اگر يك بار ديگر

  مظاهر شهامت

 


اينكه انگشت چپ از آخر پاي راستم مي‌سوخت و من مجبور مي‌شدم پايم را يكوري بر زمين بگذارم تا بلكه دردش كمتر شود از آن جهت بود كه بيش از يك ساعت با همه توان خود دويده بودم .كمي پيشتر آنقدر له‌له زده بودم ،داشت دل و روده‌ام از گلويم بيرون مي زد .مجبور شدم ديگر ندوم.آرام تر راه رفتم.در طول راهي كه از نيم ساعت پيش درپشت خود جاگذاشتم ،آرام‌آرام،البته تمادر اوايل تند‌تر ، له‌له‌هاي خود را بيرون ريختم .آنها تصادفا چندتاچندتا روي يا كنار هر چيزي مي‌افتادند و مي ماندند.كف خيابان ، بيخ ديوار ،زيردرخت‌ها ،حتي روي لباسهايم. اول‌ها كه از گلويم بيرون مي‌جهيدند، تلخ بودند و آن را مي‌سوزاندند.اما بعدهاتر كه آرام‌تر شده بودند از گلويم بيرون مي‌آ‌مدند ،ديگر تلخ نبودند. آن آخري‌ها ديگر له‌له نبودند، بازدم آه‌هاي آرام و كشيده بودند،بازدم‌هاي آه‌هاي بسيار .حالا له‌له ندارم و انگشت چپ از آخر پاي راستم نمي سوزد.آرام تر راه مي‌روم و آن ترس و وحشت اوليه را هم ندارم .يعني بدون اينكه متوجه بشوم ترسم هم مثل له‌له ها و سوختن انگشتم درطول مسير ريخته و از ميان رفته است. درمي‌يابم ديروقت يك شب است.خياباني خلوت.پنجره‌هاي تك‌تك روشن و چه بسيار خاموش.بوي باران كه معلوم نيست از كدام زمان و ازكجاي زمين و آسمان ،از اين آسمان پرستاره مي‌بارد،هوا را پر كرده است.جابه‌جا گربه‌هايي ديده مي‌شوند كه ظرف هاي آشغال را واژگون كرده ودر ميان آن مي‌جويند.جستني چنان دقيق و وسواسانه كه نمي‌توان گفت حتما بخاطر غذاست.از كنارشان كه مي گذرم بروبر نگاهم مي كنند.ميوي آهسته‌اي مي‌كشند و سربرمي گردانند.چنان بي‌تفاوت كه احساس مي‌كنم بايد خيلي تنها بوده باشم.
دوباره آن وحشت اوليه به سراغم مي‌آيد.باعث مي شود بياد بياورم چيزي را كه معلوم نيست چرا و چگونه در اين زمان كوتاه فراموش كرده ام.به ياد مي‌آورم از جايي فرار كرده ام .از جايي كه قبلا هم بارها از آنجا فرار كرده بودم.اين يك يقين است.با همان تحكم و واقغيتي كه وقت اداي كلمه يقين در ستون فقرات خود احساس مي كنم.مفهوم ترديد .نابود است .صلب اين نابودي را مديون تكرار فرارهايم هستم.درهمين حال كه به اين مسئله فكر مي كنم ناگهان از جيغ دردناك گربه‌اي از خود مي‌جهم.ندانسته او را زيرپاي چپ خود گرفته‌ام. بسرعت به عقب كشيده مي‌شوم.كمي دور مي‌شود سپس به طرفم سربرگردانده نگاهي شماتت‌باري به من دوخته و پس از لحظه‌اي سلانه‌سلانه مي رود.
نه،اين دفعه از جايي فرار نكرده‌ام . زيريك آسمان ابري در خياباني خلوت راه مي روم. نم‌نم باران و احساس وزش بادي آرام كه در اينجا نمي‌وزد.حالا كه كمي پيشتر من از غفلت كسي استفاده نكرده و اورا بامشتي بر زمين نيانداخته‌ام وكليد در سنگيين را از لاي انگشتان پرقدرتش بيرون نكشيده ام و چند لحظه بعد سفيدپوشاني تا اين طرف نرده‌هايي كه نور چراغهاي بسيار را از نفوذ شب حصار كشيده اند، دنبالم نكرده‌اند، به ياد مي‌آورم هيچيك از ما يعني من و آيدين و فريد سيگار نداشتيثم.حرف زديم و سيگار كشيديم .سيگاركشيديم و حرف زديم.سيگارها تمام شدند اما حرف‌ها نه .به اين نتيجه رسيديم كه نبايد اجازه بدهيم و بگذاريم همه وقايع ،اذهان،شرايط وآرايش‌هاي رفتاري آدم‌هاي پيرامون ،ما را عليرغم ميل و اراده‌مان اداره كنند .فكر كرديم بايد كاري كرد. باز نتيجه گرفتيم در اين مشكل يا حداقل در مشكل ما،بحراني به نام بحران رهبريت وجود دارد .هرچه فكر كرديم بالاخره نفهميديم بقيه‌اش را چه بايد بكنيم.ديگر خسته شده بودم و سرم گيج مي رفت. زدم بيرون تا اگرتوانستم سيگار بخرم . كمي قدم بزنم و كمي هم فكر كه شايد وبعله.
اين مغازه در اين نزديكي بسته است . مغازه آن طرف خيابان،بسته. سوپرماركت سرچهارراه ،بسته.توي كوچه،بسته. دكه،بسته. بسته.بسته.بسته. «آقاببخشيد ،سيگار داريد؟» ندارد. يك نخ؟ ندارد،سيگاري نيست. آقا يك نخ سيگار ؟ چند لحظه پيش تمام كرده. آقا؟… نمي‌ايستد،تقريبا به دو دور مي شود. يك نخ .نه .يك نخ. نه. يك،يك،يك.نه، نه. يك نه.و اين همه دور.همه مغازه‌ها بسته. آن يك خيابان ديگر؟هيچكدام آقا. و اين همه دور. اين همه دور را بايد برگشت. فكر چه شد؟ قرار بود فكر بكنم. قرار بود بعد از پيدا كردن سيگار .هنوز كه پيدا نكرده‌ام .
دارم برمي‌گردم . اين همه دورفبلي را كه اكنون به آن همه دور تبديل شده برمي‌گردم.و اين همه فكرها و خيالات جور به جور… حتما درجايي، حالا هر جايي كه باشد،مثلا در يك كشور ديگر و در خياباني با اسمي كه نمي دانيم ، ماشيني به رنگي كه نمي دانيم مردي را كه اسمش را نمي دانيم ، درست در همين لحظه زير مي گيرد.مي ميرد؟آري.نمي‌ميرد؟آري.زخمي؟آري و نه.مرد در اين لحظه در آنجا چه كار داشت؟ اين لحظه در آنجا كه نمي دانيم كجاست ، اين لحظه نيست .شايد يك لحظه ديگر است .نه، اصلا نمي تواند لحظه باشد.لحظه با حضور ما لحظه است. بدون حضور ما سنخيت استحاله شده مكان است نه زمان. مرد براي خريدن دواي قلبش از خانه بيرون آمده بود. از سركار برمي‌گشت.به سر كار مي رفت. از سر كار برمي‌گشت. به سر كار مي‌رفت. از اداره اخراج شده بود، براي استخدام در اداره‌اي مي‌رفت، به ملاقات ،عيادت،به تماشاي يك بازي، مثلا فوتبال.خورشيد را به دوش مي برد .ماه را از دوش مي‌گرفت.ستاره‌ها را بر سر مي‌پاشيد.اتفاق يك متن نوشته شده ،انديشيده شده ، ناگفته يا گفته شده به نجوا از كسي ـ هر كسي- به كسي ـ هر كسي ـ در جايي ـ اين هم حالاهر جايي ـ در وقتي بود. شخصيتي بود شايد از يك متن نانوشته كه از آن گريخته يا به آن مي‌رفت. كسي بود در دير وقت يك شب مي‌گفت « آقا يك نخ سيگار » مردي بود از يادگار دور تاريخ ، از ابتدا و آن را و آنجا را فراموش مي‌كرد و انكار كرده بود . از قبل از آهن آمده بود ، خط ، مفرغ ، عدد، از لحظه گيج‌كننده‌اش كه با شعف اشتباه شد. پرت شده ، پرتاب شده ، فرار كرده ، چندبار ،از نرده‌ها ، از بالاي آنها و در پي‌اش سفدپوشان بي‌احساس ترس‌آور. آنجا لخت بوده ، آويزاني داشته از خود كه هنوز شرم‌آور نامش را نمي‌دانسته ، شكارهايش را خام‌خام مي‌خورده . بعدها خيره ماه مي‌شده در شب‌ها و روز و بعدها‌تر فقط در شب. مدتي ديگر ستاره‌اي را خدا مي‌دانسته ، از كشف عدد مي‌رقصيده ، قروپ قروپ صداي پايش پوست صاف زمين را چين مي‌انداخته ، كوه‌ها و دره‌ها. زماني ديگر پيامبري بوده در ميان مردماني كه شادمانانه خود را به ناداني مي‌زدند تا او را خوشحال كنند. آه ،اي مغرور كوچك در ميان آن همه از بزرگي خوفناك ، حسودي نوعروسان بر تو باد در وقتي كه آخرين ترديد خود را قرباني تقدير مي‌كنند…هيچكس تا حالا زبان گربه‌ها را ترجمه نكرده است …در شعرهاي جهان تنها چندبار اتفاق افتاده گربه‌ها بتوانند دزدكي رد پنجول‌هاي خود را جا بگذارند.اما داستانها پراز رد ونگاه و صداي آنهاست. اين البته مربوط مي‌شود به خرافه‌پرستي نويسندگان كه فكر مي‌كنند گربه‌ها دزديدگان كلمه‌ها از جايي در دورهاي زمان هستند كه كسي نمي‌داند كجاست. چرا گربه‌ها؟ اگر به مردمك چشمهايشان نگاه كنيد مي‌فهميد . بنا به باور نويسنده‌ها تنها خط مردمكان آنها اخگر كلمات را رام مي‌كنند…ببينم مفتون ، اصلا مي‌تواني بگويي چرا مرا دوست داري؟ دليلي بگو ثابت كند من فكر نكنم داري از من سوءاستفاده مي‌كني. چه باعث مي‌شود مرا آنقدر كه مي‌گويي دوست داشته باشي؟ نكند همه آنهايي كه مي‌گويي ، شب و روز هم مي‌گويي، دروغ هستند؟ دروغ هم باشند بگو. دنيا و اجزايش آنقدر كوچك شده‌اند ، ظرفيت پذيرش و تحمل دروغ‌ها در آدم‌ها خيلي بالا است. مثلا همين عشق كه تو هي مثل طوطي تكرارش مي‌كني ، ديگر چيز بزرگي نيست . بود و نبودش در زندگي آدمها چندان مهم نيست ، يك چيز تفنني است . شنيدن وسپس فراموش كردنش جان مي‌دهد براي مسخره كردن تاريخ پرآب وتابش. براي اينكه حالا ديگر راست و دروغ همسان و همسنگ شده‌اند. مي‌داني مفتون‌خان ، تو ديگر آدم روز نيستي. قديمي هستي، مال شبي كه در باستان يك روزگار كهنه ابدي شده. بلد نيستي شخصيت لحظه‌ها باشي . حرفهايت را تاييد مي كنم ،شيرين هستند و غرور مرا ارضاء مي‌كنند اما چند لحظه بعد همه را فراموش مي‌كنم و تمام. دفعه بعد مجبوري همه را از اول تكرار كني . دور تسلسل و باطل . تو مثل اسيري در تقدير در نقطه‌ايي مي‌ماني تا زندگيت به آخر برسد. تراژدي، نه ؟…براي دوست داشتن ، هر چيز مي‌تواند بهانه خوبي باشد، حتي خاكستر يك نامه سوخته مانده از سالها پيش. عاشقانه هم نبود. دعوتي بود براي رشد يك احساس كه بعدها عملي شد . حالا اگر بگذاري روي ميز و سير نگاهش كني تو را مي‌برد به جا و زماني كه دوست داشتي دوست داشته باشي . مي‌خواستي او كمكت كند اما نمي‌توانستي اعتراف كني . فكر مي‌كردي اعتراف اين نوعي ،يك شكست است . آنموقع دلت نخواست شكست بخوري ماندي تا بعدهاتر تا حد نابودي زمين بخوري. راستي دارم فعل‌ها را بد به‌‌كار مي‌برم . آخر همه آنها جاي « ي » حرف « م » را بگذاري مي‌شود من.
بهانه من براي دوست داشتن تو وجود يك تك‌درخت سبز بود در بالاي تپه‌اي خاكي در آنقدر دور كه قرار نبود آنقدر نزديك باشد تا با يكبار رفتن و ديدن ، قدرت بهانه‌گي‌اش را از دست بدهد. پرندگان زيادي برآن نشسته و برخاسته بودند، رهگذران ره گم كرده بسياري در سايه‌اش نشسته ، آسوده ، رفته بودند ، لوركا ماه را برشاخه‌هاش مي‌نشاند ، كوليان در پايش دايره زنگي مي‌كوبيدند به مستي . گارسيا بلنديش را از آبي آسمان ، فراتر تا سايه‌اش در روزگاري بسي آينده ، بازآيد برسر ماكوندو.كوندرا آن را به اعترافي سخت و دردناك وامي‌داشت . و كافكا…نه ، كافكا نبايد به آن نزديك مي‌شد. بار چنان عشقي را به آن مي‌بست در تناسخي ابدي مي‌سوخت و زغال مي‌شد و نمي‌شد.
- برويم آنرا نشانم بده
- بگذار رازي بماند در نادسترس . به آن عادت كني مي‌خشكد ، دوست داشتن را مي‌گويم.
- نه ، من اينطور فكر نمي‌كنم . امروزه تجربه است كه باور را ممكن مي‌كند.
- ولي من نمي‌دانم آن واقعا در كجاست . فقط فكر مي‌كنم هست كه من دوست دارم …
- تو يك آدم خودخواه هستي . هستي‌هايت را بر نيستي‌ها بنا مي‌كني ، زندگي را مشكل مي‌كني.
سوي چشم‌ها را دور و دور مي‌بري تا گم شدن…
دايره‌اي از آتش در شب مي‌گردد سرخ.
- هيچ اينطور نيست . من نمي‌خواهم گم بشوم ، حتي به قيمت دوست داشتن يا داشته شدن . آنچه در اين بين اتفاق مي‌افتد ، وجود تصويري است كه مصر و محكم وجود دارد ، گيريم كه شايد ناديدني است و ناديدني هم باقي بماند اما خاصيت آن جز ايجاد اين دوست داشتن و آن هم در من نيست ، همين .
- من چطور به شما حالي كنم الان هيچ چيز ديگر جز لحظه‌ها ، ارزشي ندارند . هر زماني بخواهد طولاني‌تر بشود تضمين‌هاي پايدارتري را لازم دارد . بايد اين را درك كني . تنها وقتي كه مي‌توانم براي خواستن‌هاي تو تلف كنم جستن و ديدن آن درخت است . اگر وجود داشته باشد كه من شك دارم.
دايره‌اي از سرخ بر نم‌نم باران مي‌گردد از آتش .
بازهم يك گربه‌اي ديگر. ميو. جيغ. فرار. هجوم هول در يك لحظه به سر ، دل، براي لرزاندن دست وپا . باور ترس و تلاش براي رسيدن به نترسيدن در هرچه زود. حالا آرامش بازيافته براي ديدن ، فكر . خيال ، حسرت و…دراز مي‌كشي روي ميز ، دراز به دراز . چشمان باز ، اعضاي بي‌تكان. دوره‌ات مي‌كنند ، گريه، جيغ و داد. آنها كه مي‌خواستند در آغوشت گيرند، مي‌گرفتند ، نمي‌گيرند ، هرگز نمي‌خواهند بگيرند. از ديدن بعضي اندامهايت كه شرم مي‌كردند ، نمي‌كنند. ذهن‌ها دور از ديدن چشم‌ها آماده مي‌شوند فراموشت كنند، گوشها صدايت را نشنوند، چشمها نبينند. خلاصه‌اي . درحال تجزيه، ذره‌ذره شدن . مبهم . محو.نابود. اسمت اما گاهي تكرار مي‌شود بي كه تو را به ياد آورد. سخني ، خاطره‌اي، تصويري اما د ور از حضور تو.در غيابت پيكرت دستكاري مي‌شود. امكان رجوع كه به حضور ثابت‌كننده نيست. اعضايت را جابه‌جا مي‌كنند. شكل آنها را عوض مي‌كنند. حرف‌هايت عوض مي‌شوند. چيزي نيستي براي دوست داشته شدن ، عشق ورزيدن،ميلي براي دركنارت بودن يا در كنار بودن، يا تاسف كه بودي ، تنفر كه بودي. كينه، دوري ، فرار كه بودي…
دايره‌اي سرخ بر باران نم‌نم ، از آتش كه در شب
راه افتاديم . تو بخاطر اثبات دروغي كه شنيده بودي يا راستي كه باورت را تحكيم خواهد كرد تا غرورت فرا انگيخته شود. تپه اي ،درختي تكدرخت ،سبز و من و همه جهاني كه از ما آويزان است تنها براي دوست داشتن تو وجود داريم با هاله بي‌پايان معاني كه برمي‌انگيزيم . ناگهان خود را بزرگ مي‌بيني ، بزرگتر از همه بودنهايي كه تا حالا بودي . از دسترس دور مي‌شوي ، ازمن ،تپه، جهان ، معاني. اين هم تلاشي براي اثبات دروغ است ، نتيجه دروغ است. اينها را مي‌دانم . پس اگر در كنارت مي‌روم بخاطر اثبات هيچكدام اينها نيست كه مرا به پيش مي‌برد.تسليم لذت آخرين لحظه‌هاي با تو بودن هستم ، احتمالا تحفه تقديري كه از يك تصادف آغاز شده و نخواسته و ندانسته ، ماهيت عوض كرده. نه، اين ويران كردن غرور نيست ، آني كه اكنون بيشتر از هرزماني به نيازمندم بلكه اميدوار شدن به يقيني تلخ است كه از تاريخ تا اكنون ادامه داشته ، گيريم درمن و توهاي بسياري كه مي‌شناسيمشان و نه. در غبار آمده و رفته‌اند، در گردباد تجزيه تا پرنشدن لايتناهي.
سرخ دايره‌اي آتش برنم‌نم باران ، تندتر دور مي‌گردد
از راهي كه مي‌رفتيم ، اجساد عاشقان قديم ،اسكلت‌هايي بودند در دو سوي چپ و راست، چمباتمه نشسته ، تكيه كرده دست به چانه كه شناختنشان از فيلسوفان نوميد، ناممكن مي‌نمود. من انها را از عطري مي‌شناختم از كلماتي مانده بود با آنها سكوت كرده بودند. تو همه را عفن قديمي مي‌ديدي. عده‌اي از آنها هنوز شاخ درختي در ميان استخوان انگشتان داشتند مي‌توانست از تكدرختي مانده باشد. يكي از آنها چنان گفت فقط من شنيدم : « تو داني در پي ناتمام رواني؟» در جوابش سوت زدم . آهنگ ترانه‌اي بود بنام « چه دانم آخر راه كجاست؟» گفتي « سرم را مي‌بري، يعني چه؟» گفتم« آري آري ، مي‌دانم مرده زمانم » او از همه مفصل هايش پاشيد. غبار زردرنگي به هوا خاست. گفتي « اي پير، زمان پير بوي آدامس بيات را مي‌دهد ، ديگر نبايد جويدش. تنها كاري كه مي توان با آن كرد از گوشه لبي خسته به بيرون تف كني»
گرگ و ميش اينجا بسيار تيره است.در كمي دورتر ، بالاي تپه تكدرختي با نور يكدست سبزمي‌درخشد، براي چند آن. گرگ و ميش از من مي‌گريزد ، شادمانه آن سو را نشانش مي‌دهم:« مي‌بيني قد كوچك يك عشق بلند؟ آنجاست، بهانه من براي دوست داشتن ، ميان هرچه هست ومي‌تواند در آني نيست شود يا نه » از لرز آرامي كه در خيرگي ات افتاد فهميدم كه ديدي. « ديگر همه بوته‌هاي جهان را نخواهم ديد ، تندتر برو ، بايد به آن هميشه برسم » گفتي ، راه افتادي.
