می‌دید. چی می‌گویید كه آدم‌ِ بد بیارهستید، من كه دارم به شما می‌گوییم، همه چیز را می‌دانم و حتی نمی‌توانم با خودم همدردی كنم. دام! هاه! دام! معلوم است كه به دام افتاده‌ام. خُب كه چی؟ دراینصورت حداقل آنها راضی‌اند.

گارسِن: شانه‌ی او را می‌گیرد من می‌توانم با شما همدردی كنم. به من نگاه كنید: ما برهنه‌ایم. تا مغز استخوانمان برهنه‌ایم، من از تمام زیروبم شما خبردارم. این ایجاد رابطه می‌كند. نكند خیال می‌كنید می‌خواهم آزاری به شما برسانم؟ من از هیچ چیز پشیمان نیستم، شكایتی هم ندارم. منهم نابود شده‌ام. اما با شما می‌توانم همدردی كنم.

اینِس: كه گذاشته بود او تا زمانی كه حرف می‌زند، دستش روی شانه‌اش باشد، تكانی به خودش می‌دهد به من دست نزنید. متنفرم از اینكه كسی به من دست بزند. دلسوزی‌تان هم مال خودتان. سر خودتان كلاه نگذارید، گارسِن، برای شما هم كُلی تله در این اتاق هست. برای شما. تدارك دیده شده برای شما. بهتر است به فكر خودتان باشید. سكوت اگر كاملن از سر ما، من و این خانم كوچولو، دست بردارید، سعی می‌كنم، آسیبی به شما نرسانم.

گارسِن: برای یك لحظه به او نگاه می‌كند و بعد شانه بالا می‌اندازد باشد!

اِستِل: سرش را بلند می‌كند  گارسِن، كمك!

گارسِن: از من چه می‌خواهید؟

اِستِل: بلندمی‌شود و به طرف او می‌رود به من می توانید كمك كنید.

گارسِن: بروید سراغ او.

اینِس نزدیك شده‌است، بدون اینكه با اِستِل تماس پیداكند، درست پشت او می‌ایستد. در طول‌ِ پاسخ‌ های بعدی تقریبن درِ گوشش حرف می‌زند. اما استله رو به گارسِن می‌كند، كه با تحقیر به او نگاه می‌كند و طوری جواب می‌دهد كه انگار این اوست كه دارد از اِستِل بازجویی به عمل می‌اورد.

اِستِل: از شما خواهش می‌كنم، به من قول داده‌اید گارسِن، قول داده‌اید. زود، زود، نمی‌خواهم تنها بمانم. اُلگا با او رفته‌است كه برقصند.

اینِس: با كی؟

اِستِل: با پییر[17]. دارند با هم می‌رقصند.

اینِس: پییر كیست؟

اِستِل: یك جوان ابله. به من می‌گفت “ آبِ چشمه‌ام ”. عاشق‌ِ من بود.  حالا اُلگا با او رفته است برقصد.

اینِس: عاشقش هستی؟

اِستِل: دوباره می‌نشینند. اُلگا از نفس افتاده است. چرا می‌رقصد؟ غیرازاینكه لاغربشود؟ معلوم‌ست كه نه. معلوم‌ست كه دوستش نداشتم: هیجده سالش‌ست. من كه بچه‌ها را نمی‌خورم.

اینِس: خُب، پس ولشان كن. چرا باید این قضیه ناراحتت ‌كند؟

اِستِل: پییر مال من بود.

اینِس: هیچ چیز‌ِ روی زمین دیگر مال تو نیست.

اِستِل: او مال من بود.

اینِس: بله، مال تو بود...سعی كن او را بگیری، سعی كن به او دست بزنی. اُلگا می‌تواند به او دست بزند. نه؟ نه؟ می‌تواند دستانش را بگیرد، به زانویش دست بكشد.

اِستِل:  دارد پستان‌های گنده‌اش را به طرف‌ِ او می‌گیرد، دارد توی صورتش نفس می‌كشد. كوتوله! مرتیكه‌ی كوتوله! چرا مسخره‌اش نمی‌كنی؟ آه، یك نگاه من كافی بود، تا اُلگا هیچوقت جرات نكند...واقعن من دیگرهیچ ‌چی نیستم؟

اینِس: دیگر هیچ چی نیستی. و دیگر هیچ چیزی از تو روی زمین وجودندارد. هرچه كه مال توست، اینجاست. می‌خواهی كارد نامه‌ باز‌ كُن را بدهم به تو؟ یا این مجسمه‌ی بارمن را؟ این مبل آبی مال توست. و همینطور من، خانم كوچولو، من برای همیشه مال توام.

اِستِل: چی؟ مال من؟ كدام یكی از شماها جرات می‌كند، به من بگوید: آب چشمه‌ام؟ سر شما نمی‌شود كلاه گذاشت. شما می‌دانید، كه من چه گُهی هستم. به یاد من باش پییر، فقط به یاد من باش، از من دفاع كن؛ تا زمانی كه فكركنی، آب چشمه‌ام، آب شیرین چشمه‌ام، فقط نصف من اینجاست، فقط نیمی از تقصیر را برگردن دارم، آن پایین، پیش تو، آب چشمه‌ام. مثل لبو سرخ شده است. واقعن دیگر شورش را در‌‌آورده‌اند: صدها بار من وپییر به او خندیده‌ایم. این آهنگ چیست؟ خیلی دوستش داشتم. آها! سن لوئی بلو[18] است...یاالله، برقصید، برقصید. گارسِن! اگر می‌توانستید آنها را ببینید، كیف می‌كردید. پس اُلگا هیچ ‌وقت، نخواهد دانست كه من او را می‌‌ببینم. می‌بینمت، می‌بینمت، تو و آن آرایش‌ِ درهم برهم‌ت را، آن  صورت بی‌حالت را می‌بینم، می‌بینم كه داری پاهایش را لگد می‌كنی. آدم از خنده روده بُر می‌شود. یاالله، تندتر، تندتر. پییر دارد او را می‌كَشَد، دارد خودش را به او می‌مالد. این بی‌مبالاتی‌ست. تندتر. پییر به من می‌گفت: شما خیلی سبك‌اید. بیا! بیا! موقع حرف زدن می‌رقصد. دارم به تو می‌گویم: می‌‌بینمت. برای اُلگا كه فرقی نمی‌كند، دارد از خلالِ نگاه من می‌رقصد. اِستِل‌ی محبوبِ ما! چی؟ اِستِل‌ی محبوب ما؟ آخ، خفه شو! یك قطره اشك هم در خاكسپاری نریختی. اُلگا به او گفت:« اِستِل‌ی محبوبِ ما». اینقدر پرروشده، كه دارد با پییر درباره‌ی من حرف می‌زند. مواظب باش! با ریتم برقص! حتی نمی‌تواند، همزمان برقصد و حرف بزند. حالا چی شد؟...نه! نه! اُلگا

