ای خواب ِ من دمی
ازخواب ِمن
برخیز!
برخیزومرابخوابان!
حریرِصدایت را
رویم بکش
روی پاهایت مرا
بخوابان
هرچندکه خوب نیست
بگویم
ازفکرپروازخسته
ام اما خسته ام
بیااین بال ها
رابگیر
آسمان ِ این
جاجای امنی برای
ما نیست
سال های سال است
که زیرِاین رواق
ِپوسیده نشسته ام
بااین
بال های عزیز
وخسته ام
ازنپریدن
هراسان نشستن
شنیدن ازمرگ مرگ
مرگ
ورؤیت بدن های بی
سروعسرت وننگ
وَتنهام
وَگریخته ام
وَسیاهم
بوی باروت وخون
می دهم
مراببخش ازمیان ِ
دود وآتش ِجنگ می
آیم
آخربهشت را هم به
آتش کشیدند
کشیدند جهنم را
نزدیک تر آوردند
عاشقان ِدوزخ
پناهم نمی دهی؟
مرا به خوابِ
خودببرای خواب
ِمن
سلاح ها درپی
ِچشم های من
اند درجستجوی
تو
حالا اگراین جا
درزیباترین ِنقطۀ
بینایی ام
خواب ِتو بودکه
نجاتم داد
وخسته ام می
خواهم بخوابم
ای خواب ِمن دمی
ازخواب ِمن برخیز
برخیزومرا
بخوابان