جلوتر از من ، شتابان مي‌رفتي ، از خم سنگ و بوته و خار .صخره و آبكندها راه ما را كج مي‌كردند ، راه ازما .تا آنجا برسيم آفتاب نبايد طلوع مي‌كرد ، به نفس زدن افتاده بوديم . اما آبكندها و صخره…
در بالاي تپه بوديم . آفتاب خود را از درياي دورتر بالا كشيده بود ، هنوز آب از قطره هايش چكه ، ميان رشته‌هاي نازك نورپرانيش. تپه خشك و خالي بود. گردبادي كوچك با سرعت باورنكردني در وسط آن مي چرخيد،غبار و غبارو غباروبي‌بار از هرديگر. از زمين كه ديگر سنگين‌تر و مي‌چرخيد تعطيل تا آن آسمان، ديگرآنقدر بيهوده كه بود ونبودش را نبايد احساس مي‌كردم . نه ، هيچ درختي نبود . آنچه من ديده بودم در آن گرگ و ميش بسيار تيره اينجا، واقعيتي بوده كه تارسيدن ما زمان آن را ربوده بود. دروغي را باور كرده بودم حقيقت خود را از من فرار مي‌كرد، لابد از راهي كه گردباد. به آن نزديك شدم و با فريادي كه هيچ كلمه‌ايي نبود آنرا درهم شكستم . لحظه‌اي بعد پشته خرده آيينه بود بر زمين ، تاريك آفتابي را بر آبكندها مي‌تاباند و صخره‌ها.
مرد بازگشته ، رفيق مزور سپور اين خيابان است. خرده‌ريزهاي نگاه تو را كه هر شامگاه دير، از پنجره مي‌ريزد جارو مي‌كند و مي‌گويد با خود در هر بار « رفيق ديوانه من ، اين خرده‌شيشه‌هاست كه خيال تو را افزون مي‌كند؟» سپس چنان مي‌خندد بلند كه پنجره‌هاي ناگهان روشن ، فحش‌بارانش مي‌كنند. مرد بازگشته ، درسايه ديواري دورتر ، از ترس مي‌لرزد. گربه‌هاي اين خيابان هرگز چشمان براقشان را به پنجره‌ها نمي‌بخشند. پاي درختان ، چمباتمه زده افسوس رمانتيك‌هاي تاريخ را قي مي‌كنند.
آتش،نم‌نم باران را حلقه‌حلقه
ايستاده‌ام آن مرد تنومند كارش را تمام كند.حوصله برخوردهايي را كه اين روايت را الكي به هر راه و طرفي مي‌كشند، ندارم .با چكش افتاده به جان ماشين تيره‌رنگ مدل بالايش.جرينگ . سياه است ، يشمي ،قهوه‌ايي؟ رنگي در پشت نم‌نم باران .ترق‌تاق. ورق‌ها پيچ مي‌خورند،شيشه‌ها ريزريز.چراغها خاموش. تاق شرق شاك.پنجره‌ايي روشن با صداي نازك فرياد مي‌زند:« مرتيكه ديوانه…» صدا تلپي از آن بالا مي‌افتد روي سرد مرد ، كفرش بيشتر بالا مي‌آيد .از در باز حياط به داخل مي‌دود.لابد سنگيني چكش را در دست احساس نمي‌كند. نمي‌شنوم اما پله‌ها و صداي دويدن به بالا حتما.نمي شنوم اما حتما باز كردن دري بسته به زورهن و هني سخت.نمي‌بينم اما لابد آخي نازك و بعد شتك زدن خون به روي عكسي عروسي مرد وزني جوان در كنار يك آينه قابدار ،سرازير باريكه‌هاي نازكتر خون درآن ، حتما.مي دانم حالا نه ، چند لحظه ديگر ، حالا ، مرد سرش را به ديوار مي‌كوبد ، خواب همسايگان را آشفته…
كنار جوي آب مي‌نشينم ، آب حرف مي‌زند ، نمي‌فهمم. از چشمهايم مي‌گذرد مي‌گذرد. اگر آنها را برندارم مي‌گذرد مي‌گذرد ،برمي‌دارم. رهايشان مي‌كنم توي براق چشمهاي گربه‌ايي كه آنطرفتر از بيخ ديوار سركج كرده نگاهم مي‌كند . چشمها در چشمها و غرش آرام چرخيدن زمين از زماني ديگر و بسيار قديمي بگوش مي‌رسد . ترسناك است . اول گربه مي‌ترسد بعد من. چشمها از چشمها.
ديگر بس است. از نمي‌بينم و نمي‌شنوم‌هاي بسيار كه هست ، مي‌گذرم . به ميدان كوچكي رسيده‌ام ، دو صد قدم بعد خانه ماست. از ميدان كوچك مي‌گذرم از كنار كيوسك زرد تلفن . اول بويش را مي‌شنوم ، همان بوي صحرا را كه در اولين ده صفحه نوشته شده خوانديد اما بوي گيج كننده‌اش باعث شد چاپ نكنم. مميز وزارت ارشاد وقتي خواندش به طعنه گفت :« در اينجا نويسنده تو به اندازه يك مومن واقعي ، مريد شيطان شده » گفت و زير خط قرمز اندازه چند جمله نوشت « حذف » …هر وقت مي‌شنيدم اول از بوق ناگهاني ماشيني مي‌جهيدم ، سپس آرام‌آرام ( حالا كه هيچ ماشيني در صحنه نيست) در صبح دل‌انگيز يك صحرا مي‌دوم و كيف مي‌كنم . چرا هست ؟ لابد خيال من باز از جايي تراوش كرده . چطور؟ نه، نمي‌توانم توضييح بدهم . توان اين يكي را ندارم ، شروع كه بشود پاياني ندارد ، من مي‌دانم . اما ناگهان او است كه ثابت مي‌كند دارم به واقعيت يك اتفاق ديگر وارد مي شوم .خيلي آرام و مثل هربار از از داخل كيوسك بيرون مي‌آيد . اصلا نمي‌خواهم بدانيد قيافه‌اش چه شكلي است ، صورتش بيضي است يا دايره ، سفيد يا سبزه ؟ لبهاي نازك، گوشتي؟ ابروهاي پرپشت ، كشيده ، اخمو ، شادمان ؟ گفتم كه نمي‌خواهم اينها را بدانيد. مشكل است ؟ نمي‌توانيد چهره‌اش را تصور كنيد ؟ فرض كنيد كمي تاريكي با كمي مه از نم‌نم باران ، قيافه‌اش را از شما پنهان كرده . در برابر من كه خشك زده ام از هجوم ناگهاني بهت ، مي‌ايستد . حلقه‌حلقه سرخ آتش ، هاله دور سر اوست :
- شناختي‌ام ؟ تعجب كردي، نه ؟
- باز هم ؟ اين دفعه براي چه ؟
- شروع نكن ، سلام ميوات را بنال تا بگويم چه پيشي‌ام .
- خوب سلام .
- سلام . آري بازهم ، اما اين دفعه طور ديگر .
- كدام طور ديگر ؟
- ببين هجراني‌خان خودت را به آن راه نزن ، مي‌داني كه من بلدم از بعضي چيزهاي ظاهرا غير ممكن خبر داشته باشم ، پس با من بازي نكن. مگر تو و دوستانت به اين نتيجه نرسيده‌ايد بين شما بحران رهبريت بوجود آمده ؟ خوب ، من آمده‌ام اگر قبول كنيد تا مدتي – مدتي كوتاه – اين كار را براي شما به عهده بگيرم . حالا چه مي‌گويي ؟ قبول مي‌كني ؟
- آخر مگر تو بلد هستي ؟
تكدرخت سبز را كه از دست داده بود تا خانه يك نفس دويده بود . از آن روز هرچه هركس اصرار كرده بودند بيرون نيامده بود . در دير وقت شامگاهان ، پشت پنجره بسته اتاق مي‌ايستاد ، خرده‌هاي نگاهش را به كوچه مي‌ريخت . سپور جارو مي‌كرد ، فرياد مي‌زد و سپس قهقهه خنده‌اش موي برتن راست مي‌كرد . پنجره هاي ناگهان روشن به او فحش مي دادند و رفيق مزورش در سايه ديواري دورتر ، از ترس مي‌لرزيد. آنها كه مي‌رفتند و پنجره‌هاي ناگهان روشن هم ناگهان خاموش مي‌شدند ، تا صبح از جيغ گربه‌ها مي‌لرزيد. بعضي از همسايه‌ها و كساني كه به هر دليل از كوچه مي‌گذشته‌اند، قسم مي‌خوردند چندبار او را ديده‌اند در ديرگاه شب‌ها از پشت‌بام‌ها مي‌رود باخنده بلند هراس‌آور. اما گيسوانش آنقدر بلند شده تا كف كوچه ريخته ، گربه‌ها را يك‌يك دار مي‌زند. شاعري پس از شنيدن اين روايت سروده بود : « در جعد هر مويت ، حيلتي مي‌ميرد/ و ترس و خنده را اشتباه مي‌فهميم / مثل ما كه ملايك / همه شب‌ها را به تماشايت ايستاده‌اند…‌» زني هم گفته بود او دارد سزاي عشقي را مي‌كشد كه در تماشاي مدام آينه ، به زيبايي خود شده . از آن روز به بعد زن‌هاي شهر روي آينه‌ها را به ديوار كرده و در آب هم نگاه نمي‌كردند. شهردار اما معتقد بود مشكل زيبا ، كه بيماري تلقي مي‌شد، با يك عمل كاملا ساده قابل درمان است ، كاشتن يك نهال سبز در جلوي پنجره‌اش. به او اين اجازه را نمي‌دادند. فكر مي‌كردند بازگشت به تماشاي سبز و آن هم درخت سبز ، ممكن است او را بيشتر بيمار كرده ، باعث ايجاد گرفتاريهاي جديد احتمالي براي شهر شود…
همه اين اتفاق‌ها زيبا را از جمع ما دور كرده بود . آگاهي ما از او نه آگاهي ما از او كه آگاهي ديگران از او بود كه تا رسيدن به ما پاره پوره شده بود . به اين ترتيب تصويرهاي مغشوشي از او در ما پديد آمده بودند كه تصوير قديمي‌اش را هم در ذهنمان به هم زده و بيگانه كرده بود. هرچه بيشتر به او فكر مي‌كرديم درمي‌يافتيم بيشتر فراموشش كرده‌ايم …
- خوب ، مي‌داني كه من چندبار بيشتر از شما .
- مي‌دانم اما اين، مفهوم احتمال را از بين نمي‌برد ، تنها احتمال تغليظ سايه يك يقين احتمالي را مطرح مي‌كند .
- يعني فكر نمي‌كني حتي اينطور به معني كاچي بهتر از هيچي است ؟
به او گفته بودند ، پدر و مادرش از همان كودكيش ، معلم‌ها و دوستان و بالاخره همه كه هر اتفاقي در كلمه است كه نمايان مي‌شود . خاصيت كلمات ، حركت در جهت اصلاح امور بعد از بيان است . بايد آنها را جست ، شناخت ، چيد و بيان كرد تا مشكلات خود و ديگران حل شود . گفته بودند و او باور كرده بود . از آن هنگام به بعد كار همه وقتش شده بود جمع كردن آنها و چيدنشان در كنار هم در شكل‌هاي تا بي‌نهايت . اين كار طاقتفرسا چندين سال طول كشيده بود . در اين سالها از هر علاقه و لذتي دست كشيده ، با جديت تمام و شبانه‌روز كار كرده بود . تا اينكه در دل خود باور كرده بود ، وقتش رسيده است …
صبح سرد يك روز پاييزي است . آفتاب بي‌رمق انگار حوصله طلوع كردن ندارد كه با اينكه سطح به رنگ نارنجي يخ‌بسته آسمان را روشن كرده از دقيقه‌ها پيشتر ، اما هنوز از پشت آن كوه دوردست بيرون نمي‌آيد. توي تاريكي ساعتي پيش او را از رختخواب بيرون كشيده گفته بودند وقتش است . كشان‌كشانش برده بودند وسط ميدان تا از چهارپايه بالا برود . گفته بودند اجازه دارد با هر كلماتي كه دوست دارد ، از دنيا خداحافظي بكند. او از چهارپايه بالا رفته بود و ناگهان دريافته بود هيچ كلمه‌اي براي گفتن در مخيله‌اش ندارد . هر كاري كرده بود و هرچه به كله‌اش فشار آورده هيچيك از آنها به ياريش نيامده بودند . چنان ترسيده بود مايعي گرم، سرازير شده از پاچه شلوارش پايين چكيده بود . سرجوخه ديده بود و دست او را گرفته پايين كشيده بود و در حاليكه غش‌غش خنديده بود ، او را تا پشت در فلزي بزرگ كشانده ، آنرا باز كرده ، با لگدي از پشت به بيرونش انداخته بود : « برو بابا كه افتخار كشتنت هم ارزش پيشيزي را ندارد » و در را با سروصدا بسته بود . حالا مايعي كه گرم بود خيسي‌اش گرم نيست ، سرد است و او از آن مي‌لرزد وكيسه برزنتي را به دوش مي‌كشد. تا برسد شهر بايد چند كيلومتر راه برود و تا چند كيلومتر راه برود از سرما مي‌ميرد. در آنسوتر كلبه‌اي ديده مي‌شود . بي اختيار به طرف آن كشيده مي شود به آن نزديك شده ، مي‌خواهد در چوبي‌اش را باز كند ، با صداي جروجر باز مي‌شود . مي‌خواهد برود تو كه ناگهان پيرمردي باريش سفيد و بلند در برابرش ظاهر شده با مشت قدرتمند خود در تخت سينه‌اش مي‌كوبد . فريد به پشت روي خارزاري خشك مي‌افتد و هزاران خار در جاي‌جاي بدنش فرو مي‌روند. از خواب مي‌پرد . چند دقيقه توان بلند شدن از تختخواب را ندارد . پشت پنجره پر از يك شب خيلي شب است . با جان‌كندني از تختخواب بيرون آمده از گوشه اتاق كيسه‌ايي را برداشته از اتاق بيرون مي‌رود. چند ساعت ديگر مردم شهر جواني را مي‌بينند در شهر راه افتاده نارنجك‌هاي محتوي كيسه‌اش را يك‌يك بيرون آورده جا‌ي‌ جاي اطراف خيابان را منفجر مي‌كند و مي‌دود. آنها براي گرفتن او دنبالش مي‌كنند و فرياد مي‌زنند اما به او نمي‌رسند. تا اينكه جواني سنگي را به طرف او مي‌اندازد ، به ماتحتش مي‌خورد سخت و دردناك. فريد از خواب مي‌پرد . پاسباني او را لگد زده است . از روي چمن پارك برمي‌خيزد ، كتاب‌هايش را از روي زمين برداشته ، در صبح يك روز سرد پاييزي از رفتن به دانشگاه منصرف مي‌شود …
- فكر كه مي‌كنم، اما هميشه با اين فكركردنها ست كه هنوز آنجاييم كه آنجاييم . مي‌خواهم بگويم كاچي كافي نيست.
- هجراني ، در هر قالبي ممكن است اتفاقات متفاوتي افتاده باشد ، اين باز هم ممكن است . اشكال در شناخت ما از گذشته است كه در ادامه زمان از ما مي‌گريزد يا لااقل كمرنگ مي‌شود. باور خودپسند ما از قبول چنين حقيقتي مي‌گريزد.
- حرفهايت دارند مرا وسوسه…
خيلي طول كشيد تا باورش كنند ، يعني آن زمان كه ديگر روحيه خرابي پيدا كرده بود ، آن روحيه‌اي را كه آدمي با خود قرار مي‌گذارد براي راحت شدن ، همه عقوبت‌هاي دردناكي را كه خواهند رسيد قبول كند ، همانهايي را كه براي طرد آنها تا حالا رنج كشيده است .
پدر و مادرش رفته‌اند مسافرت . ديروقت يك شب بلند سالي است كه فراموش كرده از كدام سال‌ها. تنهايي در دلش قلمبه شده ، آزارش مي دهد . نمي‌داند چرا ، اما مي‌رود آشپزخانه ، يك كاسه آب آورده در وسط اتاق قرار مي دهد و شروع مي كند به تماشاي آن ، درست از نقطه وسط . زلال آرام‌آرام مات مي‌شود ، بالاخره تيره‌گون. حالا روشناي بيضي در وسط و آرام‌آرام ، خطوط ابرو ،چشم ، دماغ و دهان ، در آن و گيسواني آنقدر بلند در دو طرف كه ادامه‌اش مي‌رود از آب و كاسه بيرون ، احتمالا تا هر كجا يا نه . يك تصوير ثابت از يك دختر يا يك زن است . او را نمي‌شناسد ، نمي‌داند چرا بايد در آنجا و با اوباشد. دقايقي همانطور بلاتكليف تماشايش مي‌كند با چشمهايش و كلنجار مي‌رود با نمي‌داندهاي بسيارش . فوت آرامي در آب كاسه مي‌دمد . موج در گيسوان مي‌افتد ، لابد در احتمالا تا هر كجا يا نه آن هم . حالا چشمها و دهانش هم مي‌خندند . ديگر يك تصوير ثابت نيست . آدمي است وادارش مي‌كند آشنايش بوده يا دارد آشنايش مي‌شود . اينطور است باشد ، در آب مي‌خندد بلند و بلند تا تاب مي‌خورد پرده‌ها .
يك شب ، دو شب ،شب‌هاي ديگر. هما قهوه درست مي‌كند ، پيانو مي‌زند شوپني ، غذا مي‌پزد ، مي‌خورد . هما شعر مي‌گويد ، داستان مي‌نويسد كافكايي ، مي‌رقصد لزگي ، عق مي‌زند بدمستانه . دوست كه داشته باشد ، حتي از او نخواهد هم اسمش را عوض مي‌كند …
نسرين با خنده مي‌گويد، براي اينكه او را آزرده نكند ، نمي‌خواهد بچه‌دار بشود .
شيدا بعضي وقتها دهانش بوي بدي مي‌دهد ، نه مال سير نيست ، گندي است كه هنوز نامگذاريش نكرده‌اند.
سولماز صداي خوبي دارد وقتي ترانه « من بو داغين مارالي‌يام » را مي‌خواند ، آبشاري مواج از آينه مي‌رود و نسيمي خنك از راه پنجره‌ها دل به دريا مي‌زند .
ساناز داشت چهره بقال سر كوچه را نقاشي مي‌كرد گفته بود : « حيف تو كه قسمت مرد بيعرضه‌ايي شده‌ايي‌ » بقال چشم هيزي داشت و از نگاهش معلوم بود پيازهايي كه مي‌فروشد همه گنديده‌اند. اما حاضر بود آنها را به اضافه بعضي چيزهاي ديگر را براي نجات ساناز از دست يك مرد نالايق از دست بدهد. ولي نوك قلم‌موي ساناز كمي بيرحمانه ، دو نقطه سفيد در وسط چشم‌هايش گذاشت . مرد وقتي سال‌ها پيش ديده بود كساني دارند سيخ داغ در ديده كسي مي‌كشند ، داد زده بود : « آي مردم …» . دور از آبادي بود و مردم ، بيابان . سيخ داغ بر ديده‌اش كشيده بودند . ساناز گفت بيچاره ، گريه كرد. اين نقطه‌ها زماني سرخ بوده‌اند سفيد شده اند را هم گفت و هق زد .