 به او نگو! می‌گذارمش برای تو، بگیرش، نگه‌اش دار، هركاری دلت می‌خواهد با او بكن، اما به او نگو... دیگر نمی‌رقصد. خوب، حالا دیگر می‌‌توانی نگه‌اش داری. همه چیز را به او گفت، گارسِن! روژه، سفر به سویس، بچه، همه را برایش تعریف كرد. «اِستِل‌ی محبوب ما نبود...» نه، نه من واقعن هم نبودم... پییر با غم و غصه سرش را تكان می‌دهد، اما نمی‌شود گفت كه این خبر تازه خیلی حالش را خراب كرده‌است. حالا نگه‌اش‌دار. با تو سر مژه‌‌های بلند و چهره‌ی دخترانه‌اش دعوا نمی‌كنم. هه! به من می‌گفت: آب چشمه‌‌ی من! بلور‌ِ من! هوم!؟ بلور شكسته‌است. «اِستِل‌ی محبوبِ ما». برقصید!برقصید! یاالله! با ریتم برقصید! یك، دو. می‌رقصد حاضرم همه چیز دنیا را بدهم، تا بتوانم برای یك آن برگردم روی زمین برقصم، فقط برای یك لحظه. می‌رقصد.سكوت. دیگر خیلی خوب نمی‌شنوم. انگار كه بخواهند تانگو برقصند، چراغ‌ها را خاموش كرده‌اند؛ چرا اینقدر بی‌حال می‌زنند؟ بلندتر! چقدر دوراست! من...من دیگر اصلن چیزی نمی‌شنوم. دیگر نمی‌رقصد دیگر هرگز نخواهم شنید. زمین مرا ترك گفته‌است. گارسِن، به من نگاه كن، مرا در آغوش بگیر.

اینِس: از پشت اِستِل، به گارسِن اشاره می‌كند، كناربرود؛ خواهشمند گارسِن!

گارسِن: یك قدم به عقب برمیگردد و اِستِل را به اینِس حواله می‌كند: بروید سراغ او.

اِستِل: محكم به او می‌چسبد نروید. به شما هم می‌گویند مَرد؟ به من نگاه كنید، روبرنگردانید: یعنی اینقدر بدقیافه‌ام؟ موهای من طلایی است و ناسلامتی یكی خودش را به خاطر من كُشت. تمنامی‌كنم، بالاخره باید به یك چیزی نگاه بكنید. اگر به من نگاه نمی‌كنید، پس به مجسمه‌ی برنزی، به میز یا به مبل نگاه كنید. هرچه باشد، نگاه كردن به من هنوزهم دلپذیراست. گوش كن! من مثل پرنده‌ی كوچكی كه از لانه‌اش بیافتد، دیگر در قلب‌شان نیستم. بگیر مرا، مرا در قلبت بگیر، خواهی دید كه چقدر مهربانم.

گارسِن: با زحمت او را پس می‌زند دارم به شما می‌گویم، بروید سراغ او.

اِستِل: سراغ او؟ ولی او كه به حساب نمی‌آید، او زن‌ است.

اینِس: من به حساب نمی‌آیم؟ اما كبوتركم، پرنده‌ی نازم، مدت هاست كه جایت در قلب‌ِ من است. نترس! من بی‌آنكه پلك بزنم، چشم از تو برنخواهم داشت. مثل هسته‌ی طلا در نورخورشید در نگاهم زندگی خواهی‌كرد.

اِستِل: در نور خورشید؟ هه! محض رضای خدا دست از سرم بردارید. همین الان سعی كردید و دیدید كه نشد.

اینِس: اِستِل، آب چشمه‌ی من، بلور من.

اِستِل: بلور شما؟ چه مسخره. سر‌ِ چه كسی می‌خواهید كلاه بگذارید؟ ول كنید بابا، همه می‌دانند كه من بچه را از پنجره انداختم بیرون. بلور تكه تكه شده، روی زمین پخش و پلا شده؛ و این برای من مهم نیست. من فقط یك تكه پوستم، و پوست من مال شما نیست.

اینِس: بیا، هرچه دلت می‌خواهد باش، آب چشمه، آب آلوده، در عمق چشمانم، خود را همانطور پیداخواهی كرد، كه می‌خواهی باشی.

اِستِل: ولم كنید! شما چشم ندارید! چكار باید بكنم، تا ولم كنی؟ بگیر. به صورتش تُف می‌كند. اینِس فورن ولش می‌كند.

اینِس: گارسِن! تاوانش را پس خواهید داد.

سكوت

گارسِن: شانه بالا می‌اندازد و به طرف اِستِل می‌رود خُب؟ پس مرد می‌خواهی؟

اِستِل: نه هر مردی. ترا می خواهم.

گارسِن: این حرف‌ها چیست. این مرد، هركسی می‌تواند باشد. به طور اتفاقی من اینجا هستم، پس من مردی هستم كه تو می‌خواهی. باشد. به شانه هایش دست می‌كشد. من چیزی ندارم، كه تو خوشت بیاید، من یك جوان ابله نیستم و تانگو هم نمی‌رقصم.

اِستِل: همین جور كه هستی، قبولت دارم. شاید ترا عوض كردم.

گارسِن: شك دارم. من...من پریشان خواهم بود. چیزهای دیگر درسر دارم.

اِستِل: چه چیزهایی؟

گارسِن: نباید برایت جالب باشد.

