من درد مشترکم مرا فریاد کن

  متنِ سخن‌رانی‌ی احمد شاملو در اجلاس اینترلیت ٢، آلمان، (شهریور ۱٣۶٧)ااا

 

 

 

آقای رئیس، خانم‌ها، آقایان

 

اجازه بدهید نخست سپاس بی‌دریغم را با فشردن دست‌هایی که چنین با نگرانی از پشت حصارهای رفاه و صنعت به سوی ما مردم به اصطلاح جهان سوم دراز شده است ابراز کنم و آن‌گاه، پیش از سخن گفتن از مسائل جهان سوم به حضور هولناک واپس‌مانده‌گی‌ی فرهنگی، جهل مطلق و خرافه پرستی‌ی حاضر در قلب و حاشیه‌ی شهرهای بزرگ سراسر جهان اشاره کنم که به ویژه ترم «جهان سوم» را مخدوش می‌کند. یعنی بر میلیون‌ها نفر انسان تیره‌روزی انگشت بگذارم که درون لوله‌های سیمانی، زیر پل‌ها، در حلبی‌آبادها یا به ساده‌گی در حاشیه‌ی خیابان می‌لولند و از آفتاب سوزان و باران‌های بی‌برکت پناهی می‌جویند. انسان‌هائی که جفت‌گیری می‌کنند، می‌زایند، و کودکان‌شان را در باتلاقی از لجن و مگس رها می‌کنند تا اگر نمیرند نسل بی‌سرپناه‌شان را از انقراض رهایی بخشند. براستی کی می‌تواند بگوید انسان‌هایی که فی‌المثل در سان‌ست پارک، در قلب نیویورک ثروت‌مند از گرسنگی مداوم رنج می‌برند جهان چندم‌اند؟

به‌جز اینان حدود یک چهارم از جمعیت پنج میلیاردی‌ی سیاره‌ی ما در نقاطی زنده‌گی می‌کنند که حتا از ابتدایی‌ترین شرایط یک زنده‌گی بخور و نمیر هم محروم‌اند. از ذکر آمارها چشم می‌پوشم و به همین قدر اکتفا می‌کنم که بگویم ما نظام موجود جهان را برای ابداعات هنری و توسعه‌ی دانش و بینش آدمی انگیزه‌ئ‌ی سخت نیرومند می‌شناسیم، گیرم تنها در جهت امحاء آن: یعنی در جهت تنها هدفی که تلاش ادبی و شعری‌ی این عصر وحشت و گرسنه‌گی را توجیه می‌کند.

در نظام موجود جهان فرهنگ انسانی اعتلا نمی‌یابد. به عبارت دیگر: مجموعه‌ی تلقیات، منش‌ها، پیوندهای مرئی و نامرئی میان مردمان و بیان عواطف و احساسات و دردهای فردی و گروهی نمی‌تواند آن‌چنان که شایسته‌ی دستاوردهای مادی انسان است برای همه‌گان آگاهی‌دهنده، غنی، و سرشار از تعهد متقابل باشد. در گردش مهار شده‌ی روزگار ما که زمان آن را قدرت‌مندان اقتصادی، سیاست‌مداران حرفه‌ئی، فرمانده‌هان نظامی و آدم‌خواران امنیتی به دست دارند تمامی‌ی ارزش‌های مادی و تجهیزات و تاسیسات تولیدی و اطلاعاتی و خدماتی که آدمیان آفریده‌اند از دست‌رس انسان‌های تحت سلطه به دور مانده است. ما، در سرزمین‌های عقب مانده و کم توسعه آشکارا می‌بینیم که حاصل کار انسان‌ها به صورت سودهای کلان از دست‌رس آنان خارج می‌شود تا در بازگردش خود ابزارهای سلطه‌ی وسیع‌تر و کارآمدتری فراهم آورد. و بدین‌سان، در برابر یک‌پارچه‌گی‌ی فزاینده‌ی سرمایه در سطح جهانی، یک‌پارچه‌گی‌ی انسان‌هایی که علیه موانع رشد خود نیروی ذخیره‌ی عظیمی در آستین دارند خنثا می‌شود...