- …مي‌كنند قبول كنم خيلي چيزها در عين حال خيلي چيزهاي ديگر هستند.
- خوب است ،براي چيزي هم كه خواهي نوشت.
- با اين همه …
- با اين همه …
هما ديگر دوستش ندارد از وقتي كه با آن پسر آشنا شده . او وقت و بي‌وقت سر كوچه منتظرش مي‌ايستد . اوايل محلش نمي‌گذاشت اما وقتي ديد او باور نمي‌كند انگار لجش گرفته باشد پيش او برايش مي‌خنديد ، شب‌ها هي پشت پنجره رفتن و رفتن پرده به كنار . آن طرف كوچه رگ‌هاي گردن كسي از بس كه مي‌كشيد بالا ، خشك مي‌شد . شبي ، داد وبيداد زن و مرد در اتاق بالا مي‌رود . اوج مي‌گيرد . هر دو مي‌خواهند خاموش شود نمي‌شود. هما چند بشقاب را مي‌اندازد مي‌شكنند . او … هما… او… هما..هما.. او…هما . با تمام عصبانيتش طرف هما مي‌رود ، مي‌گيردش و از پنجره باز به خيابان پرت مي‌كند. چهارطبقه ، سكوت ، صداي افتادن در آسفالت براق از سياهي …
- …بعضي وقت‌ها حادثه از شخصيت پيشي مي‌گيرد ، قبول كن .اصلا...
چند دقيقه ديگر به خيابان نگاه مي‌كند . هما با جواني دست‌درست هم مي‌گذرند انگار براي اينكه اورا اذيت كند سر بالا گرفته او را نگاه مي‌كند و دست تكان مي دهد . با ناراحتي پرده را مي‌كشد و مي‌گويد با خود : « لايق همان پسره آشغال كفترباز هستي كه هستي . خوب كردم طلاقت دادم . مادرم را بگو كه حيف عروسم حيف عروسم مي‌گفت . نمي‌دانست عروس نه كه افعي ». لگد محكمي به كاسه آب مي‌زند ، واژگون مي‌شود . آب روي فرش مي‌ريزد ، در بركه‌اي وسط جنگل پر از سايه‌هاي پرتشويش دو تيله آبي مي‌درخشند .
از پدر و مادرش خبري نيست . خيلي دير كرده‌اند ، تلفن هم نزده‌اند. چند روز است از ترس بيرون نمي‌رود . حتي جرات ندارد از پنجره به بيرون نگاه كند . مي‌ترسد دست روح هما ناگهان خفت او را گرفته خفه‌اش كند . دو تيله هم كه آب رفته‌اند ترسش بيشتر شده . اما تحمل اين همه دلواپسي هم سخت است . با آرامش تمام لباس مي‌پوشد و از خانه …
كلانتري ، بازجويي ، بازداشت . كلانتري ، زندان . زندان ، خانه ، خيابان ، خيابان‌ها ، دادگاه ، بيمارستان ، بيمارستان ، دادگاه ، زندان ، بيمارستان ، تيمارستان ، تيمارستان تيمارستان تيمارستان ، دادگاه ، زندان ، خيابان ، زندان ، بيمارستان ، خانه ، خانه .
پدر ومادري نداشته كه بروند مسافرت . يك بچه سرراهي بوده . زن ومردي كه بزرگش كرده بودند يك شب هر دو در رختخواب مرده بودند . پزشكاني كه لباس نظامي پوشيده بودند گفته بودند احتمالا از يك بيماري ناشناخته بوده و او فكر كرده بود از شدت خوابهايي خوش كه هميشه مي‌ديدند. هما هم دختري بوده در سال‌هاي دور كه از دست اذيت‌هاي عاشقانه او و مخالفت‌هاي پدرش ، خود را از بالاي ساختماني بلند پرت كرده و كشته بود .
آيدين وقتي پيش ما آمد همه ميراث خود را فروخته بود . بقول خودش همه را آتش زده بود . روحيه آش و لاش شده‌اش را آورده بود .
… حادثه شخصيت را مي‌سازد.
- از همه كه بگذرم تنها و غريبي و دوست ما .
با خوشحالي مي‌خندد. از او خواستم به طرف خانه ما برويم و بقيه صحبت را با هم داشته باشيم . راه افتاديم از بوق ناگهاني اتوموبيلي جهيدم . بوي صحرا و دويدني در آن وقتي كه آفتاب يك صبحگاه آرام تماشايم مي‌كند .هي آقا كور كه نيستي ؟ ببخشيد ،ولي … ولي چه ؟ سيگار نداريم شما داريد به ما بدهيد ؟ مردي كه لازم نيست در موقعيت اكنون به توضييح چهره‌اش مشغول بشويم ، پاكت پر سيگار وينستون را از داشبورد ماشين‌اش برداشته ، از شيشه پايين كشيده شده به طرفم پرت مي‌كند. متشكرم آقا ، خيلي … ماشين‌اش از فرط عصبانيت او چنان راه مي‌افتد كه از لاستيك‌ها دود به هوا مي‌خيزد و صحرا را با خود دور مي‌كند . چند لحظه ديگر در چند قدمي خانه‌مان راه مي‌رويم . فريد در ايوان ، آتشدان ذغال قليانش را مي‌چرخاند ، سرخ آتش گداخته بر نم‌نم باران . ما را مي‌بيند لابد چشمكي هم مي‌زند « تيكه ؟ » كه من نمي‌بينم :
- ديدم بالاخره سيگار پيدا كردي ، قليان هم آماده است . ميهمان هم كه داري لابد قدمش روي چشم . الان مي‌آيم در را باز كنم…
در حياط باز مي‌شود . كمي تاريكي و كمي مه از نم‌نم باران از چهره او محو مي‌شود . فريد چنان خشك مي زند ، مدتي پيشتر ،من . بالاخره وارد مي‌شويم .
در اتاق نشسته‌ايم . فريد شلنگ قليانش را در دست دارد ، گاه‌گاه صداي خرخور ناگهاني آن را بالا مي‌آورد. سيگارهاي من و آيدين هم روشن است . دود در فضاي اتاق مي‌گردد و پشت پنجره باز هيچ حلقه‌اي از سرخ آتش بر نم‌نم باران نمي گردد. حالا كه تاريكي و مه از چهره او رفته‌اند ، در طرف بالاي اتاق زير قاب عكسي نشسته كه آبشاري در آن از صخره‌اي بلند مي‌ريزد . هرازگاهي دانه‌هاي ريز آب مانند قطره‌هاي عرق در صورتش مي‌نشيند . نگاه آبي چشمانش را در چهره ديگران مي‌گرداند، حرف مي‌زند و گوش مي‌دهد.
فريد شلنگ قليان را دور آن پيچيده و رها مي‌كند :
- آنچه مرا آزار مي‌دهد خستگي از يك تاريخ يكنواخت است ، عوض نمي‌شود و سخت و صليب در جاي خود تكان مي‌خورد و يك‌به يك افراد را در خود فرو مي‌بلعد. اطاعت وحكومت ، حكومت و اطاعت ، همه‌اش همين . قبول دارم خيلي چيزها عوض مي‌شوند ، بناها ، خيابان‌ها ، ماشين‌ها ، و حتي كتاب‌ها ، اما يكنواختي عوض نمي‌شود كه نمي‌شود. ادامه اين خط سياه را تا آخر زندگي خود و ديگران مي‌بينم ، وحشت مي‌كنم و آشوب و تهوع مرا پر مي‌كند .ناخواسته يا ناخواسته ، همه و من در بوجود آمدن اين وضع و استمرارش سهيم هستيم . دلم مي‌خواهد از چنين ثابتي فرار كنم ، لازم باشد حتي از خودم هم انتقام بگيرم . راستش ديگر نمي توانم ادامه بدهم . بيهودگي دارد مثل خوره مرا مي‌خورد اما مي‌دانم مرگ افراد هم جلوگير نبوده ، حتي خود كشي‌ها ، بنابر اين …
نگاه آبي او از چشم‌هاي فريد بيرون آمده ، مي‌گردد در چشم ديگران .
آيدين با سرفه‌ايي سينه‌اش را صاف مي‌كند :
فكر كنيد دارم فكرهاي خود را با استفاده از نماد هر چيز به شما مي‌گويم . اينطوري بهتر هم هست ، يعني قدرت زبان‌آورانه آن ضعف زبان الكن مرا جبران خواهد كرد. من اسمم هم نماد است اما نمادي كه در همان لحظه اول شنيدنش فريبنده است . دريافته‌ام از اول تا اكنون زماني كه آن را تاريخ ناميده‌اند آدم‌ها از چيزي بنام تاريكي مي‌گريخته‌اند، من هم. به سوي روشني يا روشنايي ، من هم . پس حركتي بوده به سوي من ، من هم . بگذريم كه اين نتيجه‌گيري كه من قبل از من وجود داشته‌ام و منتظرم خودم بوده‌ام و ندانسته به سوي منتظرم مي‌گريخته‌ام ، بحد تحمل‌ناپذيري هرا‌س آور است . از گريختن از به سوي ، سال‌ها مي‌گذرد اما هنوز دراز هستيم چسبيده به ابتدا ، چون به به نرسيده‌ايم . بنابراين هيچ سالي و زماني از ما نگذشته بلكه بوسيله سال‌ها محاصره شده‌ايم .‌ كاري به چراهاي كشف شده يا نه ندارم ، سنگيني محاصره‌شدگي را تا حد خفه شدن احساس مي‌كنم . مخصوصا از حمل يك نماد ناشدني كه اسمم است بيزار هستم . خودم كه نمي‌دانم چه كار مي‌توان كرد اما شماها هر كاري را بگوييد فكر كنم احتمالا رهايي است ، انجام مي‌دهم . مي‌توانيد اينطوري روي من حساب…
نگاه آبي او بازهم مي‌گردد ، در چشم‌هاي من ثابت مي‌شود ، انگار مي‌خواهد بگويد مي‌داند به چه فكر مي‌كنم و چه خواهم گفت .
- : من كه مفتون هستم ديگر هيچ درخت سبزي در بالاي تپه‌اي نمي بينم .اعتراض من تا به حدي است كه پشت نگاه گربه‌ها هيچ دنيايي كه مرموز باشد نمانده است . جن و پري هايي كه در گذشته ، دوشادوش من در كوچه و خيابان مي‌گشتند كوچ كرده و نيست شده‌اند . آناني هم كه مانده‌اند فقط بلدند تا ابد پير بشوند. عشق‌هاي مچاله بدبو همه ظرف آشغال‌ها را پركرده ، سپورها مثل فيلسوفان ، از ته دل مي‌خندند هم در دير وقت شبها كه اصلا خوب نيست . مي‌خواهم بدانم اگر واقعا نمي‌توان كاري كرد ، چه لزومي دارد من از سفيدپوشان فرار كنم .تحمل ديدنشان را ندارم اما اگر ناچار باشم عادت مي‌كنم . يك چيز هم اضافه كنم ، وضعيت نامطلوب بر دانايي‌هايم نه ، كه بر ناداني‌هايم مي‌افزايد .اين يعني اضمحلال ، به نابوده شدن . مثلا اگر برمي‌گردم به فريد مي‌گويم « بزغاله » او هرچه فكر كند ، اين نامگذاري عرفا و عادتا هر معنايي داشته باشد ، من نمي‌دانم . وجه تشبيه اين دو در حين نامگذاري‌ام اين است كه در آن لحظه فريد را آنقدر نمي‌شناسم كه بزغاله را . اين بيماري مسري است . شب بيداري‌ها اولين نشانه‌اش است ، بعد وادار شدن به استفاده مكرر و مفرط از كلمات . يعني چون شناخت‌مان از معني و رفتاركلمات در هر آن مي‌گريزد ، با ربط و بي‌ربط كلمات ديگري را به ياري مي‌طلبيم يا قبلي‌ها را تكرار مي‌كنيم . حاصل ، استحاله آنها در لحظه‌لحظه بيان مي‌شود . در اين صورت انساني پديدار مي‌شود وراج است و لال . باور كنيد ايستادن در چنين قربانگاهي ، دردناك است.
چشم‌هاي آبي‌اش از چشم‌هايم بيرون مي‌روند . رنگ آنها را فراموش مي كنم . همه ، نگاه . به هم و در هم . گفتني با نگاه كه ترجمه مي‌شود و نمي‌شود ، يعني نمي‌شود چنين ترجمه‌اي را به زبان ترجمه بكنيم . فقط در نگاه كردن وجود دارد ، پر از آن معاني كه ، وقتي به رازي فكر مي‌كنيم كه فاش نمي‌شود . همان عبور قافله انبوه از خاموشي و تماشايش .
- او : ( هنوز آدامس زمان پيررا مي‌جود اما در عين حال آن را به طرف كنج لب خسته‌اش مي‌راند ) دوستان من ، هريك از شما هر فكري كرده‌ايد يا الان مي‌كنيد نتيجه‌اش رسيدن به بن‌بستي است كه ديگر نمي‌توانيد با وجود آرايش ثابت و قديمي پيرامونتان در آن خود را ادامه بدهيد . البته من هم حرفها و مشكلات خود را دارم اما در حال حاضر وظيفه رهبري‌ام آنها را فراموش مي‌كند ، لااقل فعلا تعطيل . براي تغيير اذهان شما كاري نمي‌توان كرد ، چرا كه در اين صورت ، زيبايي مفهوم اعتراض از بين مي‌رود . نظرم من اين است كاري بكنيم اطراف شما عوض بشود ، آن اما حل بن‌بست‌هاي تك‌تك شما نيست ، بلكه ايجاد خلايي كامل در زميني است كه روي آن هستيد ، حداقل براي مدتي . در چنين امكاني مي‌توان به اتفاق يا اتفاقات احتمالي ، اميدوار شد. براي اين كار هر كدام شما مجبور است شخصيت‌هاي قبلي و فعلي‌اش را فراموش كرده ، آماده قبول نقشي شود كه به او محول خواهد شد . اعمال و ماهيت بعدي شما را نقش‌هايتان مشخص خواهد كرد . اگر تا به اينجا راضي شده باشيد ، بقيه نقشه‌ام را خواهم گفت . چه مي‌گوييد؟
ساكت كه شد ومنتظر ، وضعيت سختي براي ما ايجاد شد . چگونه ممكن است ، ديگر خودمان نباشيم ؟ با همه تلخي و دلواپسي‌هايي كه دارد ، مامن بودن ماست ، كنار آمدن با خود از پس كلنجار رفتن با خيلي از سال‌ها. اگر اين كه هستيم نباشيم ، كدام خواهيم شد ؟ آن كدام چگونه خواهد بود ؟ غريبگيش را چگونه تاب خواهيم آورد ؟ و سئوال سئوال سئوال و باز . ترديد ، ترس ، احساس گم شدن در ورطه‌اي كه درپس كله‌ات مي‌بيني سنگين فرو رفته در ابهامي دور . ضمنا اطاعت و حتي اطاعت سود‌آورانه ، اگر چه احساس امنيت را مي‌بخشد ، احساس حقارت را هم زنده كرده ، زنگ متوالي آن به گوش مي‌رسد.اگر قبول كنيم مجبور خواهيم بود تا آخر ، آن را با صداي زجرآورش گوش دهيم . هركس در درون خود ، با افكار خود پيچ مي‌خورد. درد در چهره‌ها و چشم توده مي‌شد ، متورم و گشوده . اما چاره‌اي هم نبود به اضافه كه غرور اعتراف را هم نمي‌توانستيم بشكنيم . قدرت خوشبيني هم هست ، اجازه‌اش كه بدهي حرف‌هايي دارد كه بزند و قانعت كند . بالاخره مي‌تواند وضع بهتر هم بشود،شايد… شايد ،شايد.
پس از مدتي هر سه نفر با تكان دادن سر نشان مي‌دهيم كه با او موافق هستيم . نيمدايره لب پاييني‌اش به خنده‌اي نرم گشوده مي‌شود.نگاه پيروزمندانه‌اش را به من مي‌دوزد لختي و بعد مي‌گويد :
- خوب شد ، خيلي خوب . من عاشق اين لحظه هستم . حالا مي‌توانيد چند ساعتي استراحت كنيد ، لحظات طاقتفرسايي را سپري كرديد . توضيحات لازم را بعدا خواهم داد.
اكنون عصر يك روز پاييزي است . سيزده روز است او روي شخصيت‌بندي تك‌تك ما كار كرده . سيزده روز است نم‌نم باران ، بي‌وقفه از آسمان ابري يكدست چكه كرده . سيزده روز است ما در هيچ رنگ نگاه جدي او تمرين مي‌‌كنيم .ساعتي پيش او با خوشحالي گفت : « امشب در نيم‌وقت تاريكي ، عمليات را شروع مي‌كنيم ، حالا ديگر وقت عمل است .»
تمرين ها تعطيل شدند. نوشته‌ها و ديالوگ‌ها ي مكتوب ،نقشه‌ها و طراحي‌ها ، همه را به دستور او سوزانده و از بين برديم . هريك از ما در ذهن خود به اندازه نقشي كه بازي خواهيم كرد ، خلاصه شده بوديم . انگار درست به همان اندازه ساخته شده بوديم . جزئيات عمليات بارها و بارها تكرار شده و نتيجه عالي بود . در اين اواخر هيچكدام از نفرها كوچكترين اشتباهي نداشتند . فكر مي‌كرديم نتيجه واقعي ، قطعا خوب خواهد بود .
مي‌توانستيم تا رسيدن ساعت شروع عمليات استراحت كنيم . بعد از اين همه خستگي لازم بود . اما شوق و دلهره توامان ، خواب را از ما مي‌رماند. به ديوارهاي اتاق تكيه كرده ، در سكوت نشستيم . حرفي براي گفتن نداشتيم ، آنها و ياد‌آوري خاطرات دور و نزديك ، از ذهنمان كوچ كرده بودند . زمان ، سنگين و با تاني آزار دهنده مي‌گذشت . كاري براي آن نمي‌توانستيم كرد .
ساعتي ديگر فقط به آغاز مانده بود. به دستور او ، هر كدام از ما يكبار ديگر وظيفه عملياتي خود را مرور كرده و لوازم را بازديد كرديم .تمام كه شد او در كنار در ايستاد ، نگاهش را در نقطه‌اي كه چنان دور به نظر مي‌رسيد كه ناپيدا ، دوخت . در نيمدايره لب پاييني‌اش لرزشي خفيف بود كه معلوم نبود از كدام هيجان يا ترس بود . به سخن گفتن آغاز كرد. صدايش گويي از دنيايي ديگر و ناشناخته مي‌آ مد كه آهنگي ناتمام داشت :
« دوستان ، در زماني كوتاه ديگر ، ما آنچه را كه رسالت خود ناميده‌ايم ، به انجام خواهيم رساند. عمل ما شبيه آني است كه انسان‌ها از اول تاريخ تا اكنون ، با ظهور يك يا چند ناجي از او و آنها انتظار داشته‌اند . چنين مقايسه‌اي ، غرور مقام ناجي را به ما مي‌بخشد ، اما لازم است بدانيم چه فرقي با او داريم . ناجي در ظهور و عمل خود با اينكه اختياري ندارد ، در عين حال نمي تواند غير از ماهيت تعريف شده‌اش وجود داشته باشد . ماهيت او ،وظيفه‌دار ارائه و نمايش آباداني و اصلاح است . ضروت رفع نابساماني و رسيدن به سامان پايدار و مطلوب ، دليل ظهور او است . براي ايجاد ساماني مي‌آيد كه قبل وقوع و قبل از وجود او ، در زماني بسي دورتر نويد داده شده . هست يك ناجي ، هرچه هم زمان ظهورش به تعويق افتد ، هستي است تغيير ناپذير . ناجي از و در تاريخ مي‌آيد ،هرگز واجد غرور و افتخار نبوده كه فقط حامل آن در خود وديگران است . او محصول يك اراده پرورده از قبل به سامان يا لااقل انديشيده به آن است . ما اما نه حامل و نه واجد هيچ غرور و افتخاري نيستيم . عمل ما را با وجود عظمت آن ، هيچ آرماني توجيه نمي‌كند . هيچ آگاهي از ساماني واقعي يا رويارويي نداريم . ما محصول يك بيهودگي هستيم، بيهودگي عملا ناشناخته اما فلج كننده . از چيزي فرار مي‌كنيم . به چه چيز ؟ به كجا ؟ معلوم نيست .نمي‌دانيم و نمي‌خواهيم بدانيم . بعد از اقدام ما آيا وضع بهتر خواهد شد يا بدتر و بيهوده‌تر ، به ما مربوط نيست . هيچكدام آن را آرزو نمي‌كنيم . كسان زيادي مي‌توانند وجود داشته باشند ، ما را عمل‌گراياني از نوع خاص بدانند. صداي آنها را نمي‌شناسيم اما اگر قرار باشد پاسخشان را بدهيم مي‌گوييم ، عمل ما از يك تصور گمنام حاصل مي‌شود كه ايمان‌مان به آن از ماندن سخت در گمنامي‌اش حادث مي‌شود .