اِستِل: من روی مبلم خواهم نشست. منتظر خواهم شد، تا تو با من مشغول بشوی.

اینِس: می‌تركد هه! ماده سگ! بخواب روشكم! بخواب روشكم! این كه حتا خوشكل هم نیست.

اِستِل: به گارسِن به حرف‌هایش گوش نده. چشم ندارد، گوش ندارد، به حساب نمی‌آید.

گارسِن: آنچه كه بتوانم، به تو خواهم داد. خیلی زیاد نیست. به تو عشق نخواهم ورزید، خیلی دقیق می‌شناسمت.

اِستِل: مرا می خواهی؟

گارسِن: بله.

اِستِل: من هم چیز بیشتری نمی‌خواهم.

گارسِن: خوب، پس...به طرف او خم می‌شود

اینِس: اِستِل! گارسِن! به خودتان بیایید. من هم اینجا هستم، ها!

گارسِن: می‌بینم. خُب كه چی؟

اینِس: جلوی من؟ شما...شما نمی‌توانید اینكار را بكنید!

اِستِل: چرا نمی توانیم؟ من جلوی خدمتكارم هم لخت شده‌ام.

اینِس: می‌چسبد به گارسِن ولش كنید! ولش كنید! با آن دست های كثیف مردانه‌تان به او دست نزنید.

گارسِن: او را به شدت پس می‌زند دیگركافی‌ست. من جنتلمن نیستم، نمی‌ترسم از اینكه زنی را بزنم.

اینِس: شما به من قول داده‌ بودید، گارسِن، شما به من قول داده‌ بودید. تمنا می‌كنم، به من قول داده‌ بودید.

گارسِن: شما كه پیمان را شكستید.

اینِس: دست می‌كشد و به گوشه‌ی اتاق پس می‌نشیند هركاری می خواهید بكنید، شماها قوی‌ترید. اما یادتان باشد، من هم اینجا هستم و شما را زیر نظر دارم. چشم از شماها برنمی‌دارم، گارسِن؛ باید جلوی چشمان من او را ببوسید. چقدر از هردوتان متنفرم! به هم عشق بورزید، به هم عشق بورزید. ما در جهنم هستیم و نوبت من هم خواهدشد.

از این صحنه به بعد اِستِل را بدون كلامی ز‌یر نظرمی‌گیرد.

گارسِن: برمی‌گردد پیش اِستِل و دستش را می‌گذارد روی شانه‌ی او لبت را بده. به طرف او خم می‌شود و ناگهان راست می‌شود

استله: با حركتی خشماگین  هی!...سكوت گفتم، به او توجه نكن.

گارسِن: من چه میگویم، تو چه می‌گویی؟ سكوت. گومز در روزنامه ا‌ست. پنجره ها را بسته‌اند؛ پس زمستان است. شش ماه. شش ماه پیش مرا... به تو اخطار كرده بودم كه احتمالن پریشانم. دارند از سرما می‌لرزند، كُت‌شان را درنیاورده‌اند...مسخره ‌ست، آن پایین دارند اینطور یخ می‌زنند و من اینِسمه عرق می‌كنم. این بار دارد درباره‌ی من حرف میزند.

اِستِل: خیلی طول می‌كشد؟ سكوت دستكم به من بگو، چی دارد می‌گوید.

گارسِن: هیچی. هیچی نمی‌گوید. او خوك است. تمام مسئله همین است. گوش می‌دهد یك خوك واقعی. خٌب باشد. دوباره به اِستِل نزدیك می‌شود برگردیم به خودمان. مرا دوست خواهی داشت؟

اِستِل: لبخندزنان از كجا معلوم؟

گارسِن: به من اعتماد خواهی كرد؟

اِستِل: چه سئوال مسخره‌ای. دایم ترا زیر نظر خواهم گرفت. و مطمئنن توسط اینِس به من خیانت نخواهی كرد.

گارسِن: این كه معلوم است. سكوت. شانه‌های اِستِل را ول می‌كند. منظورم یك اعتماد دیگر بود. گوش می‌دهد برو بابا، هرچه دوست داری بگو، مجبور نیستم اینجا از خودم دفاع كنم. به اِستِل اِستِل، تو باید به من اعتمادكنی.

استله: این دیگر چه وضعی است! دهانم ، دستم، تمام تنم مال تو است، و همه چیز می‌تواند به همین سادگی باشد... اعتماد من؟ اما من اعتمادی ندارم كه ببخشمش. داری حوصله‌ام را حسابی سرمی‌بری. اوهو! حتمن كارهای خیلی خیلی بدی كردی، كه از من خواهش می‌كنی، به تو اعتماد داشته‌ باشم.

گارسِن: من تیرباران شدم.

اِستِل: می‌دانم. از رفتن به سربازی امتناع كردی. خوب كه چی؟

گارسِن: من...من كاملن امتناع نكردم. به طرف نامرئی‌ها خوب حرف می‌زند، حكمش عادلانه‌ است، اما نمی‌گوید، چه كار باید كرد. یعنی باید می‌رفتم پیش ژنرال و به او می‌گفتم:« تیمسار، من به سربازی نمی‌روم » ؟ چه حرف چرتی! زندانی‌ام می‌كردند. می‌خواستم صدایم را بلند كنم، صدایم را بلند كنم. نمی‌خواستم صدایم را خفه كنند به اِستِل من...من سوار قطار شدم. سر مرز دستگیرم كردند.

اِستِل: می خواستی كجا بروی؟

گارسِن: مكزیك. می‌خواستم آنجا یك روزنامه‌ی طرفدار‌ِ صلح راه بیاندازم. سكوت ها، یك چیزی بگو.

اِستِل: چه بگویم؟ درست عمل كردی، چون نمی‌خواستی بجنگی. گارسِن حركتی ناشی از ناراحتی از خودش نشان می‌دهد اُه، عشق من، نمی‌توانم حدس بزنم ، چه جوابی باید به تو بدهم.

اینِس: عزیز دلم، باید به او گفت، كه مثل یك شیرفراركرده‌است. چون این عشق بزرگ تو فراركرده‌است. همین است كه آزارش می‌دهد.

