موسیقی‌ئی که تمام می‌شود

محمدرضا شجریان و شهرام ناظری در پاریس 

پرهام شهرجردی

 

 

 

این روزها صدای کف، صدای کفیدن و گیریدن، کف گیریدن، کف گیر شدن، در کف، گیر شدن. گیرِ کف افتادن، گیرِ تمام، تمامی، تمام شدن.

 

وقتی از تمام شدن حرف می‌زنیم، وقتی از ادبیاتی حرف می‌زنیم که تمام می‌شود، ادبیاتی را پیش می‌کشیم که فقط شعر نیست، فقط داستان نیست، فقط هنرهای «کلامی» نیست، این «هنر» ایرانی‌ست که به آخرش رسیده، می‌رسد. همان طور که شعر و شاعر ایرانی در تکرارهای عتیق، عقیم مانده، همان‌طور که رُمانِ فارسی، با خودش، با خواننده‌اش، شوخی‌ می‌کند، همین‌طور موسیقی «اصیل» ایرانی هم؛ تمام و کمال، تمام می‌شود. این «اصالت» در صوت، در اصوات، روزی، امروز، خودش را مستهلک می‌کند. اصالت در زمان خودش را هلاک می‌کند. و این اتفاقی‌ست که چندان اتفاقی نیست. اگر تکرار مکرر شود، دیگر اتفاق نمی‌افتد.

 

به فاصله‌ی دو روز، دو چهره‌ی موسیقی‌ی ایرانی، به پاریس می‌آیند. یکی محمدرضا شجریان است، با «آوازه»اش، با عناوین‌اش، با آوازش. دیگری شهرام ناظری، با روش‌اش، با منش‌اش، با خواستن‌ها و نخواستن‌هایش. این که شجریان به «یونسکو» دعوت می‌شود و جلالی‌ی یونسکو مقدمات امر را فراهم می‌کند، یک جنبه‌ی قضیه است، که کل قضیه را زیر سوآل می‌برد. هنری، هنرمندی، که با زد و بندهای دولتی و بین الدولی و بوروکراسی و تکنوکراسی روی «صحنه» می‌رود، وضعیت تازه‌ای برای هنر ایرانی نیست. تازه نیست، اما حقیر است. تازه نبودن‌اش، از حقارت‌اش کم نمی‌کند. چرا یک کنسرت موسیقی در سالن همایش‌‌های یونسکو برگزار می‌شود؟ آن هم با میزهایی که نماینده‌گان کشورهای بی‌کار را بر سر هیچ دور هم می‌چرخاند. بگذاریم و بگذریم. جنبه‌ی دیگر قضیه، کالایی‌ست که محمدرضا شجریان به‌عنوان فروشنده به خریداران می‌فروشد. شجریان مثال و مصداقی‌ست از وضعیت هنرِ ایران. کسی که اساس کارش تکرار است، اساس کارش تعهد به تکرار است، اساس کارش «خوب تکرار کردن» است، یک بار دیگر هم تکرار می‌کند، و این تکرارها انگار چنان «موفق و موید» بوده که یک کپی هم به آن اضافه شده، کپی‌ئی که حتا برابر اصل هم نیست، باری، همایون شجریان که عنوان فرزندی‌ی محمدرضای شجریان را «یدک» می‌کشد، در تکرار مکررات پدرش را یاری می‌رساند. و این می‌شود موسیقی‌ی اصیل ایرانی: همیشه و هماره و دوباره و هزار باره همان تصنیف و همان ردیف و همان و همان و همان. امان و امان و امان!