ما ويران مي‌كنيم بي هيچ آرزو و چشمداشتي پيشاپيش از نوعي‌ آباداني يا حتي ويراني ديگر . اين صدايي است كه اكنون از جان گسترده شما برمي‌آيد و در جان گسترده‌تان طنين مي‌اندازد . جان‌تان را رها كنيد تا در آن رها شود ، چنان بيشتر كه تا سكوت ، سكوت مطلق . آنگاه به كلام سكوت خود گوش فرا دهيد و آن آهنگ بس زيبايش را . تاريخ ابدي ما ، اسرار خود را در آن بيان مي‌كند . اين اسرار را همه آدمها ودر همه حال مي‌شنوند . كسان كمي باورش مي‌كنند اما قدرت اعترافش را ندارند .چون مي‌دانند آواز خوش شيطان است .
از سخن گفتن باز ايستاد. در سكوتي سنگين فرو رفت . ما هم . تا آن وقت موعود و آنگاه گفت : « شروع مي‌كنيم » و با عجله از اتاق خارج شد ، ما بدنبال او .
مورد عملياتي تنها يك خيابان كوتاه از ما فاصله داشت . مسير را پياده مي‌رفتيم . در سايه‌روشن كم سوي خيابان ،نم‌نم باران برما مي‌نشست . ما آن را در تعجيل لازم از ياد مي‌برديم . در پشت ذهن هنوز فعال من در ميان يك ابهام گسترده خاكستري‌رنگ ، حلقه‌حلقه سرخ آتشي تا بي‌نهايت مي‌رفت .مي‌رفت ؟ نه، نه، اين درست نيست ، نمي‌رفت . من فكر مي‌كردم مي‌رود . تصور من مي‌توانست اشتباه بوده باشد . حلقه‌حلقه‌ها نمي‌رفتند بلكه خود وابديت وحركت خود در آن را در من مي‌بردند .حركت‌هايي در حركت‌هايي كه مبداء و مقصدي براي هيچكدام نبود. سويي و جهتي ، لازم نبود . اراده‌اي به اجبار و آزادي را برنمي‌تافتند .بودند ، همين وبس.نمي‌دانستم در فكر او و ديگر دوستانم چه مي‌گذرد . با اين وجود ، احساس مي‌كردم مقرر شده تا با آنها تفاوت داشته باشم . اين را مي توانستم از مقايسه حركت آنها وخود بفهمم . حركت آنها تند و بي‌معطل بود اما حركت‌هاي من با تاني و درنگ‌هاي بسيار بود كه ناشي از مشغوليت ذهن من و خلايي خارج از دستورات او بود .
به مقصد رسيديم . ساختمان سفيد و بسيار بلندي بود ومسحور در نوري آبي و محو كه منبع آن ناپيدا بود . چند لحظه در مقابل آن ايستاديم . ايستادني براي جمع كردن همه‌اي آمادگي‌ها . دو انگشت دست چپ او به شكل حرفv انگليسي يا عدد 7 فارسي بالا رفت . ما آن را از بالاي شانه راست او ديديم . افراد با سرعت باورنكردني وظيفه خود را شروع كردند …
تمام شد .عمليات در مدت يك ربع ساعت به انجام رسيد .آموزه‌هاي فشرده ، تمرينات مرتب و آمادگي روحي افراد در حد بالا ، همه وهمه به كمك آمده بودند تا افراد در مدت مقرر به نتيجه برسند . همه آن سيستيم‌هاي حفاظتي بسيار پيشرفته ، در مقابل هوش و زرنگي ما بي‌تاثير بودند . قدرت ما در قبال و قياس قدرتي عظيم ، بزرگي خود را به اثبات رسانده بود .ولي نشانه اي ازخوشحالي در چهره دوستان ديده نمي‌شد . رنگي از بي‌تفاوتي سنگين بر آنها گسترده شده و مانده بود.شايد تعجب‌آور نباشد اگر به ياد بياوريم ما ناجي نبوديم و به اصلاح چيزي باور نداشتيم . اگرچه عمل‌مان با عمل آنها مشابهت پيدا كرده بود . شايد هم ويرانگري در ذات و اصل خود نيازمند بروز اندوه يا شادي نيست . اراده براي از دست دادن آنچه كه داريم بندرت ممكن است شادي‌آور باشد و اگر اندوهي لازم بود ، به از دست دادنش برنمي‌خاستيم .
ول كنيد ، اگر بخواهيم به شايدها مجال بدهيم تا در روايت ما آزادانه دخالت كنند، تا بي‌نهايت« شايد» از هر كجاي زمين و زمان و كلام خود را به اينجا رسانده و جمع مي‌شوند . چه كسي حاضر است و چقدر فرصت دارد به ابهام تك‌تك آنها گوش دهد؟ مخصوصا اگر به ياد بياوريم آنها چقدر وراج هستند. طوري حرف مي‌زنند كه هر كدام آنها حرف ديگري را پيش مي‌كشد و ادامه پيدا مي‌كند . اهل نوبت و خودداري هم نيستند ،سعي مي‌كنند همه باهم حرف بزنند .در اين صورت از آشوب صدايشان سرسام مي‌گيريد و دردسر .
در هر حال ، در چهره دوستان ، نه شادي يا اندوه كه بي‌تفاوتي موج مي‌زد . هر كس كيسه بزرگي را به دوش مي‌كشيد . طبق برنامه با سرعت از محل دور دور مي شديم . حلقه‌حلقه‌هاي سرخ در نم‌نم باران پراكنده مي‌شدند و هر كدام در گوشه‌اي يا سويي ناپديد مي شد .
به خانه رسيده‌ايم . از اينكه موردي ازتعقيب نديده‌ايم خوشحال هستيم . كيسه‌ها در كنار در ورودي اتاق اصلي و در گوشه آن ، كنارهم چيده شده بودند . چيزي خيس از آنها به بيرون نشت مي‌كرد و روي جدار برزنتي ، رنگ‌هاي بسيار روشن درهم را ساطع مي‌كرد . نگاه چرخان تك‌تك ما در فضاي اتاق به شكل رنگ و وارنگ مي‌گشتند. در هم گره مي‌خوردند و لحظه‌اي ديگر آب مي‌شدند. مي‌چكيدند قطره‌قطره ، روي موكت سياه كف و در آن گم مي‌شدند . نخ نگاه من سرخي از آتش است . از آن نه‌، از مفهوم آن . براي همين ، موكت را نمي‌سوزاند . نگاه او اما بيرنگ است .پس از از آن ديگران روشن و شفاف‌تر ديده مي‌شود . در يك خط مستقيم دوخته شده به آينه شكسته‌ روي ديوار . وقتي مي‌پرسم « خوب ، و حالا؟ » آن را از آينه بيرون مي‌كشد و لحظه‌اي مي‌دوزد به چشم‌هاي من ، به آنها نه ، به دونقطه كوچك وسط‌شان . هيچ احساسي را بازگو نمي‌كنند . در يك لحظه كوتاه ، تكدرختي سبز در ذهنم ، روي تپه‌اي دور آتش مي‌گيرد و مي‌سوزد . او از جا برمي‌خيزد ، نگاهش همچنان باقي مي‌ماند . طوريكه فكر كني ، سر يك ميله فلزي بالا رفته و نقطه اتكاء سر ديگرش ثابت مانده . مي‌گويد :
- دوستان من ، خسته نباشيد . ما كار بزرگي را انجام داديم ، خيلي بزرگ . اما هنوز آن را به پايان نرسانده‌ايم . آتش قليان فريد هنوز روشن مانده . مي‌رويم حياط و با آن كيسه‌ها و محتويات آنها را آتش مي‌زنيم . پس از آن ، در مسير متن نوشته شده مي‌رويم به جز مفتون كه باز هم بعد از ما كار دارد و بايد آن را تمام كند .
حياط از سوختن كيسه‌ها روشن است .منظره‌اي دلفريبي بوجود آمده . ميليون‌ها جرقه در هزار رنگ در فضاي بالاي حياط و ميان خاكستر تيره نم‌نم باران با صداهاي دلنشيني مي‌تركند و محو مي شوند . بالاخره و پس از مدتي ، آتش بي هيچ خاكستري ، خاموش مي‌شود و تمام . فريد ، آيدين و او بي هيچ كلامي به طرف در باز حياط راه مي‌افتند . موقع خروج از آن ، برگشته ، دست‌هاي استخواني آنها با من كه مات و ساكت در وسط حياط ايستاده‌ام ، وداع مي‌كنند . لختي بعد در فلزي باز ، مغاكي را مي‌ماند گويي هرگز حرفي را بازگو نخواهد كرد . برق شهر خاموش مي‌شود . من در تاريكي هوا گم مي‌شوم تا چند لحظه ديگر ، اتاق را كورمال كورمال ، بجويم . مي‌جويم وتا صبح در انتظار روشن شدن پنجره ، به آن خيره مي‌شوم . از فردا صبح بايد همه ماجرا را بنويسم ، تمام كه بشود باز خواهم گشت به جايي كه از آن گريخته‌ام .
روز اول ، تيتر اول روزنامه صبح :
حادثه عجيب و خطرناك : به بانك روياها دستبرد زده‌اند
هنوز مسئولان امنيتي ، در رد و قبول آن اظهار نظري نكرده‌اند.
روز دوم :
سرقت از بانك روياها ، وطن را در بحراني باورنكردني گرفتار خواهد كرد
رئيس جمهور به تمامي نيروهاي امنيتي – اطلاعاتي دستور داد تا به تحقيق و تعقيب فوري بپردازند. عمليات با همه امكانات و توانمندي آغاز شد .
روز سوم :
رئيس پليس : هموطنان در جريان باشند و پليس را ياري كنند . بنا به تحقيقات اوليه و با ياري پرسنل و عوامل و دستگاه‌هاي مربوطه ونيز استفاده از فناوري‌هاي بسيار پيشرفته ،مشخص شده اين سرقت خائنانه توسط چهار نفر انجام شده و متاسفانه تمامي اندوخته مردم از بانك روياها به تاراج رفته . پليس خواستار است مردم در برخورد با هر نوع نشانه يا تحرك مشكوك فورا اطلاع دهند . به خاطر داشته باشيم كه وطن ما بدون موجودي روياهايمان ، روزهاي سختي را در پيش خواهد داشت .
ضمنا بنا به دريافت‌هاي ما وجود تك‌دختي سبز در بالاي تپه‌ايي ، رمز جهت‌ياب حركت سارقان است . در صورت مشاهده چنين درختي ما را باخبر كنيد تا پليس براي ريشه‌كن كردن آن اقدام كند .
روز چهارم : روزنامه كيهان :
پديده سرقت اصولا يك ضد ارزش است در مقابل يك ارزش ديرين و مورد قبول عام وخاص . برخورد ارزشي با چنين پديده‌اي وظيفه هر انسان فهيم و شرافتمند است . بايد همه را بسيج كرد تا با يك خيزش ناگهاني و ايثارگرانه اين اقدام شرورانه را ريشه‌كن كنند . آنها كه به بهانه پيچيدگي موضوع ، دست روي دست گذاشته و با نيت شيطاني آن را بزرگ و سخت جلوه مي‌دهند در واقع خود از ايادي شيطان هستند . لازم است اين افراد در محضر مردم معتقد معرفي و فورا محاكمه و مجازات شوند . هميشه ما نيستيم كه از تاريخ عبرت مي‌گيريم گاهي تاريخ است كه بايد از رفتار ما عبرت بگيرد . ‌
روز چهارم : روزنامه لوموند :
يك مقام بلند پايه كه نخواست نامش فاش بشود ، اسامي سارقان بانك روياها را اعلام كرد . آنها چهار نفر بوده‌اند ، يك خانم و سه نفر آقا كه عبارتند از : 1- خانم زيوا سندوس 2- آقاي خينان خئوپس 3- آقاي الحمير جالان 4- مفتون هجراني
پس از شنيدن اين اسامي تصميم گرفتيم تبارشناسي دقيقي از آنها را در اختيار خوانندگان خود بگذاريم . احتمال مي‌دهيم روانشناسي نام‌ها مي‌تواند ما را براي درك انگيزه آنان ياري كند . فكر مي‌كنيم بررسي موضوع از اين بعد ضروري و لازم است .
- زيوا سندوس :
زيوا ziva : به اعتقاد بعضي‌ها به معناي زيباي اكنون در زبان فارسي است . آنها اين كلمه را جزو نام‌هاي ايراني مي شناسند . اما زبان عربي سال‌هاپيش از ميلاد مسيح ، آنرا درمعني « گريزنده » استفاده كرده . معني « فرار » آن در زبان عبري ، قرابت عجيبي را در زبان عربي نشان مي‌دهد .
سرخپوستان امريكايي كلمه ziva را به چلچله‌ايي اطلاق مي‌كنند كه در اواخر زمستان در بالاي بلندترين شاخه درختي در بالاي بلندترين تپه‌اي نشسته ،با نوك زدن‌هاي پي‌درپي ، رنگ خاكستري ابرهاي آسمان را به رنگ آبي مبدل مي‌كند . اما در زبان اكنون آلماني اين كلمه را بصورت زيواخ zivakh تلفظ مي‌كنند كه معني« دل‌انگيز مرده » را از آن استنباط مي‌كنند .
سندوس sendos :
ريشه زماني اين كلمه بصورت واضح و كاربرد اولين بار ، در زبان سومرها يافته شده . آنها به زيبارخاني كه نيم‌شبان بر روزن آمده و شيطان را با آوازي خوش به بر مي‌خواستند ، سندوس مي‌گفتند . شيطان فريفته آواز آنها شده ، براي اجابت هر خواسته‌شان كمر خدمت مي بست .سندوس‌ها از سحر آواز خود استفاده كرده ، از قدرت شيطان براي دفع بلايا و نزول بركات ، بهره مي‌بردند . زيبايي اين رفتار زماني مشهودتر مي‌شود كه به اين ترتيب ، شيطان برخلاف ذات وسوسه‌گر و بدكارانه‌اش به انجام اعمال نيك مبادرت مي‌ورزد . روايت مي‌كنند كه باران رگبار غروبگاه ، گريه شيطان در مرگ هر سندوس است .
اسكيموها اعتقاد دارند سندوس ، روح خرس سقيد بزرگ است كه آنها را به وقت قحطي غذا و سرماي بيش از حد ، پنهاني ياري مي‌دهد . از نظر آنها ستاره‌هاي دب اكبر كه آنها آنرا با نام « هفت چشم بيدار» مي‌شناسند ، چشم مكرر سندوس است كه هميشه و در هر حال مواظب آنها است . در قديمي‌ترين ترانه‌هاي اسكيموها ZIVA SENDOS نام روز مرگ سندوس است . در آن روز با مرگ سندوس ، يخ و خورشيد چنان غمگين مي‌شوند زمين را در آب يخ آب شونده ، غرق مي‌كنند . در يكي از همان ترانه‌ها در معناي توفاني به كار برده‌اند كه از دورترين ستاره راه افتاده و روزي كه به زمين برسد ، از سرماي خود حتي يخ را يخ خواهد زد . زمين از شدت يخ‌زدگي حركت خود را از دست مي‌دهد و نمي‌تواند خود را از مسير حركت ستاره‌ها دور كند و با يكي از آنها تصادم كرده و از هم مي‌پاشد . هر دو اين ترانه‌ها تاكيد كرده‌اند فاجعه، زماني آغاز خواهد شد كه در پايان سن زمين ، يخ‌ها اين اسم را از هر سو فرياد كرده و در خود طنين خواهند انداخت .
خينان خئوپس: متاسفانه با وجود تحقيقات زياد نتوانستيم تبار شناسي قابل اعتمادي از كلمه خينان بدست بياوريم . از طرح حدس و گمان ، خودداري كرديم ، كه ممكن بود باعث انحراف اذهان شود . بنابراين قسمت اول اين تركيب را تا رسيدن به اطلاعات دقيق ، فعلا تعطيل نگه مي‌داريم . اما خئوپس طبق دريافت‌هاي ما ، نام كسي در زبان آرامي بوده . در طول عمر اين زبان و ديگرزبان‌هاي زنده و مرده جهان ، خئوپس فقط يك بار و آن هم در نقش اسم يك آدم مشخص ، مطرح شده و بعد از آن ، هرگز تكرار نشده . اين كلمه هيچ معنايي جز اسم يك نفر بودن را به عهده نداشته . چراي اتفاق براي ما هم فعلا پوشيده است .
او برده‌اي بوده از بردگان فرعوني به نام كراسورپيراس در مصر باستان . بازيافت و ترميم كتيبه‌هاي بسيار نادري كه بوسيله عوامل كراسور براي پنهان كردن عمل مصادره نام خئوپس توسط او ، شكسته و خرد شده‌اند ، از اين حقيقت پرده برداشت . كاري بزرگ و روحفرسا كه بوسيله باستان‌شناسي آلماني بنام بان‌مالا‌باخ در قرن هفدهم به نتيجه رسيده است .
خئوپس برده مي‌توانست از طلوع و غروب خورشيد وماه تا زماني كه مي‌خواست ، جلوگيري كند . قدرتي كه براي كراسور گران و غيرقابل تحمل بود . در يكي از كتيبه‌هايي كه در اوايل قرن بيستم بوسيله باستان‌شناسي ايراني بنام رحمان تودوروف در كوه‌هاي سرخپوست نشين آند امريكا كشف شده ، و تاكنون معلوم نشده كه چگونه اين كتيبه ، فاصله مصر تا آند را پيموده و در آنجا مدفون شده ، تاكيد شده كه شبي از شب‌هاي باستاني آسمان مصر ، خئوپس برده از شدت ميخواري پنهاني ، دچار بدمستي شده بود و همه ستاره‌هاي آسمان را در محوطه‌ اطراف كاخ پيراس بر زمين ريخته بود و آسمان در ظلمتي وحشتناك فرو رفته بود . ستاره‌ها تا صبح و وقت هوشياري او ، همانجا مانده بودند و صبح با دستور او دوباره به آسمان برگشته بودند . رحمان تودوروف در كتاب « سكوت به گاه حرف زدن خاك » ادعا مي‌كند تا قبل از كشف اين كتيبه بوسيله او ، هيچ شهابي در آسمان مصر ديده نشده . او اين امر را ناشي از دخالت روح خئوپس مي‌داند اما صحت ادعاي او ثابت نشده . با اين همه، براي رد و انكار هم دليلي وجود ندارد .