گارسِن: فرار كردن،جیم شدن، هرچه دلتان می‌خواهد، اسمش را بگذارید.

اِستِل: تو باید فرارمی‌كردی. اگر می‌ماندی، پای جانت در میان بود.

گارسِن: معلوم‌ست. سكوت اِستِل، من بزدل هستم؟

اِستِل: من چه می‌دانم، عشق من. من كه در درون تو نیستم. این را تو خودت باید بدانی.

گارسِن: با حركتی غیرارادی خودم هم نمی‌دانم.

اِستِل: باید بتوانی به یاد بیاوری؛ حتمن برای كاری كه كرده‌ای، دلایلی داشتی.

گارسِن: بله.

اِستِل: خُب؟

گارسِن: آیا اینِسا دلایل واقعی هستند؟

اِستِل: ناراحت تو چقدر سختی.

گارسِن: می‌خواستم صدایم را بلند كنم، من ...من خیلی تعمق كرده بودم...آیا اینِسا دلایل واقعی هستند؟

اینِس: آهااا! پس موضوع این است. آیا اینِسا دلایل واقعی هستند؟ فكركردی ساده لوحانه وارد عمل نشوی. اما ترس، نفرت و همه‌ی این رذالت‌های پنهان شده هم دلیل هستند. پس یا الله، تعمق كن، از خودت بپرس.

گارسِن: خفه شو! فكر می‌كنی، به راهنمایی تو احتیاج دارم؟ در سلولم بالا و پایین می‌رفتم. شب و روز. از در به طرف پنجره. از پنجره به طرف در. در كمین خودم بودم. رد خودم را گرفتم. به نظرم می‌رسد، انگار تمام عمرم را  صرف این كرده بودم، كه خودم را بكاوم. و ناگهان دست به عمل زدم. من...من سوار قطارشدم. از این بابت مطمئنم. اما چرا؟ چرا؟ سرانجام فكر كردم، مرگ‌ِ من معلوم خواهدكرد؛ اما اگر سرافراز بمیرم، ثابت كرده‌ام كه ترسو نیستم...

اینِس: چطوری مُردی گارسِن؟

گارسِن: خوب نمردم. اینِس از سر‌ِ جایش می‌پرد بیرون اُه، فقط یك ضعف جسمانی بود. به این خاطر خجالت نمی‌كشم. فقط همه چیز برای همیشه ناپایدار مانده‌است به اٍستله بیا اینجا، به من نگاه كن. احتیاج به كسی دارم، كه تا زمانی كه آنها روی زمین درباره‌ی من حرف می‌زنند، به من نگاه كند. از چشم های سبز خوشم می‌آید.

اینِس: چشم‌های سبز! چه چیزها! تو چی اِستِل، از ترسوها خوشت می‌آید؟

اِستِل: كاش می‌دانستی چقدر برایم بی‌اهمیت است! چه ترسو، چه غیرترسو. اصل این است كه خوب می‌بوسد.

گارسِن: سرشان را به این طرف و آن طرف تكان می‌دهند و به سیگارهایشان پُك می‌زنند؛ حوصله شان سرآمده. برای اینكه اصولن به چیزی فكركنند، فكرمی كنند: گارسِن ترسوست، سخت ناتوان و ضعیف. گارسِن ترسوست. این آن تصمیمی‌ست كه آن‌ها گرفته‌اند، آن‌ها، همكارانم. ده ماه بعد خواهند گفت: ترسویی مثل گارسِن. شماها، شما دوتا، شانس آوردید، دیگر كسی روی زمین به شما فكرنمی‌كند. زندگی من سخت‌ترست.

اینِس: زن‌تان چی، گارسِن؟

گارسِن: می‌خواهید چطور باشد. زنم مُرده‌ ست.

اینِس: مُرده؟

گارسِن: حتمن یادم رفته است، این را به شما بگویم. او قبلن مُرده. حدود دو ماه پیش.

اینِس: از غصه.

گارسِن: معلوم است از غصه. پس از چی؟ اوضاع كاملن مرتب است: جنگ تمام شده، زنم مُرده و من وارد تاریخ شده‌ام. هق‌هق‌می‌زند و به صورتش دست می‌كشد.

استله: بغلش می‌كند عزیزم! عزیزم! به من نگاه كن عزیزم. به من دست بزن! به من دست بزن!  دست گارسِن را می‌گیرد و می گذارد روی پستانش دستت را بگذار روی پستانم. گارسِن می‌خواهد خودش را از دست او بكشد بیرون دستت را همین‌جا بگذار، بگذارباشد، تكان نخور. همه‌شان یكی بعد از دیگری خواهند مُرد. چه اهمیتی دارد كه آن‌ها چه  فكر می‌كنند. فراموششان كن. فقط من هستم كه وجود دارم.

گارسِن: دست‌هایش را آزاد می‌كند آنها مرا فراموش نخواهندكرد. اگرچه آنها هم خواهند مُرد، اما دیگرانی خواهندآمد و این‌ حُكم را تكرار خواهندكرد، زندگی‌ام را در دستان آنها باقی گذاشتم.

اِستِل: ای بابا، تو زیاد به خودت فشارمی‌آوری.

گارسِن: چكار دیگری می‌توانم بكنم؟ پیشترها عمل‌می‌كردم...آخ، اگر فقط یك روز می‌شد برگردی پیش آنها. چه حاشایی! اما من از بازی خارج‌شده‌ام؛ نتیجه گیری می‌كنند، بی‌انكه به فكر من باشند؛ و حق هم دارند، چون، من كه، خُب، مُرده‌ام. خیانت شده و در تله افتاده. می‌خندد من به مالكیت عمومی در‌آمده ام!

سكوت

اِستِل: به نرمی گارسِن!

