مزار

حامد شکوری

 

 

 

 

 

نام من

به آرامی صدای تو می آید

و اسم تو وردی ست

که دستهایم را آینه می بندد و

بوی گونه های تو را

در سطرهای بعد

تکرار می کند

 

تنها نشسته ام

به شکل یک کنج

وقتی من از من نگاه می کند :

از خنده هایی پیر شده ای

سر به شانه می بخشی

که بر نمی داری

تن در جایی گذاشته ای

که بر نمی گردد

 

رمز مزارم انگشتی ست

که سنگ می شود

اشاره می دهد

تنم خاطره ی آب

که در دستهای تو به لب می رسد

در چشمهای من رفتگانی باز می گردند

که در من صدایی بازگشته است

 

به لحظه هایی می رسم در خودم

تا در صدای تو روبرو می شوم      سلام می دهم

با سلامی که گرفته ام

شب ها می خوابم و

روزها به شکل دستی شده ام

که در روبرویش تکان می خورد

لحظه هایی از من نمی رود            

هرگز

از آمدن تو نمی روم

بی تو نمی خواهم

نمی شوم

روزهایی پیرتر شده اند

صدای من که در نمی آید :

نمی آید

نمی آید ؟

جاده با من شده است

در تو رمزی ست که چشمهای من باز می شود

در من مرگی ست که در دستهای  تو 

نفس می کشد

 

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.