الحمير جالان :
نامي تركيبي از الحمير عربي و جالان تركي است . آن را « زيبايي ريخته » ترجمه كرده‌اند و اتلاقي است آرام به شب مهتابي پرسكوت كه بيشتر و كامل‌تر ، در صحاري افريقا قابل درك است .
الرشيد وطواطي سياح معروف قرن نوزدهمي از كشور ليبي كه پس از تبعيد به نيجريه توسط حاكم وقت بنام « بن الحاج الكبير » مخفيانه از آن كشور گريخت و تا آخر عمر به سال 1871 در اوگاندا تمام وقت ومساعي خود را وقف كشف جغرافياي قاره افريقا در طول تاريخ و شناخت شخصيت‌هاي بزرگ انساني نمود ، مي‌نويسد ، الحمير جالان اسطوره مظلومان به وقت تنهايي آنها در همه نقاط افريقا بوده است . هيچ توضيح روشني از او در روايات مختلف ديده نمي‌شود اما حضور مشخص او در شب‌هاي مهتابي براي كمك به تنگدستان ، در همه آنها ثبت و مورد تاكيد است .
جالان سوار اسبي سياه ، هميشه از شرق صحاري پيدا مي‌شد و تازان براي رهايي و آزادي پيش مي‌آمد و به زودي از نظرگاهان دور مي شد . پس از عبور او بوده كه آدمها ناگهان ، زيبايي شب مهتابي را درك مي‌كردند . قافله‌ها از حركت ايستاده ، بار بر زمين مي‌نهادند . پنجره‌هاي شهر باز شده و خفتگان بيدار شده را نشان مي‌دادند . بالاخره در هر جا ، هركس ماه را تا صبح بدرقه مي‌كردند و فردا خسته و بيخواب نبودند .
وطواطي در جواب اين سئوال كه چگونه كلمه « جالان » تركي به نام الحمير اضافه شده ، مي‌نويسد :
يكي از سنت‌هاي مرسوم پيامبران سنت « نظركرده‌گي » بوده . با اين توضيح كه آنها يك يا چند نفر را در آينده دور نظر كرده قلمداد مي‌كردند تا بوسيله روح آنها حمايت شده ، از فراموش شدن سنت خود در رسوب زمان ، جلوگيري كنند . اسنادي وجود دارند حاكي هستند كه الحمير جالان ، نظر كرده نوح بوده است . يعني پيامبري كه از اجداد تركان ، محسوب مي‌شود .
مفتون هجراني :
مفتون به معني واله، عاشق ، شيدا و شيفته . كسي كه گرفتار فتنه مي‌شود . هجران يعني دور ، فراق ، غربت كه با اضافه شدن « ي» نسبت ، كلمه هجراني از آن درست مي‌شود، كه معني كسي كه در فراق است ، يا از مطلوب خود دور است ، از آن حاصل مي‌شود . ادبيات فارسي از اين كلمات پر است . گويا روحيه زبان فارسي ، همان بوجود آوردن شخصيت‌هاي عاشق در همه زمان‌ها است كه ناچارند با سرنوشتي عجيب و تغييرناپذير ، هميشه از معشوق خود دور باشند و رنج بكشند . رنجي كه تمامي ندارد و در آن ، همه اشياء و مناظر حتي طبيعي در هاله‌ايي از اندوه آفريني مدام گرفتار آمده و در چشم مفتون ظاهر مي‌شوند . به عبارت ديگر ، همه چيز در اين ميدان در رنج و دوري عاشق ، در متني از اندوه استحاله مي‌يابند. با اين نظر ، جهان در خطي از فرسودگي ، با تاني و خستگي بي‌پايان ، سير مي‌كند . تفسيرتقديرگرايانه اينگونه ، مدت باستاني است كه ستون فقرات زبان فارسي را تشكيل داده است .
اگرچه چنانكه خواهيد ديد شخصي بنام مفتون هجراني يعني كسي كه متهم اين پرونده است بنا به تحقيقات ما ، در دوره‌اي نزديك به اين ، در شهري بنام اردبيل حضور داشته ، اما نام و شهرت او از نگاه زبان فارسي آنگونه متكثر است كه مي‌تواند شامل همه آدمهاي روي زمين و در تاريخ باشد . درست با اين نتيجه كه انسان براي عاشق شدن و در فراق مردن آفريده شده است . همين نظر را مي‌توان در تمام دوره‌هاي انديشه ايراني تا اكنون پيگيري كرد . كافي است دقت كنيم در تداعيهاي اسطوره‌ها و قهرمانان در جغرافياي تاريخ اين حدود خاك . گريز از تعقل در بينش عرفاني و ادبيات ديرين ، شيدايي كامل و هجران بالكل ، در هستي‌شناسي انديشه آن مردمان فراگير و پايا است . مفتون هجراني به نام كسي در چند دهه جلوتر را مي‌توان عصاره فرهنگي خاص از « طريق انديشيدن » دانست . او در صبح يا شبي يا هر زمان و كجاي آن ، اين حقيقت را پي مي‌برد . حقيقت عصاره يك تارخ بودن را . پس تصميم مي‌گيرد آن را زندگي كند . كاري بس شاق و ناممكن . وضعيتي كه اگر به تعقل در نمي‌يابد ، با احساس ممكن مي‌داند . پس مخفي‌گاه‌ها و شب‌هاي تاريك را انتخاب مي‌كند . آغاز نشان دادن و نشانگر شدني در خفا وپنهان . مبارزه در گمنامي كه خود به خود ، درگير شدن و حتي جنگ با هويداي مبارزه است .
در هر حال مفتون هجراني با انتخاب ناگزير خود ، نماينده تاريخ روانشناسي فرهنگي ملت خود و ديگر ملل جهان مي شود . اما در عين حال در جهاني زندگي مي‌كند كه بايد به لذايذ جسم در آن هم فكر كند . به عبارت ديگر ، درگير زماني است كه در آن، جسم به التذاذ در لحظه حال، پي برده اما ارضاء آن با اين حكم به ناگاه و ناخواسته ، مفهوم تسليم را پيش مي‌آورد . او براي گريز از اين تضاد روحفرسا ، مجبور مي‌شود به تداعي ملزم زمان هم عاصي شود . عشق عظيمي را احساس مي كند و فناي فاجعه‌بار آن را فكر . پس ناشدني بزرگ را آغاز مي‌كند و بايد خيلي زود ، قرباني شدن را هم تجربه كند .
روز پنجم : تلويزيون فارسي :
رئيس پليس :
پليس تا دستگيري متهمان كه هنوز مراحل تحقيق ، شناسايي و تعقيب آنها ، به دقت طي مي‌شود ، اما كاري‌ است بسيار مشكل و پيچيده و لازمه‌اش برنامه‌ريزي دقيق و مطالعه و بكارگيري عوامل متخصص و ابزار پيشرفته ، لازم مي‌داند همشهريان خود را از عواقب موثر اين سرقت ، آگاه و ايمن كند . در اين راستا از استاد دانشگاه مركز علوم واكنش‌هاي آني در مواجهه با حوادث ناگهاني ، آقاي كيوانيان كامبيزاتور، دعوت كرده تا حاصل مطالعات و بررسي‌هاي خود را در اين باره با شما درميان بگذارد .
كامبيزاتور : واقعيت وجودي انسان از توانايي‌هاي زيادي تشكيل شده كه يكي از مهمترين آنها ، توانايي روياپردازانه او است . او از بدو پيدايش تا اكنون با استفاده از اين قدرت ، ذره‌ذره قدرت عظيم‌تر ديگري به نام اميد را در خود بوجود آورده است . به اين معنا كه رفتار روياپردازانه او توانسته با ترميم و ايجاد تصاوير بهتر در صورت واقعيت و سوق آن به چارچوبه زمان آينده ، ميل رهايي از حال به لحظه بي‌پايان آينده را در خود بيافريند. با اين وسيله او به عمر مقرر خود در واقعيت افزوده و آن را ابدي كرده است . مي‌توان گفت از اين به بعد ، امكان ادامه زندگي انسان دقيقا و موكدا وابسته شده به مقدار و كيفيت اميد او حاصل از كيفيت قدرت روياپردازي‌اش . بنابراين حذف روياهاي به اصطلاح پس‌انداز شده ، حذف اميد از انسان و ايجاد روحيه شتاب‌آلود براي گريز به طرف مرگ است . با در نظرداشتن چنين حقيقتي و به ياد آوردن سرقتي كه منجر به نابودي روياهاي بشريت شده ، از اين به بعد حداقل تا مدتي ، آدميان گرفتار بحران اميد خواهند شد. انساني كه نتواند با اتكاء به روياهاي مجسم‌شده‌اش ، اميد خود را بارور كند ، رفته‌رفته در اثر خستگي حاصل از كلنجاررفتن با آفريدن دوباره آن ، دچار ياس و سرخوردگي شديد مي‌شود . گيريم كه اراده براي ادامه حيات هم قدرت بزرگي در اوست اما همان قدرت ، گاه در برابر يورش از هرسوي نااميدي ، موقتا تعطيل مي‌شود . در همي حين ، خاطرات حسرت‌انگيزو خاطراتي كه حكايت از تلخي‌هاي بسيار در حافظه نه فقط فرد كه در حافظه جماعتي از انسان ، در تاريخ گذشته مانده‌اند ، يكجا بر او آوار مي‌شود . در اين اثناء فرد روياروي تحكم مفهوم زمان – انسان مي‌ماند. پس احساس تنهايي مطلق به او رخ مي‌نمايد كه گسترده‌گي و عمق تحمل‌ناپذير‌ آن ، در او منجر به واكنش‌هاي فيزيكي شديد مي‌شود . پس پيش‌بيني مي‌كنيم در عنقريب مدت ، آدمها ناگهان دچار بيهوشي‌هاي متوالي كوتاه‌مدت شوند. ناگفته پيداست كه موقعيت‌هاي مختلف هركس در ميزان خطر اين وضعيت موثر خواهد بود .
از همشهريان مي‌خواهيم در حاليكه با سماجت تمام به روياپردازي ادامه مي‌دهند، تا بهبود اوضاع جز براي امور اضطراري از منزل خارج نشوند . در رفت‌وآمدهاي اجباري تا حدامكان از وسايط نقليه موتوري استفاده نكنند . از حضور در مكان‌هايي كه لازم است از هوش و دقت و آمادگي روحي بالاو مداومي برخوردار باشند ، دوري كنند . به خاطر داشته باشيد كه خطر بيهوش شدن در هر لحظه ممكن است . توجه داشته باشيد كه در لحظات قبل از بيهوش شدن ، اشيائي كه در ميدان ديد شما قرار مي‌گيرند ، اشكال مختلف و متفاوتي از خود نشان خواهند داد . بنابراين شما در زماني توهم‌زا قرار مي‌گيريد كه ممكن است شما را به واكنش‌هاي اشتباهي وادار كند . همينطور خواهد بود در لحظات اوليه بعد از به هوش آمدن . بايد در آن اوقات ، نسبت به آرايش چيزهاي اطرافتان ، كاملا بي‌باور باشيد.
اميدواريم شما عزيزان اين توصيه‌ها را جدي بگيريد تا پيشامد‌هاي تلخ آتي كاسته شود .
همان روز ، بعد از چند ساعت :
تلويزيون قطار سريع‌السيري را نشان مي‌دهد كه در اثر بيهوشي موقتي راننده لكوموتيو ، در بالاي پلي بلند از ريل خارج شده ، به دره عميقي فروافتاده است . براي دوربين و فيلمبردارها دهشت واقعه بي‌اثر است . هر دو آنها با فراموش كردن احساسي كه عادتا چنين واقعاتي در انسان برمي‌انگيزند ، سعي وافر دارند صورت اجزاء آن را كامل و هنرمندانه‌تر نشان دهند . حركات سريع دوربين از صحنه‌اي به ديگري ، دور و نزديك شدن‌هاي پي‌درپي به جزئيات و تركيب آن با شكل كلي متغير از ميزان نور و رنگ ، دور زدن و چرخيدن ، حركات آهسته و تند جريان تصويربرداري و ضبط صداها ، چيزهايي هستند كه بيشتر از خود حادثه در دايره توجه قرار مي‌گيرند .
واگن‌هاي مچاله ، مخلوط شدن اندام انسان با فلز در اشكالي از وحشت‌انگيزي مچالگي شتاب‌آلود ، چشمان دريده كه در آخرين لحظه مردن، همه ترسيدن را در خود نگه داشته‌اند چنان كه به رسمي از استهزاء كامل كاريكاتورمي‌مانند ،قطرات خون در هرجا كه هنوز حركت شتك‌زدن را تمام نشده ، نمايش مي‌دهند . تارهاي نازك ضجه و ناله‌ها كه با تارهاي زوزه باد درهم پيچيده ، به هر سو كشيده مي‌شوند . شكم‌هاي دريده و پاره شده از آن چهره‌هايي كه هنوز آرام بسته شدن چشم‌ها را ياد مي‌آورند، گويي عمدا به خواب طولاني رفته‌اند تا تصوير از هم پاشيدن تن خود را در ذهن بيننده ، هميشگي كنند .
مردم ، گروه‌هاي امدادي ، همه در مجموعه‌ايي از حركات پيچ‌درپيچ ، گويي سرگردانند . در كنار اين دره پرتصوير ، دختربچه‌ايي در بالاي تپه‌ايي به تك‌درختي سبز و جوان تكيه كرده و به آتش خردي كه در كنار خود روشن است ، خيره است . دوربين يك بار و گذرا او را نشان مي‌دهد و مي‌گذرد . اما پس از اينكه با مسئولان شهري و كشوري صحبت‌هاي كوتاهي درباره حادثه انجام مي‌دهد ، در لحظات پاياني گزارش خود دوباره به طرف او بازمي‌گردد.
دخترك چوب نيم‌سوحته‌اي در دست دارد . آن را در هوا مي‌چرخاند . حلقه‌حلقه سرخ آتش در ابر خاكستري و تيره ، در سوي مخالف دره ، به طرف دشت ، پراكنده مي‌شود. كنار او تك‌درختي كه بود ديگر نيست . تعجب نمي‌كنم . نمي‌دانم چرا ، اما ياد آن مرد تفليسي مي‌افتم كه در زندان قصر هم‌سلول بوديم . از ارمني‌هايي بود كه معتقد هستند شراب قرمز ، آتش نفرين‌ شده اي است كه شعله‌هايش را پنهان كرده و روزي جهان را آتش خواهد زد .
كسي نمي‌دانست چرا و چگونه در آنجا زنداني شده . نه مسئولان و نه خود او در اين باره حرفي نمي‌زدند . يك روز خبر دادند رضاشاه از زندان بازديد خواهد كرد . نام رضاشاه هميشه تداعي ترس كامل و تصوير شفاف نگاه ترسناك او بود . لرزه به جان همه افتاده بود . وحشت ، جان همه را چنان كرخت كرده بود كه بيشتر حركات بيهوده و ناآگانه انجام مي‌دادند تا واقعا كاري كرده باشند . به هرسو دويدن بود و دادو بيداد راه انداختن و دور خود چرخيدن ، تا در سكوتي كه سنگين در جوار همه اينها قابل احساس بود، گفته باشي : « من آنقدر مي‌ترسم كه نمي‌دانم چه بايد بكنم اما تو بايد بداني و خود ومرا نجات بدهي » .
مرد تفليسي اما آرام بود ، آرامتر از هميشه و معني كامل همين كلمه . نشسته بود گوشه اتاق و فصلي از انجيل را مي‌خواند : « و عيسي به خدا گفت ، من صلح را به مومنان خواهم آموخت . آنها را به آن نيازمند خواهم كرد به ساني كه به قرص ناني محتاجند. ليكن در هر صبحگاه كه از خواب برخيزند آموزه مرا فراموش خواهند كرد . در آن صورت ، صلح تك‌درختي است بر بالاي تپه‌ايي كه گاه هست و ديده مي‌شود ، گاهي ديگر هست اما ديده نمي… خداوندا كمكم كن بر آنها بياموزم ، سرخ حلقه‌حلقه آتش را وقتي كه از تاريكي شب مي‌گذرد و بياموزم چگونه آن آتش نفرين شده ، روزي جهان را …»

شاه از آرشيم پرسيد :
- تو كه هستي ؟
و نگاه ترسناكش را در چشم‌هاي او فروباريد . آرشيم به آرامي جواب داد :
- شاه ، درختي‌ام سبز كه در سرخ حلقه‌حلقه آتش گم مي‌شوم تا ديگربار و ديگربار پيدا شوم و گم .
شاه لختي در فكر فرو رفت . نگاه ترسناكش ، گنگ شد . سپس با لحني مهربان كه از او انتظار نداشتيم ، گفت :
- آرشيم ، سرنوشت من وقتي براي حل معماها ندارد. بهتر تو كشته شوي ، خيلي زود .
گفت و به سرعت رفت . ساعتي ديگر وقتي دو مامور ، آرشيم را از سلول بيرون مي‌بردند ، او نگاهي به ما كه غمزده و مبهوت ايستاده بوديم انداخت و گفت :
- هيچگاه هيچ رازي، راز نيست . حادثه فاش هريك ، حادثه است .
روزهاي ديگر شايعه شد ، بعد از حلق‌آويز آرشيم ، شاه خواسته جنازه او را به بارگاه ببرند ببيند . مامورها تا حقيقت را بگويند چندنفرشان از ترس سكته مي‌كنند اما بالاخره خبر مي‌دهند جنازه او در ميدان مرگ ناپديد شده و آنها نمي‌دانند چگونه . شاه مي‌شنود و مي‌گويد :
- اين يك سر است ، يك سر .
به اتاق خلوت مي‌رود . هرگز كه شراب نمي‌نوشيد ، دستور مي‌دهد خم بزرگي از آن را پيشش ببرند و تا خود بيرون نيامده ، هيچكس مزاحمش نشود . در آخرين لحظه گفته بود تا بيرون آمدنش ، هر كبوتر سفيد را بكشند.
بعد از يك هفته از اتاق ، بيرون مي‌آيد ، مي‌بيند حياط بزرگ قصر پر از لاشه هر كبوتر سفيد است . با بي‌ميلي مي‌پرسد : - چند تا ؟
و كاتب جواب مي‌دهد:
- قبله عالم ، هفت‌ هفت در كنار هم .
شاه مي‌گويد :
- ديگر كافي است . آرشيم را فراموش كرده‌ام .
مي‌گويد و خود را با اونيفورم پر از لكه‌هاي قرمز ، به درون آب سرد حوض وسط حياط مي‌اندازد . كاتب در دفتر خود مي‌نويسد : « آتشي كه سرد مي‌شود ، اندوه را در هوا ‌پراكنده مي‌كند .»