گارسِن: تو اینجایی؟ پس گوش كن، تو می‌توانی لطفی در حق من بكنی. نه، وحشت نكن، می‌دانم به نظرت مسخره است، كه كسی از تو تقاضای كمك بكند؛ عادت نداری. اما اگر بخواهی، اگر به خودت زحمت بدهی، شاید بتوانیم واقعن به هم عشق بورزیم. ببین! هزاران نفر تكرارمی‌كنند، كه من یك ترسو هستم. اما هزارتا آدم چیه؟ اگر فقط یك نفر باشد، فقط یك نفر كه با تمام نیرویش اطمینان بدهد، كه فرارنكرده ام، كه نمی‌توانم فراركرده‌ باشم، كه شجاعت دارم، كه آدم درستی هستم، من...من مطمئن هستم، كه نجات یافته‌ام. می‌خواهی باورم كنی؟ در اینصورت برایم از جانم شیرین‌تر خواهی‌بود.

استله: می‌خندد ابله، ابلهِ محبوب. واقعن فكرمی‌كنی، می‌توانم، یك ترسو را دوست داشته باشم؟

گارسِن: ولی توكه گفته بودی...

اِستِل: مسخره ات كردم. من عاشق مردهاهستم، گارسِن! مردان درست و حسابی، مردانی با پوست‌ِ زبر و دستانی قوی. چانه‌ی تو چانه‌ی ترسوها نیست، دهان تو دهان ترسوها نیست، صدای تو صدای ترسوها نیست. موهای تو موهای یك ترسو نیست. و به خاطر دهانت، صدایت، مویت عاشق توام.

گارسِن: راست می‌گویی؟ واقعن راست می‌گویی؟

اِستِل: قسم بخورم؟

گارسِن: پس من در برابر همه روئین‌ تنم، چه در برابر آنها كه آن پایین هستند، و چه در برابر اینِسا كه اینجایند. اِستِل، ما از جهنم خارج خواهیم شد. اینِس از سر‌ِجایش می‌پرد بیرون. گارسِن حرفش را قطع می‌كند و به او نگاه می‌كند چه خبره؟

اینِس: می‌خندد اما این كه یك كلمه از حرف های خودش را هم باور ندارد، چطور می‌توانی اینقدر خام باشی؟ «اِستِل، آیا من یك ترسو هستم؟». كاش می‌دانستی چقدر برایش بی‌اهمیت است.

اِستِل: اینِس! به گارسِن به حرفش گوش نده. اگر اعتماد مرا می‌خواهی، تو باید اول به من اعتماد كنی.

اینِس: بله! بله! به‌ او اعتماد كن! باورش كن! او به یك مرد احتیاج دارد، دستی مردانه دور كمرش، بویی مردانه، تحسینی مردانه در چشمی مردانه. هرچیزدیگری... هاه! اگر دلت بخواهد، حتی به تو خواهد گفت كه تو خدایی.

گارسِن: اِستِل! راست است؟ جواب بده: راست است؟

اِستِل: خُب چی بگویم؟ من از این جورچیزها سردرنمی‌آورم. با پا به زمین می‌كوبد این‌جور چیزها چقدر اعصابم را خراب می‌كند. حتی اگرترسو هم بودی، دوستت داشتم. خُب! این برایت كافی نیست؟

سكوت

گارسِن: به دوهر  شما ها حالم را به هم می‌زنید! به طرفِ در می‌رود.

اِستِل: چی‌كارمی‌كنی؟

گارسِن: دارم می‌روم.

اینِس: به سرعت زیاد دور نخواهی نشد، در بسته‌است.

گارسِن: مجبور خواهند شد، بازش كنند. به دگمه‌ی زنگ فشارمی‌دهد. زنگ كارنمی‌كند.

اِستِل: گارسِن!

اینِس به اِستِل نترس، زنگ خراب است.

گارسِن: دارم به شماها می‌گویم كه بازش خواهندكرد. به در می‌كوبد دیگر نمی‌توانم تحمل‌ تان كنم، دیگر نمی‌توانم. اِستِل به طرفش می‌دود، گارسِن او را پس می‌زند برو كنار! تو بیشتر از آن یكی حالم را بهم می‌زنی. نمی‌خواهم در چشمان تو تباه شوم. تو چسبناكی. نفرت‌آوری. یك هیولای دریایی هستی. مردابی. به در می‌كوبد. بازكنید!

اِستِل: گارسِن، تمنامی‌كنم، نرو، دیگربا تو حرف نخواهم‌زد، هیچ كاری به كار تو نخواهم داشت، اما نرو. اینِس چنگالش را نشان داده است، دیگر نمی‌خواهم با او تنها باشم.

گارسِن: مشكل خودت است. من كه از تو خواهش نكرده بودم، بیایی.

اِستِل: ترسو! ترسو! بله، این درست است كه تو ترسویی.

اینِس: به طرف استله می‌رود دیدی، كبوتركم؟ راضی نیستی؟  برای اینكه او خوشش بیایید، به صورتم تُف كردی، به خاطر او دعوا كردیم. اما اگر این مزاحم برود، ما زنها تنها خواهیم بود.

اِستِل: به تو چیزی نخواهد رسید. وقتی این در باز شود، من هم فرارمی‌كنم.

اینِس: كجا؟

اِستِل: هرجا كه باشد. تا جایی كه ممكن است دور از تو.

گارسِن: هنوز به در می‌كوبد بازكنید! بازكنید! همه چیز را قبول می‌كنم: سوراخ كردن پا، گازانبر، سُربِ مذاب ، گردنبند آهنی، همه چیزرا ، هرچیزی را كه بسوزاند، هرچیزی را كه دردآورباشد، می‌خواهم درست و حسابی رنج بكشم. صدتا نیش، شلاق و سولفات بهتر از این رنج كشیدن انتزاعی‌ست، از این سایه‌ی رنج، كه می‌ساید، می‌نوازد، اما هیچگاه درست و حسابی به درد نمی‌آورد. دستگیره‌ی در را می‌گیرد و تكان تكان می‌دهد. بازمی‌كنید یا نه؟ در ناگهان بازمی‌شود و تقریبن می‌افتد. هاه!

سكوتی طولانی

اینِس: خب بفرما یید گارسِن! بروید دیگر.

گارسِن: به آرامی معلوم نیست، چرا این در بازشد.

اینِس: پس منتظر چی هستید؟ بروید، زود!

گارسِن: نمی‌روم.

اینِس: تو چی اِستِل؟ اِستِل تكان نمی‌خورد. اینِس می‌پرد وسط خُب چه كسی؟ كدامیك از ما سه تا؟ راه بازست، كی جلوی ما را گرفته‌است؟ هاه! خیلی مسخره‌ ست! ما جدایی ناپذیریم.