باری، جهان عرصه‌ی رقابت‌ها هست اما نه میان همه‌ی مردم و برای همه‌ی هدف‌ها. رقابت را واحدهای تولیدی و به‌خصوص فراملیتی‌هایی دنبال می‌کنند که هم‌اکنون سقف فروش بیست‌تا از پیش‌تازان‌شان از هزار میلیارد دلار نیز فراتر می‌رود، یعنی یک‌صد برابر درآمد ملی کشور من زامبیا، کشور من شیلی، کشور من بلغارستان، کشور من بنگلادش، و حتا کشور من ایران که، تازه به دلیل منابع سرشار نفت و گازش از داراترین کشورهای جهان سوم به‌شمار می‌رود...

سرمایه‌ها که روزی در جریان رقابتی خرد کننده در کمین دریدن یک‌دیگر بودند امروز در سطح جهان برادرانه در یک‌دیگر ادغام می‌شوند و گسترش می‌یابند اما به هر تقدیر همین که پای ملل تحت سلطه به میان آید، حتا اگر شده به یاری‌ی ارتش مزدوران، در این کشورها شکل‌بندی‌های اجتماعی‌ی ویژه و فشارهای سیاسی‌ی حساب‌شده‌ئی پدید می‌آورند که بیان کننده‌ی روابطی ناگزیر، یک‌طرفه، و از بالا به پایین با خود آن قدرت‌ها است. وابسته‌گی حتا به ظاهر دموکراتیکی می‌سازند که اگر هم با باز بودن نسبی دست و پای حاکمیت‌های دست‌نشانده و ارتجاعی و دولت‌های علاقه‌مند به شلتاق و ایجاد تشتت و بحران هم‌راه باشد، باز چیزی است سوای آن وابسته‌گی که به دلائل آشکار میان خود آن متروپل‌ها وجود دارد و ما در باشگاه نمایشی ‌شان اعضایی بی‌قدر و بیگانه‌ایم.

بدین‌سان، ما، بینش‌مان را از فقر و بی‌عدالتی‌ی نظام حاکم بر کل جهان هنگامی می‌توانیم ارائه کنیم که اصطلاح «جهان سوم» را دربست کنار بگذاریم. نه! چیزی بنام جهام سوم، به معنای جهان مجزائی که نتوانسته است گلیم‌اش را از سیلاب به در کشد وجود ندارد. فرهنگ جهانی مجموعه‌ی تمامی فرهنگ‌ها است، اما اگر امروز سهم کشورهای موسوم به جهان سوم در این مجموعه کافی نیست یکی به دلیل فقر اقتصادی است، دیگر به این دلیل ساده که اصولا" زیر سلطه‌ی سیاسی‌ی سرمایه‌های جهانی و فشار حکومت‌های دست‌نشانده‌ی آن‌ها، در یک کلام، فقط عناصر ارتجاعی فرهنگ بومی رشد می‌کند. من در این باب به‌خصوص مثال تاریخی بسیار جالبی دارم: ما با دریغ و تاسفی عمیق شورشی را به‌خاطر می‌آوریم که به سال 1857 در هند به‌راه افتاد و حتا ارتش انگلیس (شامل افراد هند و مسلمان) نیز به آن پیوست  و شورش به قیامی مسلحانه مبدل شد اما انگیزه‌ی شورش نه استقلال‌طلبی بود نه بیداد فقر و مرض و گرسنه‌گی، نه چریده شدن هند تا مغز استخوان و نه هیچ معارضه‌ی غرورانگیز و انسانی‌ی دیگر. قیام مسلحانه‌ئی که سه سال تمام کار به دست استعمار انگلیس داد و هند را به خون کشید علت‌اش فقط این وهن غیر قابل تحمل بود که روغن تفنگ‌های انفیلد ارتش هندی‌ی انگلیس با مخلوطی از چربی‌ی گاو مقدس هندوها و خوک نجس مسلمان‌ها ساخته شده آسمان را به زمین آورده بود!

 

 

دریغا که فقر

چه به آسانی احتضار فضیلت است!

