پاسخ به یک نامه

   سیروس شاملو

 

 

 

 دهان مگشایِ ، می‌ترس از زبان ِ من
زبانت گر بود زرینِ ، زبان دَرکِش که من گازم

 

مفتخر شدم از این که عاقبت شخصیت‌های حقیقی و حقوقی از پشت پرده دوباره همان مهره‌ی سوخته را به این سوی میز محاکمه کیش دادند و مفتخر از آن جهت که توانستند لحن فحاش و تلکه بگیر را یک شبه به زبان فرهیخته‌ی میراث داران امت ِ ادبی ِ تبدیل کنند!

نمی‌توانم بگویم واقعا احمد شاملو حق‌اش نبود ادیبان و فرهنگ‌پرورانی از این دست برای شناساندن ارزش‌هایش به مدد بگیرد. واقعا حق‌اش بود. از این بیش‌تر هم حقی نداشت. خود حضرتش چنان مسائل عاشقانه را به چماق سرکوب تبدیل می‌کرد که نمی‌فهمیدی از گرز رستم نوش‌جان می‌کنی یا از وزن ِ کلام!

شگرد همان شگرد است . مگر چاقو دسته‌خودش را می‌برد! حال شما هم از زور ِ آن نواده‌گی ِ جناب سرهنگ بشوید متولی ِ آن فرهنگ!

قاطی زدن ِ ارزش‌های هنری با ارزش‌های بازاری برای شیرتو شیر کردن و استخراج سرشیر احتمالا. حالا با یک چرخش قلم بر اساس آن سنت مشهور می‌خواهید بنده را میراث‌خوار شاعر معاصر جلوه دهید؟ حال که از حقوق پایمال شده به نام شاملو برای خود خانه و اتومبیل شخصی و زمین شهری و هزارجریبی ِ شمال و جنوبی ساختید؟ من را باش این همه سال چو ساده‌اندیشان ِ شعردوست استخاره‌کنان برای بیدارباش وجدان شما به ساعت مسجد ِ خام‌الله چشم‌دوخته بودم!

اکنون مفتخرم که پروانه‌گانی در آن محفل (دفتر ِ شاملو) توی تار عنکبوت تغزل غوطه‌ورند و با بادزدن زغال و دم کردن چای قند پهلو و احتمالا تجربیات ظریف ِ شاعرانه‌ی دیگر به شناساندن ابعاد پنهان ِ شاملو به ادبیات جهانی خدمت می‌کنند!! از همان موسسه‌ی انتشارات مروارید بپرسید که بعد از چهار سال سی هزار تومان حق‌التالیف را بدون درخواست ِ من در پاکت گذاشت! از موسسه‌ی نگاه، همان موسسه‌ای که شما و خانم خنجر و خاطره و شاملوئیست‌های کانگستر به کمک وزارت ارشادتان از انتشار آثار من جلوگیری کردید بپرسید بعد از چهار سال یک میلیون تومان حق‌التالیف ( رقص خورشید کتابم) را به من داد. از ناشران می‌پرسم نقد من بر آثاراحمد شاملو را برای چه متوقف کردید، تا آهنگ‌های فراموش‌شده از شاملو را به چاپ برسانید؟

سر کیسه خلیفه را گره بزن و با ایجاد یک عمر ممنوعیت ِ نشر به بچه‌های شاملو مدد مرسان برادر ِ روحانی!

بازهم تکرار می‌کنم کسانی که از ضعف و سستی تحلیل و ساده‌گی مردم سوءاستفاده می‌کنند آدمهای ترسویی بیش نیستند. اگر ترسو نباشند از یک نقد ساده نمی‌هراسند و بجای تکیه بر فهم خواننده و قضاوت او در پشت ِ توطئه و سستی تحلیل ِ‌ محفلی‌های لعبت‌باز پناه نمی‌گیرند. مردم نباید بدانند کاشفان فروتن شوکران را این فروتنان ( شهبازیان، مافیای جمهوری کاست) خودسرانه برای امت انقلابی تکثیر کرده اند؟ نکند تصور فرموده‌اید ما هم در سن پنجاه و چند ساله‌گی چون دخترکان کلاسور به دست هر محفلی را سنگر شعر و رهایی خواهیم شناخت؟ نه جانم زمانه عوض شده است و مردم دیگر دنبال شعارهای تو خالی نمی‌روند. آیا در خفا بالا انداختن ترس نیست ؟

حرفی زده و قطعنامه‌ای پرانده بود وباید وانمود می‌کرد که پای حرفش ایستاده است!

چه سرنوشت تلخی توی کاسه اش کردند و او را بگو در حسرت زندگی معمولی و نه حسرت رهبری توده‌ها چشم فروبست.

مضحکه‌ی تاریخ:
فریب بزرگ ِ شمن حکیم ِ قبیله‌ی خویش بودن!
 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.