اِستِل:  از عقب می‌پرد روی او جدایی ناپذیر؟ گارسِن كمكم كن! زود! كمكم كن! او را می‌كشیم بیرون و در را پشت سرش می‌بندیم. آن وقت خواهد دید.

اینِس: دست و پا می‌اندازد اِستِل! استله! از تو تمنامی‌كنم، مرا نگه‌دار! توی راهرو نه، مرا نیانداز توی راهرو.

گارسِن: ولش كن!

اِستِل: تو دیوانه‌ای. او از تو متنفرست.

گارسِن: به خاطر او ماندم.

اِستِل اینِس را ول می‌كند و به گارسِن خیره می‌شود.

اینِس: به خاطر من؟ سكوت باشد، در را ببندید. از موقعی كه بازست، این تو ده برابر داغ‌ ترشده است. گارسِن به طرف در می‌رود و آن را دوباره می‌بندد. به خاطر من؟

گارسِن: بله، تو می‌دانی كه یك آدم ترسو چه جور موجودی است.

اینِس: بله، این را می‌دانم.

گارسِن: تو می‌دانی، شر چیست، ننگ، ترس. روزهایی بوده كه عمیقن به درون دلت نگاه كرده‌ای و این ناگهان بیچاره‌ات كرد. و فردایش دیگرنمی‌دانستی، نظرت دراین باره چیست، دیگر موفق نمی‌شدی، راز‌ِ كشف‌ِ روز‌ِ گذشته را بازیابی. بله، تو قدر شر را میدانی. و وقتی كه می‌گویی، من ترسو هستم، می‌دانی از چه حرف می‌زنی. نه؟

اینِس: بله.

گارسِن:  پس ترا باید قانع كنم، تو از جنس منی. می‌توانستی تصور كنی، كه من بروم؟ نمی‌توانستم ترا اینجا پیروزمند بگذارم، با تمام آن افكاری كه در سر داری. با تمام آن افكاری كه به من مربوط می‌شود.

اینِس: واقعن می‌خواهی مرا قانع كنی؟

گارسِن: چاره‌ی دیگری هم دارم؟ میدانی كه دیگر صدای آنها را نمی‌شنوم. مطمئنن كارشان با من تمام شد. تمام. مسئله حل شد. دیگر روی زمین هیچ‌چیزنیستم، حتا یك ترسو. اینِس، حالا ما تنهائیم، فقط شما دو تا می‌توانید به من فكركنید. او كه به حساب نمی‌آید. اما تو، تو كه از من متنفری، اگر به من باورداشته باشی، نجاتم می‌دهی.

اینِس: خیلی آسان نخواهد بود. به من نگاه كن، من آدم لجبازی هستم.

گارسِن: زمان‌ِ لازم را برایش پیدا خواهم كرد.

اینِس: اُه، تمام زمان مال توست؛ تمام زمان.

گارسِن: دستش را می‌گذارد روی شانه‌ اش. گوش كن، هركس هدفی دارد، مگرنه؟ پول و عشق برایم اهمیتی نداشت. می‌خواستم یك مرد باشم. یك مرد محكم.  داروندارم را گذاشتم به پایش. آیا می‌شود ترسو بود و خطرناك ترین راه را انتخاب كرد؟  آیا می‌شود درمورد‌ِ یك زندگی فقط برحسبِ یك عمل قضاوت كرد؟

اینِس: چرا نشود؟ سی سال خواب این را دیدی، كه شجاعت داری. و از آنجا كه قهرمان اجازه‌ی هر كاری را دارد، گذاشتی هزاران ضعف كوچك از تو عبوركند. چه راحت بود! و بعد در لحظه‌ی خطر، هفت تیر را گذاشتند روی سینه ات و...تو رفتی مكزیك.

گارسِن: من خواب چنین قهرمانی‌ی را هم نمی‌دیدم. من انتخابش كردم: آدمی همانی‌ست، كه می‌خواهد.

اینِس: ثابت كن. ثابت كن كه رویا نبود. این فقط عمل‌ِ آدمی‌ست، كه درباره ی چیزی كه خواست‌ِ اوست، حرف‌ِ آخر را می‌زند.

گارسِن: من خیلی زود مُردم. به من وقت ندادند، كه دست به عمل بزنم.

اینِس: آدم همیشه یا خیلی زود می‌میرد، یا خیلی دیر. و اكنون زندگی این‌جاست. تمام شده. خط را كشیده‌اند، فقط باقی مانده است، نتیجه. تو چیزی غیر از زندگی‌ات نیستی.

گارسِن: مار! برای هر چیزی جواب داری.

اینِس:  خب، خب. شجاعتت را از دست نده. مگر قرارنبود، كه متقاعدكردن‌ِ من برایت آسان باشد؟ بگرد دنبال استدلال. كمی به خودت زحمت بده. گارسِن شانه بالا می‌اندازد. ها؟ چی شد؟ به تو گفته بودم كه زخم پذیری. اُه، حالا چه مكافاتی خواهی كشید! تو یك ترسو هستی گارسِن، یك ترسو، چون من اینطور می‌خواهم. من، می‌شنوی؟ من می‌خواهم. و با این وجود ببین من چه ضعیفم، یك نسیم. من چیزی نیستم، مگر این نگاهی كه به تو دوخته شده، مگر این فكر بی‌رنگی، كه ترا فكرمی‌كند. گارسِن با دست های باز به طرف او می‌رود ها! دارند خودشان را بازمی‌كنند، این دست‌های بزرگِ مردانه. اما به چه امید بستی؟ افكار را نمی‌شود با دست گرفت. یا الله، چاره ای نداری، باید مرا قانع كنی. تو اسیر منی.

اِستِل: گارسِن!

گارسِن: چیه؟

اِستِل: انتقام بگیر!

گارسِن: چطور؟

اِستِل: مرا ببوس. صدای زوزه كشیدن او را خواهی شنید.

گارسِن: كاملن درست است اینِس. من اسیر تو هستم، اما تو هم اسیر منی. روی اِستِل خم می‌شود.