از روز پنجم به بعد تمام اخبار تلويزيون و راديو و روزنامه‌ها ، از حوادث بيشماري حكايت مي‌كنند كه در اثر بيهوشي فردي يا افرادي رخ مي‌دهد . اتوميل‌ها تصادف مي‌كنند ، هواپيماها سقوط مي‌كنند ، كارگران حين كار در كارخانه و ساختمانهاي بلند ، ناگهان مانند ميوه‌هاي رسيده فرو مي‌بارند ، مجروح شده و مي‌ميرند. روساي جمهور ، دستورهاي متناقض صادر مي‌كنند ، ارتش‌ها عمليات بي‌هدفي را آغاز نكرده به پايان مي‌برند و باز عمليات ديگر وديگر . نوشتن رمان‌ها ناتمام مي‌ماند ، مجسمه‌ها ناقص ساخته مي‌شوند ، موسيقي قطعه‌قطعه شده و تبديل به صداهاي گوشخراش مي‌شود ، تخيل به هذيان بدل مي‌شود ، و هذيان از شدت بيهودگي و بي‌معنايي به بهت سنگين . در اين زمان جالب‌ترين گزارش تحليلي را از روزنامه جام‌جم مي‌خوانم :
دختران 12-14 در اقصي نقاط كشور پس از بيهوشي لحظه‌ايي ، از خانه فرار كرده ، در پايتخت كشور جمع مي‌آيند . آنها در مسير حركت خود تا پايتخت ، روياهاي زيبايي مي‌بينند . روياهاي بسيار فريبنده كه شوق بسيار هم برمي‌انگيزند . اما پس رسيدن و فروشدن در شهري كه هر سوي خود را تا آنجا گشوده كه در آن گم شده ، گم شده و به وضع اسفباري دچار شده‌اند . بيكاري ، خستگي ، بي‌غذايي و آوارگي . آنها مجبور هستند براي زنده ماندن ، جهان كودكي خود را به سرعت از دست بدهند. شرم و حيا و ترس را رها مي‌كنند و اين همه قدرت باورنكردني را مي‌طلبد كه ناگهان ، آنها صاحب آن شده‌‌اند . حضور در همه جا ، دزدي ، روسپيگري ، و بالاخره در ديروقت شب‌ها ، آنها را مي‌بيني با چهره معصوم اما خسته و تالان شده ، در هر جا افتاده وبه خواب رفته‌اند ، در پارك‌ها ، روي پله‌هاي سيماني و سنگي منازل ، در پياده‌روها . انگار سيلي از پروانگان زيبا بعد از يك سم‌پاشي نابهنگام ، در همه جا فرو ريخته و مرده‌اند .
وقتي خبرنگار ما از آنها مي‌پرسد چگونه توانستند خانه و خانواده خود را رها كرده ، اين وضع را قبول كنند ، در جواب مي‌گويند ، در لحظه به هوش آمدن هركدام آنها، شاهزاده‌اي سوار بر اسبي سفيد از جهاني بس مانوس سر رسيده و گفته در پايتخت ، منتظر آنها مي‌ماند . اما شهر در تاريخ خود هيچ نشانه‌اي از شاهزاده يا شاهزادگان ندارد .دختران خياباني محصول اشتباه يا فراموشي ناگهاني تاريخ هستند و هرگز به پايان هيچ خياباني نخواهند رسيد .
اخبارگوناگون تلخ از طريق راديو و تلويزيون و روزنامه‌هايي كه هر روز دو بار صبح و عصر ، آنها را مي‌خرم ، به من مي‌رسند و من مجبور هستم آنها و منبعد را بنويسم . حالا ديگر به آنها عادت كرده‌ام و آن هيجان اوليه را ندارم ، بنابراين نوشتن سخت و يكنواخت شده ، اما با اين همه با اصراري مدام ، همچنان مي‌نويسم . من كيستم ؟ يك راوي ، يك گزارشگر ، يك مورخ كه مجبور است براي رعايت امانت در قبال تاريخ و دقت كلام از ميل هنري شدن آن جلوگيري كند ؟ او نبايد اجازه دهد افكار ، احساسات و تخيل او آرايش كلمات و جمله‌ها را به هم زده ، قدرت انعكاس واقعيات را ازدست داده يا آنها را سبك يا سنگين‌تر كند . اينگونه، او كه خود جزئي از اجزاء واقعت است ، حذف خواهد شد . پس حوادث نوشته شده ، صورت ناقص واقعيت خواهد بود . بهتر است نگوييم ناقص ، بگوييم شكل متغير از واقعيت . پس حاصل هرچه هم باشد ، حاصل عمل نوشتن نيست بلكه حاصل عمل خواندن است . راوي كه بي‌اختيار بود ه، حتما متني را خوانده كه در جايي از زمان گذشته ، نوشته شده و قبل از نوشته شدن ، به شكلي كه نمي‌دانيم چگونه، اتفاق افتاده . در اين صورت او ( راوي ) در زمان حالي زندگي مي‌كند ، كه گذشته است . چرا كه افعال زمان حال او در حين روايت كه بعد از حضور او در خواندن است ، او را به عقب مي‌برد ،به گذشته مي‌برد.
پس من مي‌فهمم چيزهايي را مي‌نويسم كه اولا از آنها غايب هستم ، چون حق حضور در زمان آنها از من ستانده شده . ثانيا بين من و زمان وقوع آنها ، فاصله زماني وجود دارد .من در گذشته‌ام و آنها در حال . ثالثا گزارش من از وقايع ، چون از يك نقطه ثابت ( جايي كه از انجا مي‌بينم ) ديده مي‌شود ، وجوه ديگر آن را پنهان مي‌كند . در همين جا است كه درك مي‌كنم چگونه بين زبان و واقعت ، فاصله وجود دارد و چرا نويسندگان هميشه سعي كرده‌اند از نوشتن فرار كنند، مگر تقدير نوشتن رهايشان نكرده . آنها شاهدان واقعي‌اي دروغ بوده‌اند و مجبور به بيان آن به جاي حقيقتي كه هرگز وجود نداشته . من هم كاري نمي‌توانم بكنم ، دروغ اين متن آغاز شده و مجبور هستم آن را با نوشتن به پايان ببرم . اگر اغازش گناه بزرگي بوده ، به پايان بردنش حتما كار درستي خواهد بود . حداقل به اين دليل كه پس از پايان آن ، اين همه اتفاق تلخ ، تعطيل مي‌شوند .
اما اينكه چرا من در ميان اين همه آدم زمان- زمين ، وظيفه‌دارچنين تلخگويي شده‌ام ، لابد مي‌تواند دلايل مختلفي داشته باشد . دلايلي كه نحوه عملكرد خود را از ما پنهان كرده‌اند ، چنانكه هميشه . تعجب نكنيد اگر فكر كنيد يا بشنويد ، انتخاب من براي اين كار بدليل تعداد فلان عدد پرستوها در فلان زمان و در فلان محدوده خاص بوده . يا مثلا چون زني در يك قبيله سختگير آداب اخلاقي ، در موقع زايمان، از شرم نتوانسته فرياد دردناك خود را بكشد و آن را به سختي در آهي كوتاه خلاصه كرده . همه چيز مي‌تواند دليل باشد . لازم هم نيست چرا و چگونگيش را توضييح دهد . خودم كه فكر مي‌كنم به خاطر آرايش حروف اسمم در نوشتن شدن به خط انگليسي است . چگونه ؟ توضييح مي‌دهم :
اسم كوچك من در زبان فارسي با فتحه حرف « ميم » در كلمه مفتون تلفظ مي‌شود . اما در كلمه maftoun انگليسي هيچ قاعده‌ايي وجود ندارد كه از تلفظ شدن آن بصورت « مافتون » جلوگيري كند . شايد نمي‌دانيد اما اين امر ، اتفاقي نيست . من به خاطر حساسيتي كه به موضوع دارم تحقيق زيادي در اين باره انجام داده‌ام . انگليسي زبان‌ها از تلفظ حروف فتحه‌دار دوري‌ مي‌كنند و اگر مجبور شوند ، لحن آنها فاصله « ا» و « آ » را طوري در هم مي‌‌ريزد كه شنونده در شك عظيم شنيدن هر دو باقي مي‌ماند . چرا؟
در زمان‌هاي بسيار دور ، آنگاه كه دوران زبان سازي در ميان ملت‌ها آغاز شد ، بزرگان هر قوم شروع به تعيين انواع حروف ، تلفظ آنها ، لحن و نحوه كتابت‌شان كردند . آنها ، افراد را وادار كردند تا طريق آنها را تمرين كرده و به اندازه عادت كردن ، ياد بگيرند . در حين كار كشف كردند ، در كلماتي كه ساخته‌اند يك يا عده‌ايي از حروف ، به تنهايي يا باهم تمايل مصري براي مفتوح ، مضموم يا مكسور شدن دارند . براي راحتي تلفظ و به خاطر احترام زيادي كه به حروف داشتند ، آنها را در ميل و گرايش خود آزاد گذاشتند. مناطق انگليسي‌زبان نشين اروپا هم به همين منوال عمل كردند .اما بدبختانه اندكي بعد از آن زمان ، اتفاق عجيب و بزرگي در آن ناحيه افتاد. به اين معنا كه يك نوع بيماري واگير در جاگيري فك‌ها و لب و زبان در هنگام اداي كلمات ، اخلال ايجاد كرد.مي‌دانيد موقع تلفظ حرف « آ» ، فك‌هاي بالا و پايين از هم گشوده شده ، زبان در درون دهان ، آزاد و معلق مي‌ماند اما در تلفظ حرف « ا » لب‌ها به طرفين صورت كشيده مي‌شوند و زبان ، زير خود را فشرده و پهن مي‌شود . اما در آن زمان و در آنجا ، آهواني زندگي مي‌كردند به اندازه كرگدن‌هاي امروزي، حتي در هيبت و چهره آنها . شباهت آن دو آنقدر زياد بود كه زيس‌شناسان فرانسوي را به اشتباه انداخته و آن موجودات را نه آهو كه نوعي از كرگدن دانسته‌اند. نظر قاطع آنها حتي در ادبيات فرانسه هم نفوذ كرد. بطوريكه از نظر منتقدين ، نمايشنامه مشهور «كرگدن » نوشته اوژن يونسكو ، برگرفته يا تحت تاثير همان نظريه است . اگر چه يونسكو بالاخره نتوانست به شك خود فائق آيد و آنها را به لحاظ رفتاري به گوسفندان تشبيه كرد . اما قريب به اتفاق دانشمندان علوم زيست‌شناسي ، معتقد هستند كه آنها نوعي آهو بوده‌اند. به اين دليل ساده كه مشكي ترشح مي‌كرده‌اند در صورت نزديكي به يك آبادي ، ساكنان را از بوي خوش مست مي‌كرده‌اند . تصادفا ساعت بولوژيك اين جانوران طوري تنظيم مي‌شود كه مدتها در وقت طلوع ستاره سهيل ، از خواب بيدار شده ، به چرا مشغول مي‌‌شدند. به اين ترتيب و بطور تصادفي ناقل ويروسي از ستاره سهيل به انسان مي‌شوند كه دانشمندان نام egziman ( اگزيمان ) را به آن نهاده‌اند .
ويروس اگزيمان باعث بروز بيماري‌ دهاني‌ايي مي‌شود كه در آن ، زخمي در زير زبان مي‌روييد و به خاطر درد سختي كه توليد مي‌كرد ، زبان را از خود مي‌راند . به اين ترتيب بيماران از تلفظ حروف فتحه‌دار عاجز مي‌شدند . بعدها مدار حركت ستاره سهيل تغيير كرده ، از زمين دور شد و آن نسل آهوان هم منقرض شدند اما تن دادن به ضرورت چنين تلفظي در ميان مردم انگليسي‌زبان ، به عادت تبديل شد . آنها ديگر نمي‌توانند اسم مرا مفتون تلفظ كنند بلكه دوست دارند مافتون بگويند و ناخواسته باعث مي‌شوند من در جايگاه يك تلخگوي تقديري گرفتار شوم .
روز هفتم :
شباهت اخبار حوادث و تكرار تصاوير آنها ملولم كرده وازنوشتن آنها خودداري مي‌كنم . عبور زمان هم سخت مي‌شود . بيكاري مثل يك احساس غريب خفگي ، آزارم مي دهد . ناچار در اتاق مي‌گردم تا چيزي پيدا كرده ، بوسيله آن از بي‌حوصلگي خود فرار كنم . مي‌روم سروقت كشوي ميز آيدين . پركاغذ است و مقداري از آن ، به دقت و مرتب ، دسته‌بندي شده . آن را از ميان بقيه بيرون كشيده و مي‌روم طرفي از اتاق كه روشن‌تر است :
- يعني آيدين داستان مي‌نوشته من بي‌خبر بوده‌ام . آري اين نوشته داستان است و به خط او . آي مارمولك آب زيركاه !

« چند بار پدرت را كشته‌ايي همچنان ؟»
سئوال عنوان اين داستان را وقتي كه عنوان را بالاي يك ورق كاغذ نوشتم ، بارها و بار شنيدم اما تا جايي كه يادم مي‌آيد هرگز حتي يك بار پدرم را نكشته بودم . نه آن صدا ،كه مدام در گوشم تكرار مي‌كرد « چندبار پدرت را كشته‌ايي همچنان ؟ » بلكه خودم بايد باور مي‌كردم به اين دليل ساده كه تا قبل از نوشتن چنين جمله استفهامي ، چنين جمله استفهامي را نمي‌شنيدم . اين ، دليلي محكم و قانع‌كننده است اما دليلي نبود كه آن صداي سمج تكرارشونده را ساكت كند .فكر كردم راه ديگري مي‌توان در همان سئوال پيدا كرد ، بلكه قانعش كنم . خيلي زود آن را پيدا كردم . كلمه « همچنان » جمله نشان مي‌داد ( يا وانمود مي‌كرد نشان مي‌دهد ) من در همين لحظه مشغول كشتن پدرم هستم ، چنانكه بارها . اما اين ديگر مشخص است ، من الان دارم مرتب مي‌روم توي ذهنم و بيرون مي‌آيم تا كلمات بعدي داستانم را بيرون كشبده ، در كاغذ بنويسم . دردستم هيچ آلت قتاله‌ايي وجود ندارد جز يك خودكار بيك كه گاه مي‌نويسد و گاه ، بين من و كاغذ منتظر نوشتن مي‌ماند . نه خوني نه جسدي . پدرم هم چند روز است رفته‌اند مسافرت و اتفاقا نگرانشان هستم ، چون هيچ تماسي با من نداشته‌اند . وانگهي مگر يك آدم ، حالا در اينجا پدر من ، چندبار مي‌تواند كشته شود ؟ حتما اگر كسي ديوانه هم بوده باشد مي گويد ، يك بار بيشتر ، هيچ‌بار . پس، صدا يك دروغگو است ، حداقل يك مردم‌آزار تهمت‌زن .
چند بار پدرت را كشته‌ايي… چند بار پدرت … كشته‌ايي همچنان…همچنان …چنان …نان… ان …
صدا دست بردار نيست . كله‌ام سوت مي‌كشد . چرا اين اتفاق مي‌افتد ؟ جوابي ندارم . دنبال جوابش بگردم كه مي‌گردم و نمي‌توانم نگردم ، كله‌ام بيشتر سوت مي‌كشد ، ناتوانتر و درمانده‌تر مي‌شوم .
گفت ، عاشقم است . نمي تواند ولم كند، مي‌خواهد اما نمي‌تواند . گفت ، درست نيست من بي‌تفاوت باشم ، وجدانا بايد دركش كنم . گفت ، خيلي بيرحم هستم و زد زير گريه .
گفتم ، جان هما ، چيزي از عشق و عاشقي نمي فهمم . دركت مي‌كنم اما كارديگري بلد نيستم . توي خود زندگي خودم مانده‌ام ، براي زندگي تو كاري بلد نيستم .
گريه‌اش بلندتر و دردمندانه‌تر مي‌شود . ايستاده‌ايم كنار درختي در كنار پياده‌رو . آدم‌ها اين ور و آن‌ور مي روند ، با تعجب نگاهمان مي‌كنند . « بد است ، مردم فكرهاي ديگر مي‌كنند » . مي ‌گويم و دلم مي‌خواهد ساكت شود . ساكت نمي شود : « مي‌ترسي ؟ خوشحالم مي‌كني . آهاي مردم بدانيد ، بدانيد من عاشق اين بزمچه ترسو هستم ، كشته مرده اين حيوان نفهمم … بدانيد…. » صدايش اوج بيشتري مي گيرد . فحش‌هايش ركيك‌تر مي‌شود . مردم ، خنده . خنده‌ ، مردم . مردم ، قهقهه . قهقهه ، هرهر . كله‌ام سوت مي‌كشد . فرار مي‌كنم ، او بدنبالم مي‌دود . هررهرر از پشت سرم ، توي سرم آوار مي‌شود . فرار مي‌كنم ، صداي هررهررر كم مي‌شود و ساكت . صداي پاهاي او كم مي‌شود ، ساكت نمي‌شود .
- چه از جانم مي‌خواهي سليطه ؟
- بزمچه ترسو . خيال كردي . امشب تو را خواب خواهم ديد تا خوابت را آشفته كنم . دلم را خنك خواهم كرد ، خواهيم ديد .
- برو هر غلطي مي‌خواهي بكن .
فرار مي‌كنم ، صداي پاهايش ساكت مي‌شود . صداي پاهايم را از درون كاسه سرم مي‌شنوم ، تاپ ،تاپ ، تاپ.
حالا يادم آمد ، كار او است . اما آخر چطور ؟ يعني دارد مرا خواب مي‌بيند ؟ چطور مرا خواب مي‌بيند ، صدايش ، كه حالا مي فهمم صداي او است ، از آن همه دور خانه‌شان مي‌آيد در اينجا مرا متهم مي‌كند ؟
اينطوري نمي‌شود ، دارم از ترس و عذاب مي‌ميرم . بايد كاري بكنم . كتم از جارختي كنده مي‌شود . پاهايم در پله‌ها به طرف بيرون مي‌دوند. هنوز دارم در اتاق ، در وسط آن ، هاج‌و‌واج مي‌ايستم . پس از چند لحظه كتم را از جارختي مي‌كنم و در پله‌ها به طرف پايين مي‌دوم .
بيرون از ساختمان ، شب را چراغ‌هاي شهر روشن كرده‌اند. مي‌مانم چكار بكنم ، كدام طرف را بروم . در همين هاج و واجي كه مانده‌ام ،باصدايي مرا متوجه خود مي‌كند . يك قورباقه است ، از نوع درشت و با زگيل‌هاي زياد. انگار مي‌فهمد نگاهش مي‌كنم كه چند جهش آرام به جلو مي‌پرد . بدنبالش راه مي‌افتم ، تندترو تندتر مي‌پرد و مي‌رود . چند كوچه را مي‌گذريم ، مي‌رسيم به خيابان ديگر و بالاخره به آخر آن . قورباقه مي‌ايستد و صدا مي‌كند. نگاهش مي‌كنم . چشم‌هاي درشتش را مي‌بندد و يكوري‌ مي‌افتد ، او حالا يك قورباقه مرده است ، كسي هم زيرپا ، له‌اش كرده . يادم نمي‌آيد دنبال قورباقه‌اي افتاده ، تا اينجا آمده باشم. اگر در جايي غير از اين گفته باشم ، بگذاريد به حساب اوهامي كه اين روزها مر احاطه كرده‌اند ، اينطوري بهتر است ، آري. متوجه سروصدايي مي‌شوم از نزديكي به گوشم مي‌رسد . بي‌اختيار به طرف آن كشيده مي‌شوم .
جماعت زيادي در مقابل ساختماني جمع شده ، سر خود را به طرف بالا گرفته‌اند. سرم را بالا مي‌گيرم . هما از پنجره طبقه چندم بلند ، حلق‌آويز است . ملافه سرخي در دست سرد شده‌اش ، حلقه‌حلقه… كاغذي از دست ديگرش رها شده ، چرخان از ارتفاع گذشته ، بي كه كسي را متوجه كند، جلوي پايم به زمين مي‌افتد. آنرا برداشته ، دزدانه مي‌خوانم : « تو مي‌ماني با حلقه‌هاي سرخ روبان‌ها ، وقتي كه من ديگر موي خود را با آنها نخواهم بست . »
ترس مرا فرا مي‌گيرد . ممكن است او واقعا نمرده باشد ، همين الان با داد و فرياد مرا نشان داده ، مسئول مرگ نمرده‌اش معرفي كند . فرار مي‌كنم اما از سر گيجي ، به دور خود مي‌چرخم ، تند . صداي بلند خنده جماعت، شب روشن را پر مي‌كند . بالاخره سويي را يافته و دوان دوان دور مي‌شوم . اما هنوز چند صد متري دور نشده‌ام كه ماشين پليس آژيركشان رسيده ، ايستاده نايستاده ، صداي مرعوب كننده ايست ، ميخكوبم مي‌كند .