 

 

به‌جای جیزی بنام حهان سوم پاره‌ئی از جهان یگانه‌ی ما پدیدار است که نظام نارسا و سراسر تضاد موجود، بخش کوچکی از آن را در مدار توسعه‌ی وابسته به مراکز تراکم سرمایه قرار می‌دهد و بخش‌هائی از آن را به زباله‌دان جهان پیش‌رفته مبدل می‌کند و انبوهی از مردم سیاره را در برهوت عقب مانده‌گی به حال خود می‌گذارد.

حتا اگر با توهی کودکانه افزایش باسوادان را برای توسعه‌ی فرهنگ دست کم زمینه‌ئی تلقی بتوان کرد بهره‌کشی از انسان چه جایی برای آن باقی می‌گذارد؟ ما برای آن‌که بیهوده در برهوتی بی‌مخاطب فریاد نکشیم نیازمند رشد آگاهی‌ها هستیم...

اگر توسعه‌ی دانش و هنر ناقدانه ذهن توده‌ها را از قالب‌های خرافی یا جمودهای القائی فکری می‌رهاند و فرهنگ فرزانه‌گان را اعتلا می‌بخشد، با حضور چهارچشمی دولت‌هایی که همه‌ی مجاهده‌شان در طریق دور نگه داشتن مردم از پی بردن به واقعیات خلاصه می‌شود چه امیدی برای رستگاری باقی می‌ماند؟ دل سپردن به امید تلاش و کوشش دل‌سوزانه از سوی حکومت‌ها حاصلی جز افزایش فاصله‌ی عقب‌مانده‌گی ندارد.

ولی ناگزیرم با دریغ بسیار این واقعیت را هم بگویم که ما گرفتار دور باطل طلسم‌گونه‌ئی شده‌ایم. من درست سی و چهار سال پیش از این در شعری نوشته‌ام:

 

... و مردی که اکنون با دیوارهای اتاق‌اش آوار آخرین را انتظار می‌کشد

از پنجره‌ی کوتاه کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد:

سپیدار خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.

 

و مردی که روز همه روز از پس دریچه‌های حماسه‌اش نگران کوچه

بود

اکنون با خود می‌گوید:

- اگر سپیدار من بشکفد مرغ سیا پرواز خواهد کرد.

- اگر مرغ سیا بگذرد سپیدار من خواهد شکفت!

 

 

می‌خواهم بگویم که تا آن زمان که جهل هست فقر نیز هست، و تا فقر برجا است جهالت نیز باقی است. اما جهالت – چه به معنای خاص باشد چه به معنای ناآگاهی‌ی مادرزاد، چه به معنای قرار گرفتن در معرض تحمیق و مغزشویی باشد برای برتافتن داوطلبانه‌ی خلق از معبد دانش بشری به شوق بر خاک افتادن در برابر بت‌های عتیق خرافه و هم‌چشمی در تعصبات کورکورانه – بی‌گمان پس از روبیده شدن فقر نیز باقی خواهد ماند... اشاعه‌ی دانش و ارتقای فرهنگ برای جان آزادی بخشیدن به انسان‌ها، دست کم برای ما که علی‌رغم سوز دل‌مان از مصائب بهره‌کشی و ظلم جهانی و علی‌رغم دوری‌مان از امکانات هنوز می‌تواند امیدی باشد به فردایی، خود به قدر سرسختی در برابر نظام موجود ارزش‌مند است. نمی‌توان برای نجات انسان در انتظار آن روز موعود نشست که انقلاب جهانی همه‌ی بنیان‌های بهره‌کشی و تحمیق مردم به خاطر بیماری‌ی سلطه‌جویی‌های فردی یا گروهی را از میان برده باشد. اگر به جزم اندیشه یا خوش‌خیالی دچار نیامده باشیم می‌پذیریم که هر مبارزه‌ی اجتماعی در راستای یگانه‌گی و رهایی بشری جزئی  از یک انقلاب جهانی است که خود تبلور تمام تلاش‌های طولانی‌ی انسان عصر ما خواهد بود...

من به معجزه در آن مفهوم که اهل ایمان معتقدند اعتقادی ندارم، اما باکم نیست که این‌جا در حضور شما هم‌دردان جهانی مشکل‌مان را با این عبارت غم‌انگیز بیان کنم که: روشن‌فکر جهان سوم باید معجزه‌ئی صورت دهد و در کوه غیرممکن‌ها تونلی بزند.

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.