اینِس: فریاد می‌كشد ها! ترسو! ترسو! بله، بگذار زن‌ها تسلا‌یت بدهند.

اِستِل: زوزه بكش، اینِس. زوزه بكش!

اینِس: چه جفت نازنینی! كاش می‌توانستی دست‌ زمخت‌ش را، كه تن و پارچه را ورز می‌دهد، روی پشتت ببینی. دست‌هایش خیس‌اند. دارد عرق می‌كند. یك لكه‌ی آبی روی لباس‌ت باقی خواهد گذاشت.

اِستِل:  تو زوزه بكش، فقط زوزه بكش! خودت را بیشتر به من فشاربده.

گارسِن: او خواهد تركید.

اینِس: بله، بیشتر فشارش بده، فشارش بده! گرمای تن‌تان را با هم قاطی كنید‌. عشق چیز زیبایی‌ست، گارسِن نه ؟ مثل خواب نرم و عمیق‌ است، اما من مانع خوابیدنت خواهم شد.

گارسِن تكانی به خود می‌دهد

اِستِل: به حرفش گوش نده. لبم را ببوس. من دربست مال توام.

اینِس: دِ یا الله، منتظر چی هستی؟ هر كاری به تو می‌گویند، بكن. گارسِن ترسو اِستِل‌ی قاتل بچه را در آغوش می‌گیرد. سر‌ِ چی شرط ببندیم، كه آیا سرانجام گارسِن‌‌‌ِ ترسو او را خواهد بوسید؟ می‌بینم‌تان. می‌بینم‌تان. من خودم به تنهایی خیلی هستم گارسِن، خیلی. می‌شنوی؟ نجواكنان ترسو! ترسو! ترسو! ترسو! بی‌خود از من فرارمی‌كنی. راحتت نمی‌گذارم. روی لب‌هایش دنبال چی‌ می‌گردی؟ فراموشی؟ اما من فراموش‌ت نخواهم كرد. مرا باید قانع كنی. مرا. بیا اینجا، بیا. منتظرت هستم.  می‌بینی اِستِل؟ دارد آغوشش را شل می‌كند. مثل یك سگ فرمان می‌برد ... او مال تو نخواهد شد!

گارسِن: هیچوقت شب نمی‌شود؟

اینِس: هیچوقت.

گارسِن: همیشه مرا خواهی دید؟

اینِس: همیشه.

گارسِن: اِستِل را ول می‌كند و چند قدم در اتاق راه می‌رود؛ به مجسمه‌ی برنزی نزدیك می‌شود. مجسمه‌ی برنزی... به مجسمه دست می‌كشد هوم، آن لحظه فرارسیده است. این مجسمه‌ی برنزی اینجاست، به آن نگاه می‌كنم و درمی‌یابم كه در جهنم هستم. دارم به شما می‌گویم، همه چیز پیش‌بینی شده بود. پیش‌بینی شده بود، كه من در برابر این بخاری دیواری بایستم و دستم را به این مجسمه‌ی برنزی بفشارم، دربرابر همه‌ی این نگاه هایی كه به من دوخته شده. همه‌‌ی این نگاه هایی كه مرا می‌‌بلعند...ناگهان  برمی‌‌ گردد ها! شما فقط دو نفرهستید؟  فكرمی‌‌كردم بیشترباشید. می‌خند پس جهنم این‌ست. غیرممكن بود باوركنم...یادتان هست: سرب، خرمن هیزم، كلاه آهنی مشبك... چه مزخرفاتی. اصلن نیازی به كلاه آهنی‌‌ی مشبك نیست، جهنم، یعنی دیگران.

اِستِل: عزیز دلم!

گارسِن: پسش می‌زند ولم كن. او بین ما قرارگرفته.  وقتی او مرا می‌بیند، نمی‌توانم به تو عشق بورزم.

اِستِل: ها! پس، او دیگر ما را نمی‌نیند.  كارد نامه بازكن را برمی‌دارد، به اینِس حمله می‌كند و به او چاقومی‌زند.

اینِس: خندان از خودش دفاع می‌كند چكار می‌كنی، چكارمی‌كنی؟ دیوانه شده‌‌‌ای؟ تو كه می‌دانی، من مُرده‌ام.

اِستِل: مُرده؟ چاقو را می‌اندازد. سكوت.

اینِس چاقو را برمی‌دارد و  وحشیانه به خودش چاقو می‌زند مُرده! مُرده! مُرده! نه چاقو، نه سَم، نه خفگی. اتفاق افتاده‌است. می‌فهمی؟ و ما برای همیشه با هم هستیم. می‌خندد.

اِستِل قهقهه می‌زند برای همیشه، خدای من، چقدر مسخره است! برای همیشه!

گارسِن: به هر دو نگاه می‌كند و می‌خندد برای همیشه!

هر كدام‌شان می‌‌اُفتند روی مبل خودش. سكوتی طولانی. دیگر نمی ‌خندند و به هم نگاه می‌كنند.

گارسِن بلند می‌شود: خُب، ادامه بدهیم.

 

                                        پرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ژان پل سارتر

درباره‌ی درِ بسته

 

همیشه وقتی نمایشنامه‌ای نوشته می‌شود، انگیزه‌ها و دلایل عمیقی برای آن وجود دارد. انگیزه‌ی من این بود كه وقتی « درِ بسته» را اواخر 1943 و اوایل 1944نوشتم، سه دوست داشتم. و می‌خواستم كه آنها در یك نمایشنامه بازی كنند، در نمایشنامه ای از من، بدون اینكه یكی بر دیگری ترجیح داده شود. یعنی می‌خواستم كه آنها هرسه تمام مدت باهم روی صحنه باشند. چرا كه به خودم می‌گفتم، اگر یكی از صحنه خارج شود، گمان خواهدكرد، به محض اینكه او از صحنه خارج شد، آن دو نفر دیگر نقش بهتری خواهندداشت. پس می‌خواستم، آنها را با هم نگه‌دارم. و به خودم گفتم، چگونه می‌شود، سه شخصیت را به هم متصل كرد، بدون اینكه بگذاریم یكی‌شان برود و همه‌شان را تا آخر، تا ابد روی صحنه نگه‌داریم.