- دست‌ها بالا
دست‌هايم بالا مي‌رود .
- رو به ديوار
رو به ديوار مي‌شوم .
دستي درشت به همه جاي بدنم كشيده مي‌شود . دست مرا برمي‌گرداند. جناب سروان به سرباز دستور مي‌دهد ، به دست‌هايم دستبند بزند…
- آخر چرا جناب سروان ؟ مگر من چكار كرده‌ام .
- براي اينكه تو يك هميشه قاتل هستي . بگو ببينم ، چندبار پدرت را كشته‌ايي ، همچنان ؟
- جناب ، به خدا دروغ است . همه چيز زير سر هما است . من هيچكس را نكشته‌ام .
- پس چرا در چشم‌هايت ، سرخ حلقه‌حلقه‌هاي يك آتش مي‌گردد ؟
- آقا من آخر از كجا …
كسي دوان‌دوان نزديك مي‌شود . كسي نفس‌زنان با جناب سروان حرف مي‌زند .
سرباز دستبند را از دستم باز مي‌كند ، مي‌گويد مي‌توانم بروم . جناب سروان نزديك شده مي‌گويد :
- حالا ديگر در چشم‌هايت چيزي ديده نمي‌شود ، اين نشانه خوبي است . راستي من جاي تو باشم در هيچ شبي به روبان‌هاي سرخ فكر نمي كنم .
سوار ماشين خود شده دور مي شوند . به طرف هيچ نمي‌دانم كجا ، راه مي‌افتم . صدايش متوجه‌ام مي كند ، از نوع بزرگ با زگيل‌هاي درشت است .
يك پرش … يك قدم
يك پرش … يك قدم
يك پرش يك قدم يك پرش يك قدم يك پرش يك قدم
قدم قدم قدم قدم قدم قدم قدم …
صداي جيغ هما را مي شنوم . قبل از چند سال پيش مردنش هم ، از ديدن قورباقه مي‌ترسيد و جيغ مي‌كشيد .
- به جاي اين ادابازي‌ها بهتر است يك ليوان آب به من بدهي ، گلويم خشك شده .
كسي آب نمي‌آورد مجبور مي‌شوم خودم به طرف آشپزخانه بروم . اما تلفن . ..
هما گفت هنوز عروسي برادرش تمام نشده ، احتمالا تا صبح نمي‌تواند بيايد.

آيدين
13- 10 – 1382
روز نهم :
رئيس جمهور در تلويزيون ظاهر مي‌شود . چهره خسته و غمزده‌اي دارد .همه كساني كه در اين لحظه او را تماشا مي‌كنند ، مي بينند در همين چند روز اخير موي ريش و سرش را به تمامي ، سفيد كرده است . سعي مي‌كند لحنش از اعتماد به نفس او حكايت كند :
- مي‌خواهم بگويم ، صبور باشيد . ما مجبور هستيم موفق بشويم و قول مي‌دهم موفق خواهيم شد .
تلويزيون برنامه‌هايش را قطع مي‌كند . صداي برفك مي‌آيد فقط . صدايي است كه آدمي را مدتي كوتاه در انتظار نگه مي‌دارد ، نمي توانيم باور كنيم آن زندگي كه چند لحظه پيش ، تماشايش مي‌كرديم ، تمام شده باشد . مدتي به ذرات روشني چشم مي‌دوزم ، با ابهامي سرگيجه‌آور در هم مي‌دوند . گويي تلاش بي‌وقفه تصاوير چند لحظه پيش است براي بازگشت دوباره از تمام شدن . با اكراه تلويزيون را خاموش مي‌كنم اما ناباوري‌ام به شكل بيحوصلگي خفيف ، در وجودم باقي مي‌ماند .
روز دهم : روزنامه « عصر رويا » : مقاله ترجمه از راديو b.b.c : مترجم : شبنم گل‌پرور :
پيشرفت سريع و حتي سرسام‌آور تكنولوژي ، به قدري احساس امنيت را در ما تقويت كرده كه رشد اعجاب‌انگيز ناامني در كنار آن را فراموش كرده‌ايم . عصرصنعت و اطلاعات جهان ، ما را براي خطرپذيري كوچك و كوچكتر كرده است . ديگر زمين براي انسان آنقدر بزرگ نيست بتواند در پس هر سنگي و بوته‌اي ، دهها و ده اميد پيدا و نهان ، براي تحمل گرفتاري‌هاي كوچكش حتي ، پيدا كند . انسان در تاريخ خود با كوچك كردن غاقلانه خود، عظمت اشياء را صد چندان افزوده تا بالاخره اسير آنها بشود . حالا ديگر براي او از تنهايي لذتناك گذشته خبري نيست . انسان تنهاي امروز ، تنهايي را گم كرده ، به جاي آن در سايه‌ايي تاريكي كه برجاي گذاشته ، سرگردان شده است .
اتفاق اخير ، بزرگترين زنگ خطر نابودي براي بشر است . بشري كه هنوز در حد و حدود فاجعه ، نادان پيش مي‌رود .اما چيزي كه هنوز هم اميد‌انگيز است اين است كه رفته‌رفته ، از كثرت حوادث تلخ و دهشتناك كاسته مي‌شود. صاحبنظران اعتقاد دارند اين مبارك ، نتيجه ادامه روياپردازي افراد زمين در چند روز گذشته است . ما توانسته‌ايم اين اميد را به وجود بياوريم كه ممكن است بتوانيم بر فاجعه فائق آييم . بديهي است سرعت اين امكان وابسته است به اينكه دولتمردان كشورها بخاطر منافع كوچك خود از روياپردازي مردم ، جلوگيري نكنند. به ياد داشته باشند كه رشد روياها مقابله مرگ است . بهتر است از اشتباه‌هاي تاريخي‌تان دست برداريد ، اگرنه سيل مرگ همه را يك‌جا خواهد برد .
روز يازدهم : روزنامه تايمز نيوجرسي :
از روزنامه لوموند سپاسگزار هستيم كه با تبارشناسي به موقع اسامي متهمين ، راه روشني را براي شناسايي آنها گشود . اصولا ذهن فرانسوي چناچه تاريخ مستند آن ، نشان مي‌دهد بدليل اتصال مداوم به هنر وادبيات ، از روحيه آرامي برخوردار است. چنين روحيه‌ايي در عين حال كه در مواقع بحراني هر زمان به تدبيرانديشي نزديك‌تر است ، در عصر اكنون كه از سر شتاب ، شتابان سر از كف مي‌دهد، كارآيي بسيار بالايي دارد. به هر حال اقدام تبارشناسانه لوموند ما را برانگيخت تا به «شخصيت‌شناسي تاريخي » آن افراد بپردازيم . نتايج اگرچه با نمودشناسي امروز ، سازگاري نشان نمي‌دهد اما حقيقت دارد .
زيوا سندوس : او زني بوده بلند قامت وبا چهره آفتابي . ابروان پرپشت و كماني و لب‌هايي كه سرخي از يك آتش خدايي به يادگار داشته . به وقتي كه اندوهگين مي‌بوده ، پروانه‌هاي رنگين را در مهتاب صحاري به رقصي آرام وامي‌داشته ، اما به گاه خشم ، يوزپلنگان را پا برهنه و به دو گرفته ، چشم به انگشت درمي‌آورده است .او خواهر خشايار شاه ، شاه شاهان ايران بوده و برادر او را به قدر بيشتر از بسيار ، دوست مي‌داشته است . اين بيشتر از آن ناشي مي‌شده كه سندوس ، روياهاي برادر را نه به واقعيت كه به روياي ديگر وبهتر تعبير مي‌كرد و واقعيت مي‌داد. و سندوس را كه خدايان و شياطين ، هر دو خواستگار بودند ، ياري‌اش مي‌دادند.
روزي سندوس كنار جويباري نشسته ، انگشت بركنج راست لب نهاده بود . گذر سنجاقكي آبي از برابر ديدگانش ، او را برانگيخت كه آواز ابرها را بياموزد . پس شيطان را فرمان داد تا آنها را از هركجاي آسمان به سوي روان دارد . ابرها بر فراز صحرايي كه در گذشته دور « شورپنداس » به معني « خلوتگاه سحر » ناميده مي‌شد و امروز « مات جادو » گفته مي‌شود و در سرزميني بنام ديلمگان قرار دارد ، گرد آمدند و زمزمه آوازهاي ديرين خود را آغاز كردند .
اما درهمان هنگام خداي زيبابرويي به نام پولينيدوس كه خداي حيرت بود و هميشه درون ابري سفيد زندگي مي‌كرد ،از خواب برمي‌خيزد ، ابر خود را رفته مي‌بيند .او كه چون ماهي به آب ، جانش به ابرش بسته بود ، بي‌تاب و هراسان آن را مي‌جويد .در همه آسمان روز و شب صاف مي‌دود تا اينكه در جايي دور ، زمزمه ابرش را مي‌شنود .ابر سفيد شعري از او را زمزمه مي‌كرد :
عشق
رقت غريب است
اگر بخواني به نام
در دل ماواء مي‌كند
اگرنه
در انتهاي يك روز ناتمام سوسو مي‌زند
و به نام شادي نا دسترس
جان را ذره‌ذره پير مي‌كند.
اين وسوسه را
حيران تماشا كن در سحرو شامگاهان
كه آن سوي پيري
جاودانگي‌ست .
پولينيدوس بر ابر سفيد خود فرود مي‌آيد و از ميان آن ناگهان سندوس را مي‌بيند . دراز كشيده بود كنار آب و گيسوان بلند شبرنگش را در رود رها كرده بود . زلال آب آن را تافته‌تافته مي‌بافت . پولينيدوس از اين منظره در حيرت هميشگي خود فر رفت لختي و بعد با صداي رسا و خوش ، شعرش را از اول خواند . سحر صدايش چون شبنم بر صورت سندوس نشست . چشم‌هاي بسته‌اش را گشود و با صد دل عاشق پولينيدوس شد .اما پولينيدوس كه از جاودانه شدن بيزار بود ، ابر خود را نهيب زد و شتابان از آنجا دور شد . سندوس رويايي را كه ديده بود ، به هزاران روياي ديگر تعبير كرد .همه ابرها را اجازه داد ، بروند و با عجله به قصر برگشت و بالفور منجمان و اقليم‌شناسان پادشاهي را به نزد خود فرا خواند تا محل اقامت پولينيدوس را بيابند .
آنها گفتند او خدايي است مهجور كه آرام يك تكه ابر سفيد را برگزيده ، در فراز كوهي به نام آلپيلاس زندگي مي‌كند . هيچكس را به اقامت خود راه نمي‌دهد ، جز عقاباني را كه مي‌خواهند در اوج پرواز بميرند .
سندوس پس شنيدن حرف‌هاي آنها اجازه مي‌دهد بروند و از آن لحظه در اتاقي مي‌رود و در به روي همه مي‌بندد. پشت پنجره‌ايي مي نشيند كه آن سويش ،هميشه نسيمي آبي‌رنگ عبور مي‌كرد و ستاره‌هاي كوچك را درخود مي‌برد .او دودو كنارهم سال در آنجا نشست و هزاران رويا از هر رويا زاياندكه هر كدام جز چهره آبي عشق نداشتند .
روزي كه سندوس در گشود و از اتاق بيرون آمد ، خشايارشاه دودو كنارهم سال ، پشت در قدم زده از خشم لب گزيده و دندان در گوشت دست و بازوي خود ، تيز كرده بود:
- خواهر اين چه كاري است مي كني ؟
- آه خشايار ، دل وديني ديگر مي‌ستانم از خود و او .
- نمي‌فهمم چه مي‌گويي؟
- يعني جهان به جهاني معاوضه .
- چه مي‌خواهي بكني ؟
- همه راه‌ها را مي‌رگويم ، سو به سوي پولينيدوس .
- پس من ؟
- فكر مي‌كنم اگر نتوانستي شانه به شانه زندگي بماني ، بايد دست در دست مرگ بروي .
- اما من شاه شاهانم ، نمي‌گذارم بروي .
- پس چنين باشد كه بگرديدن را بگرديم .
سندوس از آن لحظه در سياهچالي ترسناك زنداني مي‌شود .هوشمندترين و ورزيده‌ترين افراد به نگاهباني گمارده مي‌شوند. گويند شاه مقرر كرد هر روز دوهشتادكنار هم ضربه برجان او تازيانه زنند اما هر كس را مي‌گويد ابا مي‌كنند . او از فرط خشم ، دو صدباهم نفر را به ني‌آجين مي‌كشد .در همين اثناء خدايان وشياطين ، دور از چشم شاه به گرد سندوس فرو آمده ، از او مي‌خواهند اجازه دهد تا نجاتش دهند .اما سندوس به آنها مي‌گويد :
- از شما ياران قديم سپاسگزارم ، اما اين بار مي‌خواهم عشق نجاتم بدهد ، اگر بتواند .
آناهيتا بود چنان گفت كه تنها خود شنيد :
- قدرقدرت ساده دل ، كمياب هر زمان است كه تويي .
خشايار كه خودداري فرمانبرداران را بديد از اطاعت فرمان‌هاي مكافات ، ماه‌ها در كنار دريا ايستاد ، تازيانه بر امواج كوبيد تا آن چرمين، نيك‌تر تيز كند.همان ممارست خشمگنانه كه مورخان را به اشتباه انداخت بعدها . فكر كردند از خشم شكست در جنگ به صرف ناسازگاري دريا بوده .
آنگاه كه دريافت تازيانه‌اش نيك‌تر نازك شده ، نزد سندوس بازگشته هر روز دوصد روي هم زخم بر لخت جان او كشيد و هر روز سندوس به ناله گفت :
- آه پولينيدوس ، حيرت آبي‌ات ادامه آسمان آبي باد .
آن رنج سال‌ها به طول رفت آنقدر كه بالاخره آناهيتا را دل تاب نياورد و خبر به پولينيدوس بي‌خبر برد . پولينيدوس ابرش را گفت تا ياران خبر كند. در چشم برهم زدني ، آنها فراز كاخ خشايارشاه انبوه شدند ، او را به باران جاويد و صاعقه آتش‌افروز هميشه تهديد كردند .خشايارچون اين عاقبت ديد ، سندوس از سياهچال رهانيد .
سندوس پاي پياده به طرف كوه آلپيلاس راه افتاد . تا برسد سختي‌هاي زيادي كشيد . پاهايش تاول زد ، گيسوي بلند سفيد كرد و قوس به ميان قامتش افتاد .آن همه از خدايان و شياطين دوري كرد كه آنها هم فراموشش كردند . آنقدر دمخور پرنده‌ها وددان شد كه به پولينيدوس در دور دور دوره يك ابهام انديشه مي‌كرد .طوريكه وقتي خواست او را برابر چشم آورد ، هجوم فصل‌ها مانند تازش خيل اسبان از ديدگانش مي‌گذشت و بعد پولينيدوس خدايي پير بود كه اشعار خود از ياد برده بود . دل سندوس اينگونه ويران شده بود كه روزي به پاي كوه آلپيلاس رسيد و هنگام سپيده‌دمي از پاييز بود .پولينيدوس را نيافت ، اما او از فراز ابر سفبدش در دل او نگريست .چنان در حيرت شد كه گريست و سرود : « و تاراج سرنوشت ، عشق ناگهاني است كه از زمان دور عبور مي‌كند، هميشه از زمان دور.» سپس عقاباني را كه مي‌خواستند در اوج پرواز بميرند فرمود روي سينه سندوس نشينند و او در چنگال پيش او آورند . اين كار شد كه سرخ حلقه‌حلقه آتشي پنهان از چشم‌هاي پولينيدوس در جهان دويد و آن دو كنار تكدرختي سبز بر بالاي تپه‌اي ، براي هميشه مردند.
خينان خئوپس :
او كه به دليل داشتن قدرت باز ايستاندن خورشيد وماه و ستارگان ، مورد خشم كراسورپيراس بود ، ناگهان مفقود مي‌شود . در آن زمان ذهن آدمي الفتي عجيب وبسيار با سحر و جادو و اعجاز داشت . واقعيت آنها هم‌رديف واقعيت آدمي بود .بنابراين همه و برده‌ها مخصوصا، فكر كردند كه خئوپس ديگر تاب زيستن در روي زمين را از دست داده و با ستاره هالي كه آسمان آن زمان را پوشانده بود ، به جهان بي‌پايان ستاره‌ها هجرت كرده است . عده زيادي تاكيد كردند كه با چشم خود ديده‌اند او را كه در بوته‌زاري ايستاد و ستاره هالي برزمين آمده او را باخود برد . اما دوست نزديك او كه برده زني بوده گرجي تبار و خئوپس پنهاني عشق بزرگي را با او آغاز كرده بوده ، روايت ديگري داشت :
در ديرگاه يك شب بلند ، من در بوته‌زاري دور از آبادي منتظر خئوپس بودم . قرارمان بود او بيايد و براي هميشه از اينجا فرار كنيم .نمي‌دانستيم به كجا . راه مي‌افتاديم تا رسيدن به جايي كه يك جوري از اينجا بهتر و دور از كراسور باشد .مي‌دويديم .
زير مهتابي شوق‌آور اورا ديدم نزديك مي‌شود .اما چند قدم مانده به من ناگهان ماموران كراسور سر رسيده و هر دومان را دستگير كردند . ما را به نزد پيراس بردند .پيراس در برابر چشم‌هاي من با تيري زهر‌اگين قلب خئوپس را شكافت و او را كشت . هنوز صداي قاه‌قاه شيطاني خنده او پس از كشتن خئوپس را مي‌شنوم .
با اصرار و التماس جنازه خئوپس را از كراسور خواستم . بالاخره قبول كرد . جنازه را بر دوش گرفته و سوي طلوع ماه را گرفته ، دور شدم .بادي درخشان همراه من بود و بردن آن بار سنگين را ياري‌ام مي‌كرد . پس از روزها و شبان بسيار به پاي صخره‌ايي رسيدم . صدا از جسد مي‌آمد :
- دوست عزيز مرا بر زمين بگذار .
او را در پاي صخره و روي گل‌هاي سفيد بر زمين گذاشتم .
-تو نامير هميشه خواهي ماند . حالا از اينجا دور شو .
كمي از آنجا دور شدم . صخره آرام وعميق غريد . صخره هزار ترك خورد .صخره بر خئوپس آوار شد ، او را پنهان كرد .
اين زن اكنون نام ويرجينياولف را براي خود برگزيده و به شغل نويسندگي مشغول است . او مي‌گويد در هر دوره از زمان ، نام وشغلي متفاوت برگزيده با ياد خئوپس زمان بي‌پايان عمر خود را تا اكنون پيش آورده است .از او پرسيديم : « آيا ناميري فرحناك است ؟» با چشم‌هاي اشك آلود جواب داد : « بي ياد خئوپس دلهره بي‌تمام برزخ است »
اين احساس خانم ويرجينياولف را مي‌توان در داستان « به سوي يك خلاء دريايي » او كاملا درك كرد. داستان « به سوي يك خلاء دريايي » يك رمان 721 صفحه‌اي است كه تقريبا به تمام زبان‌هاي جهان ترجمه شده . خلاصه آن تك‌گويي دروني زني است كه براي فرار از هجوم خاطرات كه رنجي ناتمام را بر او ارمغان مي‌آورند ، به بالاي برج فانوس دريايي كه بر بالاي پرتگاهي بلند بناشده رفته و مي‌خواهد خود را در درياي گسترده پيش روي ، غرق كند . او به ياد مي‌آورد از ازل تا اكنون در آنجا ايستاده اما بيان تمام‌نشدني روايت خاطرات هنوز اجازه نمي‌دهد پرتاب شود . ولف مي‌گويد وقتي آن زن بتواند روايت خود را به آخر ببرد ، موعد مرگ خودش خواهد رسيد . « آن زمان شايد خئوپس به جاي خاطره ، خود را به من نشان بدهد .»