 

 

 

دو روز بعد، شهرام ناظری به تئاتر شهر پاریس می‌رود. ناظری سالیانی‌ست که از موسیقی‌ی قاجاری شکایت می‌کند و دنبال نوآوری‌ست. می‌خواهد کشف کند و برعکس شجریان‌ها، جذابیت‌هایی دارد. دست کم برای «نگارنده‌ی این سطور». اما ناظری، که گویا به‌عنوان نماینده‌ی موسیقی‌ی ایران به پاریس آمده، یک ساعتِ اولِ کنسرت‌اش را با شاه‌نامه‌ی کُردی «پُر» می‌کند، یکی دو تا تک‌نوازی با سه‌تار و برای باری بر بارهای دیگر، آوازی ناموفق در حد و اندازه‌ی «کابوکی» و تکرار، بازهم تکرار. ناظری چهار سال پیش هم در تئاتر شهر پاریس «حضور به هم» رسانده بود و در آن زمان هم موسیقی‌ی کردی را به خوردِ مردمی داده بود که آمده بوند موسیقی اصیل ایرانی را بشنوند.  مردم! مردم به هر چیزی و با هر چیزی راضی می‌شوند، پس چرا خواننده خودش را به زحمت بیاندازد و چیز تازه‌ای ارائه کند؟ کافی‍‌‌‌ست مقامی دست و پا کنی - چطور؟ با دستیدن و با دستاندن و...- و بعد هر جنس بنجلی را به دست و چشم و گوش مردم برسانی. مردم کماکان خوش‌حال و خندان‌اند. مردم، مردم‌اند، یکی که یکی بود، گفته بود: گله. و به عوام و عوام‌فریب برخورده بود. بخورد!  پس سلیقه‌ی مردم است که ارزش کار هنری را مشخص می‌کند؟ انگار.

 

 

دو «چهره»ی موسیقی‌ی «اصیل» ایرانی با پاریس می‌آیند. خوب، که چی؟ یکی با خودش گذشته و آینده‌ی تکرار را می‌آورد. آن یکی آواز اساطیری‌اش را، که بی تعارف، نه او معرف اوست و نه قدرت اوست، به مردم عرضه می‌کند. و مردم، همیشه مردم، در حد ِ مردم.

 

مردم «کف» می‌زنند. بین کف زدن مردم و کفیدن و در کف افتادن و گیر کف افتادن، چه رابطه‌ای ست؟

هنرِ مردمی، موسیقی مردمی، ادبیات مردمی. آواز مردمی، تکرار مردمی، فهم مردمی، خلا مردمی، از نرده‌بان بالا رفتن، از نرده‌بان مردمی بالا رفتن، و از پیش-رفت کناره‌گیری کردن.

 

باری، وضعیت موسیقی همان وضعیت ِ نقاشی‌ست. همان وضعیت عکاسی‌ست. همان وضعیت ادبیات است. همان وضیت ِ گرافیک است. همان وضعیت ِ تمام شدن است. اما تمام شدنِ این هنرها، به معنای به آخر رسیدن ِ هستی‌ی این هنرها نیست. راه‌های تازه در راه است.

 

 

یکی از درگذشته‌گانِ ادبی به جوانان سفارش کرده بود موسیقی‌ی مدرن گوش دهند، و «برلیوز» را به‌عنوان نمونه به «عزیزان» عرضه کرده بود. یعنی چی؟ یعنی این‌که ادبیات‌چی‌ها فقط در ادبیات نیست که پس افتاده‌اند، در هنرهای دیگر هم پایی به درازای خودشان، پس گذاشته‌اند. هرکس - کی؟ مگر کسی  وجود داخلی یا خارجی دارد؟ - بردارد فهرستی از موسیقی‌های روزمره‌اش را روی کاغذ بیاورد. نتیجه چیست؟ موسیقی که شوخی نیست، تفنن نیست، ولی  واقعا" چه چیزی در هنر امروز ایران جدی‌ست؟

پاسخ سکوت است.

 

ادامه می‌دهیم چون ادامه تمام می‌کند، تمام نمی‌شود.

 

 

عکس‌ها:

محمدرضا شجریان در سالن همایش‌های یونسکو، ۱٣ ژانویه ٢۰۰٧

شهرام ناظری در تئاتر شهر پاریس، ۱۵ ژانویه ٢۰۰٧

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.