به این اندیشه رسیدم، كه آنها را به جهنم بفرستم و هر كدامشان را تبدیل كنم به شكنجه‌گر آن دو نفردیگر. انگیزه‌ام این بود.

در ضمن باید بگویم، كه آن سه دوست این نمایشنامه را بازی نكردند.

 اما آن زمان دلایل عمومی‌ی هم وجود داشت، و من می‌خواستم در این نمایشنامه امر دیگری را ، غیر از آنچه بهانه‌ام بود، به بیان بیاورم. می‌خواستم بگویم: جهنم، یعنی دیگران. اما این «جهنم، یعنی دیگران» را همواره غلط فهمیده‌اند. فكرمی‌كردند، می‌خواستم با این كار بگویم، رابطه‌ی ما با دیگران همیشه مسموم است، كه این روابط همیشه شیطانی‌است. اما آنچه كه من می خواهم بگویم، امری كاملن متفاوت است. می‌خواهم بگویم، اگر روابط‌مان با دیگران ناجور و دشوارست، فقط این دیگران هستند كه می‌توانند جهنم باشند. چرا؟ زیرا برای شناخت‌مان از خودمان، در اساس، دیگران مهم‌ترین چیز در خود ما هستند. اگر درباره‌ی خودمان تعمق كنیم، اگر بكوشیم خود را بشناسیم، در اساس از همان شناختی استفاده می‌كنیم كه دیگران درباره‌ی ما دارند. ما با همان مترومعیاری درباره‌ی خودمان داوری می‌كنیم، كه دیگران دارند و آن را به ما داده‌‌اند، تا درباره‌ی خویش به قضاوت بنشینیم. هر چه كه درباره‌ی خودم بگویم، همیشه داوری دیگران در آن نقش دارد. هرچه كه در درونم احساس می‌كنم، داوری دیگران در آن نقش دارد. یعنی وقتی روابط من زشت‌اند، خود را دربست در اختیار وابستگی‌ی به دیگران قرارداده‌‌ام. و بعد دیگر واقعن در جهنم هستم. و انبوهی آدم در جهان وجود دارد، كه در جهنم بسرمی‌برند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگرانند. اما این به هیچ وجه به این معنا نیست، كه پس نمی‌توان هیچ رابطه‌ی با دیگران داشت. این فقط اهمیت‌ِ تعیین‌كننده‌ی دیگران را برای هر كدام از ما مشخص می‌‌كند.

امر دومی كه مایلم بگویم، این است كه دیگران مثل ما نیستند. به این ترتیب سه شخصیتی كه در « جمع خصوصی» خواهید دید، مثل ما نیستند، غیرازاینكه ما زنده‌ایم و آنها مُرده‌اند. طبیعتن در اینجا «مُرده» نماد چیزی‌ست. من فقط می‌خواستم نشان بدهم، كه مردم به سلسله‌ای از عادات و رسومات چسبیده‌اند، كه داوری‌هایی درباره‌ی خویش دارند كه از آن رنج می‌برند، داوری‌هایی كه حتا نمی‌كوشند، آن را تغییربدهند. و این جماعت مثل مُرده‌ها هستند. تا جائیكه نمی‌توانند محدوده‌ی مشكلات، جاه‌ طلبی‌ها و عادت‌هایشان را بشكنند و به همین خاطر اغلب قربانی داوری‌هایی می‌مانند، كه دیگران درباره‌ی آنان ابراز داشته‌اند. به این خاطر كاملن روشن است، كه آنها به مثل ترسو یا بدجنس‌ باشند.

وقتی شروع كرده‌اند به اینكه ترسو باشند، هیچ چیزی این واقعیت را عوض نمی‌كند، كه آن‌‌ها ترسو بوده‌اند. به این خاطر آن‌ها مُرده اند، می‌گوییم ‌به این خاطر، زیرا  وقتی كه دوروبر آدم‌ پُر از نگرانی به خاطر داوری‌ها و اعمالی است، كه نمی‌خواهد تغییرشان بدهد، این یك مُرده بودن‌‌‌ِ زنده‌ است. به این ترتیب خواستم ، از آنجایی كه لابد زنده‌ایم، از طریق پوچی (ابزورد) معنی آزادی را نشان بدهم. یعنی تغییر عمل از طریق اعمالی دیگر. در هر دایره‌ی شیطانی‌ی كه قراربگیریم، فكرمی‌كنم، آزادیم، كه آن را بشكنیم. و وقتی انسان این دایره‌‌ی شیطانی را نمی‌شكند، بازهم به اختیار، در آن باقی می‌ماند. پس به اختیار راهی‌ی جهنم می‌شود.

پس می‌بینید، كه رابطه با دیگران، پوست كلفتی و آزادی‌، آن آزادی‌ی كه تنها به طرف‌ِ مقابل اشاره دارد، سه مضمون نمایشنامه‌اند. مایلم  وقتی جمله‌ی « جهنم، یعنی دیگران» را می‌شنوید، این را به یاد داشته ‌باشید...

 

 

  

 

 

 

                                            پشت‌ِ جلد‌ِ كتاب

 

« درِ بسته »: سه نفر، كه در طول زندگی‌شان هیچگاه یكدیگر را ندیده‌اند، پس از مرگ، تا ابد در اتاق‌ِ یك هتل با هم خواهند بود. این جهنم است.

سارتر: « وقتی روابط‌‌‌ مان خراب است، كاملن وابسته به داروی‌ی دیگران هستیم. و بعد عملن در جهنم‌ایم. عده‌ی زیادی انسان در جهان وجود دارد، كه در جهنم‌اند، زیرا بسیار وابسته به داوری‌ی دیگران‌اند. »

 


 

[1] Ines

[2] Estelle

[3] Garcin

[4] Second - Empire

[5] Louis - Philippe

[6] Florence

[7] Joseph

[8] Serrano

[9] Marie

[10] Rigualt

[11] Olga Jaret

[12] Rio

[13] Dubois - Seymour

[14] Correze

[15] Gomez

[16] Roger

[17] Pierre

[18] Sain Louis Blue

 

 

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.