الحميرجالان :
وطن او مشخص نيست . اما به عبارتي مي‌توان گفت تمام قاره افريقا موطن او بوده . حضورش در جاي‌جاي اين قاره به اثبات رسيده . عمر طولاني داشته است ، بطوريكه حضور افسانه‌وارش در زمان حال افعال ترانه‌هاي عرب تا دم‌دماي طلوع اسلام در جريان است .در نسخه‌ايي از كتاب « سكوت به گاه حرف زدن خاك » نوشته الرشيد وطواطي كه هم اكنون در موزه بغداد نگهداري مي‌شود و محققان به اصالت آن نسبت به نسخ ديگر ، تاكيد دارند ، نوشته شده: « جالان در اواخر عمر خود در همه جاي افريقا بوسيله حاكمان وقت و عوامل آنها تحت تعقيب قرار مي‌گيرد . اين هم‌زمان است با دوره‌ايي كه چند سال مداوم ، شب‌هاي آسمان افريقا را ابري از گرد وغبار غليظ فراگرفته و ماه و ستاره هيچ شبي در صحاري ديده نمي‌شود . جالان تصميم مي‌گيرد خود را به رشته كوه آرارات در تركيه برساند . به جايي كه كشتي نوح در آنجا ، زمان طولاني است كه مي‌پوسد . پس با اسب سياه خود كه نام « پرنده شب » را بر آن نهاده بود به آن سو راه افتاده و پس از ماه‌ها طي راه به كوه آرارات مي‌رسد . در شبي از آن بالا مي‌رود و بيش از پيش به ماه و ستاره‌ها نزديك مي‌شود . با صداي غمگين مي‌خواند :
عزيزي‌يم يارالي‌يام
قلنج دگمه‌ميش يارالي‌يام
فلك دوسلاريم آلميش منده‌ن
عمروم‌جك اوزاغام آرالي‌يام

عزيزي‌يم بيرده قاچديم گل
قلينجيم قليجلارا آچديم گل
عمروم قورتارار گلميشم ايندي
بويورارسان دسماليم آچديم گل...
جالان پس ازتمام كردن آوازش از صخره بلندي كه « نوح باخان » ناميده شده – با اين افسانه كه حضرت نوح قبل از مرگ از بالاي آن ساعتي به جهان نگريسته و سپس پرندگان را فرا خوانده است . پرنده‌هاي نزد او آمده ، به آسمان برده‌اند او را ـ به طرف پايين پرواز مي‌كند . جالان پس از برخورد با سنگ‌هاي پايين صخره و متلاشي شدن بدنش ، به شكل نوري درخشان و آبي‌رنگ در آسمان پخش شده و در آن ناپديد مي‌شود . گويند پس از مرگ او جند سال تمام ماه شب چهارده بر بالاي كوه آرارات مي‌ايستد و به هيچ جاي ديگر آسمان نمي‌رود . در اين مدت سراسر افريقا را قحطي فرا مي‌گيرد و دشمنان جالان با خفت و خواري روزگار گذرانده و مي‌ميرند . پس از مردن همه آنها ، ماه دوباره در آسمان راه مي‌افتد . اهالي تركيه هنوز هم در ديروقت شب چهاردهم هر ماه ، صداي شيهه غم‌انگيز پرنده شب جالان را از بلندي هاي آرارات مي‌شنوند .»
مفتون هجراني :
سرنوشتي را از خود عبور مي‌دهد كه او را به يك « ناشناس » مبدل مي‌كند .در زمان حكومت قاجاريان در تاريخ ايران ، او همپاي همعقيده هاي خود براي به وجود آوردن حكومت مشروطه مبارزه مي‌كند . سعي‌ايي وافر دارد تا هميشه گمنام بماند . معلوم نيست واقعا مفتون هجراني اسم واقعي‌اش باشد . اين اسم از آنجا پذيرفته شده كه خود او معرفي كرده . هرگز زادگاه خود را فاش نكرده و به زبان‌هاي رايج همه اقوام تسلط كامل داشته . بنابراين او را هر كجايي و از هر قومي در ايران مي‌توان حساب كرد . از زمان قاجاريان كه دستگير و زنداني مي‌شود ، سكوت و مقاومتش در برابر پرسش‌ها و شكنجه‌هاي بازجويان مختلف بقدري سخت و متراكم است كه آنها را هميشه در بي‌اطلاعي كامل دچار مي‌كند . نتيجه اين مي‌شود كه مدت‌ها نه مي‌توانند او را بكشند و نه مي‌توانند آزادش كنند . از نظر بازجويان او بين مفهوم مهم بودن و نبودن گرفتار است كه هيچكدام آن مفاهيم در عين حال نمي‌تواند خود را به رخ بكشد، با هم ظاهر شده و معني هم را خنثي مي‌كنند .تغيير شاهان و حكومت‌ها و حتي مناسبات اجتماعي در زنداني او بي‌تاثير است . هراتفاقي كه بيفتد براي سرنوشت او بي‌تاثير بوده و او مثل يك « فراموش شده » همچنان در زندان باقي مي‌ماند . با گذشت بيشتر زمان هم سكوتش بيشتر مي‌شود و هم كمترين اطلاعات از او در ذهن و نوشته‌هاي بازجويان دستخوش فراموشي مي‌شود . به اين ترتيب او تنها وتنها يك مفتون هجراني است نه هيچ چيز ديگر . يك شئي است كه رابطه انساني از آن حذف شده . زندانيان و ماموران گاه از تماشاي او در حين غذا خوردن ، راه رفتن يا حرف زدن ، در لحظه اول تعجب مي‌كنند گويي اتفاق نادرو خارق‌العاده‌ايي را مي‌بينند ، سپس مجبور مي‌شوند خيلي چيزهاي ديگر را به ياد بياورند تا باور كنند آدمي را مي‌بينند و آرام گيرند .
رفته‌رفته نام مفتون هجراني از ليست زندانيان ، مراسلات و هر نوشته‌اي درباره زندانيان ، در زندان و خارج از آن حذف مي‌شود . يا بهتر است بگوييم فراموش مي‌شود .او ديگر در گفت‌وگوها و اصوات شفاهي هم وجود ندارد .
مفتون هجراني در اواخر حكومت محمدرضا پهلوي و در جريان انقلاب مردم ، همراه زندانيان ديگر از زندان قصر آزاد مي‌شود .او كه هنوز هم جوان وقوي‌هيكل است بي‌آنكه نظر كسي را جلب كند و اين درحالي است كه ديگر زندانيان بوسيله مردم به شدت استقبال مي‌شوند ، مثل يك سايه محو از در زندان خارج شده ، در سويي از خيابان به راه مي‌افتد . كمي كه از ساختمان زندان دور مي‌شود در حاليكه سرود « مرا ببوس » را زمزمه مي‌كند ، ناگهان گلوله‌ايي در ستون فقرات او مي‌نشيند و او را مي‌كشد . عجيب اينكه جز در بايگاني فرهنگ شفاهي مردم ايران ، هيچ سندي از زندگي و مرگ او سخن نمي‌گويد . كسي كه بيش از صد سال در زندان بوده و در لحظه‌ مرگش ، وضعيت انقلاب همه را به خيابان كشانده ، ماجراي مرگ و زندگي خود را در هيچ برگ ـ نوشته‌اي حك نكرده است .دانشمندان علوم روان‌شناسي تاريخ ، معتقد هستند اين اتفاقي است كه تاييد مي‌كند شتاب بيش از حد جوامع امروزي در رسيدن به لحظات ديگر ، بينايي جوامع را هر آن كم و محدودتر مي‌كند . با گذشت زمان ، فراموشي به نابينايي گسترده تبديل شده و افراد را كوچك و كوچكتر خواهد كرد . اگر به همين منوال به جلو برويم ، روزي به تاريكي مطلق در انسان خواهيم رسيد .
روز دوازدهم :
گرگ و ميش هوا در حياط غوغا مي‌كند . روشن و تاريك درهم مي‌روند و از هم درمي‌آيند ، مي‌ايستند و اين بار در گم هم مي‌دوند . نگاه كه بيشتر كني يك نوع گيجي ، گم‌شدگي و ابهام مسكوت فكرت را فرا مي‌گيرد . در دوردست ، روشناي قله برف‌آلود كوهي ديده مي‌شود . از آنجا حلقه‌حلقه سرخ آتشي به سوي من روان است ، اول روشن و درخشان‌تر ، اما در نزديك‌تر ، محو و مبهم و بالاخره خاموش .مي‌فهمم دوستانم تكدرخت سبز را اين بار نه مثل هميشه در بالاي تپه‌اي كه در بالاي آن كوه ديده‌اند . مي‌دانم درخشان نور‌آبي‌اش را ديده ، سپس نيافته‌اند ، چون هرگز وجود نداشته. رويايي بوده ساخته شده و در زمان‌ها تداوم يافته . ساختني بوده از اذهان عمومي اما در مخيله هر فرد انگار براي اولين بار براي زيباتر ديدن و آرامش يافتن . اما در واقعيت وجود ندارد ، يعني نمي‌تواند وجود داشته باشد . بايد رابطه اين دو را حذف كرد ، اگرنه ياسي و حسرتي روحفرسا آزارت مي‌دهد .
اين روايت دارد به سرانجام خود نزديك مي‌شود . من و دوستانم بايد بارديگر به همديگر برسيم و باز به جداشدني در وراي همين و ديگر روايات نقل شده . شايد زماني روايت ديگري ما را و يا ما آن را فراخوانيم شيشه خاكستر نامه‌ايي را كه روزي براي سندوس نوشته بودم و او آن را در اين شيشه‌اي كوچك ، سالها نگه داشته بود ، در دست مي‌گيرم . در شيشه را باز كرده و محتوي آن را درنسيمي كه به سوي كوه مي‌وزد مي‌پراكنم . بوي سوختگي هوا را پر مي‌كند . جريان حلقه‌حلقه سرخ آتش روز از طرف كوه قطع مي‌شود . معلوم مي‌شود آنها پيغام مرا فهميده‌اند.
روز دوازدهم : تلويزيون‌: رئيس پليس :
همشهريانمان را مژده مي‌دهم كه با همت و تلاش بي‌وقفه در اين چند روز اخير با روياپردازي خود توانسته‌اند از شدت و مقدار وقوع حوادث تلخ و خونين بكاهند.آمارها نشان مي‌دهد كه هر روز بيشتر از پيش از تعداد وقايع كاسته شده و ما اميدواريم به زودي اين كابوس جهاني به پايان برسد .تحقيقات ما درباره متهمان تكميل شده و انتظار داريم آنها فردا جهان زندگان را ترك كنند .
خلاصه ماجرا از اين قرار است كه چهارنفر كه دو نفر آنها به نام‌هاي فريد و آيدين هستند و فارغ التحصيل هنرهاي زيبا از دانشگاه «سرخ آتش » وبيكار مي‌باشند به همراه آقايي به نام مفتون هجراني و خانمي كه اسم او را نمي‌دانيم ، گرد هم آمده ،تصميم مي‌‌گيرند كاري بكنند كه بتواند در وضعيت آنها و جهان امروز آدم‌ها تغييري ايجاد كند .
فريد و آيدين دو جواني هستند مثل همه جوان‌هاي ديگر و با شخصيت‌هاي معمولي ولي داراي روحيه حساس . آن چيزهايي را كه لازم است درباره آنها بدانيم مي‌دانيم . اما در مورد مفتون هجراني و آن خانم چيز زيادي هنوز نمي‌دانيم . هجراني مردي است ميانسال و داراي افكار و علايق متفاوت و دست‌نيافتني و آن خانم دختري است كه مشخصه بارزش ، نگاهي فرار و خنده جاويد در نيمدايره لب پاييني‌اش است . آنها برخلاف ديگر دوستان خود كه چندان از اقدام خود آگاهي ندارند ، آدم‌هاي مرموزي به نظر مي‌رسند كه درسكوتي عميق و معني‌دار به همديگر خيره مي‌مانند .چيزي كه عجيب است اين است كه دست و لباس‌هاي اين دو با خاكستري قديمي آلوده است كه منشاء آن براي پليس اسرارآميز است .
متهمان براي نيل به هدف خود با طرح داستاني ، چهار شخصيت مرده را از ازمنه و جغرافياي مختلف احضار و آنها را وادار به اتفاق و ادامه داستان مي‌كنند . درواقع كابوس حاكم برما نتيجه وقوع داستاني است كه بوسيله متهمان در خط روايت قرار گرفته و همه ما در تكوين و تداوم آن نقش داشته‌ايم . چهارنفر متهم هم اكنون دربازداشت به سر مي‌برند .اما واقعيت اين است كه داستان هنوز بدون دخالت آنها درحال روايت است و تارفتن چهار شخصيت اصلي آن به جايگاه‌هاي اوليه خود ، ادامه خواهد داشت .پليس و هيچ نيرويي ديگر در برابررفتار مردگان ، كاري نمي‌توانند بكنند. اما خوشبختانه روند داستان نشانگر است كه به پايان خود نزديك مي‌شود . از طرف ديگر فكر مي‌كنيم قدرت روياپردازي مردم در سرعت انجام آن نقش اساسي را دارد .
امشب پليس با علم به اينكه چهار نفر متهم به عنوان شخصيت‌هاي غيرواقعي ، عملا در قبال داستان بي‌گناه هستند و عمدي در نوع روند آن نداشته‌اند و تنها از يك احساس و ايجاب اوليه و رويايي آن تبعيت كرده‌اند ، آنها را آزاد مي‌كند . احتمالا آزادي آنها بدليل وابستگي شخصيتي كه با افراد اصلي دارند ،آنها را به اتمام روايت بيشتر ترغيب كند .
شامگاه روز سيزدهم :
سندوس ، خئوپس ، جالان و من در اتاق نشسته‌ايم . من وسندوس روبروي هم قرار گرفته‌ايم . فريد و آيدين شام نيمرو مي‌خورند ، من سيگار مي‌كشم .سندوس نگاه گم خود را در نگاهم ريخته و با لب نيمدايره پاييني‌اش خنده محوي را مي‌خندد .آرام‌آرام ناشناسي در ديدگان افراد ظاهر مي‌شود و آنها در واقعيت ذهن زمان خود قرار مي‌گيرند و نگاه‌ها با تعجب و غريبي پرمي‌شوند . سندوس به فريد مي‌گويد تا آتشگردانش را در ايوان بگرداند . « آي گفتي، دلم هواي قليان كرده بود » فريد مي‌گويد و مي‌رود طرف ايوان . چند لحظه ديگر سرخ ح‍لقه‌حلقه آتش . سندوس مي‌گويد : « وقت رفتن است » و از جا برمي‌خيزد .
نم‌نم باران از ابر خاكستري . خيابان خلوت و پر از سكوت . گربه‌ها هنوز در ميان زباله‌ها مي‌جويند . خئوپس ،جالان، سندوس و من دست در دست هم از وسط خيابان مي‌رويم ،فريد و آيدين جلوتر ازما . من سرود « مرا ببوس » را شروع مي‌كنم به خواندن . مصرع اول ، صداي آرام . مصرع دوم ، صداي بلندتر من . مصرع سوم ، صداي بلند همه . خيابان از طنين صدا پر مي‌شود . پنجره‌هاي دو طرف خيابان گشوده مي شوند. مردم يك يك يا چند به خيابان مي‌ريزند ، كودك وبزرگ . مصرع ، صداي ما و مردم . مصرع ، صداي همه . مصرع ، صداي خيابان . مصرع ، صداي شب و آسمان .سرخ حلقه‌حلقه اتش در فراز برفي قله كوه دوردست . صدا در آتش ،دركوه،درهمه جا . خانه‌ها مي‌لرزند وشب با ستاره‌هايش . آسمان مي‌لرزد باعمر قديمي‌اش . صدا.صدا.غريو . غريو . سندوس دست مرا مي‌‌فشارد ، جالان گريه مي‌كند ، خئوپس از هيجان مي‌لرزد . فريد و آيدين نگاهشان را در نيم روشن و نيم‌تاريك شب رها كرده‌اند . ابر و آسمان و ستاره وماه درهم مي‌پيچند و مي‌پيچند . مصرع آخر ، صداي‌آژير . ماشين‌هاي پليس . گلوله‌هاي هوايي . رسام‌ها . سربازها محاصره‌مان مي‌كنند ، همهمه مردم . رئيس پليس در بلندگوي دستي از ما مي‌خواهد آرام شده و سوار ماشين‌هايشان بشويم . حلقه‌حلقه نور چراغ‌گردان ماشين‌هاي آنها .
- سردار شلوغش نكن . خودت بهتر مي‌داني كه با مردگان كاري نمي‌تواني بكني . ما بايد تا آخر اين خيابان برويم . در آخر خيابان و در ساختمان مرده‌شور‌خانه ، داستان ما به آخر خواهد رسيد . پس لطفا دستور دهيد آنجا را آماده كنند .
سندوس مي‌گويد و اندكي به شتاب گام‌هايش مي‌افزايد. سردار به ماشين‌ها دستور مي‌دهد از آنجا دور شده ، در جلوي ساختمان سفيد مرده‌شور‌خانه كه با هيبت خاموش ديده مي‌شود ، منتظر باشند . ابرها از آسمان كنار مي‌روند .همه چراغ‌هاي خيابان وخانه‌ها روشن است .ستاره‌ها با نور بيشتري مي‌درخشند . ماه چهاردهم شبي جلوتر ، در بالاي سر مي‌درخشد و با ما به پيش مي‌رود.سرود « مرا ببوس » به آخر رسيده و همه ما در سكوتي سنگين فرو شده‌ايم .تنها صداي پاهايمان گويي از اعماق غريب ،طنين‌آميز به گوش مي‌‌آيد .‌در ستون فقرات خود درد شديدي را احساس مي‌كنم و بعد چكه‌چكه چكيدن مايعي گرم به زمين را . در سينه سندوس درست روي قلبش زخمي كه يك حفره خالي است نمايان مي‌شود . از جاي‌جاي بدن جالان و خئوپس هم خون مي‌چكد .در هر گام رفتن ما قطره‌هاي خون بر كف از سياهي درخشان آسفالت مي‌چكد . خيابان سرخ . مردم در بهت و ترس سنگين خود مي‌مانند اما ما مي‌گذريم .
به ساختمان سفيد مرده‌شور‌خانه مي‌رسيم و از در آن وارد مي‌شويم . مرده‌شورها با لباس‌هاي سفيد يكدست ايستاده‌اند . رئيس پليس دستور مي‌دهد تا آنها زود به كار خود مشغول شوند . پيرترين آنها با غرولند مي‌گويد : « من نمي‌دانم آخر يك مرده را چندبار بايد شست ؟ » مي‌گويد و به طرف تخت‌هاي بزرگ سنگي راه مي‌افتد ، همكارانش به دنبال او . ما با زخم‌هاي خود روي تخت‌ها دراز مي‌كشيم . سندوس و من در كنار هم . آيدين و فريد ، گريه‌كنان از دم در با تكان انگشت دستهايشان وداع مي‌كنند . در به روي همه بسته مي‌شود .
رئيس پليس پيش مي‌آيد تا اوراقي را كه در دستم مانده‌اند و مانده‌ام با آنها چه كنم ، بگيرد . از او مي‌خواهم چند لحظه صبر كند و مي‌نويسم :
و سندوس چند لحظه پيش گفت :
- مفتون ، اگر يك بار ديگر گذرمان به اين طرف‌ها افتاد ، قول مي‌دهم وصال هميشگي عشق هميشه‌ات را به تو ببخشم.


مظاهر شهامت 26- 9 – 82
بازنويسي 6 – 11 - 82

 

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.